---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 102: جاسوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 102: جاسوس

0

وینتور کمی جا خورد که‌ضعف​ نیک با چنین قاطعیت و‌کسی​ جدیتی می‌خواست با او حرف بزند.

وینتور با خودش فکر کرد:‌بازوهای​ «انگار اون یه روز مرخصی‌رسیدم​ به حل مشکلاتش کمک کرده.»

وینتور در حالی که به‌نظر​ سمت دفترش می‌رفت تا در را‌ماند​ باز کند، گفت: «باشه، بیا تو.»

بعد از باز کردن‌استفاده​ در، وینتور وسایلش را زمین‌همیشه​ گذاشت و پشت میزش نشست.

نیک هم نشست‌همیشه​ و با چهره‌ای جدی‌جورایی​ به وینتور خیره شد.

نیک گفت: «یکی از‌بده​ روی سقف داشت نگاهم می‌کرد،‌زودتر​ احتمالاً همین نیم ساعت پیش.»

وینتور با شنیدن‌اصلاً​ این حرف اخم‌نمی‌رسید​ کرد: «توضیح بده.»

نیک در حالی که بازوهای سنگینش را کمی‌بودم​ تکان می‌داد، گفت: «زودتر رسیدم و حوصلم سر رفته‌داره​ بود، واسه همین یه کم با سلاح‌ها تمرین کردم.»

«بعد از یه کم تمرین، حس کردم تواناییم غیرفعال شد. بعد از اینکه‌می‌کنه​ چند تا چیز رو امتحان کردم، به این نتیجه رسیدم که احتمالاً یکی از‌سرد​ طریق اون سوراخ‌های روی سقف که برای نور خورشید تعبیه شده، داشته دیدم می‌زده.»

وینتور سر تکان داد:‌بده​ «از کجا فهمیدی از‌می‌داد​ تو سقف نگاه می‌کردن؟»

نیک گفت: «وقتی به زمین نگاه‌نمی‌رسید​ می‌کردم روشون رو برنمی‌گردوندن، اما تا به‌گذشته​ سقف نگاه کردم، سریع نگاهشون رو دزدیدن.»

وینتور با چهره‌ای کنجکاو سر تکان داد: «راستش هیچ‌وقت به استفاده از تواناییت به‌می‌تونی​ این شکل فکر نکرده بودم. همیشه این رو یه نقطه ضعف برای تواناییت می‌دونستم،‌هیجان‌زده​ اما یه جورایی می‌تونی بفهمی کسی داره نگات می‌کنه یا نه، و حتی از کجا.»

«واقعاً پتانسیل‌بودم​ زیادی تو این‌ضعف​ نوع توانایی هست.»

نیک اصلاً هیجان‌زده به‌بده​ نظر نمی‌رسید و چهره‌اش همان‌طور‌زودتر​ سرد و جدی باقی ماند.

بعد از اتفاقات چند روز‌نظر​ گذشته، نیک دیگر هیچ علاقه‌ای‌باقی​ به شوخی و خنده نداشت.

نیک پرسید:‌راستش​ «تکلیف جاسوس‌استفاده​ چی می‌شه؟»

وینتور با خونسردی جواب داد: «آره.‌می‌دونستم​ تقریباً مطمئنم می‌دونم از طرف کی‌نگات​ اومده، و احتمالاً تو هم می‌دونی.»

نیک چشمانش‌اخم​ را ریز کرد‌بازوهای​ و پرسید: «آردوم؟»

وینتور سر تکان داد: «بقیه تولیدکننده‌ها هنوز اون‌قدر بهمون اهمیت نمی‌دن‌ماند​ که بخوان جاسوسیمون رو بکنن، تازه نمی‌خوان خانواده‌ام رو هم عصبانی‌جاسوس​ کنن. خیلی تعجب می‌کنم اگه معلوم بشه جاسوس از طرف اونا بوده.»

