---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 441: فصل ۴۴۱ - کار کردن بیش از ۲۴ ساعت در روز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 441: فصل ۴۴۱ - کار کردن بیش از ۲۴ ساعت در روز

0

نیک در حالی که به نیستیِ خاکستریِ اطرافش نگاه‌کلافه​ می‌کرد، با خودش فکر کرد: «مطمئن نیستم وقتی فقط‌ترومای​ ۵۰ ساعت باهاش کار می‌کنم، چقدر قراره تأثیر داشته باشه.»

اتاق خاکستری از آن دسته اسپکترهایی‌محرک​ بود که اگر افراد مناسب با آن‌روانی​ کار می‌کردند، زفیکس بسیار بیشتری تولید می‌کرد.

اسپکترهایی مثل چاه پول، قمارباز، یا رباینده،‌چیزهایی​ تا زمانی که قدرت شخصِ مقابلشان ثابت‌اهمیت​ بود، تقریباً همیشه مقدار یکسانی زفیکس تولید می‌کردند.

هیچ تفاوت فردی‌ای بر‌فرد​ اساس شخصیت یا چیزهایی‌دنبال​ شبیه به آن وجود نداشت.

اما مواردی هم بود‌هرچه​ که شخصیت استخراج‌کننده در‌بیشتر​ تولید زفیکس اهمیت پیدا می‌کرد.

مثلاً، اگر بانوی خونین واقعاً از کارش لذت می‌برد، ممکن بود‌باعث​ تصمیم بگیرد برش‌های بیشتری ایجاد کند. رویاپرداز هم بر اساس میزان رنجی‌نادیده​ که می‌توانست در خواب به قربانیانش تحمیل کند، زفیکس بیشتری تولید می‌کرد.

اتاق خاکستری‌هیچ​ یکی از‌فردی‌ای​ همین اسپکترها بود.

اتاق خاکستری با‌می‌گذشت​ تحمیلِ ملالت و‌کلافه​ بی‌حوصلگی، قدرتمندتر می‌شد.

این یعنی‌نیستی​ استخراج‌کننده باید‌هرچه​ حوصله‌اش سر می‌رفت.

اگر کسی می‌توانست در اینجا فقط‌محرک​ به چیزهای مختلف فکر کند بدون اینکه‌روانی​ حوصله‌اش سر برود، زفیکس زیادی تولید نمی‌شد.

البته، آدم فقط برای مدت محدودی می‌توانست خودش را در این‌اما​ نیستی سرگرم کند. هرچه زمان بیشتری می‌گذشت، فرد بیشتر کلافه می‌شد و‌ممکن​ با استیصال به دنبال یک محرک می‌گشت؛ و این یعنی زفیکس بیشتر.

با این حال، ملالتِ بیش از حد‌استیصال​ می‌توانست باعث ترومای روانی شود و مهم‌باعث​ بود که این آسیب به حداقل برسد.

حتی اگر نیک جنبه‌های اخلاقی را کاملاً نادیده می‌گرفت،‌کلافه​ تروماتایز کردن کارمندانش با وادار کردن آن‌ها به کارِ‌ترومای​ بیش از حد با اتاق خاکستری، برای سودآوری فاجعه‌بار بود.

کارمندان، کارمند بودند، نه برده.

اگر کسی چنان تجربه بدی از سر می‌گذراند که کاملاً از کار‌مواردی​ با اتاق خاکستری امتناع می‌کرد، نیک نمی‌توانست او را مجبور به این کار‌بگیرد​ کند؛ مگر اینکه می‌خواست ریسکِ درز کردن اطلاعات ارزشمندش را به جان بخرد.

اتاق خاکستری یکی از معدود‌بیشتر​ اسپکترهایی بود که نمی‌شد یک رویه‌حال​ واحد و مشخص برایش تعریف کرد.

هر استخراج‌کننده‌نیستی​ به رویه مخصوصِ‌زمان​ خودش نیاز داشت.

نیک با خودش فکر کرد:‌دنبال​ «وقتی اتاق خاکستری بالغ بشه،‌بیش​ احتمالاً اوضاع دوباره فرق می‌کنه.»

