چپتر 58: رشد
0نیک با کمی اضطراب نشست.
میدانست یک جای کار میلنگد؛میدادم وینتور لحنی بهشدت سرد وبودی رسمی به خود گرفته بود.
نیک پرسید: «چی شده؟»
وینتور کپی پلاک فلزیای را کهمیفهمم نیک روز قبل درست کرده بودمثل برداشت و به او نشان داد. «این.»
نیک یکیمیدادم از ابروهایشنظر را بالا داد.
وینتور گفت: «میدونم دیروز روز خاصی بود و جنی هم سریعنمیخواستم به پول نیاز داشت، اما نمیتونی همینطوری امضای من رو جعلمثل کنی. اگه میخواستم، میتونستم ازت شکایت کنم و تمام پولت رو بگیرم.»
نیک پرسید: «امابزن همهچیز درست بود، مگهافتاده نه؟ پس مشکلی نیست.»
وینتور آرام سرش را تکان داد. «آره، مبلغ درستپخش بود، اما زیادهروی کردی و تو کار من دخالت کردی.افتاده من هیچوقت تو کار تو دخالت نمیکنم چون وظیفه خودته.»
وینتور با صدایی جدی ادامه داد: «نیک، تونمیخواستم نمیتونی به اسم شرکت به مردم پول بدی. تووضعیت نه حق این کار رو داری نه قدرتش رو.»
نیک اخم کرد. «پسبهش باید چیکار میکردم؟ اونمیرسید به پول نیاز داشت.»
وینتور گفت: «بهم زنگ میزدی. بهت گفتم چطوری میتونیاضطراریه پیدام کنی. فقط کافی بود زنگ بزنی. تو کمترفلزی از نیم ساعت میرسیدم و پولش رو بهش میدادم.»
نیک کمی معذب به نظر میرسید. «دیروزمنظورت نزدیک ۱۶ ساعت کار کرده بودی. نمیخواستماومد یه ساعت دیگه از وقتت رو هدر بدم.»
وینتور گفت: «میفهمم منظورت چیه، اما نمیتونی همینطوری پول پخش کنی. اگهبدم یه وضعیت اضطراری مثل دیروز پیش اومد، بهم زنگ بزن. مهم نیست قبلشاتفاقی چه اتفاقی افتاده. اگه واقعاً یه وضعیت اضطراریه، همیشه باید بهم زنگ بزنی.»
نیک آهی کشید.پولش «باشه. دیگه تومعذب کارات دخالت نمیکنم، وینتور.»
وینتور لبخندی زد ومهم سر تکان داد. «پسواقعاً دیگه مشکلی نیست، نیک.»
لحظهای بعد، وینتور یک پلاک فلزی بیرون آورد و به نیک داد. «پول جنیاومد رو همزمان با تو بهش میدم. در کل، من درآمد روز قبل رو بررسیلحظهای میکنم و حدود ساعت ۲ بعدازظهر پول جفتتون رو میدم. وقتی که هر دوتاتون اینجایید.»
نیک سر تکانمعذب داد و پلاکنزدیک فلزی را گرفت.
میتوانست عددمیرسیدم ۱۸۰۰ رابهش روی آن ببیند.
از آنجا که نیک هفت گرم زفیکس تولید کرده بود، ۱۴۰۰ اعتبارکشید برای کار خودش دریافت میکرد، و چون رئیس استخراجکنندگان زفیکس بود، ۱۰بررسی درصد از تولیدات جنی را هم میگرفت که میشد ۴۰۰ اعتبار دیگر.
۱۸۰۰ اعتبار در یک روز.
این مبلغ خیلیمعذب زیادی بود، حتینزدیک برای مردم شهر خارجی.
معمولاً مردم شهر خارجیبهش ماهیانه بین ۱۵۰۰ تامیرسید ۴۰۰۰ اعتبار درآمد داشتند.
نیک روزی ۱۸۰۰ اعتبار درمیآورد.
کاملاً مشخص بودوقتت که استخراجکننده زفیکسمیفهمم بودن بهشدت پولساز است.
نیک پلاک فلزیمعذب را گرفت ونزدیک توی جیبش گذاشت.
وینتور پرسید:میرسیدم «با جنی همهچیمیدادم خوب پیش میره؟»
نیک سراومد تکان داد.مهم «جای شکایتی نیست.»
وینتور بادیگه لبخند جوابهدر داد: «خوبه.»
بعد از کمی گپ زدن،میرسید نیک دفتر وینتور را ترکوقتت کرد و پیش هوروا رفت.
وقتی نیک وارد اتاقبهش هوروا شد، پاتور را دیدنزدیک که در حال تمیزکاری بود.
بعد از احوالپرسی،بزن پاتور درباره کاندیداهای بعدیافتاده به نیک توضیح داد.