وینتور با آهی اضافه کرد: «اما اگه کار آردوم باشه، اصلاً تعجب نمی‌کنم.‌جورایی​ هر وارثی که بتونه با موفقیت اون‌قدر پول دربیاره که سهمی از کوگل‌بلیتز‌هست​ رو بخره، می‌شه یه نفر دیگه که تو ارثیه خانواده ملفیون شریک می‌شه.»

«سه تا از خواهر و برادرهای بزرگترم تا الان تونستن آزمون‌هاشون رو بگذرونن و تو کوگل‌بلیتز‌پتانسیل​ کار می‌کنن. اونا همین الانشم دلِ خوشی از این ندارن که من می‌خوام یه تیکه از ارثیه‌هیچ​ رو به دست بیارم، اما از اون آدم‌هایی هم نیستن که بخوان علیه برادر کوچیک‌ترشون اقدامی بکنن.»

وینتور حرفش را نیمه‌کاره رها کرد و گفت: «اما‌زودتر​ آردوم... همیشه جوری رفتار می‌کنه که انگار خیلی بااعتمادبه‌نفس و‌غیرفعال​ کاریزماتیکه، اما در واقعیت تقریباً هیچی پشت این اعتمادبه‌نفسش نیست.»

«اون آدم مغروریه و فکر می‌کنه بقیه ازش پایین‌ترن، و وقتی می‌بینه یکی‌گذشته​ دیگه داره به جایگاهش می‌رسه، دوباره اونا رو می‌شونه سر جاشون. آخه از‌آره​ نظر اون، بقیه لیاقت این رو ندارن که تو جایگاهی شبیه به اون باشن.»

نیک با چهره‌ای عبوس‌استفاده​ گوش داد و پرسید: «باید‌همیشه​ انتظار چی رو داشته باشیم؟»

وینتور جواب داد: «بستگی به کارای خودمون داره. اگه هیچ‌کسی​ کاری نکنیم، جاسوس به دادن اطلاعات به آردوم ادامه می‌ده،‌هست​ و آردوم هم احتمالاً سعی می‌کنه زندگیمون رو زهر مار کنه.»

«اگه قوانین رو بشکنیم، به نگهبان‌ها‌سنگینش​ خبر می‌ده. اگه بریم یه شبح بگیریم،‌بود​ ممکنه با تیم استخراج‌کننده‌های قوی‌ترش سر برسه.»

وینتور اضافه کرد: «اما مستقیم بهمون حمله نمی‌کنه. الان وضعیت طوریه که انگار داریم با هم‌علاقه‌ای​ بحث می‌کنیم. توی یه بحث، اولین کسی که دست به خشونت می‌زنه، در واقع اعتراف کرده که‌چشمانش​ کم آورده. بالاخره وقتی می‌تونی با کلمات از خودت دفاع کنی، چرا باید از دست‌هات استفاده کنی؟»

«اما اگه تصمیم بگیریم به جاسوس حمله کنیم و بکشیمش،‌نقطه​ مثل این می‌مونه که یه مشت خوابوندیم تو صورت آردوم،‌حتی​ و اون هم با همون شدت یه مشت حواله‌مون می‌کنه.»

«توی این قضیه، انصاف و عدالت هیچ‌جورایی​ اهمیتی نداره. اون مشت خورده، و حتی‌حتی​ اگه حقش هم باشه، بازم تلافی می‌کنه.»

نیک با ابروهای‌توضیح​ گره‌خورده به حرف‌های‌سنگینش​ وینتور گوش داد.

بعد، به‌هست​ جنی و‌هیجان‌زده​ تروور فکر کرد.

آن‌ها حالا سلاح‌های خودشان را داشتند، اما هنوز‌بودم​ در استفاده از آن‌ها بی‌تجربه بودند، و بدتر‌کسی​ از آن، توانایی‌هایشان هم به درد مبارزه نمی‌خورد.

