چپتر 64: سودآوری؟
0نیک با خودش فکرپیدا کرد: «اصلاً برای چی اینجابیخیال بود؟ یعنی اینجا زندگی میکرد؟»
«احتمالاً نه. اون داربستاخم حسابی زهوار دررفته بودبابا و اونقدرها هم بزرگ نبود.»
«پس اون یاروگور زیر این خونهلحظهای چه غلطی میکرد؟»
«آخه مستأجرا میگفتن اتفاقای ترسناکیگور تو خونهشون میافته، که بهدید احتمال زیاد کار همین یارو بود.»
«ولی چرا؟ یعنی عمداً اینکنی کار رو میکرد؟ با توجهبابا به حرفای مستأجرا، حتماً عمدی بوده.»
«این یعنی یارو بیدلیل اینجاجوابی نبوده، و فکر نمیکنم دلیلشآدم خیلی شرافتمندانه و قشنگ بوده باشه.»
در نهایت،جوابش نیک فقطرفت توانست آهی بکشد.
«انگار جوابشبکشد با خودشجوابش به گور رفت.»
شالاپ، شالاپ، شالاپ.
لحظهای بعد، نیک دیداخم و شنید که چندبابا چیز وارد آب شدند.
وقتی نیک دید چند موش به سمتبعد جایی شنا میکنند که مردک در فاضلابوقتی افتاده بود، یکی از ابروهایش را بالا داد.
«ممنون، نیک!»
نیک سرش را از لبه جلوتراخم برد و به جایی که صداآدم از آن آمده بود نگاه کرد.
موشی به سقف چسبیدهاخم بود و از فاصله حدوداًکمتر دومتری به او نگاه میکرد.
موش با پوزخندی گفت: «نُه تای دیگهبعد از اینا برام بفرست تا بهت بگموقتی یه شبح ضعیف رو کجا میتونی پیدا کنی.»
نیک اخمبکشد کرد وجوابش جوابی نداد.
موش گفت: «بیخیال بابا.پیدا تو برای کمتر ازنداد اینا هم آدم کشتی.»
خاطرهای در ذهنکنی نیک جرقه زد وبیخیال چهرهاش در هم رفت.
در شرایط عادی، نیکرفت میگفت که هرگز بهدید پیشنهاد انگل فکر هم نمیکند.
اما حالا سه هفته بود که دنبال یکلحظهای شبح میگشت و آخرین سرنخش هم در نهایتوقتی فقط یک آدم بیسروپای تصادفی از آب درآمده بود.
نیک حسابیکجا کلافه وپیدا عصبی بود.
حدود دهپیدا ثانیه هیچاخم چیزی نگفت.
در همین حین، رنگرفت آب فاضلابِ زیر پایدید نیک کمی قرمزتر شده بود.
نیک گفت: «بهش فکر میکنم.»
موش در حالی که با پاهای عقبیاش خودش را بهبابا سقف نگه داشته بود، با هیجان دستهای کوچکش را به همهرگز کوبید و گفت: «عالیه! بیصبرانه منتظرشم! فقط کافیه بندازیشون تو فاضلاب!»
نیک پوزخند تمسخرآمیزی زد.
نیک پرسید: «اصلاًگور اون یارو برایلحظهای چی اینجا بود؟»
موش گفت:بکشد «یه مزاحمجوابش روانی بود.»
نیک تکرار کرد: «مزاحم روانی؟»
موش گفت: «آره. همش داشت درباره عشق زندگیش چرتوپرت میبافتآدم و میگفت که چطور میخواد همه رو از خونه فراریپیشنهاد بده تا بتونه باهاش باشه. یه روانیِ به تمام معنا.»
نیک با لحنی کهرفت همزمان بوی تعجب میداددید و نمیداد، گفت: «هاه.»
لحظهای بعد، نیک دوبارهجوابش سرش را از فاضلابلحظهای بیرون آورد و ایستاد.
نیک از اتاقمیتونی خارج شد واخم از خانه بیرون رفت.
پس از خروج،کنی نیک دید کهنداد دو نفر منتظرش هستند.
یکی از آنهاگور مردی میانسال بودلحظهای و دیگری دختری چهاردهساله.
مرد کاملاً عضلانی و تنومند بود و ازلحظهای روی لباسهایش، نیک میتوانست بفهمد که او برایوقتی دستفروشان، یکی از چهار باند بزرگ، کار میکند.
آن دوکجا نفر ساکنانپیدا خانه بودند.
نگاه نیک روی دخترک افتاد.
نیک با خودشگور فکر کرد: «انگارلحظهای هدفش این بوده.»
لحظهای بعد، نیک به مرد نگاهرفت کرد. «و با وجود پدرش، اونچند مزاحم جرئت نکرده مستقیماً کاری باهاش بکنه.»