اتاق خاکستری همین حالا هم‌اساس​ یک نوجوان اوج بود و سال‌ها‌اما​ در همین سطح باقی مانده بود.

هر اسپکتری نمی‌توانست به یک‌بیشتر​ بالغ تبدیل شود، اما اتاق خاکستری‌حال​ شانس خوبی برای این کار داشت.

اتاق خاکستری ممکن بود‌هرچه​ همین فردا بالغ شود‌بیشتر​ یا چند سال دیگر.

پیش‌بینی‌اش عملاً غیرممکن بود.

نیک اندیشید: «اگه ارتقا پیدا‌اساس​ کنه، به احتمال زیاد اتساع‌نداشت​ زمانش از این هم شدیدتر می‌شه.»

«راضی کردن استخراج‌کننده‌ها‌می‌گذشت​ برای کار باهاش‌کلافه​ اصلاً راحت نیست.»

«خب، حداقل‌نیستی​ تواناییش پتانسیل‌هرچه​ فوق‌العاده‌ای داره.»

تواناییِ اتاق خاکستری، همان توانایی‌دنبال​ اصلی‌ای بود که اسپارتان‌ها در‌بیش​ آن زمان به آن تکیه می‌کردند.

متأسفانه، اسپارتان‌ها هرگز فرصت پیدا‌اساس​ نکرده بودند این توانایی را‌نداشت​ واقعاً روی نیک استفاده کنند.

اتاق خاکستری به یک استخراج‌کننده‌بیشتر​ این توانایی را می‌داد که فضا‌حال​ را بسط دهد و فشرده کند.

می‌توانست فاصله بین‌سرگرم​ هدف و کاربر را‌فرد​ کاهش یا افزایش دهد.

البته، یک تازه‌کار نمی‌توانست کار زیادی با آن بکند، چون میزانِ‌باعث​ انحنای فضا بسیار کم بود. اما هر کسی می‌توانست ببیند که‌کاملاً​ این توانایی با قدرتِ کافی تا چه حد می‌توانست دیوانه‌وار شود.

فقط همین‌هیچ​ همه‌کاره بودنش‌فردی‌ای​ فوق‌العاده بود.

مبارزهای تن‌به‌تن می‌توانستند از آن استفاده‌کلافه​ کنند تا یک هدف چابک و گریزپا‌بیش​ را به‌زور وارد محدوده حمله خود کنند.

یک تک‌تیرانداز می‌توانست موقع شلیک فاصله‌می‌گذشت​ را کم کند تا شلیکش خیلی دقیق‌تر‌می‌گشت​ شود و جاخالی دادن از آن سخت‌تر.

یک کنترل‌گر‌بیشتر​ می‌توانست از‌استیصال​ آن استفاده کند.

یک قاتل می‌توانست از‌فردی‌ای​ آن برای رسیدن سریع‌شبیه​ به هدف استفاده کند.

یک دونده‌زمان​ می‌توانست از‌فرد​ آن استفاده کند.

دیوانه‌وار بود.

این توانایی می‌توانست در‌استیصال​ هر کدام از این‌حال​ مسیرها توسعه پیدا کند.

از آنجا که نیک در اینجا کار زیادی برای انجام‌نداشت​ دادن نداشت، فقط به این فکر می‌کرد که چطور با‌کارش​ تمام اسپکترها کنار بیاید و استخراج‌کننده‌ها را چطور پخش کند.

نیک با خودش فکر کرد: «اینجا واقعاً اون‌قدرها‌دنبال​ هم بد نیست. الان تموم وقت دنیا رو‌روانی​ دارم تا برای همه این چیزا درست‌وحسابی برنامه‌ریزی کنم.»

تا الان، شغل نیک به‌عنوان‌زمان​ رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس به کاری‌استیصال​ طاقت‌فرسا و بی‌رحمانه تبدیل شده بود.

اوضاع دیگر مثل گذشته نبود‌دنبال​ که رویای تاریک فقط رویاپرداز‌بیش​ و تابوت جیغ‌کِش را داشت.

