چپتر 29: آشنایی
0نیک در حالیروز که دوباره به پسرچرا نگاه میکرد، گفت: «ممنون.»
پسر با لبخندی مؤدبانه گفت:اینکه «خواهش میکنم! من تا اطلاع ثانویکرد زیر نظر شما کار میکنم، قربان.»
نیک با تعجب چندنیازی بار پلک زد. «تونمیدونم برای من کار میکنی؟»
پسر سر تکان داد. «بله. من کارآموزِ پیشکاریِ خانوادهی آقا وینتور هستم، قربان. قراره چند ماهچرا آینده برای شما دو نفر کار کنم تا تجربه به دست بیارم. اگه چیزی لازم داشتید،انداخت فقط به من بگید. لطفاً اگه جایی هم میتونم کارم رو بهتر کنم، بهم گوشزد کنید.»
نیک از اینکهروز مافوق کس دیگری باشد،چرا حس عجیبی پیدا کرد.
تا بهبهم حال کسی رااینکه زیردست خودش نداشت.
نیک پرسید: «باشه، اسمت چیه؟»
پسر با استرس فریادمیرفتند زد: «اوه، ببخشید! یادمعمارت رفت خودم رو معرفی کنم!»
«اسمم پاتور تیلوره،روز قربان. لطفاً هموناخم پاتور صدام کنید.»
نیک سر تکان داد.کنید «باشه، پاتور. میتونی منباشد رو نیک صدا کنی.»
پاتور حسابی جا خورد.
صدا زدن رئیسانبار استخراجکنندگان زفیکسِ یک تولیدکنندهحاضر زفیکس با اسم کوچکش؟
پاتور که جرئت نمیکرد نیکنیست را به اسم کوچک صدانگفتن بزند، گفت: «چشم، حتماً. ممنون.»
نیک با لبخندی سر تکاناینکه داد و از بیمارستان بیرون زد.کرد پاتور هم پشت سرش راه افتاد.
نیک در حالیروز که به سمت انبارچرا میرفتند پرسید: «وینتور کجاست؟»
پاتور توضیح داد: «آقا در حال حاضرحاضر تو عمارت خانوادگیشون هستن. به من گفتننیست که تا چند روز نیازی نیست کار کنید.»
نیک اخم کرد. پرسید: «چرا؟»
پاتور گفت: «نمیدونم، قربان. اگه دلیلش رو به من نگفتن، یعنیکرد به من ربطی نداره. با این حال، آقا همچنین گفتن کهفریاد یک نفر توی مقر تمام چیزهای لازم رو به شما میگه.»
نیک ابرویی بالا انداخت ونیست با خودش فکر کرد: قرارهنگفتن یکی این چیزا رو بهم بگه؟
بعد از کمیانبار پیادهروی، نیک بهتوضیح جلوی انبار رسید.
نیک هر بار که چشمشنیست به انبار میافتاد، باید لحظهای مکثیعنی میکرد و به آن خیره میشد.
جای بزرگ یاگوشزد باشکوهی نبود، امامافوق آیندهاش را نشان میداد.
نیک ازگفتن تماشای آننیازی لذت میبرد.
در نهایت، نیک واردمیرفتند انبار شد و پاتورعمارت هم پشت سرش رفت.
به محض ورودروز به انبار، نیکاخم بلافاصله گارد گرفت.
در آن لحظه، شخصیتی شنلپوشاینکه در حال بررسی دقیقِ کنسولِپیدا کنار واحد مهار رویاپرداز بود.
اما چون وینتورروز گفته بود کسی منتظرشچرا است، بلافاصله حمله نکرد.
شخص شنلپوش بدونانبار اینکه برگردد گفت: «لطفاًحاضر بیرون منتظر بمون، پاتور.»
با شنیدن این صدا، پاتورنیست تازه فهمید طرف کیست ونگفتن سریع سر تکان داد. «البته، قربان.»
لحظهای بعد،بهم پاتور ازکنید انبار بیرون رفت.
در همین حال،روز نیک با اخم بهچرا شخص شنلپوش نگاه کرد.
صدا آشنا بود،انبار اما نمیتوانست دقیقاًتوضیح تشخیص دهد مال کیست.
شخص شنلپوشگفتن به سمتنیازی نیک برگشت.
مرد پرسید:بهم «تمرین خوندنکنید چطور پیش میره؟»
و آنجا بود که نیکنیست ناگهان یادش آمد این صدانگفتن را قبلاً کجا شنیده است.
نیک با تعجب پرسید: «آلبرت؟»
شخص شنلپوش، یعنی آلبرت، خندهینیست ریزی کرد و شنلش را پایینیعنی کشید تا موهای جوگندمیاش نمایان شود.
با دیدن چهرهیگوشزد آلبرت، لبخند پهنیمافوق روی لبهای نیک نشست.
