چپتر 30: مذاکره
0چراغهای واحدناگهانی مهار ازیعنی قبل روشن بود.
هر ثانیه روشندرمیآمد ماندنشان خرج برمیداشت،سطح اما هزینهای ضروری بود.
هرچه نباشد، نمیتوانستندناگهانی توی تاریکی بابرای شبح کار کنند.
نیک که وارد واحدصدا مهار شد، سایهای سیاهسطح را گوشه اتاق دید.
رویاپرداز درناگهانی دورترین گوشهیعنی افتاده بود. بیحرکت.
آلبرت در حالی که به سمتسطح رویاپرداز میرفت، با صدای بلند گفت: «خبیعنی پرنسس، دیگه زانوی غم بغل گرفتن بسه.»
رویاپرداز تکان نخورد.
آلبرت بطری کوچک را باز کردجهش و با احتیاط کامل، یک قطرهمیشد از مایع را با انگشتش برداشت.
بعد، فقط انگشتش رایعنی روی سر رویاپرداز مالیدظاهراً و کمی عقب رفت.
لحظهای بعد، بدن رویاپردازجهش لرزید و بعد، ازداخل بدنش دود بلند شد.
نیک به چشم خودش دیدیعنی که چطور چشمهای رویاپرداز بااصلاً سرعتی محسوس، دوباره رشد میکنند.
علاوه بر آن، بالهاصدا و دندههای شکستهاش با صدایپریفیکسِ ترقوتروقِ استخوان، سر جایشان برمیگشتند.
حدود یک دقیقهپریفیکس بعد، رویاپرداز کاملاًحمله ترمیم شده بود.
با اینکه نیک میدانست پشتشدیدی سر آلبرت جایش امن است،میشد اما باز هم کمی دلهره داشت.
هرچه نباشد،میشد این یکپریفیکس شبح بود.
رویاپرداز آرام چشمهایش راصدا باز کرد و نگاهیسطح به اطراف واحد مهار انداخت.
بعد، نگاهشناگهانی روی نیکیعنی قفل شد.
دینگ! دینگ! دینگ! دینگ!
ناگهان صدایمیشد بلند آژیریپریفیکس در اتاق پیچید.
نیک میدانستچیست معنی اینصدا آژیر چیست.
آژیر زمانی به صدا درمیآمدبرای که جهش شدیدی در سطحخوشش پریفیکسِ داخل واحد مهار ثبت میشد.
جهش ناگهانی سطحدرمیآمد پریفیکس یعنی شبح داشتپریفیکسِ برای حمله آماده میشد.
ظاهراً رویاپردازمیشد اصلاً ازپریفیکس نیک خوشش نمیآمد.
در یک چشمبههمزدن، رویاپردازصدا از جا پرید وسطح به سمت نیک هجوم برد.
«وایسا ببینم، دخترجون!»
بنگ!
دست چپ آلبرت بازپریفیکس شد و با حرکتی روان،ظاهراً سر رویاپرداز را چنگ زد.
رویاپرداز بالبال زد وصدا سعی کرد با چنگالهایشسطح به پهلوی آلبرت ضربه بزند.
دینگ!
اما وقتی چنگالهای رویاپرداز به بدن آلبرتپریفیکسِ کوبیده شد، صدای برخورد فلز در اتاقبرای پیچید و آلبرت حتی یک خراش هم برنداشت.
دینگ! دینگ! دینگ!
رویاپرداز چند ضربه دیگرصدا هم زد، اما هر کاریپریفیکسِ میکرد، آلبرت کوچکترین آسیبی نمیدید.
آلبرت حتیناگهانی از جایشیعنی تکان هم نخورد.
بعد ازصدا حدود ۳۰ ثانیه،شدیدی رویاپرداز تسلیم شد.
کاملاً مشخص بود مردیپریفیکس که جلویش ایستاده، خیلیآماده از او قویتر است.
آلبرت در حالی که رویاپرداز را دوبارهشدیدی زمین میگذاشت، گفت: «آها، حالا شد. الانپریفیکس میتونیم مثل آدم با هم حرف بزنیم؟»
رویاپرداز فقط با غیظیعنی به نیکی که دورترظاهراً ایستاده بود خیره شد.
