چپتر 97: فصل ۹۷ – تلاش
0نیک بیدار شد.
...
فقط به سقف خیره شد.
...
به هیچی فکر نمیکرد.
بعد از چندبلافاصله دقیقه، نگاهش به سمتزده ساعتِ توی اتاق چرخید.
پنج صبح.
با توجه به اینکه حدودپرسه شش عصر خوابیده بود، چیزیخود حدود یازده ساعت خوابیده بود.
نیک مطمئن نبودآقا که تا حالامیشد اینقدر خوابیده باشد.
نیک باوجدان خودش فکر کرد:غرق «نمیخوام کار کنم.»
«فقط میخوام همینجا دراز بکشم.»
«فقط میخوام...»
«...»
«نمیدونم.»
«نمیدونم چی میخوام.»
اتفاقات روز گذشتهشلوار مثل برق ازمیزدند ذهن نیک گذشت.
بهمحض اینکه یادش آمد در دو روز گذشتهسلام چه اتفاقاتی افتاده، فکش قفل شد و حسلبخندش کرد سوراخ تاریکی توی سینهاش دهان باز میکند.
نیک غلت زد وخود سعی کرد حواسش راسکوت از خاطرات دیروز پرت کند.
ناگهان، نیک بابخیر چشمانی گشاد ازماری روی تخت پرید.
فریاد زد: «هوروا!»
نیک بلند شدآقا و سریع لباسهایشمیشد را عوض کرد.
بعد از اینکه تندوتیز خودشغرق را تمیز کرد، از اتاقش بیرونصبحانه زد و وارد اتاق هوروا شد.
وقتی هوروابدهد را دید،آقا درونش دوباره لرزید.
عضلات هوروا منقبض شدهگُهیِ بود و کل اتاق بویبلافاصله گند شاش و گُه میداد.
مگسها از قبل واردبرگشت اتاق شده بودند و دوراستشمام شلوار گُهیِ هوروا پرسه میزدند.
عذاب وجدان بلافاصلهبلافاصله نیک را درمسئولیت خود غرق کرد.
هوروا مسئولیت اوبخیر بود و بازماری هم گند زده بود.
نیک فقط در سکوت شروعپرسه کرد به تمیز کردن هورواخود تا بعد به او صبحانه بدهد.
«صبح بخیر، آقا!»
نیک برگشت وبلافاصله ماری را دید کهزده وارد اتاق هوروا میشد.
نیک گفت: «سلام.»
با استشمام بوی متعفن اتاق، بینیمیزدند ماری کمی چین خورد، اما لبخندشمسئولیت هرگز از روی صورتش محو نشد.
ماری با صداییآقا گرم گفت: «امروز منگفت کارهاش رو انجام میدم.»
نیک رویش رابلافاصله برگرداند و دندانهایشمسئولیت را روی هم سابید.
میفهمید که بوی گند اتاق هنوزماری هم همهجا را برداشته و میدانستبینی که ماری هم متوجهش شده است.
نیک با خودش فکر کرد: «احتمالاًمیزدند فکر میکنه هوروا رو به حالمسئولیت خودش رها کردم و آدم مزخرفیم.»
«و حق هم داره.»
نیک پیش از اینکه بلندغرق شود، با صدایی آرام گفت:کردن «البته. کارها رو میسپارم به تو.»
درحالیکه نیک بهبخیر سمت در میرفت، ماریمیشد پرسید: «همهچیز مرتبه، آقا؟»
نیک بهجای اینکهشلوار قدمهایش را کند کند،عذاب کمی تندتر راه رفت.
«نه، همهچیزبخیر خوبه. ممنونبرگشت که پرسیدی.»
و دروجدان پشت سرشخود بسته شد.
داخل اتاق هوروا،بخیر ماری با چهرهای نگرانمیشد به در نگاه کرد.
بعد از بیرون آمدن ازپرسه اتاق، نیک نفس عمیقی کشیدخود و قدمهایش را کند کرد.
نیک بهآرامی باآقا خودش فکر کرد: «درسته،گفت باید برم سر کار.»
نیک از حرکت ایستادخود و فقط وسط راهروسکوت ماند، بدون اینکه کاری کند.
فقط با حالتیبخیر غایب به زمینماری خیره شده بود.
واقعاً، واقعاً نمیخواست کار کند.
نیک قبلاً هرگزآقا با رفتن بهمیشد سر کار مشکلی نداشت.
در واقع، همیشه مشتاقش بود.
پول درمیآورد، قویتر میشد،آقا همکارانش را میدید وگفت در زندگی پیشرفت میکرد.
اما حالا،دور فقط شبیهگُهیِ یک عذاب بود.
حس میکرد اتلاف وقت است.
چه فایدهای داشت؟
اما بعد، نیکبخیر چیزی به یاد آوردمیشد و نفس عمیقی کشید.
«اگه نرم،دور هیچکس تروورگُهیِ رو بیدار نمیکنه.»
