چپتر 111: پوسیده
0نیک با صدایی گیج پرسید:ناباوری «هزار نفر رو نجات بدمنگاهش و بدهیم رو صاف کنم؟»
موش گفت: «آره. تو یه پسر مجسمهای رو نابود کردی، و ترجیح میدادی یه پسرکلی مجسمهای رو بکشی تا اینکه هزار تا آدم بیگناه رو به کشتن بدی. پس اگه هزاراستفاده نفر رو نجات بدی، در واقع بیشتر از یه پسر مجسمهای رو نجات دادی، مگه نه؟»
نیک اخمباید کرد: «فکر نکنمسالم اینجوری حساب بشه.»
موش باکنن کلافگی پرسید:داد «چرا که نه؟»
نیک گفت: «نمیتونی یهمیکرد کار بد رو بافقط یه کار خوب پاک کنی.»
موش تکرارگفتی کرد: «چرابقیه که نه؟»
نیک آهی کشید: «حتی اگهسالم هزار نفر رو هم نجاتبگی بدم، هوروا بازم ناعادلانه مرده.»
موش با ابرویی بالا رفته پرسید: «امانمیدونم اینکه هزار نفر از چیزی که بایدمیبینم میکشُتشون جون سالم به در ببرن، ناعادلانه نیست؟»
نیک اخم کردنگاه و به موش خیرهانداخت شد. «میخوای چی بگی؟»
موش گفت: «سرنوشت، میفهمی؟ اگه قرار بود پسر مجسمهایبیرون بیشتر زنده بمونه، تو سرنوشتش رو تغییر دادی، وخاطر به گفتهی خودت، تغییر دادن سرنوشت یکی دیگه بیانصافیه.»
«پس اگه سرنوشت کسی رو توببرن جهت عکس تغییر بدی و بذاریمیفهمی بیشتر زنده بمونه، اونم باید بیانصافی باشه.»
نیک آهی کشید: «این فرق داره. ما به عنوانمیکنی انسان، وظیفهمونه به هم کمک کنیم. تغییر دادن سرنوشت یکیافتادن دیگه به سمت بهتر شدن، چیزیه که ازمون انتظار میره.»
موش در حالی کهمیکرد به نیک نگاه میکرد، بامتقابلاً ناباوری ابروهایش را بالا انداخت.
نیک فقط متقابلاً نگاهش کرد.
نیک با کلافگی پرسید: «چیه؟»
موش پرسید:کنن «شنیدی الانداد چی گفتی؟»
نیک پرسید:حالی «آره، خبمیکرد که چی؟»
موش گفت: «گفتی ازبقیه آدما انتظار میره کهحالا به بقیه آدما کمک کنن.»
نیک فقطباید یک ابرویشجون را بالا داد.
موش پرسید: «نیک، تا حالا به بیرون نگاه کردی؟ نمیدونم وقتیولی به بیرون نگاه میکنی چی میبینی، ولی من کلی آدم افسردهتولیدکنندهها میبینم که به خاطر بقیه آدما تو وضعیت وحشتناکی گیر افتادن.»
«مثلاً، خیلی از تولیدکنندهها رسماً دارنابروهایش از آدما به عنوان دام برایشنیدی اسپکترهاشون استفاده میکنن، و همونا هم همهکارهن.»
«چطور قویترین آدما هموناییانبقیه که طبق گفتهی تو،حالا اصلاً مثل آدم رفتار نمیکنن؟»
موش پرسید: «مگه نباید موفقترین افراد یهنیست گونه رو به عنوان استانداردی در نظربود گرفت که بقیه اون گونه باید بهش برسن؟»
نیک جوابی نداد.
موش از این جهت حقناباوری داشت که قویترین انسانها معمولاًنگاهش تا حد ممکن غیرانسانی رفتار میکردند.
برای مثال، تولیدکنندهای که بازرسان را برای جستجوی اسپکترها استخدام کرده بود، میتوانستمیبینی خیلی راحت به شهر درباره رویاپرداز بگوید. اگر این اتفاق میافتاد، رویاپرداز خیلیرسماً وقت پیش دستگیر و مهار میشد و جان آدمهای زیادی نجات پیدا میکرد.
در عوض، آنها وجود رویاپرداز را کاملاً مخفی نگهمیخوای داشتند و به آن اجازه دادند تا معلوم نیستتغییر برای چه مدتی از مردم بیچاره درگز تغذیه کند.
حتی بدتر از آن، خود قارچ زرشکی مسبب زندگیهای وحشتناکمیبینی مردم در درگز بود. هرچه نباشد، قارچ زرشکی همان نهادیمثلاً بود که تمام خونهای جمعآوریشده توسط مأموران مالیات را میبلعید.
دنیا در همین لحظه برایناباوری نیک حتی تاریکتر و بدترنگاهش از قبل به نظر میرسید.
«حتی آدمهای قویآدما هم فقط بهابرویش فکر ثروت خودشونن.»
«بشریت همهجا توسط اسپکترها محاصرهسالم شده و ما حتی نمیتونیمبگی در برابر قویترینهاشون مقاومت کنیم.»
