چپتر 102: جاسوس
0وینتور کمی جا خورد کهضعف نیک با چنین قاطعیت وکسی جدیتی میخواست با او حرف بزند.
وینتور با خودش فکر کرد:بازوهای «انگار اون یه روز مرخصیرسیدم به حل مشکلاتش کمک کرده.»
وینتور در حالی که بهنظر سمت دفترش میرفت تا در راماند باز کند، گفت: «باشه، بیا تو.»
بعد از باز کردناستفاده در، وینتور وسایلش را زمینهمیشه گذاشت و پشت میزش نشست.
نیک هم نشستهمیشه و با چهرهای جدیجورایی به وینتور خیره شد.
نیک گفت: «یکی ازبده روی سقف داشت نگاهم میکرد،زودتر احتمالاً همین نیم ساعت پیش.»
وینتور با شنیدناصلاً این حرف اخمنمیرسید کرد: «توضیح بده.»
نیک در حالی که بازوهای سنگینش را کمیبودم تکان میداد، گفت: «زودتر رسیدم و حوصلم سر رفتهداره بود، واسه همین یه کم با سلاحها تمرین کردم.»
«بعد از یه کم تمرین، حس کردم تواناییم غیرفعال شد. بعد از اینکهمیکنه چند تا چیز رو امتحان کردم، به این نتیجه رسیدم که احتمالاً یکی ازسرد طریق اون سوراخهای روی سقف که برای نور خورشید تعبیه شده، داشته دیدم میزده.»
وینتور سر تکان داد:بده «از کجا فهمیدی ازمیداد تو سقف نگاه میکردن؟»
نیک گفت: «وقتی به زمین نگاهنمیرسید میکردم روشون رو برنمیگردوندن، اما تا بهگذشته سقف نگاه کردم، سریع نگاهشون رو دزدیدن.»
وینتور با چهرهای کنجکاو سر تکان داد: «راستش هیچوقت به استفاده از تواناییت بهمیتونی این شکل فکر نکرده بودم. همیشه این رو یه نقطه ضعف برای تواناییت میدونستم،هیجانزده اما یه جورایی میتونی بفهمی کسی داره نگات میکنه یا نه، و حتی از کجا.»
«واقعاً پتانسیلبودم زیادی تو اینضعف نوع توانایی هست.»
نیک اصلاً هیجانزده بهبده نظر نمیرسید و چهرهاش همانطورزودتر سرد و جدی باقی ماند.
بعد از اتفاقات چند روزنظر گذشته، نیک دیگر هیچ علاقهایباقی به شوخی و خنده نداشت.
نیک پرسید:راستش «تکلیف جاسوساستفاده چی میشه؟»
وینتور با خونسردی جواب داد: «آره.میدونستم تقریباً مطمئنم میدونم از طرف کینگات اومده، و احتمالاً تو هم میدونی.»
نیک چشمانشاخم را ریز کردبازوهای و پرسید: «آردوم؟»
وینتور سر تکان داد: «بقیه تولیدکنندهها هنوز اونقدر بهمون اهمیت نمیدنماند که بخوان جاسوسیمون رو بکنن، تازه نمیخوان خانوادهام رو هم عصبانیجاسوس کنن. خیلی تعجب میکنم اگه معلوم بشه جاسوس از طرف اونا بوده.»
وینتور با آهی اضافه کرد: «اما اگه کار آردوم باشه، اصلاً تعجب نمیکنم.جورایی هر وارثی که بتونه با موفقیت اونقدر پول دربیاره که سهمی از کوگلبلیتزهست رو بخره، میشه یه نفر دیگه که تو ارثیه خانواده ملفیون شریک میشه.»
«سه تا از خواهر و برادرهای بزرگترم تا الان تونستن آزمونهاشون رو بگذرونن و تو کوگلبلیتزپتانسیل کار میکنن. اونا همین الانشم دلِ خوشی از این ندارن که من میخوام یه تیکه از ارثیههیچ رو به دست بیارم، اما از اون آدمهایی هم نیستن که بخوان علیه برادر کوچیکترشون اقدامی بکنن.»
وینتور حرفش را نیمهکاره رها کرد و گفت: «امازودتر آردوم... همیشه جوری رفتار میکنه که انگار خیلی بااعتمادبهنفس وغیرفعال کاریزماتیکه، اما در واقعیت تقریباً هیچی پشت این اعتمادبهنفسش نیست.»
«اون آدم مغروریه و فکر میکنه بقیه ازش پایینترن، و وقتی میبینه یکیگذشته دیگه داره به جایگاهش میرسه، دوباره اونا رو میشونه سر جاشون. آخه ازآره نظر اون، بقیه لیاقت این رو ندارن که تو جایگاهی شبیه به اون باشن.»
نیک با چهرهای عبوساستفاده گوش داد و پرسید: «بایدهمیشه انتظار چی رو داشته باشیم؟»
وینتور جواب داد: «بستگی به کارای خودمون داره. اگه هیچکسی کاری نکنیم، جاسوس به دادن اطلاعات به آردوم ادامه میده،هست و آردوم هم احتمالاً سعی میکنه زندگیمون رو زهر مار کنه.»
