---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 120: فصل ۱۲۰ – جمع‌آوری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 120: فصل ۱۲۰ – جمع‌آوری

0

در چند دقیقه بعدی،‌کثافتی​ آن دو از ساختمانی‌پرسید​ به ساختمان دیگر پریدند.

بالاخره مانلا ایستاد‌تفاوت​ و نیک به‌کثافتی​ منظره‌ی روبه‌رویش نگاه کرد.

خرابه‌ها.

آن‌ها روی بلندترین ساختمان اطراف ایستاده بودند که‌یادت​ چهار طبقه ارتفاع داشت. روبه‌رویشان تا شعاع تقریباً‌همان​ پنجاه متری، خانه‌های نیمه‌ویران و کاملاً مخروبه قرار داشت.

بدتر از آن، بسیاری از صفحات‌حال‌به‌هم‌زن‌تر​ و دریچه‌های فلزی کاملاً متلاشی شده بودند‌بعد​ و مسیر فاضلاب را عریان کرده بودند.

این منطقه یک‌جورهایی شبیه خرابه‌ای باستانی وسط یک‌حال‌به‌هم‌زن‌تر​ باتلاق بود، با این تفاوت که خود باتلاق‌مدتی​ از لجن و کثافتی به‌مراتب حال‌به‌هم‌زن‌تر ساخته شده بود.

مانلا پرسید: «می‌تونی‌ویران‌شده​ بگی چی این‌بی‌شماری​ ساختمون‌ها رو نابود کرده؟»

نیک به اطراف نگاه کرد.

بعد از مدتی، متوجه‌کثافتی​ سوراخ‌های گرد و متعددی‌پرسید​ روی ساختمان‌های مخروبه شد.

نیک گفت:‌بود​ «یه چیز‌خود​ گرد و محکم.»

مانلا یکی از‌ویران‌شده​ نیزه‌های نیک را‌بی‌شماری​ گرفت و پرتاب کرد.

شینگ!

چشمان نیک از شدت تعجب گرد‌حال‌به‌هم‌زن‌تر​ شد وقتی دید نیزه‌اش بی‌نقص از‌نابود​ وسط یکی از آن سوراخ‌ها رد شد!

مانلا گفت: «اینجا زمین تمرینم بود.‌کثافتی​ تنها جای شهر خارجیه که می‌تونم‌بگی​ کار با نیزه‌های پرتابیم رو تمرین کنم.»

نیک به‌ساختمان‌ها​ ساختمان‌ها و خانه‌های‌حالا​ ویران‌شده نگاه کرد.

مانلا حتماً تا‌بقیه​ حالا نیزه‌های بی‌شماری‌صبر​ پرتاب کرده بود.

مانلا گفت: «برو نیزه‌ت‌کثافتی​ رو بیار. به‌هرحال باید‌پرسید​ با این خراب‌شده آشنا بشی.»

نیک نفس‌بود​ عمیقی کشید و‌لجن​ سر تکان داد.

مانلا درحالی‌که بقیه نیزه‌های نیک را‌بی‌شماری​ به سمتش گرفته بود گفت: «صبر‌خراب‌شده​ کن. بقیه نیزه‌هات رو یادت نره.»

نیک یک‌درحالی‌که​ نفس عمیق‌سمتش​ دیگر کشید.

گفت: «معلومه.»‌خود​ و آن‌ها‌کثافتی​ را پشتش بست.

بلافاصله، نیک دوباره‌تفاوت​ همان وزن خردکننده‌کثافتی​ را حس کرد.

وقتی دوباره به ساختمان مخروبه‌حالا​ در دوردست نگاه کرد، حس‌به‌هرحال​ کرد فاصله‌اش خیلی بیشتر شده است.

گذشته از این، نیک بالای یک ساختمان‌نیزه‌هات​ چهار طبقه بود، درحالی‌که نیزه از سوراخ‌بلافاصله​ یکی از خانه‌های کوچک پایین رد شده بود.

بدتر از همه، شبکه‌های فلزی‌به‌مراتب​ کف خیابان‌ها عمراً نمی‌توانستند وزن‌بگی​ نیک و نیزه‌هایش را تحمل کنند.