بالاخره نیکبخیر از هتلبرگشت بیرون زد.
وقتی متصدی پذیرش به او سلام کرد،زده نیک بدون هیچ حرفی فقط دست تکانآقا داد و حتی برنگشت تا نگاهش کند.
بعد از ورود بهآقا انبار، نیک به سمتگفت واحد مهار رویاپرداز راه افتاد.
«قرار بوددور امروز صبح باپرسه هم حرف بزنیم.»
نیک ایستادبخیر و بهبرگشت پهلو چرخید.
وینتور از داخل دفترشخود که در آن باز بود،شروع داشت به نیک نگاه میکرد.
تازه آنجا بود که نیک یادش افتادمیشد قرار بوده با وینتور درباره استخدام یکچین دستیار دوم برای هوروا و سلاحهایش حرف بزند.
این موضوع، چیزشلوار دیگری را هم بهعذاب یادش آورد؛ سلاحهای خودش.
احتمالاً باید آنهاآقا را در محلمیشد کار به خودش میبست.
نیک یک بار دیگر احساس کردمسئولیت که یک بازنده است، چون بازبدهد هم شخص دیگری را ناامید کرده بود.
وقتی نیک به هوروا فکر کرد،ماری دقیقاً ظاهرش در لحظهای که همان روزکمی صبح پیدایش کرده بود جلوی چشمانش آمد.
وضعیت وحشتناکی داشت.
لحظهای بعد، نیک کارهایی راماری که باید هر روز برایمتعفن هوروا انجام میداد به یاد آورد.
خیلی کار میبرد.
اما مسئولیت خودش بود.
هوروا به خاطرشلوار او به اینمیزدند روز افتاده بود.
انداختن مسئولیتش رویآقا دوش یک نفر دیگر،گفت مثل فرار کردن بود.
اما واقعاً خیلی کار میبرد.
نیک حتی نمیتوانست یک شببرگشت راحت بخوابد، مگر اینکه سلامتیاستشمام هوروا را به خطر میانداخت.
اما مسئولیت خودش بود.
اما خیلی کار میبرد.
اما تقصیر خودش بود.
اما ازبدهد پس مراقبت ازبرگشت هوروا هم برنمیآمد.
اما...
اما...
وقتی وینتور دید نیک همینطور جلوی واحدزده مهار رویاپرداز ایستاده و به هیچچیز توجهیآقا ندارد، یکی از ابروهایش را بالا داد.
نیک یک چیزیش میشد.
نیک معمولاًدور اینقدر ساکتگُهیِ و حواسپرت نبود.
وینتور درحالیکه از رویبرگشت صندلیاش بلند میشد و ازاستشمام دفتر بیرون میآمد، پرسید: «نیک؟»
نیک آراموجدان چرخید تا بهغرق وینتور نگاه کند.
هنوز هیچبدهد جوابی برایآقا آن مسئله نداشت.
وقتی وینتور دیدشلوار نیک باز هممیزدند جوابی نمیدهد، اخم کرد.
«امروز رو برو خونه.»
نیک درحالیکه نگاهشبلافاصله دوباره متمرکز میشد،مسئولیت زمزمه کرد: «ها؟»
وینتور با لحنی خنثی گفت: «کاملاً مشخصه که وضعیتسلام فعلی برات خیلی سنگین شده. من تروور رو بیدارهرگز میکنم. تو امروز رو برو خونه و استراحت کن.»
«ماری امروز مراقب هورواست، برایپرسه امشب هم یه نفر روخود پیدا میکنم که بهش برسه.»
وینتور گفت: «یه روزبرگشت وقت نیاز داری تاسلام استراحت کنی و آروم بشی.»
ناگهان، نیکوجدان دوباره احساسخود سردرگمی کرد.
یک روز استراحت؟
قرار بوددور با آنگُهیِ چهکار کند؟
«حالا دیگهبخیر حتی نمیتونم باماری رویاپرداز کار کنم.»
«نمیتونم از هوروا مراقبت کنم.»
«یادم نمیمونهبدهد باید چهکاراییآقا انجام بدم.»
«نمیتونم با رویاپرداز کار کنم.»
«بقیه بایدبخیر کارای منبرگشت رو انجام بدن.»
«بقیه بایدوجدان از هورواخود مراقبت کنن.»
«من یه شکستخوردهام.»
نیک حس کردشلوار سیاهچاله درون سینهاشمیزدند دارد بزرگتر میشود.
«یه توانایی بیمصرف دارم، نمیدونمماری چطور کارمندام رو مدیریت کنم وبینی فقط برای بقیه دردسر درست میکنم.»
«من یه شکستخوردهام.»
نیک با حواسپرتی گفت:آقا «باشه.» و چرخید تاگفت از انبار بیرون برود.
وینتور با ابروهایشلوار گرهخورده رفتن نیکمیزدند را تماشا کرد.
لحظهای بعد، چشمانشآقا را ریز کرد وگفت مشغول خاراندن چانهاش شد.