---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 40: هوروا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 40: هوروا

0

نیک با چهره‌ای‌بیرونش​ بهت‌زده، بی‌هدف به‌راه​ سمت درگز برمی‌گشت.

ده هزار اعتبار.

سه روز‌بین​ کامل بدون‌بیشتر​ هیچ کاری.

نیک به آرزویش رسیده بود.

او یک‌خودش​ استخراج‌کننده زفیکس‌انداخته‌اند​ شده بود.

حسابی پول درمی‌آورد.

دیگر نیازی نبود نگران جانش‌است​ باشد. خب، البته به جز وقت‌هایی‌وقتی​ که در واحد مهار رویاپرداز بود.

اما با این‌حمام​ حال، خلأ عجیبی‌مهم‌تر​ در سینه‌اش حس می‌کرد.

انگار هیچ‌کدام‌خودش​ از این‌ها‌انداخته‌اند​ واقعی نبود.

دقیقاً همین دو روز پیش،‌همین‌طوری​ نیک فقیر بود و تمام‌خودِ​ عمرش را در درگز گذرانده بود.

حالا لباس‌های درست و حسابی‌است​ تنش بود و حتی یک‌انداخته‌اند​ حمام لوکس هم کرده بود.

مهم‌تر از‌حتی​ همه، او‌لوکس​ حالا ثروتمند بود.

بالاخره، نیک سر جایش ایستاد.

دیگر به درگز رسیده بود‌همین‌طوری​ و وسط یک خیابان بی‌نام‌خودِ​ و نشان توقف کرده بود.

نیک نگاهی به اطرافش انداخت.

چند نفری را‌حمام​ دید، اما همه‌مهم‌تر​ از او دوری می‌کردند.

هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌هایش نگاه کند. آن چند نفری‌خیره​ هم که مجبور بودند از کنارش رد شوند، یا منتظر‌استخراج‌کننده‌های​ می‌ماندند تا او برود، یا با فاصله‌ی زیادی از کنارش می‌گذشتند.

ترس و‌شبیه​ اضطراب از سر‌همین‌طوری​ و رویشان می‌بارید.

نیک حس کرد فاصله‌ی‌بیشتر​ بین او و آدم‌های‌خودش​ اطرافش بیشتر شده است.

یک‌جورهایی حس‌حتی​ می‌کرد از خانه‌ی‌کرده​ خودش بیرونش انداخته‌اند.

همین چند روز پیش،‌انداخته‌اند​ وقتی توی درگز راه می‌رفت،‌دور​ هیچ‌کس حتی نگاهش هم نمی‌کرد.

اما حالا، همه با‌استخراج‌کننده‌های​ ترس از دور به‌می‌گم​ او خیره شده بودند.

با آهی پیش خودش فکر کرد: «انگار عاقبتش‌خودش​ همینه. الان دیگه قیافه‌م شبیه یه استخراج‌کننده زفیکسه،‌خیره​ و همه استخراج‌کننده‌های زفیکس رو همین‌طوری نگاه می‌کنن.»

«دارم چی می‌گم؟ من‌لوکس​ شبیه یه استخراج‌کننده زفیکس نیستم.‌بالاخره​ من خودِ یه استخراج‌کننده زفیکسم!»

«این همون‌خودش​ چیزیه که‌انداخته‌اند​ همیشه خوابشو می‌دیدم!»

نیک با انگیزه‌ای تازه به اطرافش نگاه‌دارم​ کرد، اما هرچه بیشتر به آدم‌ها خیره‌همیشه​ می‌شد، بیشتر احساس تنهایی و انزوا می‌کرد.

در نهایت، نیک‌آدم‌های​ دوباره آهی کشید و‌خانه‌ی​ به راهش ادامه داد.

بعد از‌حتی​ چند دقیقه، نیک‌کرده​ به مقصدش رسید.

روبه‌روی نیک خانه‌ی نسبتاً بزرگی از جنس‌می‌رفت​ فلز زنگ‌زده قرار داشت؛ خانه‌ای که در‌همینه​ مقایسه با بیشتر خانه‌های آنجا، حسابی بزرگ‌تر بود.

تقریباً شبیه یک عمارت بود.

این خانه‌ی فعلی نیک بود.

نیک در‌حتی​ را باز کرد‌کرده​ و داخل شد.

بوی داخل خانه دقیقاً‌انداخته‌اند​ مثل فضای بیرونِ درگز بود،‌دور​ اما نیک اصلاً اهمیتی نمی‌داد.

او به بوی زنگ‌زدگی،‌استخراج‌کننده‌های​ گُه، شاش و زباله‌های‌می‌گم​ سمی عادت کرده بود.

صدای پسر‌بین​ بچه‌ای از طبقه‌ی‌است​ بالا آمد: «نیک؟

چند هفته بعد، باندهای خلافکار برای‌مهم‌تر​ خانه قدیمی مرد دندان تیز کردند‌وسط​ و حلقه‌ی محاصره را تنگ‌تر کردند.

طبیعتاً هوروا‌خودش​ زورش به‌انداخته‌اند​ آن‌ها نمی‌رسید.

اما بعد، نیک‌زفیکسه​ وارد عمل شد و‌دارم​ از هوروا دفاع کرد.