آن موقع‌ها، نیک فقط لازم‌اساس​ بود روزی هشت ساعت بخوابد‌نداشت​ و به کارهای زفیکس برسد.

اما حالا، نیک داشت کسب‌وکاری‌بیشتر​ با بیش از صد کارمند‌می‌گشت​ را تقریباً به‌تنهایی مدیریت می‌کرد.

جولیان مشغول ملاقات با آدم‌های‌زمان​ خارج از شرکت بود و وقت‌دنبال​ زیادی برای مدیریت رویای تاریک نداشت.

البته، باید در نظر گرفت‌دنبال​ که نیک اساساً داشت هم‌زمان‌بیش​ دو تا شغل را جلو می‌برد.

از یک طرف رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس‌شخصیت​ بود و از طرف دیگر، تقریباً کل‌استخراج‌کننده​ بخش منابع انسانی را هم یک‌تنه می‌چرخاند.

جولیان روی جنبه‌های مالی تمرکز داشت، اما‌استیصال​ طبیعتاً نیک هم به‌خاطر مقامش به‌عنوان رئیس‌باعث​ استخراج‌کنندگان زفیکس، باید با مسائل مالی سروکله می‌زد.

با اینکه آدم‌های زیادی به‌خاطر جایگاه‌می‌گذشت​ نیک به او حسادت می‌کردند، اما‌محرک​ هیچ‌کس به حجم کاری‌اش حسادت نمی‌کرد.

دینگ!

ناگهان، فضای خاکستری اطراف نیک‌اساس​ محو شد و او دوباره‌نداشت​ خودش را در واحد مهار دید.

اتاق خاکستری‌زمان​ به یکی از‌بیشتر​ دیوارها برگشته بود.

نیک از اینکه کار‌هرچه​ به این زودی تمام‌بیشتر​ شده بود، زیاد تعجب نکرد.

زمانش دقیقاً‌بیشتر​ همان‌قدر که انتظار‌دنبال​ داشت حس می‌شد.

نیک در حالی که بلند می‌شد، گفت: «باید چند تا از کارمندها رو بفرستیم‌اهمیت​ اینجا تا ببینیم اوضاع از چه قراره. چند روز آینده پر از تست و آزمایش‌رویاپرداز​ می‌شه، ولی در عرض همین هفته می‌تونیم تولید زفیکس رو بهینه‌سازی کنیم. فقط صبور باش.»

خش، خش.

نیک سر تکان‌سرگرم​ داد و از‌می‌گذشت​ واحد مهار بیرون رفت.

بعد از خروج، محفظه زفیکس را‌محرک​ چک کرد و دقیقاً همان‌قدر که‌ترومای​ انتظار داشت، زفیکس در آن پیدا کرد.

نیک با‌هیچ​ خودش فکر‌فردی‌ای​ کرد: «دو گرم.»

طبیعتاً نیک فقط یک ساعت با آن کار کرده‌محرک​ بود، که یعنی در هر صورت زفیکس زیادی نمی‌توانست تولید‌آسیب​ شود، اما کمبود شدید حس بی‌حوصلگی هم طبیعتاً بی‌تأثیر نبود.

نیک آنجا‌نیستی​ اصلاً حوصله‌اش‌هرچه​ سر نرفته بود.

با اینکه نیک عملاً ۵۰ ساعت‌محرک​ را آنجا گذرانده بود، فقط حس‌ترومای​ می‌کرد یک یا دو ساعت گذشته است.

نیک با خودش فکر کرد: «ولی پیشرفت زیادی تو‌وجود​ برنامه‌هام داشتم. شاید فقط برای اینکه وقت بیشتری تو‌خونین​ روز برای سازماندهی کارها داشته باشم، باهاش کار کنم.»

«حالا که دیگه محدود به ساعت‌های‌کلافه​ روز نیستم، شاید بتونم چند تا‌ملالتِ​ وظیفه دیگه رو هم به عهده بگیرم.»

در نهایت، نیک آن‌هرچه​ طبقه را ترک کرد و‌کلافه​ به سراغ اسپکتر بعدی رفت.

ناولها | novelha.net