این یعنی نیک باید درحالی‌که‌لجن​ نیزه‌هایش را حمل می‌کرد، از‌پرسید​ ساختمانی به ساختمان دیگر می‌پرید.

این کار اساساً غیرممکن بود.

بااین‌حال، نیک درس‌بقیه​ قبلی و حرف‌های مانلا‌نیزه‌هات​ را به یاد آورد.

نیزه‌های پرتابی فقط سلاح نبودند.

سرانجام، نیک‌بود​ مسیری را در‌لجن​ ذهنش مجسم کرد.

ابتدا، با پایین انداختن‌حتماً​ سه تا از نیزه‌هایش،‌نیزه‌ت​ از ساختمان پایین رفت.

با رها کردنشان، نیک می‌توانست به‌راحتی نقطه‌نیزه‌هات​ فرودشان را کنترل کند و هر سه نیزه،‌دوباره​ محکم در سقف ساختمان کوچک‌ترِ کناری فرو رفتند.

سپس، نیک از ساختمان‌کثافتی​ پایین پرید و آخرین نیزه‌می‌تونی​ را در دیوار فرو کرد.

ازآنجاکه نیک بدون نیزه‌هایش‌خود​ وزن زیادی نداشت، دیوار‌حال‌به‌هم‌زن‌تر​ توانست وزنش را تحمل کند.

بعد از آن، نیک‌حتماً​ نیزه را بیرون کشید‌نیزه‌ت​ و روی سقف پایین پرید.

با آن فیزیک‌بقیه​ بدنی، می‌توانست فشار چنین‌نیزه‌هات​ سقوطی را تاب بیاورد.

لحظه‌ای بعد، نیک نیزه را‌به‌مراتب​ پیش بقیه گذاشت و رفت‌بگی​ تا نیزه گمشده‌اش را بیاورد.

مانلا هرگز نگفته‌تفاوت​ بود که نیک نمی‌تواند‌به‌مراتب​ نیزه‌هایش را کنار بگذارد.

بدون آن نیزه‌ها، پریدن‌حتماً​ از روی ساختمانی به ساختمان‌بیار​ دیگر مثل آب خوردن بود.

حدود یک دقیقه بعد، نیک وارد‌صبر​ ساختمان مخروبه شد و نیزه‌اش را پیدا‌بست​ کرد که توی زمین فرو رفته بود.

برگشتن هم کار سختی نبود،‌به‌مراتب​ اما بالا رفتن تا سقف‌بگی​ آن ساختمان بلند اصلاً راحت نبود.

نیک از همان روش درس اولش‌کثافتی​ استفاده کرد، اما به خاطر ابعاد‌بگی​ بزرگ‌تر ساختمان، مجبور بود خیلی بیشتر بپرد.

اما در نهایت موفق‌حتماً​ شد و با تمام‌نیزه‌ت​ نیزه‌هایش به پشت‌بام رسید.

مانلا بدون هیچ حرفی‌سمتش​ به سمت نیک رفت و‌نره​ یکی از نیزه‌ها را برداشت.

شینگ!

و آن را‌تفاوت​ از همان سوراخ‌کثافتی​ به پایین پرت کرد.

مانلا گفت: «کارت خوب بود بچه‌بی‌شماری​ پررو. حالا همین کار رو بکن،‌خراب‌شده​ ولی نیزه‌هات رو هم با خودت ببر.»

نیک برای اینکه‌بقیه​ آرام شود، نفس‌صبر​ بسیار عمیقی کشید.

گفت: «حتماً.»

مانلا گفت: «نمی‌خوام ببینم نیزه‌هات رو می‌ندازی. اگه نیزه‌هات ازت‌پرسید​ جدا می‌شن، بهتره فقط برای این باشه که ازشون به‌متعددی​ عنوان جای پا یا یه چیزی تو همین مایه‌ها استفاده کنی.»

نیک با نگاه‌ویران‌شده​ به مسیری که باید‌برو​ طی می‌کرد، نگران شد.

با آن وزن‌بقیه​ اضافه، عبور از آن‌نیزه‌هات​ مسیر دیگر غیرممکن بود.

