---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 29: آشنایی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 29: آشنایی

0

نیک در حالی‌روز​ که دوباره به پسر‌چرا​ نگاه می‌کرد، گفت: «ممنون.»

پسر با لبخندی مؤدبانه گفت:‌اینکه​ «خواهش می‌کنم! من تا اطلاع ثانوی‌کرد​ زیر نظر شما کار می‌کنم، قربان.»

نیک با تعجب چند‌نیازی​ بار پلک زد. «تو‌نمی‌دونم​ برای من کار می‌کنی؟»

پسر سر تکان داد. «بله. من کارآموزِ پیشکاریِ خانواده‌ی آقا وینتور هستم، قربان. قراره چند ماه‌چرا​ آینده برای شما دو نفر کار کنم تا تجربه به دست بیارم. اگه چیزی لازم داشتید،‌انداخت​ فقط به من بگید. لطفاً اگه جایی هم می‌تونم کارم رو بهتر کنم، بهم گوشزد کنید.»

نیک از اینکه‌روز​ مافوق کس دیگری باشد،‌چرا​ حس عجیبی پیدا کرد.

تا به‌بهم​ حال کسی را‌اینکه​ زیردست خودش نداشت.

نیک پرسید: «باشه، اسمت چیه؟»

پسر با استرس فریاد‌می‌رفتند​ زد: «اوه، ببخشید! یادم‌عمارت​ رفت خودم رو معرفی کنم!»

«اسمم پاتور تیلوره،‌روز​ قربان. لطفاً همون‌اخم​ پاتور صدام کنید.»

نیک سر تکان داد.‌کنید​ «باشه، پاتور. می‌تونی من‌باشد​ رو نیک صدا کنی.»

پاتور حسابی جا خورد.

صدا زدن رئیس‌انبار​ استخراج‌کنندگان زفیکسِ یک تولیدکننده‌حاضر​ زفیکس با اسم کوچکش؟

پاتور که جرئت نمی‌کرد نیک‌نیست​ را به اسم کوچک صدا‌نگفتن​ بزند، گفت: «چشم، حتماً. ممنون.»

نیک با لبخندی سر تکان‌اینکه​ داد و از بیمارستان بیرون زد.‌کرد​ پاتور هم پشت سرش راه افتاد.

نیک در حالی‌روز​ که به سمت انبار‌چرا​ می‌رفتند پرسید: «وینتور کجاست؟»

پاتور توضیح داد: «آقا در حال حاضر‌حاضر​ تو عمارت خانوادگی‌شون هستن. به من گفتن‌نیست​ که تا چند روز نیازی نیست کار کنید.»

نیک اخم کرد. پرسید: «چرا؟»

پاتور گفت: «نمی‌دونم، قربان. اگه دلیلش رو به من نگفتن، یعنی‌کرد​ به من ربطی نداره. با این حال، آقا همچنین گفتن که‌فریاد​ یک نفر توی مقر تمام چیزهای لازم رو به شما می‌گه.»

نیک ابرویی بالا انداخت و‌نیست​ با خودش فکر کرد: قراره‌نگفتن​ یکی این چیزا رو بهم بگه؟

بعد از کمی‌انبار​ پیاده‌روی، نیک به‌توضیح​ جلوی انبار رسید.

نیک هر بار که چشمش‌نیست​ به انبار می‌افتاد، باید لحظه‌ای مکث‌یعنی​ می‌کرد و به آن خیره می‌شد.

جای بزرگ یا‌گوشزد​ باشکوهی نبود، اما‌مافوق​ آینده‌اش را نشان می‌داد.

نیک از‌گفتن​ تماشای آن‌نیازی​ لذت می‌برد.

در نهایت، نیک وارد‌می‌رفتند​ انبار شد و پاتور‌عمارت​ هم پشت سرش رفت.

به محض ورود‌روز​ به انبار، نیک‌اخم​ بلافاصله گارد گرفت.

در آن لحظه، شخصیتی شنل‌پوش‌اینکه​ در حال بررسی دقیقِ کنسولِ‌پیدا​ کنار واحد مهار رویاپرداز بود.

اما چون وینتور‌روز​ گفته بود کسی منتظرش‌چرا​ است، بلافاصله حمله نکرد.

شخص شنل‌پوش بدون‌انبار​ اینکه برگردد گفت: «لطفاً‌حاضر​ بیرون منتظر بمون، پاتور.»

با شنیدن این صدا، پاتور‌نیست​ تازه فهمید طرف کیست و‌نگفتن​ سریع سر تکان داد. «البته، قربان.»

لحظه‌ای بعد،‌بهم​ پاتور از‌کنید​ انبار بیرون رفت.

در همین حال،‌روز​ نیک با اخم به‌چرا​ شخص شنل‌پوش نگاه کرد.

صدا آشنا بود،‌انبار​ اما نمی‌توانست دقیقاً‌توضیح​ تشخیص دهد مال کیست.

شخص شنل‌پوش‌گفتن​ به سمت‌نیازی​ نیک برگشت.

مرد پرسید:‌بهم​ «تمرین خوندن‌کنید​ چطور پیش می‌ره؟»

و آنجا بود که نیک‌نیست​ ناگهان یادش آمد این صدا‌نگفتن​ را قبلاً کجا شنیده است.

نیک با تعجب پرسید: «آلبرت؟»

شخص شنل‌پوش، یعنی آلبرت، خنده‌ی‌نیست​ ریزی کرد و شنلش را پایین‌یعنی​ کشید تا موهای جوگندمی‌اش نمایان شود.

با دیدن چهره‌ی‌گوشزد​ آلبرت، لبخند پهنی‌مافوق​ روی لب‌های نیک نشست.

