چپتر 69: کار درست
0یک دقیقه بعد، نیککنار جسد مرد جوانی راچشمان روی کپهی جنازهها پرت کرد.
نیک آهی کشیدحالی و گفت: «خیلیکنار خب، کارم تموم شد.»
سردسته نگهبانها سر تکان دادجنازهای و پرسید: «میخوای جنازهها رومیکرد برای خودت برداری، مگه نه؟»
نیک بیصدا سر تکان داد.
نگهبان گفت: «خیلی خب،کنار میذاریمشون روی نعشکش و قیمتمرده رو تو پاسگاه حساب میکنیم.»
نیک دوباره سرحالی تکان داد وکنار از کنارشان رد شد.
وقتی از راهرولحظه بیرون آمد، بهدوشش عقب نگاه کرد.
دید که یکی از نگهبانها دارد یکیدرستی از جنازهها را روی دوش نگهبان دیگرفقط میاندازد، اما حواسش اصلاً به این چیزها نبود.
الان فکرجنازهای و ذکرش کاملاًجنازه جای دیگری بود.
با خودش فکرحالی کرد: «کار درستیکنار کردم، مگه نه؟»
«استرایکرهای رایکر یه باند عوضیان کهدوشش کارشون فقط تجاوز و کشتار مردمه،مرده بدون اینکه هیچ فایدهای داشته باشن.»
«هاب کلی شغلدیگری ایجاد میکنه وکار باندها رو مهار میکنه.»
«دستفروشان اصلاً دلیل اصلی زنده موندن اینمیکرد همه آدم تو درگز هستن، چون بخشذهن بزرگی از غذا رو اونا تأمین میکنن.»
«باند بیمه به مردمجنازهای راهی میده تا از اموالشونمیکرد در برابر بقیه محافظت کنن.»
«همهشون یههمان نفعی برایحالی درگز دارن.»
«اما استرایکرهایجای رایکر هیچبود فایدهای ندارن.»
«فقط میدزدن، غارتدوشش میکنن، تجاوز میکنننکرد و آدم میکشن.»
در همان لحظه، یکی از نگهبانهاکنار در حالی که جنازهای روی دوششحدقهدرآمدهاش بود، از کنار نیک رد شد.
نیک به جنازه نگاه نکرد، اما حسکنار میکرد جنازه با آن چشمان مرده ومیزند از حدقهدرآمدهاش دارد به او زل میزند.
صحنههایی که دردیگری راهرو دیده بود، دردرستی ذهن نیک تکرار شد.
آدمهایی که جیغ میکشیدند.
آدمهای وحشتزده.
با این حال، نیک فقطجنازهای حس میکرد از شر چندتامیکرد حشرهی موذی خلاص شده است.
آنها مسلماً آدم بودند، اماخودش نیک فقط به چشم سوسکرایکر یا موش کور بهشان نگاه میکرد.
یک جورایی، این «آدمها» حتی ازنکرد موش و سوسک هم بدتر بودند،صحنههایی چون حداقل میشد آنها را خورد.
نیک حسلحظه میکرد باید احساساتدوشش بیشتری داشته باشد.
آنها هرچههمان بود انسانحالی بودند، مگه نه؟
نباید موقعجای کشتن آدمهابود چیزی حس میکرد؟
در آن لحظه، نیک بهجنازه یاد اولین باری افتاد کهحدقهدرآمدهاش یک نفر را کشته بود.
وقتی فقط سیزده سالش بود، از گرسنگیجنازه در حال مرگ بود و فقط از رویدیده شانس محض، توانسته بود یک موش را بکشد.
وقتی تازه اولین گاز را زده بود،کنار زنی قدبلند و خشن او را بهمیزند عقب هل داد و موش را قاپید.
در آن لحظه، وحشت تمام وجود نیک راکردم فرا گرفت و وقتی زن پشتش را بهکشتار او کرد، با تمام قدرتش او را هل داد.
در کمال تعجب، زن به جلو پرتمیکرد شد و روی یک دریچهی فلزیِ بهشدتذهن زنگزده افتاد که بلافاصله در هم شکست.
لحظهای بعد، زن در حالیدوشش که با وحشت جیغ میکشید،چشمان به داخل فاضلاب سقوط کرد.
نیکِ نوجوان فقطلحظه با وحشت به سوراخکنار روی زمین خیره شد.
جرئت نمیکردجای داخلش رابود نگاه کند.
فقط صدای افتادن چیزهای کوچکِ زیادینکرد را توی آب میشنید و جیغهای زندیده که هر لحظه تیزتر و گوشخراشتر میشد.
طولی نکشید که جیغها قطعدوشش شد و یک دقیقه بعد،چشمان موشی از سوراخ بیرون آمد.