پرش‌های بلند‌خود​ زیادی در‌کثافتی​ راه بود.

این بار تقریباً پنج دقیقه طول‌کثافتی​ کشید تا نیک مسیر جدیدی پیدا‌بگی​ کند، و مسیر طولانی‌ای هم بود.

نیزه به زور چهل متر با نیک‌برو​ فاصله داشت، اما برای رسیدن به آن‌بشی​ باید بیش از دویست متر را طی می‌کرد.

پایین رفتن از‌بقیه​ آن ساختمان بلند،‌صبر​ اولین مشکلش بود.

با آن همه نیزه‌ای که همراهش بود،‌ساخته​ اگر فقط به یک نیزه آویزان می‌شد، دیوار‌متوجه​ به هیچ‌وجه نمی‌توانست وزن نیک را تحمل کند.

با این‌بود​ حال، نیک راه‌لجن​ حلی پیدا کرد.

او به پایین پرید و‌حالا​ بلافاصله یکی از نیزه‌هایش را‌به‌هرحال​ در بدنه ساختمان فرو کرد.

اما قبل از اینکه کاملاً‌گرفته​ متوقف شود، نیزه را رها‌عمیق​ کرد و به سقوط ادامه داد.

و نیزه‌خود​ دوم را‌کثافتی​ فرو کرد.

در نهایت، نیک هر‌خود​ چهار نیزه را در‌حال‌به‌هم‌زن‌تر​ دیوار فرو کرده بود.

از آنجا که نیک دیگر نیزه‌ای روی دوشش‌نیزه‌ت​ نداشت، می‌توانست تا بالاترین نیزه بالا برود، آن‌عمیقی​ را بیرون بکشد و روی نیزه دوم بیفتد.

نیزه دوم می‌توانست وزن ترکیبی نیک و یک نیزه‌نره​ را تحمل کند، اما سومی وقتی نیک با دو‌خردکننده​ نیزه روی آن افتاد، به سرعت از دیوار کنده شد.

خوشبختانه، نیزه همچنان توانست سرعت سقوطش را‌ساخته​ کم کند و در نهایت، نیک با‌مدتی​ عبور از تمام نیزه‌ها روی زمین فرود آمد.

استخوان‌ها و عضلاتش‌تفاوت​ درد می‌کردند، اما‌کثافتی​ هنوز می‌توانست حرکت کند.

سپس، مسیر طاقت‌فرسا آغاز شد.

نیک از نیزه‌هایش برای پر کردن فاصله‌نیزه‌هات​ بین ساختمان‌ها استفاده می‌کرد، در حالی که مجبور‌دوباره​ بود مدام آن‌ها را بیرون بکشد و بردارد.

باید روی‌خود​ آن‌ها تعادلش‌کثافتی​ را حفظ می‌کرد.

حتی از آن‌ها‌تفاوت​ برای خراب کردن‌کثافتی​ یک دیوار استفاده کرد.

بیش از چهل دقیقه طول‌حالا​ کشید تا نیک به نیزه‌به‌هرحال​ اولش برسد و آن را بردارد.

سپس، مسیر‌درحالی‌که​ طولانی برگشت‌سمتش​ آغاز شد.

راه برگشت با یک نیزه اضافه‌حال‌به‌هم‌زن‌تر​ حتی سخت‌تر هم بود و سی‌نابود​ دقیقه دیگر از نیک زمان گرفت.

سرانجام، نیک‌بود​ به پشت‌بام‌خود​ ساختمان رسید.

مانلا یکی از نیزه‌ها را چنگ‌بی‌شماری​ زد و آن را از سوراخ دیگری‌آشنا​ به داخل یک ساختمان دیگر پرت کرد.

«بعدی.»

نیک نفس عمیقی کشید.

انتظار داشت که‌تفاوت​ پرتاب کردن نیزه‌کثافتی​ را یاد بگیرد.

در عوض، مانلا پرتاب‌حتماً​ می‌کرد و او فقط‌نیزه‌ت​ باید آن‌ها را جمع می‌کرد.

ناولها | novelha.net