«اگه قوانین رو بشکنیم، به نگهبانهاسنگینش خبر میده. اگه بریم یه شبح بگیریم،بود ممکنه با تیم استخراجکنندههای قویترش سر برسه.»
وینتور اضافه کرد: «اما مستقیم بهمون حمله نمیکنه. الان وضعیت طوریه که انگار داریم با همعلاقهای بحث میکنیم. توی یه بحث، اولین کسی که دست به خشونت میزنه، در واقع اعتراف کرده کهچشمانش کم آورده. بالاخره وقتی میتونی با کلمات از خودت دفاع کنی، چرا باید از دستهات استفاده کنی؟»
«اما اگه تصمیم بگیریم به جاسوس حمله کنیم و بکشیمش،نقطه مثل این میمونه که یه مشت خوابوندیم تو صورت آردوم،حتی و اون هم با همون شدت یه مشت حوالهمون میکنه.»
«توی این قضیه، انصاف و عدالت هیچجورایی اهمیتی نداره. اون مشت خورده، و حتیحتی اگه حقش هم باشه، بازم تلافی میکنه.»
نیک با ابروهایتوضیح گرهخورده به حرفهایسنگینش وینتور گوش داد.
بعد، بههست جنی وهیجانزده تروور فکر کرد.
آنها حالا سلاحهای خودشان را داشتند، اما هنوزبودم در استفاده از آنها بیتجربه بودند، و بدترکسی از آن، تواناییهایشان هم به درد مبارزه نمیخورد.
اگر قرار بود بانقطه استخراجکنندههای آردوم بجنگند، درمیتونی ضعف شدیدی قرار میگرفتند.
تنها کسیاخم که واقعاً میتوانستبازوهای بجنگد، نیک بود.
نیک در درگز با آدمهاینظر زیادی جنگیده بود و چندباقی نفری را هم کشته بود.
از آن مهمتر، تا زمانیتواناییت که دشمن نمیتوانست نیک را ببیند،ضعف تواناییاش به شکل وحشتناکی قدرتمند بود.
البته این را هم بایدضعف در نظر میگرفت که استخراجکنندههای آردومداره هم احتمالاً در همان وضعیت بودند.
آردوم یکاخم نوجوان و فقطبازوهای دو نوپا داشت.
استخراجکنندههایش احتمالاً در کشتنهیجانزده آدمها به همان اندازهیهمانطور استخراجکنندههای رویای تاریک بیتجربه بودند.
همهشان درراستش این کاراستفاده حسابی تازهکار بودند.
نیک پرسید: «پیشنهادت چیه؟»
وینتور با خونسردی جواب داد: «خودم تا حدودی یه نقشهرسیدم دارم. بیشتر برام جالبه که بدونم تو میخوای چیکار کنی.اینکه میخوام بدونم تو هم به همون نتیجهی من میرسی یا نه.»
نیک با بدگمانی پرسید: «چرا؟» از وقتی وینتورهمانطور فاش کرده بود که داشته مخفیانه نیک را امتحانشوخی میکرده، نیک نسبت به سوالات وینتور مشکوکتر شده بود.
وینتور که متوجه بدگمانی نیک شده بود، گفت: «این یه امتحان نیست.میدونستم فقط میخوام ببینم نقشهم منطقیترین راه هست یا نه. اگه تو همنوع به همون نتیجه برسی، باعث میشه به نقشهی خودم بیشتر مطمئن بشم.»
نیک یکی ازهمیشه ابروهایش را بالا داد،جورایی اما بدگمانیاش برطرف شد.
بعد، به هوشمندانهترینتوضیح کاری که میتوانستندسنگینش بکنند فکر کرد.
در یک مبارزهی رودررو، میباختند.
اگر پیشقدم میشدند واستفاده به آدمهای آردوم حملهبودم میکردند، باز هم میباختند.
اگر هیچ کاریهمیشه نمیکردند هم، درمیدونستم موضع ضعف قرار میگرفتند.
بزرگترین مشکل اینه که هیچکس بهسنگینش جنگیدن با آدمهای دیگه عادت نداره.رفته بقیه هنوز برای این کار خیلی تازهکارن.
نگاه نیکهست ناخودآگاه به سمتنظر سقف کشیده شد.
اما واقعاًراستش دلم میخواد اینتواناییت یارو رو بکشم.
نیک گفت: «فعلاً هیچ کاری نمیکنیم تا همه بیشتربفهمی به سلاحهاشون عادت کنن. تو خفا آماده میشیم. بعد،نوع جاسوس رو میکشیم و میبینیم اوضاع چطور پیش میره.»
وینتور سر تکانتوضیح داد و لبخند محویتکان روی لبهایش شکل گرفت.
«شبیه نقشهی منه.»
«خوبه.»