چپتر 99: فصل ۹۹ – کاری برای انجام دادن
0«آرزو میکنم...»
«آرزو میکنم...»
بدن نیک بهپرالتهاب لرزه افتاد وساعت فکش قفل شد.
نفسهایش تند بود وخواب تمام تلاشش را میکرد تاپرالتهاب حکم را به زبان بیاورد.
«من...»
«من...»
نیک دندانهایشبسیار را بهطاقتفرسا هم سایید.
و بعد، تمام توانخواب بدن نیک تحلیل رفت وپرالتهاب به پشت روی تخت افتاد.
«نمیتونم!»
در آن لحظه،نگاه نیک با صدایاتاقش بلند زد زیر گریه.
فقط نمیتونم!
چقدر رقتانگیزمواقعاً که حتی نمیتونمبرود خودم رو بکشم؟!
چقدر رقتانگیزم کهنمیخواست اصلاً دلم میخوادشروع خودم رو بکشم؟!
همیشه اونایی که حکم روسکوت میخوندن یه مشت ضعیف میدیدم،بیرون حتی اگه نمیخواستم بهش اعتراف کنم.
میدونستم که ازشون قویترم.
اما با اینموفق حال، فقط میخواملحظات همهچیز تموم شه!
هیچی باقی نمونده!
با این لکهنگاه گهِ زندگی بایداتاقش چه غلطی بکنم؟!
چه فایدهای داره؟!
برای چندواقعاً دقیقه، نیکخواب فقط گریه کرد.
و وقتی تمامنمیخواست شد، دوباره فقطشروع احساس پوچی کرد.
گریه کردنساعت حتی ذرهای همسکوت کمک نکرده بود.
فقط چند دقیقه احساس وحشتناکیبیدار داشت و بعد، همهچیز بهاتاقش همان حالت گند و همیشگیاش برگشت.
نمیدونم باید چیکار کنم.
نیک در حالی کهبیرون چشمانش را میبست، همچنانزدن به سقف خیره ماند.
با کمال تعجب،نگاه این بار واقعاً موفقترک شد به خواب برود.
لحظات قبلیبسیار بسیار پرالتهابطاقتفرسا و طاقتفرسا بود.
وقتی نیک بیدارموفق شد، دوباره بهلحظات ساعت نگاه کرد.
شش عصر.
سکوت.
نمیدونم باید چیکار کنم.
با این حال، بعد از چندلحظات دقیقه، نیک از روی تخت بلندساعت شد و اتاقش را ترک کرد.
واقعاً دلش نمیخواست از اتاقش بیرون برود،پرسه اما به هر حال این کار راکمکم کرد و فقط شروع کرد به پرسه زدن.
هنوز آدمهای زیادینگاه بیرون بودند، اما جمعیتترک داشت کمکم خلوت میشد.
مثل همیشه،بسیار خورشید مستقیمطاقتفرسا روی نیک میتابید.
هوا دقیقاًواقعاً مثل همیشهخواب گرم بود.
نیک در حالینمیخواست که پرسه میزد، بهپرسه چیز خاصی نگاه نمیکرد.
هیچ هدفیساعت هم درعصر سر نداشت.
فقط راه میرفت.
نیک در حالی که بیهدفبرود در شهر خارجی پرسه میزد،طاقتفرسا مدام با خودش فکر میکرد: نمیدونم.
چند نفری با او سلام و احوالپرسیپرسه کردند، اما نیک فقط با یک جوابکمکم کوتاه دست به سرشان کرد و رفت.
نیک چند چیز جالبعصر برای خرید دید، امادلش هیچ علاقهای نشان نداد.
غذاهای خوشمزهای دید، اما اصلاً بهساعت نظرش هوسانگیز نیامدند، با اینکه نزدیکدلش به ۲۴ ساعت بود هیچچیزی نخورده بود.
او فقطواقعاً به راهخواب رفتن ادامه داد.
«آقا، لطفاًدلش یه لحظهبیرون صبر کنید!»
نیک ایستادساعت و دو نگهبانسکوت جلویش ظاهر شدند.
نیک بابسیار گیجی وطاقتفرسا حواسپرتی گفت: «ها؟»
یکی از نگهبانها با لحنیبرود مودبانه گفت: «لطفاً کارت شناساییطاقتفرسا شهر داخلیتون رو نشون بدید.»
نیک گفت: «کارتنمیخواست شناسایی شهر داخلی؟شروع من از اونا ندارم.»
نگهبانها اخم کردند.نگاه «پس نمیتونیم اجازهاتاقش بدیم جلوتر برید.»
نیک در حالیپرالتهاب که به اطراف نگاهنگاه میکرد، دوباره گفت: «ها؟»
در این لحظه، نیک روبهروی دروازهلحظات عظیمی ایستاده بود که با قطعاتساعت کوچک زیادی از آرکلایت روشن شده بود.
آن دروازه،دلش یکی از ورودیهایکار شهر داخلی بود.
نیک هیچ ایدهاینگاه نداشت که چطوراتاقش به آنجا رسیده است.
ظاهراً پیاده تا اینجا اومدم.
نیک با حواسپرتیموفق گفت: «باشه،» ولحظات چرخید تا برود.
