چپتر 51: – عذاب وجدان
0نیک نفس عمیقی کشید.
گفت: «ممنون.ممکن دقیقاً همینورشکست کار رو میکنم.»
دکتر سر تکان داد.
بعد از کمیمجبورم حرف زدن، دکترمنم انبار را ترک کرد.
وینتور پرسید: «برنامهت چیه؟»
نیک گفت: «همون چیزی کهشود گفتم. تا وقتی هوروا بهمیشد هوش بیاد، ازش حمایت میکنم.»
وینتور اخم کرد. «نیک، من بهت بهعنوان رئیساتاق استخراجکنندگان زفیکس نیاز دارم. اگه نتونی کارت رونزدیکه درست انجام بدی، نمیذارم از این پسر مراقبت کنی.»
نیک با لحنی قاطع گفت:منه «مجبورم. این مسئولیت منه والان منم که باید تاوانش رو بدم.»
«اگه هوروا الانقاطع بمیره، همهچیز هیچمنه و پوچ میشه.»
«همین الانش هم به اندازه کافی بهاتفاقی هوروا صدمه زدم، حتی نمیتونم تصور کنمنخوره که بیشتر از این بهش آسیب برسونم.»
«همهش تقصیر منه،آهی و خودم هماینجا بهش رسیدگی میکنم.»
وینتور اخم کرد.
اما درلحنی واقع از دستمسئولیت نیک عصبانی نبود.
تمام این ماجرا با هوروا،شود چیزی به نیک داده بودمیشد که پیش از این فاقدش بود.
حس مسئولیتپذیری.
یک رئیس استخراجکنندگان زفیکس بهمنه حس مسئولیتپذیری بالایی نیاز داشت، وگرنهبمیره ممکن بود کل تولیدکننده ورشکست شود.
اگر اتفاقی میافتاد، نیکمجبورم باید با آن روبروباید میشد و مسئولیتش را میپذیرفت.
وینتور گفت: «تا وقتی کهشود به کارت لطمهای نخوره، مهممیشد نیست تو وقت آزادت چیکار میکنی.»
نیک آهیمیکنی کشید واضافه گفت: «ممنون، وینتور.»
وینتور اضافه کرد: «اما، نمیخوام اینجا بمونه. یه اتاق یهالان جایی اجاره میکنم و میتونه همونجا تو تخت بمونه. اتاقزدم به شرکت خیلی نزدیکه، اینطوری مراقبت ازش برات راحتتر میشه.»
نیک چندان دل خوشی از کمک وینتورمنم نداشت، اما میدانست اگر میخواهد از پسهیچ این مشکل بربیاید، باید کمی کمک قبول کند.
نیک گفت: «باشه. ممنون، وینتور.»
وینتور سر تکان داد. «فعلاًنمیخوام باید کار کنی. پاتور تا هشتمیتونه ساعت آینده به هوروا رسیدگی میکنه.»
نیک احساس عذاب وجدان میکردمنه که پاتور به خاطر اشتباهالان او مجبور بود بیشتر کار کند.
اما نیک اینقاطع را هم میدانستمنه که چاره دیگری ندارد.
نمیتوانست هورواممکن را هشت ساعتشود تمام تنها بگذارد.
برای همین،میکنی نیک فقطاضافه سر تکان داد.
آخرین نگاهقاطع را بهمسئولیت هوروا انداخت.
هر بار که هوروا را اینگونه میدید،منم نیک درد شدیدی در قفسه سینهاش احساسهیچ میکرد و نفس کشیدن برایش سختتر میشد.
عذاب وجدان.
عذاب وجدانی به این سنگینی.
نیک آه دیگریمجبورم کشید و واردمنم واحد مهار رویاپرداز شد.
مثل همیشه، رویاپرداز فقطمجبورم در گوشهاش ایستاده بود وتاوانش به چشمان نیک نگاه میکرد.
نیک گفت: «هنوز زندهست.»
رویاپرداز هیچ واکنشی نشان نداد.
نیک پوزخند زد.مجبورم «فکر کنم اصلاًمنم برات مهم نیست.»
نیک گفت: «فعلاً بیشتر با تو کار میکنم، اماتاوانش تو آینده آدمهای بیشتری رو میارم. با این حال،اندازه این آدما از نفر قبلی که باهاش کار کردی، جونسختترن.»
رویاپرداز هیچ واکنشی نشان نداد.
لحظهای بعد، نیک کناراضافه یکی از دیوارها نشستاتاق و چشمانش را بست.
گفت: «بیا شروع کنیم.»
تق. تق. تق.
نیک صدای قدمهای رویاپرداز راشود شنید و فهمید که حالامیشد دوباره درست کنارش ایستاده است.
پریفیکس درون اتاقآهی غلیظتر شد و نیکبمونه کمکم احساس خوابآلودگی کرد.