با این حال، با‌بیشتر​ اینکه نیک آدم بدی نبود،‌بیرونش​ اما به شدت عمل‌گرا بود.

دروغ بود اگر می‌گفتیم نیک‌کرده​ فقط از روی خوش‌قلبی به‌جایش​ این پسرک کمک کرده است.

نیک مشکلات هوروا را فرصت‌وقتی​ خوبی می‌دید تا بدون انجام‌خیره​ کارهای وحشتناک، پولی به جیب بزند.

در ازای یک سقف بالای سر و پول‌می‌گم​ مالیاتش، نیک تضمین می‌کرد که هیچ‌کس جرئت نکند‌می‌دیدم​ چیزی از خانه ببرد یا به هوروا آسیبی برساند.

نیک در‌بین​ چند ماه گذشته‌است​ اینجا زندگی می‌کرد.

هوروا پرسید: «واقعاً خودتی؟»

نیک سر تکان داد. لبخندی روی‌راه​ صورتش نشست و گفت: «آره. حالا‌فکر​ دیگه رسماً یه استخراج‌کننده زفیکسم! باحاله، نه؟»

هوروا با حیرت‌زفیکسه​ به نیک نگاه کرد‌دارم​ و آرام جلوتر رفت.

چند ثانیه، هوروا فقط‌بیشتر​ به یونیفرم خیره شد، انگار‌بیرونش​ که یک جواهر قیمتی باشد.

بالاخره هوروا‌حتی​ به حرف آمد:‌کرده​ «واو... خیلی معرکه‌ست!»

اما بعد، پسرک متوجه‌انداخته‌اند​ چیزی شد: «صبر کن، یعنی‌دور​ دیگه نمی‌خوای اینجا زندگی کنی؟»

نیک اخم کرد.

جوابی نداد.

نیک بارها به رفتن از درگز فکر کرده‌ثروتمند​ بود، اما حالا که بالاخره به واقعیت تبدیل شده‌نگاهی​ بود، حس می‌کرد خیلی زود و سریع اتفاق افتاده.

نیک بعد‌خودش​ از مدتی گفت:‌وقتی​ «فکر کنم آره.»

هوروا کمی نگران‌زفیکسه​ شد و به‌می‌کنن​ زمین چشم دوخت.

با رفتن نیک، باندها‌بیشتر​ برمی‌گشتند و او خانه‌اش‌خودش​ را از دست می‌داد.

بدتر از آن، شاید باندها به خاطر‌همه​ تمام دردسرهایی که نیک سر دفاع از او‌نشان​ برایشان درست کرده بود، از هوروا انتقام می‌گرفتند!

هوروا فقط یک پسر‌انداخته‌اند​ یازده ساله بود و‌نگاهش​ به شدت از باندها می‌ترسید.

هوروا حس‌شبیه​ می‌کرد که‌استخراج‌کننده‌های​ به زودی می‌میرد.

اما این را هم می‌دانست‌است​ که نیک واقعاً هیچ وظیفه‌ای‌انداخته‌اند​ برای کمک به او ندارد.

هوروا پرسید: «پس‌حمام​ من چی می‌شم؟‌مهم‌تر​ خونه‌ی بابام چی؟»

نیک آهی کشید.

«در مورد خونه نمی‌دونم، اما می‌تونم کاری‌دارم​ کنم که باندها بهت آسیبی نرسونن. احتمالاً می‌تونم‌خوابشو​ اعتباراتت رو هم یه جایی برات نگه دارم.»

چشمان هوروا‌بین​ از ترس‌بیشتر​ گشاد شد.

او می‌دانست که همه چقدر برای پول پدرش دندان‌بالاخره​ تیز کرده‌اند، و حالا که نیک یک استخراج‌کننده زفیکس‌اطرافش​ شده بود، ناگهان حاضر بود پول هوروا را نگه دارد؟

هوروا مشکوک شد، اما هنوز به‌راه​ نیک اعتماد داشت. هر چه نباشد،‌فکر​ نیک ماه‌ها از او محافظت کرده بود.

در چند دقیقه بعدی، نیک‌همین‌طوری​ و هوروا در مورد اینکه‌خودِ​ چه کار باید بکنند صحبت کردند.

در نهایت، هوروا فقط توانست آهی‌یک‌جورهایی​ بکشد و بپذیرد که آن‌قدر قوی نیست‌می‌رفت​ که بتواند از پول خودش محافظت کند.

هوروا گفت: «اگه تنها بمونم، صددرصد‌مهم‌تر​ پولم رو از دست می‌دم. اگه‌وسط​ بهت اعتماد کنم، حداقل یه شانسی هست.»

نیک از اینکه هوروا کاملاً به او‌می‌رفت​ اعتماد نداشت، ناراحت نشد. هر چه نباشد،‌همینه​ هر دوی آن‌ها در درگز زندگی می‌کردند.

«کاش یه راهی بود که منم‌می‌کنن​ بتونم یه استخراج‌کننده زفیکس بشم و یه‌چیزیه​ توانایی به دست بیارم که قویم کنه.»

وقتی نیک این را شنید، فکری‌یک‌جورهایی​ به سرش زد و در حالی که‌می‌رفت​ غرق در افکارش بود، چانه‌اش را خاراند.

ناولها | novelha.net