«آلبرت میگفت استخراجکنندههای واقعاً قدرتمند، اونایی که تو سطح هفتمیبینی و سطح هشت هستن، سعی دارن با اسپکترها بجنگن، اما استخراجکنندههایخیلی سطح پنج و سطح شش فقط به فکر پروار کردن خودشونن.»
در آن لحظه،نگاه خشم در سینهابروهایش نیک شعله کشید.
«اصلاً جمع کردن زفیکسِ بیشتر چهابرویش فایدهای داره، وقتی که حتی حاضرمیکنی نیستی به مبارزه علیه اسپکترها ملحق بشی؟!»
«تولیدکنندههایی مثل کوگلبلیتزمیکشُتشون و آناتومی اصلاً بانیست اینهمه زفیکس چیکار میکنن؟!»
«با اینکه مصرف زفیکسِ برداشتشده اصلاً به اندازه تولید کردنش توسط خودت تأثیرافسرده نداره، ولی بازم احتمالاً میتونستیم با اینهمه زفیکسی که داره تو یه سریبرای انبارها خاک میخوره و حروم میشه، استخراجگرهای سطح ششِ خیلی بیشتری تولید کنیم!»
«با استخراجگرهای سطح ششِ بیشتر، میتونستیمابروهایش اسپکترهای سطح ششِ بیشتری رو گیرشنیدی بندازیم و زندگی همه رو بهتر کنیم.»
«اگه مردم درگز دارن زجر میکشن، حداقل باید برای یهنمیدونم هدف خوب زجر بکشن که زندگی اکثریت مردم رو بهتروحشتناکی کنه، نه فقط یه عده نخبه و از ما بهترون.»
نیک تا مدتی طولانی چیزیسالم نگفت و موش فقط بابگی علاقه به او نگاه میکرد.
نیک با خودش فکر کرد: «آره، مننمیدونم به خاطر کاری که با هوروا کردممیبینم لیاقت خوشحالی رو ندارم، اما بقیه که دارن!»
«اگه بتونم زندگی بقیه رو بهترابروهایش کنم، شاید حتی هوروا هم دلششنیدی بخواد که من به زندگی ادامه بدم.»
نیک نفس عمیقی کشید.
نیک هدفیباید برای زندگیاشجون پیدا کرده بود.
متأسفانه، احساسات وابرویش منطق همیشه بابیرون هم کنار نمیآمدند.
با وجود اینکه نیک میدانست میخواهدابروهایش چه کار کند، هنوز هم اینشنیدی خلأِ بلعنده را در سینهاش حس میکرد.
افکارش درگفتی این موردبقیه هیچ اهمیتی نداشتند.
منطق نمیتوانستباید به چنینجون چیزی کمک کند.
در نهایت،کنن نیک فقطداد توانست آهی بکشد.
«سخت میشه، اما اگه واقعاًناباوری بتونم زندگی اینهمه آدم رونگاهش بهتر کنم، شاید حالم بهتر بشه.»
«شاید اونوقت واقعاًآدما لیاقت این رو داشتهداد باشم که زنده بمونم.»
«من هیچوقت نمیتونم دِینم رو به هوروا اداخیره کنم، اما میتونم تمام تلاشم رو بکنم تا دنیایسرنوشتش اطرافم رو به عنوان یه جور رستگاری بهتر کنم.»
برای اولین بار بعد از مدتها،بیرون نیک بالاخره از روی تختش بلند شدافسرده و به سمت یکی از پنجرهها رفت.
نیک بهحالی شهرِ بیرونمیکرد نگاه کرد.
خورشیدِ درخشان داشتآدما ساختمانهای خاکستری وابرویش قهوهای را روشن میکرد.
هیچ گیاهیباید هیچکجا بهجون چشم نمیخورد.
هوا راکدکنن بود و بهحالا سختی جریان داشت.
مردم با احتیاطنگاه در حال رفتابروهایش و آمد بودند.
مردها دستشان را دوربقیه زنهایشان انداخته بودند وحالا زنها دستشان را دور بچههایشان.
این مردمباید از چهجون چیزی میترسیدند؟
از اسپکترها نبود.
با اینکه اسپکترها دشمن بشریت بودند، اکثریتانداخت قریب به اتفاق انسانها هرگز با آنها روبهروآدما نمیشدند، شاید به جز پرستار آلیس یا کابوس.
نه، اینگفتی مردم ازبقیه آدمهای دیگر میترسیدند.
مردم درگزباید اغلب مخفیانهجون همدیگر را میکشتند.
مردم شهر خارجی گاهیداد از روی خشم و استیصالمیکنی به مردم درگز حمله میکردند.
استخراجگرها اساساً میتوانستند هر کسی را بکشند و فقط یک جریمهچیه بپردازند، و اگر این جریمه کمتر از چیزی بود که ازنمیدونم اسپکترِ جسدخوار به دست میآوردند، تبدیل به یک هزینه تجاری میشد.
نیک اینگفتی را خیلیبقیه خوب میدانست.
هر چه باشد،میکشُتشون تابوت جیغکِش دقیقاًببرن چنین اسپکتری بود.
با دیدگاه جدید نیکداد به زندگی، حالا دنیاوقتی هم متفاوت به نظر میرسید.
خیلی فاسدحالی و گندیدهمیکرد به نظر میرسید.
چه میشدگفتی اگر میتوانست آنکنن را درست کند؟