چپتر 41: جستجوی غذا
0نیک با چهرهای متفکرانه گفت:خندید «شاید یه راهی برای کمکتکردن داشته باشم، اما آسون نیست.»
چشمان هوروا ازکردن تعجب گرد شد.اصلاً پرسید: «واقعاً داری؟»
نیک سر تکان داد. «منظورم اینه که، منشدت رئیس استخراجکنندگان زفیکس تو یه شرکتم، و هنوزباز باید تولید زفیکس یکی از اسپکترهامون رو بهینهسازی کنیم.»
نیک پرسید: «هوروا،شده دوست داری بشیزودتر یه استخراجکننده زفیکس؟»
چشمان هوروا حتیشده گشادتر شد، اما اینشروع بار از روی شگفتی.
«من؟ یه استخراجکننده زفیکس؟»
نیک با لبخندبازم سر تکان داد.بیشتر «چرا که نه؟»
هوروا با کمیشده استرس گفت: «ولی منشروع تازه یازده سالم شده.»
نیک فقط خندید. «خب که چی؟ چرا زودتر شروع نکنی؟ تازه، کار کردن با اونواقع شبح اصلاً هم سخت نیست. در واقع فقط باید تو حضورش خوابت ببره! علاوه برهیچ اون، چون همگامساز زفیکس تو هنوز تنظیم نشده، باید یه توانایی خوب هم ازش بگیری.»
«تا وقتیکار نمیری، هیچ اتفاقشبح بدی نمیتونه بیفته.»
هوروا طوری به نیک نگاه کرد کهدرمیاری انگار نمیتوانست چیزی را که شنیده باورخیلی کند. «مطمئنی؟ واقعاً میتونم یه استخراجکننده زفیکس بشم؟»
نیک با خندهای ریز گفت: «معلومه. یه توانایی به دستکردن میاری، یه شغل ثابت و کلی پول. شاید به اندازهچون من درنیاری، ولی بازم از همه تو درگز بیشتر پول درمیاری.»
هوروا از شدت هیجان شروعخندید کرد به بالا و پایین پریدن.اون «ممنون! خیلی ممنون! تو بهترینی، نیک!»
نیک باز همکردن خندید. همیشه از دیدنسخت هیجان هوروا لذت میبرد.
به خاطر وضعیت بدهمه هوروا، او کمتر پیششدت میآمد که خوشحال باشد.
هر وقت نیک حضور نداشت، هوروا نگرانشروع و مضطرب بود. حتی به خاطر اینسخت همه فشار، در خوابیدن هم مشکل داشت.
«به هر حال، ظاهراً فعلاً سه روز مرخصینکنی دارم، یعنی الان نمیتونم ببرمت اونجا، ولی بعدحضورش از اینکه مرخصیم تموم شد، میبرمت محل کار آیندهت.»
نیک با خندهکردن گفت: «قراره یه شبحسخت واقعی رو ببینی، هوروا.»
هوروا با شگفتیبازم تکرار کرد: «واو،بیشتر یه شبح واقعی.»
آن دو کمی دیگر با همزودتر حرف زدند، اما چند دقیقه بعد،شبح نیک دوباره خانه را ترک کرد.
پیش از این، نیک احساسخندید بیهدفی میکرد. نمیدانست با اینکردن آزادی تازهیافتهاش باید چه کند.
اما حالا،کار این مشکلاون حل شده بود.
نیک میتوانست از موقعیتشهمه برای کمک به یکیشدت از دوستانش استفاده کند.
'حس خوبیهسالم که آدمفقط کار خیر بکنه.'
نیک با هیجان با خود فکر کرد:شروع 'حالا که مشکل هوروا حل شده، باید برمواقع چند تا خونه تو شهر خارجی رو ببینم!'
اما طولیکار نکشید کهاون نیک متوقف شد.
قار و قور.
نیک با خود فکر کرد:خندید 'راستش، خیلی گشنمه. فکر کنمکردن یه روزی میشه که هیچی نخوردم.'
'امروز دلم میخواد چی بخورم؟'
'موش؟'
'مگس؟'
'کمی مکعبهای سبزیجات ازفقط بازار؟ الان میتونم بانکنی پولم کلی ازشون بخرم!'
'میتونم قارچ زنگزده همفقط بخورم، اما زیاد دلم نمیخواد.کار طعمش برام یکم زیادی اسیدیه.'
'هرچند، تو خونه یه کلونی رسیده از قارچهایواقع زنگزده هست، و اگه زود نخورمشون، سمی میشننشده و شروع میکنن به پخش کردن هاگهای سمی.'
نیک پشت گردنش را خاراند.
با بالا انداختن شانهای،فقط با خودش فکر کرد:نکنی «بهتره یه سر برم بازار.»