نگهبانها فقطدلش با کمیبیرون گیجی نگاهش کردند.
بالاخره نیک بهنگاه اتاقش برگشت واتاقش شب وحشتناکی آغاز شد.
به خواب رفتن بینهایتطاقتفرسا سخت بود، اما دلشعصر هم نمیخواست هیچ کاری بکند.
هیچ کاری نبود که توجهبرود نیک را جلب کند، اماطاقتفرسا از طرفی هم نمیتوانست درستوحسابی بخوابد.
با این حال، زمان همچنانکار میگذشت و بالاخره، نیک واقعاًآدمهای توانست دوباره به خواب برود.
از آنجا که همانعصر روز کلی خوابیده بود،دلش متأسفانه خوابش خیلی طول نکشید.
نیک ساعت سهپرالتهاب صبح بیدار شد ونگاه از اتاقش بیرون زد.
به هر حال باید سه ساعتلحظات دیگر سر کار میرفت، برای همینساعت مستقیم به سمت رویای تاریک راه افتاد.
طبیعتاً این موقع از شبانهروز فقطشروع تروور آنجا بود، اما او هم درجمعیت حال حاضر مشغول کار با رویاپرداز بود.
نیک در حالی که بهسکوت اطراف نگاه میکرد، با خودشبیرون فکر کرد: «باید یه کاری بکنم.»
«نمیتونم خودم روپرالتهاب بکشم، از پسِساعت این مشکلات هم برنمیام.»
«زندگی هنوزم مزخرفه،موفق ولی انگار گیر افتادمقبلی و باید ادامهش بدم.»
«بهترین کار ممکن اینه کهکار بیمعنی بودن همهچیز رو نادیده بگیرمزیادی و فقط یه کاری انجام بدم.»
«هر چی زماننگاه بیشتر بگذره، بهاتاقش مرگ نزدیکتر میشم.»
در همان لحظه،پرالتهاب چشم نیک به واحدنگاه مهار تابوت جیغکِش افتاد.
«آره، بهتره چکموفق کنم ببینم اوضاعشلحظات مرتبه یا نه.»
نیک به سمت واحدبیرون مهار رفت و مخزنزدن زفیکس را بررسی کرد.
نیک با خودش فکرعصر کرد: «فقط هفت گرم.دلش انگار دیروز یکی خالیش کرده.»
بعد از تعویضپرالتهاب مخزن، نیک وارد واحدنگاه مهار تابوت جیغکِش شد.
وقتی نیک دید کهخواب تابوت جیغکِش نزدیک دیوارها پرسهپرالتهاب میزند، هیچ واکنشی نشان نداد.
چشمانش مثلدلش قبل خنثی وکار بیروح باقی ماند.
نیک با لحنینگاه بیروح گفت: «انگار پاتورترک برات غذای کافی نبوده.»
صدای نیک خشنتر از چیزی که انتظارنگاه داشت به گوش رسید، اما آنقدر برایشبیرون مهم نبود که بخواهد لحنش را درست کند.
اصلاً باید چهموفق کار میکرد؟ ازلحظات تابوت جیغکِش عذرخواهی میکرد؟
نیک گفت:دلش «انگار یهبیرون کم غذا میخوای.»
وقتی نیک به این فکر کرداتاقش که برای غذا دادن به آن بایدپرسه چه کار کند، لحظهای دچار تردید شد.
باید بیرونبسیار میرفت و یکبیدار نفر را میکشت.
با این حال، هرچهخواب نیک بیشتر به آنبسیار فکر میکرد، برایش بیاهمیتتر میشد.
نیک دو روزِ وحشتناک و مزخرف را پشتزدن سر گذاشته بود و صادقانه بگویم، جانِ یکمیشد متجاوزِ بیسروپا از درگز، پشیزی هم برایش ارزش نداشت.
«به هر حالنگاه باید یه کاری برایترک انجام دادن داشته باشم.»
وقتی نیک چند لحظه پیش حرف زدهنگاه بود، تابوت جیغکِش حضورش را حس کردهبیرون بود و حالا داشت به سمتش میآمد.
وقتی تابوت جیغکِش بهخواب نیک رسید، سعی کرد اوپرالتهاب را با باندهای سفیدش بپیچد.
نیک با انزجار پوزخندی زد.
بنگ!
و با تمامپرالتهاب قدرت لگد محکمیساعت به آن زد.
بوم!
تابوت به دیوارِ واحد مهار کوبیدهشروع شد و روی زمین افتاد؛ حالا میشدجمعیت ترکها و شکستگیهای روی چوبش را دید.
تابوت بلافاصله باندهایشنگاه را عقب کشیداتاقش و بیحرکت ماند.
حالا دوبارهبسیار شبیه یک تابوتبیدار معمولی شده بود.
طبیعتاً نیکواقعاً هیچ دلسوزیایخواب برای تابوت نداشت.
نه تنها یکنمیخواست شبح بود، بلکه حتیپرسه شعور درستوحسابی هم نداشت.
نیک بعد از چند ثانیه تماشایاتاقش آن، از واحد مهار بیرون رفتشروع تا برای تابوت جیغکِش غذا بیاورد.