واقعاً چشمصدا دیدن نیکجهش را نداشت.
آلبرت در حالی که میرفتیعنی تا بین رویاپرداز و نیکاصلاً بایستد، گفت: «فعلاً نادیدهاش بگیر.»
لحظهای بعد، آلبرتزمانی چمباتمه زد تاجهش همسطح چشمهای رویاپرداز شود.
در کمال تعجب،پریفیکس رویاپرداز هم بهحمله چشمهای آلبرت زل زد.
هیچ ترسی در نگاهش نبود.
آلبرت گفت: «تو شبحی هستی که از روانآماده تغذیه میکنه. شبحی نیستی که از خون، اندام،برد جسد، مرگ یا بدبختی شکمش رو سیر کنه.»
«تو از روان تغذیه میکنی، یعنی اونقدرشدیدی خاطرات رو زیر و رو کردی که بفهمییعنی چی دارم میگم. کاملاً از این بابت مطمئنم.»
رویاپرداز هیچ واکنشی نشان نداد.
«مطمئن نیستم متوجهدرمیآمد شرایط فعلیت شده باشی.پریفیکسِ پس بذار روشنت کنم.»
«تو اسیر شدی، وپریفیکس الان داخل واحد مهارِآماده یه تولیدکننده زفیکس هستی.»
رویاپرداز واکنشی نشان نداد.
«قرار نیست فرار کنی.یعنی همچین اتفاقی نمیافته. اینجاظاهراً تا اطلاع ثانوی خونه جدیدته.»
«با این حال، اگه بتونی اعتمادسطح شرکت رو جلب کنی، شاید بتونیمپریفیکس تو آینده با هم همکاری کنیم.»
«اون موقعمیشد میتونی از واحدیعنی مهار بری بیرون.»
«اما تا اون زمان، همینجا گیرجهش افتادی، و کاملاً هم مطمئنم میدونی چراناگهانی ما آدما شبحها رو میگیریم، مگه نه؟»
رویاپرداز واکنشی نشان نداد.
آلبرت توضیح داد: «ما زفیکسشدیدی میخوایم. همون چیزی که با جذبناگهانی اونهمه انرژی از هوا تولید میکنی.»
«تا وقتی بهمون زفیکسپریفیکس بدی، زندگیت بد نمیشه.آماده حتی کمکت میکنیم قویتر بشی.»
«هرچی قویتر بشی، پریفیکس و زفیکس بیشتری تو خودت نگه میداری،ثبت و این یعنی پریفیکس و زفیکس کمتری برای اسپکترهایی که هنوزنمیآمد آزادانه میچرخن باقی میمونه. افزایش قدرت تو به نفع ما هم هست.»
«برای همین، قرار نیست تمام زفیکستحمله رو بدزدیم. فقط بیشترش رو. مقدار دقیقشپرید دست من نیست، اما معمولاً روالش همینه.»
«ما بهت غذا میدیم. توشدیدی بهمون زفیکس میدی. تو قویترمیشد میشی. ما پول به جیب میزنیم.»
«فهمیدی؟»
رویاپرداز هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط بهناگهانی روبهرو خیرهیعنی مانده بود.
آلبرت در حالی که دوباره میایستاد، گفت: «خیلی خب. چند ساعتناگهانی بهت وقت میدم تا فکر کنی. حالا، این دوست کوچولوی من اینجاهجوم قراره بیشتر کارها رو انجام بده. پس دلم نمیخواد بهش حمله کنی.»
رویاپرداز کمی به پهلوپریفیکس چرخید تا بتواند دوبارهآماده به نیک نگاه کند.
نیک فقطچیست بیاحساس نگاهشصدا را جواب داد.
لحظه بعد، آلبرت گجت کوچکیبرای از یکی از جیبهایش بیرونخوشش آورد و به آن نگاه کرد.