نیک در حالی‌روز​ که نزدیک‌تر می‌شد،‌اخم​ پرسید: «اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

آلبرت گفت: «وینتور بهم گفت چی‌توضیح​ شده. فکر کرد شاید به یکم راهنمایی‌نیازی​ نیاز داشته باشی، چون این اولین شبحته.»

نیک با‌گفتن​ شنیدن این حرف،‌نیست​ نفس راحتی کشید.

طبیعتاً، نیک‌بهم​ حسابی در مورد‌اینکه​ رویاپرداز استرس داشت.

چطور باید‌گفتن​ از رویاپرداز‌نیازی​ زفیکس بیرون می‌کشید؟

نیک هیچ ایده‌ای نداشت.

خوشبختانه حالا آلبرت‌روز​ اینجا بود و کار‌چرا​ را خیلی راحت‌تر می‌کرد.

نیک گفت: «آره،‌گوشزد​ فکر کنم به‌مافوق​ کمک نیاز داشته باشم.»

آلبرت ریز‌گفتن​ خندید و‌نیازی​ سمت کنسول چرخید.

گفت: «همه‌چیز خوب به نظر می‌رسه. سطح پریفیکس بالاست، اما خب طبیعیه چون‌نیازی​ فعلاً داره خودش رو بازیابی می‌کنه. سطح زفیکس صفره، که اینم دور از‌مقر​ انتظار نیست. رویاپرداز از اون شبح‌هایی نیست که همین‌طوری و منفعلانه زفیکس پس بده.»

آلبرت با خنده ادامه داد: «قبلش یه نگاهی بهش انداختم و‌یعنی​ باید بگم، حسابی لت‌وپارش کردی. بیچاره اون‌قدر داغون شده که الان‌بالا​ حتی نمی‌خواد تکون بخوره. وقتی هم سیخش زدم هیچ واکنشی نشون نداد.»

نیک با نگرانی‌گوشزد​ به آلبرت نگاه‌مافوق​ کرد. «نمی‌میره که، درسته؟»

آلبرت توضیح داد: «اوه، نه، لازم نیست نگران اون باشی. کشتن یه شبح کار خیلی سختیه. برای کشتنش، باید هسته‌می‌گه​ توی سرش رو نابود کنی یا تنه‌اش رو تیکه‌تیکه کنی. زخم‌هایی که آدم‌ها رو می‌کشه، شبح‌ها رو فقط می‌بره تو‌جای​ یه حالت سکون یا خواب زمستونی، و تا زمانی که از پریفیکس دور نیفتن، خیلی سریع خودشون رو بازیابی می‌کنن.»

نیک با‌سمت​ خیال راحت‌می‌رفتند​ سر تکان داد.

نمی‌دانست اگر بعد از‌نیازی​ آن‌همه ماجرا رویاپرداز می‌مرد،‌نمی‌دونم​ باید چه کار می‌کرد.

آلبرت در حالی که‌کنید​ ضربه آرامی به کنسول‌باشد​ می‌زد، دوباره گفت: «همه‌چیز روبه‌راهه.»

بعد رو به نیک‌نیازی​ کرد. «می‌خوای همین الان‌نمی‌دونم​ بریم ازش زفیکس بکشیم بیرون؟»

نیک ابرویی بالا انداخت. «وینتور گفت‌توضیح​ رویاپرداز خیلی زخمیه و نمی‌شه روش‌روز​ کار کرد، گفت چند روزی طول می‌کشه.»

لبخند آلبرت‌گفتن​ گشادتر شد.‌نیازی​ «راست می‌گه.»

بعد، آلبرت بطری کوچکی از یکی از جیب‌هایش‌باشد​ بیرون آورد و کمی آن را در هوا‌نداشت​ تکان داد. «ولی نمی‌دونه من این رو دارم.»

نیک در حالی که‌نیازی​ با علاقه به بطری‌نمی‌دونم​ نگاه می‌کرد، پرسید: «اون چیه؟»

آلبرت گفت: «همون‌انبار​ چیزی که توش حموم‌حاضر​ کردی، فقط خیلی قوی‌ترش.»

نیک با نگاه‌روز​ به مایع سبزرنگ،‌اخم​ یاد حمام سبز افتاد.

نیک پرسید: «صبر‌گوشزد​ کن، می‌خوای این رو‌دیگری​ روی رویاپرداز استفاده کنی؟»

آلبرت با‌گفتن​ نیشخند پرسید:‌نیازی​ «چرا که نه؟»

نیک گفت:‌سمت​ «خب، اگه یه‌کجاست​ اتفاقی بیفته چی؟»

آلبرت فقط پوزخند زد. «قراره چه اتفاقی‌چرا​ بیفته؟ نیک، من یه استخراج‌کننده سطح چهارم.‌این​ می‌تونم رویاپرداز رو با یه لگد ساده بکشم.»

نیک پشت سرش را خاراند.

درست بود که آلبرت قدرتمند بود، اما‌چرا​ نیک هنوز هم حس می‌کرد درمان کردن‌این​ یک شبح با دارویی گران‌قیمت کمی عجیب است.

نیک شانه‌ای بالا انداخت‌می‌رفتند​ و گفت: «منظورم اینه‌عمارت​ که... باشه، اگه خودت می‌خوای.»

لبخند آلبرت گشادتر شد‌نیازی​ و با شیطنت ابروهایش‌نمی‌دونم​ را بالا و پایین انداخت.

سپس، آلبرت دکمه‌ای را روی کنسول‌مافوق​ فشار داد و لحظه‌ای بعد، درِ‌حال​ مخصوص پرسنلِ واحد مهار باز شد.

آلبرت بدون تردید وارد‌نیازی​ شد و نیک با‌نمی‌دونم​ استرس به دنبالش رفت.

ناولها | novelha.net