نیک در حالیروز که نزدیکتر میشد،اخم پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟»
آلبرت گفت: «وینتور بهم گفت چیتوضیح شده. فکر کرد شاید به یکم راهنمایینیازی نیاز داشته باشی، چون این اولین شبحته.»
نیک باگفتن شنیدن این حرف،نیست نفس راحتی کشید.
طبیعتاً، نیکبهم حسابی در مورداینکه رویاپرداز استرس داشت.
چطور بایدگفتن از رویاپردازنیازی زفیکس بیرون میکشید؟
نیک هیچ ایدهای نداشت.
خوشبختانه حالا آلبرتروز اینجا بود و کارچرا را خیلی راحتتر میکرد.
نیک گفت: «آره،گوشزد فکر کنم بهمافوق کمک نیاز داشته باشم.»
آلبرت ریزگفتن خندید ونیازی سمت کنسول چرخید.
گفت: «همهچیز خوب به نظر میرسه. سطح پریفیکس بالاست، اما خب طبیعیه چوننیازی فعلاً داره خودش رو بازیابی میکنه. سطح زفیکس صفره، که اینم دور ازمقر انتظار نیست. رویاپرداز از اون شبحهایی نیست که همینطوری و منفعلانه زفیکس پس بده.»
آلبرت با خنده ادامه داد: «قبلش یه نگاهی بهش انداختم ویعنی باید بگم، حسابی لتوپارش کردی. بیچاره اونقدر داغون شده که الانبالا حتی نمیخواد تکون بخوره. وقتی هم سیخش زدم هیچ واکنشی نشون نداد.»
نیک با نگرانیگوشزد به آلبرت نگاهمافوق کرد. «نمیمیره که، درسته؟»
آلبرت توضیح داد: «اوه، نه، لازم نیست نگران اون باشی. کشتن یه شبح کار خیلی سختیه. برای کشتنش، باید هستهمیگه توی سرش رو نابود کنی یا تنهاش رو تیکهتیکه کنی. زخمهایی که آدمها رو میکشه، شبحها رو فقط میبره توجای یه حالت سکون یا خواب زمستونی، و تا زمانی که از پریفیکس دور نیفتن، خیلی سریع خودشون رو بازیابی میکنن.»
نیک باسمت خیال راحتمیرفتند سر تکان داد.
نمیدانست اگر بعد ازنیازی آنهمه ماجرا رویاپرداز میمرد،نمیدونم باید چه کار میکرد.
آلبرت در حالی کهکنید ضربه آرامی به کنسولباشد میزد، دوباره گفت: «همهچیز روبهراهه.»
بعد رو به نیکنیازی کرد. «میخوای همین الاننمیدونم بریم ازش زفیکس بکشیم بیرون؟»
نیک ابرویی بالا انداخت. «وینتور گفتتوضیح رویاپرداز خیلی زخمیه و نمیشه روشروز کار کرد، گفت چند روزی طول میکشه.»
لبخند آلبرتگفتن گشادتر شد.نیازی «راست میگه.»
بعد، آلبرت بطری کوچکی از یکی از جیبهایشباشد بیرون آورد و کمی آن را در هوانداشت تکان داد. «ولی نمیدونه من این رو دارم.»
نیک در حالی کهنیازی با علاقه به بطرینمیدونم نگاه میکرد، پرسید: «اون چیه؟»
آلبرت گفت: «همونانبار چیزی که توش حمومحاضر کردی، فقط خیلی قویترش.»
نیک با نگاهروز به مایع سبزرنگ،اخم یاد حمام سبز افتاد.
نیک پرسید: «صبرگوشزد کن، میخوای این رودیگری روی رویاپرداز استفاده کنی؟»
آلبرت باگفتن نیشخند پرسید:نیازی «چرا که نه؟»
نیک گفت:سمت «خب، اگه یهکجاست اتفاقی بیفته چی؟»
آلبرت فقط پوزخند زد. «قراره چه اتفاقیچرا بیفته؟ نیک، من یه استخراجکننده سطح چهارم.این میتونم رویاپرداز رو با یه لگد ساده بکشم.»
نیک پشت سرش را خاراند.
درست بود که آلبرت قدرتمند بود، اماچرا نیک هنوز هم حس میکرد درمان کردناین یک شبح با دارویی گرانقیمت کمی عجیب است.
نیک شانهای بالا انداختمیرفتند و گفت: «منظورم اینهعمارت که... باشه، اگه خودت میخوای.»
لبخند آلبرت گشادتر شدنیازی و با شیطنت ابروهایشنمیدونم را بالا و پایین انداخت.
سپس، آلبرت دکمهای را روی کنسولمافوق فشار داد و لحظهای بعد، درِحال مخصوص پرسنلِ واحد مهار باز شد.
آلبرت بدون تردید واردنیازی شد و نیک بانمیدونم استرس به دنبالش رفت.