«انگار کشتنِ یهمیتونی نفر همیشه هماخم چیز بدی نیست.»
مرد تنومند با چهرهایاخم مضطرب و ترسیده، سریعبابا به سمت نیک آمد.
در کمال تعجب،گور دخترش به اندازه پدرشبعد مضطرب به نظر نمیرسید.
پدر گفت: «یه صدایجوابش کوبیده شدنِ بلند شنیدیم!لحظهای اسپکتر رو پیدا کردی؟»
دختر با غرغر گفت:پیدا «بابا، اسپکتر نیست. اگه بودبیخیال که تا الان مرده بودیم.»
پدر در حالی که آروم روینداد سر دخترش دست میکشید گفت: «عزیزم،خاطرهای بذار بابا با استخراجکننده حرف بزنه.»
دختر فقط پوفی کرد وشالاپ رویش را برگرداند، اما خودش راچیز از زیر دست پدرش بیرون نکشید.
پدر در حالیانگار که به نیکرفت نگاه میکرد پرسید: «خب؟»
نیک گفت: «یه آدم بود.»
پدر باپیدا شوک تکراراخم کرد: «یه آدم؟»
دختر با پوزخندیگور مغرورانه گفت: «بهتلحظهای که گفتم اسپکتر نیست.»
نیک سر تکان داد. «یه یارویی تو فاضلابِ زیر خونهتوندید یه جور داربست ساخته بود. وقتی فهمیدم یه کسی یاشنا یه چیزی زیر خونهست، کفِ اتاق رو شکستم و پیداش کردم.»
خاطرات زیادی از ذهن پدر عبوراخم کرد و ترس و اضطرابش خیلی زودکشتی جای خود را به خشمی خالص داد.
یه غریبه زیر خانهاشاخم زندگی میکرد و اینهمهبابا مایه نگرانیاش شده بود؟!
پدر باجوابش لحنی تاریکرفت پرسید: «کجاست؟»
نیک گفت: «داربستش شکستجوابش و افتاد تو فاضلاب.لحظهای انگل سریع کلکش رو کند.»
مرد با عصبانیتمیتونی نفسش را بیرون دادجوابی و غرید: «حرومزادهی خوششانس.»
مرد با لحنی محترمانه گفت: «به هربیخیال حال، باید ازتون تشکر کنم، آقا. اگهجرقه شما نبودین، احتمالاً خونهام رو از دست میدادم.»
نیک با چهرهای بیتفاوت سر تکان داد. «اگه هر وقت اطلاعاتی درباره یه اسپکترِوقتی احتمالی پیدا کردین، لطفاً با ما تماس بگیرین. اگه واقعاً بتونین یکیشون رو پیداسرش کنین، خیلی بیشتر از کاری که من امروز براتون کردم، به ما کمک کردین.»
مرد برای تأکید بر جدیتش، مشتیرفت به سینهاش کوبید و گفت: «حتماً.چند به آدمام میگم حواسشون رو جمع کنن!»
نیک دوباره سر تکان داد.کنی «خوبه. در ضمن، باید کفِ یکیکمتر از اتاقهای نشیمن رو تعمیر کنین.»
مرد با خندهکنی گفت: «اون که مشکلیبیخیال نیست، آقا. بازم ممنون.»
لحظهای بعد، مرد دخترش راشالاپ کمی به جلو هل داد. «ازچیز این آقای مهربون تشکر کن، عزیزم.»
دختر اخم کرد، اما چهرهاش خیلی زودشالاپ به لبخندی دوستانه تغییر کرد و مؤدبانهوارد برای نیک تعظیم کرد. «خیلی ممنون، آقا!»
نیک برای آخرینمیتونی بار سر تکان دادجوابی و به راه افتاد.
چند ثانیهپیدا بعد، نیکاخم فقط آهی کشید.
با کلافگی باگور خودش فکر کرد: «وبعد جستجو همچنان ادامه داره.»
«سه هفته.»
«سه هفتهی لعنتی.»
«چقدر دیگه باید بگذرهاخم تا بالاخره بتونم یه سرنخکمتر از یه اسپکتر پیدا کنم؟!»
در حین راه رفتن،رفت مکالمهی کوتاهش با انگلدید از ذهنش عبور کرد.
نیک در سکوت قدم برمیداشت.
«نُه تا جسد دیگه، هان؟»
نیک باپیدا چهرهای متفکر بهجوابی آسمان خیره شد.
«واقعاً اینقدر چیز بدیه؟»
«آخه آدمای زیادیانگار هستن که حقشونهرفت بمیرن، مگه نه؟»
«خیلی بده کهمیتونی من از مرگِاخم اونا سود ببرم؟»
نیک مطمئن نبود.