یک دقیقهقاطع بعد، نیکمسئولیت به خواب رفت.
در خوابهایش، هوروا به روشهایی کهمنه مدام دردناکتر میشد جان میداد وبمیره با فریاد از نیک کمک میخواست.
طبیعتاً، همیشه تقصیرتولیدکننده نیک بود کهاگر هوروا داشت میمرد.
بالاخره، هورواها حتی دوبارهاضافه زنده میشدند و به نیکجایی میگفتند که همهچیز تقصیر اوست.
حتی دنیا هم تبدیل به بدنهای زنده هوروا شد،بدم و هر بار که نیک قدم برمیداشت، هوروایی کهکافی رویش پا میگذاشت از درد فریاد میکشید و میمرد.
دنیا بر سرش فریاد میکشید ومنه میگفت او دلیل پر شدن تمامبمیره هستی از رنج و عذاب است.
نیک بارهاممکن و بارهاورشکست در هم شکست.
نیک بارها «حکم» رااضافه به زبان آورده بود، اماجایی پرستار آلیس هرگز نیامده بود.
نیک سعیقاطع کرد خودش رامنه بکشد، اما نتوانست.
هر کاری میکرد، زنده میماند.
رنج اوممکن بینهایت وورشکست ابدی بود.
و بعد، نیک بیدار شد.
تمام خاطرات خوابمجبورم نیک ثانیه به ثانیهباید تارتر و محوتر میشد.
فقط یک لحظهقاطع بعد، نیک تقریباً همهچیزمنم را فراموش کرده بود.
فقط میدانست که خوابهایشورشکست به هوروا ربط داشته وروبرو احساس عذاب وجدان شدیدی میکرد.
این تماممیکنی چیزی بوداضافه که میدانست.
نیک نگاهی به اطراف واحد مهارمنم انداخت و دید که رویاپرداز ازهمهچیز گوشهاش به او زل زده است.
نیک آهیلحنی کشید ومجبورم بلند شد.
بعد از بیرون آمدنورشکست از واحد مهار، وینتورمیافتاد جلوی نیک را گرفت.
وینتور با چهرهایآهی جدی گفت: «نیک،اینجا باید حرف بزنیم.»
به محض شنیدن این حرف، نیکمنم حس کرد اضطراب و ترس در سینهاشهیچ بالا میآید. پرسید: «اتفاقی برای هوروا افتاده؟»
وینتور گفت:لحنی «نه. راستش بیشترمسئولیت یه خبر خوبه.»
نیک باممکن نفس راحتیورشکست گفت: «آه، خیلهخب.»
وینتور در حالی کهاضافه به نشانگر زفیکس اشارهاتاق میکرد، گفت: «اینو ببین.»
در حال حاضر،مجبورم نشانگر روی دهمنم گرم زفیکس بود.
نیک پرسید: «خب که چی؟»
وینتور گفت: «هر روز، مخزن زفیکساگر خالی میشه. یعنی قبل از اینکه تولطمهای و اون پسر برسید، روی صفر بوده.»
نیک پرسید: «خب؟»
«نیک، اون پسرمجبورم فقط سه گرممنم زفیکس تولید کرد.»
«این یعنی تو همین الان هفتمنه گرم تولید کردی، چهل درصد بیشتربمیره از آخرین باری که باهاش کار کردی.»
چشمان نیک گشاد شد. «چطوری؟»
وینتور پرسید: «همینوآهی دارم ازت میپرسم.اینجا چی عوض شده؟»
نیک ابروهایشقاطع را درمسئولیت هم کشید.
روحش هم خبر نداشت.
نیک گفت: «نمیدونم.»
وینتور سر تکانآهی داد. «پس بفهم.اینجا این کار توئه.»
نیک باقاطع تردید گفت:مسئولیت «خب، باشه.»
چطور قرار بودقاطع بفهمد چرا مقدارمنه زفیکس تغییر کرده است؟
وینتور در حالی که کلیدی بیرون میآورد، گفت: «پسرهروبرو تو خونه اونطرف خیابونه. این یکی از سه تا کلیده.چیکار صاحب هتل یکیشو داره. پاتور یکی داره. تو هم یکی.»
نیک کلید راآهی گرفت و بهاینجا آن نگاه کرد.
گفت: «ممنون، وینتور.»
وینتور سر تکان داد. قبل ازمنه اینکه چمدانش را بردارد و ازبمیره ساختمان بیرون برود، گفت: «فردا میبینمت.»
ظاهراً وینتور اینجا ماندهورشکست بود فقط برای اینکهمیافتاد با نیک حرف بزند.
حالا، نیک تنها بود.
بعد از چند ثانیه،مسئولیت نیک نفس عمیقی کشیدتاوانش و از انبار بیرون رفت.
وقتش بودلحنی که بهمجبورم دیدن هوروا برود.