موش جلوی نیک ایستاد و با پوزخندی گفت: «ممنون.نکرد میتونی این لاشه رو به عنوان پاداش برداری. اگه بازمآدمهایی غذا خواستی، کافیه یه آدمِ دیگه رو بندازی تو فاضلاب.»
و بعد،جای موش همانجابود روی زمین افتاد.
روزهای بعد،جنازهای وحشتناکترین روزهایکنار عمر نیک بود.
خوابیدن بهشدت سخت شده بود.
غذا خوردن سخت شده بود.
کار کردن سخت شده بود.
زندگی کردن سخت شده بود.
خاطرات آن روزحالی تا هفتهها دستکنار از سر نیک برنمیداشت.
بااینحال، این خاطراتلحظه به نوعی به اوکنار کمک هم کرده بود.
نیک آنقدر از روبهرو شدن با ایندرستی خاطرات وحشت داشت که تمام لحظات بیداریاشفقط را به کار و فعالیت پر میکرد.
از سکوتی که به او فرصتنکرد فکر کردن میداد میترسید و هرصحنههایی کاری میکرد تا از آن فرار کند.
همین باعث شد بدن نیکدوشش قویتر شود و با کارچشمان بیشتر، پول بیشتری هم دربیاورد.
و در نهایت،لحظه نیک یاد گرفتدوشش با همهچیز کنار بیاید.
بالاخره وقتی نیک سومین مأموریتخودش ترورش از طرف هاب را تمامباند کرد، با آن اتفاق کنار آمد.
نیک هیچوقت علاقهای به آدمکشی نداشت، اما برایچشمان زنده ماندن و ساختن آیندهاش به پول نیازآدمهایی داشت؛ برای همین این مأموریتها را قبول میکرد.
این کاری بود کهجنازهای فقط باید انجامش میدادنکرد و از آن میگذشت.
گداها واقعاً حق انتخاب نداشتند.
«آقا، کار ما تموم شد.»
با صدای یکیدوشش از نگهبانها، نیک ازمیکرد افکارش بیرون کشیده شد.
به ورودی کوچه برگشتجنازهای و دید که نعشکشنکرد کاملاً پر شده است.
لحظهای بعد، نیکلحظه آخرین نگاهش رادوشش به ورودی راهرو انداخت.
تو دلشجای به خودش گفت:خودش «کار درستی کردم.»
سرش را تکان دادکنار تا به خودش بیاید ومرده بعد به سمت نعشکش رفت.
گفت: «برگردیم.»
نگهبان ارشد گفت: «حتماً، آقا.»
حالا دیگر نعشکش خیلی سنگینتر شدهکار بود، برای همین نگهبان دوم همعوضیان برای کشیدنش به نگهبان سوم ملحق شد.
هر چهار نفرشاندوشش در سکوت مطلق ازمیکرد میان درگز عبور کردند.
هیچکدام حرفی نمیزدند وجنازهای هیچ صدایی هم ازنکرد اطرافشان به گوش نمیرسید.
انگار داشتندهمان از وسط یکجنازهای خرابهزار رد میشدند.
بالاخره وارد شهر خارجی شدند.
آدمهای بیشتری توی خیابانها به چشم میخوردند،میکرد اما با دیدن نعشکش، فقط دماغشان راذهن میگرفتند و سعی میکردند از آن فاصله بگیرند.
چند دقیقه بعد،حالی هر چهار نفرشانکنار به پایگاه نگهبانها رسیدند.
نعشکش را بیرونلحظه ورودی گذاشتند و هرکنار چهار نفر وارد شدند.
نیک را به یک دفترخودش جداگانه راهنمایی کردند و نگهبانرایکر ارشد چند برگ کاغذ بیرون آورد.
نگهبان بعد از خواندن تمامجنازه برگهها و توضیح دادنشان، چندتایی رامیزند به نیک داد تا امضا کند.
نیک همهشان راحالی امضا کرد و نگهبانجنازه برگهها را جمع کرد.
نگهبان با لبخندیلحظه مؤدبانه گفت: «همیندوشش بود. ممنون، آقا.»
نیک سر تکاندیگری داد و بلندکار شد. «منم ممنونم.»
«نیازی به تشکردوشش نیست. فقط وظیفهامنکرد رو انجام میدم.»
نیک دوباره سرحالی تکان داد وکنار از دفتر بیرون رفت.
قبل از اینکه نیک درجنازهای را ببندد، نگهبان ارشد داد زد:چشمان «لطفاً نعشکش رو تا فردا برگردونید.»
بعد از بیرون آمدنبود از پایگاه، نیک به نعشکشاسترایکرهای پر از جنازه نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، بدون هیچجنازه حرفی دستهی نعشکش را گرفتحدقهدرآمدهاش و شروع به کشیدنش کرد.