چپتر 68: تولید جسد
0نیک فقط با سرعنوان به راهروی باز اشارهایمثل کرد و رفت تو.
دو نگهبان نفس۲۴۰ عمیق دیگری کشیدندچیزی و دنبالش راه افتادند.
خوشبختانه، اینکوبید استخراجکننده زفیکسفلزی دشمنشان نبود.
کمی بعد از ورودشان، دوکوبید مرد قدبلند از یکی ازبلند درهای کنار راهرو بیرون آمدند.
از سر و وضععنوان نیمهبرهنهشان، نیک فهمید که احتمالاًمردی تا همین الان خواب بودهاند.
«چه گوهـ...»
بنگ!
قبل از اینکه حرف مرد اول تمام شود،خرچ نیک خیلی خونسرد دستش را برد سمت صورتشدوم و سر او را کوبید تو دیوار فلزی.
خرچ!
صدای بلند شکستن یک چیزعضله سفت تو راهرو پیچید و چشمهاینمیتوانست مرد دوم از وحشت گشاد شد.
فوراً یک لوله فلزی بلندخرچ بیرون کشید و با وحشتسفت آن را گرفت جلوی خودش.
نیک در یکسمت چشمبههمزدن رسید جلویشدیوار و لوله را چسبید.
مرد حس کرد انگارعنوان یک غول دارد لوله رامردی به یک طرف هل میدهد.
لحظه بعد، نیک شانهحجم مرد را گرفت وهیچ او را کوبید زمین.
مرد حتیکوبید نتوانست کوچکترینفلزی مقاومتی بکند.
هیکل مرد با استانداردهای درگز کاملاً درشتفلزی و قدرتمند به حساب میآمد؛ یعنی حدودپیچید ۸۵ کیلو وزن با درصد چربی پایین.
این ویژگیها او راعنوان کمی بالاتر از حد متوسطمردی یک انسان عادی قرار میداد.
و نیک؟
خب، اگر قرار بود این مرد را بهشکستن عنوان معیار در نظر بگیرند، نیک مثل مردیفوراً بود با ۲۴۰ کیلو وزن و درصد چربی پایین.
این حجم از عضله چیزی بوددیوار که تقریباً هیچ انسان عادیای درچیز تمام عمرش نمیتوانست به آن برسد.
شاید فقط با یک عمرمعیار تمرینات وحشتناک و داشتن قدی۲۴۰ بالای ۲۱۰ سانتیمتر ممکن میشد.
با این حال، تمام آن قدرتچیزی در هیکلی فشرده شده بود کهبرسد به زور ۱۷۵ سانتیمتر قد داشت.
در نگاه اول، اینکه ۳.۴ برابر یک مرد معمولی قدرت داشتهپیچید باشی شاید آنقدرها هم چشمگیر به نظر نمیرسید، اما وقتی پایچشمبههمزدن اعداد و ارقام واقعی وسط میآمد، این در واقع قدرت وحشتناکی بود.
به محض اینکه مرد روی زمین افتاد،فلزی نیک سرش را گرفت و آنقدر پیچاندپیچید تا صدای چند شکستگی وحشتناک به گوشش رسید.
نیک به آدمکشی عادت نداشت، اما میدانست کهمثل برای کشتن یک نفر، فقط کافی است درعادیای جاهای حساس، به اندازه کافی شکستگی ایجاد کند.
نیک یکی از آنها راعضله گرفت و خیلی راحت جسدشعمرش را پرت کرد سمت ورودی.
دو نگهبان در حالی که باصدای ابروهای بالا رفته به جسد نگاهچشمهای میکردند، از سر راهش کنار رفتند.
نیک گفت: «حواستون بهشون باشه.»
یکی از آنها در حالی کهنظر خیره به جسدِ کنار پایش ماندهعضله بود، با حواسپرتی گفت: «آه... باشه.»
نیک سر تکان داد و رفتچیزی داخل یکی از اتاقهایی که آنبرسد دو نفر ازش بیرون آمده بودند.
داخل اتاق،کوبید نیک چندفلزی تخت دوطبقه دید.
روی یکی از تختها، مردی رادیوار دید که با کلافگی سرش را میمالیدسفت و بعد به سمت در نگاه کرد.
نیک به سمت تخت دوطبقهمعیار رفت و مرد با چشمانی گیجحجم و سردرگم او را دنبال کرد.
نیک با یک پرش رفتعضله روی تخت بالایی و با هرنمیتوانست دو دستش گردن مرد را چسبید.
بعد، فشار داد.
نیک زیر دستهایش چند تقتقِکوبید خفیف حس کرد و همزمان چهرهشکستن مرد از وحشت در هم رفت.
مرد با دست و پا تقلا میکرد ومثل سعی داشت به نیک مشت و لگد بزند،عادیای اما حس میکرد دارد به یک دیوار ضربه میزند.
مرد در آخرین تلاش ناامیدانهاش سعی کرد دستش را بهعمرش چشمهای نیک برساند، اما نیک خیلی راحت سرش را کشید۲۱۰ کنار و آنقدر همانجا ماند تا بدن مرد کاملاً شل شد.
فقط برای محکمکاری، نیک سرخرچ مرد را چرخاند تا جایی کهپیچید دیگر تقریباً هیچ مقاومتی حس نکرد.