نیک تغییر مسیرشده داد و به سمتشروع بازار درگز راه افتاد.
به محض اینکهکردن رسید، نگاه بیشتراصلاً آدمها به سمتش چرخید.
یه استخراجکنندهدرنیاری زفیکس اینجاهمه چیکار میکرد؟!
نیک تمام تلاشش را کرد تازودتر نگاههای خیره را نادیده بگیرد، اماشبح باز هم کمی حالش را گرفت.
سرانجام، نیک واردشده یکی از مغازههایزودتر حاشیه بازار شد.
قبلاً فقط به خاطر کار پایشاصلاً به بعضی از آنها باز شدهعلاوه بود، اما هرگز چیزی ازشان نخریده بود.
اجناس ایندرنیاری مغازهها بیش ازدرگز حد گران بودند.
مغازهای که نیک واردش شده بود،زودتر پر از تکههای مختلف غذا بودشبح که اینطرف و آنطرف ریخته بودند.
گوشت موش، گربه، سگ، مگس وزودتر پرنده پیدا میشد و حتی چندشبح نوع مختلف از مکعبهای سبزیجات هم داشتند!
تنوعش بینظیر بود.
صاحب مغازه به محض وروددرگز نیک با لکنت پرسید: «چـ...بالا چطور میتونم کمکتون کنم، قربان؟»
نیک پرسید: «هی،شده گشنمه. چیز خوبیزودتر واسه خوردن داری؟»
صاحب مغازه با گیجی و شک به نیک نگاه کردکردن و با لبخندی تلخ گفت: «بـ... بله، اما مطمئن نیستم جنسهایهمگامساز من اون کیفیتی رو داشته باشن که ذائقه شما میطلبه، قربان.»
نیک فقط دستش را تکان داداصلاً تا نشان دهد موضوع مهمی نیست.علاوه «فقط بهم بگو اینجا چی خوشمزهست.»
صاحب مغازه مضطربتر شد. «خب، یه دیگ جدید سوپ مکعبهایبالا سبزیجات بار گذاشتم. البته مطمئن نیستم قربان به مکعبهای سبزیجاتمیبرد علاقهای داشته باشن. شما احتمالاً با سبزیجات واقعی بیشتر آشنایید.»
نیک با تعجب تکرار کرد: «سبزیجات واقعی؟» بعد ادامهکار داد: «اوه، آره! کلاً یادم رفته بود که قرارهببره یه جایی سبزیجات واقعی هم پیدا بشه! چیزی داری؟»
صاحب مغازهسالم از اینفقط هم مضطربتر شد.
این استخراجکنندهکار زفیکس داشت خیلیشبح عجیب رفتار میکرد.
این یه جور نقشه یادرگز ترفند بود تا از زیربالا زبان صاحب مغازه اطلاعات بکشد بیرون؟
رفتار استخراجکننده هیچ منطقی نداشت.
با این وجود،شده صاحب مغازه چارهای جزشروع همراهی با او نداشت.
صاحب مغازه گفت: «متأسفانه نه،شبح قربان. تو درگز هیچکس بهخوابت خاطر قیمتشون نمیتونه اونا رو بخره.»
نیک گفت: «اوه، باشه.همه پس یه کم از همونهیجان سوپ مکعبهای سبزیجات بهم بده.»
صاحب مغازه در حالیفقط که با عجله به سمتکار دیگ میرفت گفت: «البته، قربان.»
مرد درِ دیگ رافقط برداشت و نیک توانستنکنی عطرش را حس کند.
بوی فوقالعادهای داشت!
لحظهای بعد، صاحب مغازه کاسهای ازبیشتر جنس فلز زنگزده بیرون آورد وپریدن مقداری از سوپ داخل دیگ را کشید.
صاحب مغازه در حالی کهخندید کاسه را روی پیشخوان میگذاشت، بااون اضطراب گفت: «میشه ده اعتبار، قربان.»
ده اعتبار معادلشده ده درصد اززودتر مالیات ماهانه بود.
تو درگز فقط آدمهایاون پولدار از پس هزینهواقع خوردن همچین چیز لوکسی برمیآمدند.
بیشتر مشتریهایدرنیاری مغازه احتمالاً ازدرگز اعضای باندها بودند.
نیک کارتی را کهفقط از وینتور گرفته بود بیرونکار آورد و روی پیشخوان گذاشت.
صاحب مغازهسالم با دیدن کارتخندید لبخند تلخی زد.
«قربان، ما توکردن درگز نمیتونیم بااصلاً کارت بانکی معامله کنیم.»
«چون ساکن درگز هستم،همه اجازه ندارم طلبم روشدت از بانکها نقد کنم.»