نیک به پاتور گفت مثلبدم همیشه آنها را یکییکی و تااضطراری ۳۰ دقیقه دیگر به اتاقش بفرستد.
۳۰ دقیقه بعد، یک نفر وارد اتاقبودی نیک شد و آن دو در یکمنظورت ساعت آینده درباره خیلی چیزها حرف زدند.
متأسفانه داوطلب خیلی بیقرار و مضطربمعذب به نظر میرسید، که یعنی به احتمالوقتت زیاد به درد شغل استخراجکننده زفیکس نمیخورد.
نفر دوماومد هم اوضاعمهم بهتری نداشت.
نفر سوم کمیوقتت عجیبوغریب میزد. نیک صرفاًمنظورت برای احتیاط ردش کرد.
بعد از اینکه دوباره به کارهای هوروا رسیدگینمیخواستم کرد و چیزی خورد، رفت تا جنی راپخش بیدار کند و بعد هر دو به خانه رفتند.
روزهای عادی نیک اینطوری میگذشت.
بیدار میشد، با رویاپرداز کار میکرد، کمی با جنی گپ میزد، پولش راباشه میگرفت، به کارهای هوروا میرسید، با چند نفر مصاحبه میکرد، دوباره با جنیحدود حرف میزد، یک بار دیگر به هوروا سر میزد و در نهایت میخوابید.
یک روز.
حدود دو هفتهمعذب بعد، نیک بالاخره داوطلببودی سوم را پیدا کرد.
اسمش تروور بودپولش و او هممعذب از درگز میآمد.
تروور آدم کاملاً بااعتمادبهنفسیمهم به نظر میرسید کهواقعاً مدام پوزخند روی لبش بود.
مهارت اجتماعی بالایی داشتهدر و به نظر میرسیدچیه گل سرسبد هر جمعی باشد.
بعضیها او را روینظر اعصاب میدانستند، اما براینمیخواستم بقیه جذاب و بامزه بود.
وقتی برای اولین بار رویاپردازمیدادم را دید، بیشتر لبخند تلخیبودی میزد و چند تا شوخی پراند.
ظاهراً این روش او برای کنار آمدن باواقعاً ترس شدید و موقعیتهای پراسترس بود. فقط میخندیدلحظهای و سعی میکرد فضا را برای بقیه عوض کند.
خوشبختانه تروور توانست بدون مشکل بامیفهمم رویاپرداز کار کند و هشت ساعتمثل بعد، با توانایی جدیدش بیدار شد.
درست مثل جنی، تروور هممیرسید میتوانست بقیه را به خواب ببردهدر و بخشی از رویاهایشان را ببیند.
وقتی وینتور تروور را دید،میدادم با خودش فکر کرد کهبودی توانایی رویاپرداز خیلی به او میآید.
جنی خیلی رک ومهم صادق بود، که یعنیواقعاً فریبکاری اصلاً در خونش نبود.
اما تروور فرق داشت.
تروور شخصیت خیلی پرسروصدا ومیرسید رکی داشت و خوب بلدوقتت بود نیت واقعیاش را پنهان کند.
اگر وینتور زمانی به یک جور مأمورنظر مخفی نیاز پیدا میکرد، تروور خیلی بیشترهدر از جنی به درد این کار میخورد.
از حالا به بعد،مهم تروور شیفت ۱۰ شبواقعاً تا ۶ صبح را برمیداشت.
این یعنی خروجیوقتت رویاپرداز به حداکثرمیفهمم پتانسیلش رسیده بود.
در هر روز، نیک هفت گرم زفیکس،بودی جنی چهار گرم و تروور پنج گرم تولیدچیه میکردند که در مجموع میشد ۱۶ گرم زفیکس.
این یعنی رویایپولش تاریک روزی ۱۶,۰۰۰معذب اعتبار درآمد داشت!
تا یک ماهبزن دیگر، همه بااتفاقی رویاپرداز کار کردند.
همان موقع بودوقتت که وینتور خواست دوبارهمنظورت با نیک حرف بزند.
حالا که پول سرازیر شده بودنزدیک و رویاپرداز هم با تمام ظرفیتشبدم کار میکرد، وقت توسعه فرا رسیده بود.
آنها بهمیرسیدم شبح دومبهش نیاز داشتند.
متأسفانه از آنجایی که شرکت هنوز آنقدر درآمدواقعاً نداشت که یک تیم کامل از محققان تشکیل دهد،بعد پیدا کردن شبح بعدی دوباره به گردن نیک افتاد.
اما ایندیگه بار، کار بهبدم این سادگیها نبود.
حداقل اینمیدادم چیزی بود کهمیرسید نیک فکر میکرد.