اگر قدرت بدنی بالاییصورتش داشتی، کشتن یک آدمخرچ اصلاً کار سختی نبود.
بعد، صدای سروصدایی به گوش نیک خورد ومثل دید یک نفر از روی یکی از تختهاعادیای پایین پرید و به سمت در هجوم برد.
بوم!
تخت دوطبقهای که نیک رویش زانو زدهبلند بود، زیر پایش متلاشی شد و اووحشت مثل گلوله به سمت مرد پرتاب شد.
مرد تازه داشت از در بیرون میرفتفلزی که نیک بازویش را چنگ زد وپیچید او را محکم به داخل اتاق برگرداند.
باز هم، نیک فقط سرمعیار مرد را آنقدر خم کرد۲۴۰ تا اتصالش با گردن قطع شد.
از آنجا که دیگر کسی در حال فرارهیچ نبود، نیک زیر نگاههای کنجکاو دو نگهبان، هروحشتناک دو جسد را به سمت ورودی پرت کرد.
بعد، نیک به داخلفلزی اتاق برگشت و با دقتچیز بیشتری همهجا را برانداز کرد.
«نه، تو رو خدا!»
بوم!
وقتی نیک درِ یکی از کمدهاچیزی را باز کرد، مردی را دید کهشاید آنجا مچاله شده بود و جیغ میکشید.
یک لگد بهدیوار صورتش، خیلی زودصدای او را ساکت کرد.
برای محکمکاری، نیکسمت گردن مرد را همفلزی تا حدی خرد کرد.
او آخریناگر نفرِ تویعنوان اتاق بود.
بعد از پرت کردنحجم آن جسد روی بقیه جنازهها،عادیای نیک وارد اتاق دیگری شد.
این اتاق هم سهفلزی تخت دوطبقه داشت، اما نیکچیز کسی را روی آنها ندید.
کمی به اطراف نگاهصورتش کرد و هیچ راهخرچ خروج دیگری در اتاق ندید.
تق!
نیک در را بستحجم و لولایش را آنقدر خمعادیای کرد تا دیگر باز نشود.
بعد، شروعکوبید به گشتنفلزی اتاق کرد.
«آآآآآآآه!»
یک نفراگر را زیرعنوان تخت پیدا کرد.
یک لگد و۲۴۰ صدای شکستن استخوان،چیزی او را ساکت کرد.
وقتی نیک درِ یکی دیگر ازصدای کمدها را باز کرد، مرد وحشتزدهای رادوم دید که روی زمین مچاله شده بود.
در کمال تعجب،سمت مرد نه تکان میخوردفلزی و نه جیغ میکشید.
فقط با چشمهاییبود از حدقه درآمده بهبگیرند نیک زل زده بود.
نیک آرام دستش را بهعضله سمت سر مرد برد، در حالینمیتوانست که مرد با وحشت تماشایش میکرد.
بوم!
بعد از کوبیدن سر مرد بهدیوار دیوارهی کمد، نیک برای محکمکاری دوبارهچیز گردن را از جمجمه جدا کرد.
یک دقیقهاگر بعد، کار گشتنمعیار اتاق تمام شد.
هیچکس دیگری آنجا نبود.
اما بعد، نیک اخم کرد.
در آن لحظه،سمت نیک در سکوتدیوار وسط اتاق ایستاده بود.
با ایناگر حال، تواناییاش دوبارهمعیار فعال نشده بود.
نیک کمی در اتاق چرخید وچیزی هر بار به مدت سه ثانیهبرسد در نقطههایی ظاهراً تصادفی توقف کرد.
بعضی وقتها، توانایی نیکفلزی قبل از اینکه دوباره غیرفعالچیز شود، برای لحظهای فعال میشد.
بالاخره، نیکبرد سرش راصورتش بالا آورد.
یک دریچهیاگر مشبک زنگزدهعنوان بالای سرش بود.
نیک بالا پرید، دریچهحجم را چسبید و آنهیچ را از سقف بیرون کشید.
بلافاصله، صدای دستوپازدنهایدیوار سراسیمهای از بالاصدای به گوشش خورد.
وقتی نیک سرش را داخل سوراخِ بازشدهی سقفخرچ برد، مردی را دید که داشت سعی میکرد دروحشت چیزی شبیه به کانال تهویه بخزد و فرار کند.
نیک وارد کانال شد، پاهایمعیار مرد را چنگ زد و۲۴۰ او را به عقب کشید.
«آآآآه! کمکم کنین!»
مرد ناامیدانه تقلا میکرد تا جلوی کشیدهبلند شدنش به عقب را بگیرد؛ ناخنهایش شکستند وگشاد رد خونینی روی دیوارههای کانال به جا گذاشتند.
چند ثانیه بعد، درِ اتاقکوبید متلاشی شد و نیک جنازههابلند را به داخل راهرو پرت کرد.
نگهبانها با چهرههایی بیتفاوت بهمعیار جنازهها نگاه کردند و آنها۲۴۰ را کنار بقیه اجساد کشیدند.
نیک با لحنی سرد گفت:عضله «یکی دیگه میخوام.» و بعد،عمرش به بخشهای عمیقتر مخفیگاه رفت.