آلبرت با خندهای ریز به نیک گفت:پریفیکسِ «پسر، این واقعاً ازت خوشش نمیاد. میدونی،برای اسپکترها معمولاً وقتی گیر میافتن اینقدر عصبانی نیستن.»
گجتی که آلبرت در دست داشت، یک اسکنرآماده سیار پریفیکس بود. همان کارکرد آژیر قبلی را داشت،وایسا اما قابلحمل بود و حساسیت بیشتری را ثبت میکرد.
همین الان، سطح پریفیکس بالا و پایینشدیدی میشد؛ انگار رویاپرداز داشت با خودش کلنجار میرفتیعنی که دوباره به نیک حمله کند یا نه.
آلبرت سر رویاپرداز را هل دادحمله تا دوباره به او نگاه کند وپرید گفت: «حالا گوش کن. یه چیز دیگه.»
«اگه همکاری نکنی، مجبور میشیم ازسطح روش سبد حراج استفاده کنیم، وپریفیکس تو اصلاً همچین چیزی رو نمیخوای.»
نیک یکی ازناگهانی ابروهایش را بالابرای داد. روش سبد حراج؟
رویاپرداز دوبارهچیست به آلبرتصدا نگاه کرد.
«اکثر اسپکترها تا یه حدی همکاری میکنن. همهشون کاملاصلاً راه نمیان، اما حداقل یه چیزایی مصرف میکنن تادخترجون به رشدشون ادامه بدن، که همین باعث تولید زفیکس میشه.»
«اما اسپکترهایی هم هستن که کلاً از انجام هر کاری امتناعناگهانی میکنن. فکر میکنن میتونن با مجبور کردن ما به خرج کردن منابعهجوم برای مهارشون، بدون اینکه چیزی بهمون بدن، فقط پولمون رو حروم کنن.»
«این اسپکترها بین تولیدکنندهها خیلییعنی محبوب نیستن، اما هنوزم یهاصلاً راهی برای پول درآوردن ازشون هست.»
لحظه بعد، آلبرتزمانی نوک بال راستجهش رویاپرداز را گرفت.
جرررر!
و آن را کند.
رویاپرداز بالش را عقبپریفیکس کشید، اما به نظرآماده نمیرسید دردی حس کرده باشد.
آلبرت تکهای از بالصدا را که کنده بود،سطح به رویاپرداز نشان داد.
سپس، جعبه کوچکی بیرونیعنی آورد که روی آنظاهراً یک خردکن قرار داشت.
آلبرت تکه کنده شدهی رویاپرداز راسطح روی خردکن گذاشت و خردکن بلافاصلهپریفیکس آن را به ذرات ریزی تبدیل کرد.
پس از آن، جریان برق در سیمهایحمله دورتادور جعبه به راه افتاد و یکپرید دقیقه بعد، ذرات درون جعبه ناپدید شدند.
آلبرت جعبه را بازصدا کرد و آن راسطح به رویاپرداز نشان داد.
آلبرت پرسید: «گرفتی چی شد؟»
رویاپرداز بهصدا داخل جعبهجهش نگاه کرد.
همین الان، حس کردهپریفیکس بود که مقدار کمیآماده زفیکس از جعبه بیرون میآید.
آلبرت گفت: «این همون روش سبد حراجه. میتونیم حدود ۷۰ درصد ازمیشد بدنت رو بدون اینکه بکشیمت، بکنیم. اون تیکهها رو میتپونیم تو مخلوطکن، زفیکسمونهجوم رو میگیریم و یه هفته بهت فرصت میدیم تا خودت رو بازیابی کنی.»
آلبرت آرامناگهانی از جایعنی بلند شد.
«یا همکاریصدا میکنی، یاجهش آیندهت همینه.»
«تصمیم با خودته.»
«حدود سه ساعت دیگه برمیگردیم.»
پس از آن،پریفیکس آلبرت از واحدحمله مهار بیرون رفت.
رویاپرداز فقطصدا به نیکجهش نگاه کرد.
نیک نگاهش را جواب داد،یعنی اما چند ثانیه بعد اواصلاً هم آنجا را ترک کرد.
رویاپرداز فقطچیست به درصدا خیره ماند.