اگر قرار بود با‌نقطه​ استخراج‌کننده‌های آردوم بجنگند، در‌می‌تونی​ ضعف شدیدی قرار می‌گرفتند.

تنها کسی‌اخم​ که واقعاً می‌توانست‌بازوهای​ بجنگد، نیک بود.

نیک در درگز با آدم‌های‌نظر​ زیادی جنگیده بود و چند‌باقی​ نفری را هم کشته بود.

از آن مهم‌تر، تا زمانی‌تواناییت​ که دشمن نمی‌توانست نیک را ببیند،‌ضعف​ توانایی‌اش به شکل وحشتناکی قدرتمند بود.

البته این را هم باید‌ضعف​ در نظر می‌گرفت که استخراج‌کننده‌های آردوم‌داره​ هم احتمالاً در همان وضعیت بودند.

آردوم یک‌اخم​ نوجوان و فقط‌بازوهای​ دو نوپا داشت.

استخراج‌کننده‌هایش احتمالاً در کشتن‌هیجان‌زده​ آدم‌ها به همان اندازه‌ی‌همان‌طور​ استخراج‌کننده‌های رویای تاریک بی‌تجربه بودند.

همه‌شان در‌راستش​ این کار‌استفاده​ حسابی تازه‌کار بودند.

نیک پرسید: «پیشنهادت چیه؟»

وینتور با خونسردی جواب داد: «خودم تا حدودی یه نقشه‌رسیدم​ دارم. بیشتر برام جالبه که بدونم تو می‌خوای چیکار کنی.‌اینکه​ می‌خوام بدونم تو هم به همون نتیجه‌ی من می‌رسی یا نه.»

نیک با بدگمانی پرسید: «چرا؟» از وقتی وینتور‌همان‌طور​ فاش کرده بود که داشته مخفیانه نیک را امتحان‌شوخی​ می‌کرده، نیک نسبت به سوالات وینتور مشکوک‌تر شده بود.

وینتور که متوجه بدگمانی نیک شده بود، گفت: «این یه امتحان نیست.‌می‌دونستم​ فقط می‌خوام ببینم نقشه‌م منطقی‌ترین راه هست یا نه. اگه تو هم‌نوع​ به همون نتیجه برسی، باعث می‌شه به نقشه‌ی خودم بیشتر مطمئن بشم.»

نیک یکی از‌همیشه​ ابروهایش را بالا داد،‌جورایی​ اما بدگمانی‌اش برطرف شد.

بعد، به هوشمندانه‌ترین‌توضیح​ کاری که می‌توانستند‌سنگینش​ بکنند فکر کرد.

در یک مبارزه‌ی رودررو، می‌باختند.

اگر پیش‌قدم می‌شدند و‌استفاده​ به آدم‌های آردوم حمله‌بودم​ می‌کردند، باز هم می‌باختند.

اگر هیچ کاری‌همیشه​ نمی‌کردند هم، در‌می‌دونستم​ موضع ضعف قرار می‌گرفتند.

بزرگ‌ترین مشکل اینه که هیچ‌کس به‌سنگینش​ جنگیدن با آدم‌های دیگه عادت نداره.‌رفته​ بقیه هنوز برای این کار خیلی تازه‌کارن.

نگاه نیک‌هست​ ناخودآگاه به سمت‌نظر​ سقف کشیده شد.

اما واقعاً‌راستش​ دلم می‌خواد این‌تواناییت​ یارو رو بکشم.

نیک گفت: «فعلاً هیچ کاری نمی‌کنیم تا همه بیشتر‌بفهمی​ به سلاح‌هاشون عادت کنن. تو خفا آماده می‌شیم. بعد،‌نوع​ جاسوس رو می‌کشیم و می‌بینیم اوضاع چطور پیش می‌ره.»

وینتور سر تکان‌توضیح​ داد و لبخند محوی‌تکان​ روی لب‌هایش شکل گرفت.

«شبیه نقشه‌ی منه.»

«خوبه.»

ناولها | novelha.net