---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 69: کار درست • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 69: کار درست

0

یک دقیقه بعد، نیک‌کنار​ جسد مرد جوانی را‌چشمان​ روی کپه‌ی جنازه‌ها پرت کرد.

نیک آهی کشید‌حالی​ و گفت: «خیلی‌کنار​ خب، کارم تموم شد.»

سردسته نگهبان‌ها سر تکان داد‌جنازه‌ای​ و پرسید: «می‌خوای جنازه‌ها رو‌می‌کرد​ برای خودت برداری، مگه نه؟»

نیک بی‌صدا سر تکان داد.

نگهبان گفت: «خیلی خب،‌کنار​ می‌ذاریمشون روی نعش‌کش و قیمت‌مرده​ رو تو پاسگاه حساب می‌کنیم.»

نیک دوباره سر‌حالی​ تکان داد و‌کنار​ از کنارشان رد شد.

وقتی از راهرو‌لحظه​ بیرون آمد، به‌دوشش​ عقب نگاه کرد.

دید که یکی از نگهبان‌ها دارد یکی‌درستی​ از جنازه‌ها را روی دوش نگهبان دیگر‌فقط​ می‌اندازد، اما حواسش اصلاً به این چیزها نبود.

الان فکر‌جنازه‌ای​ و ذکرش کاملاً‌جنازه​ جای دیگری بود.

با خودش فکر‌حالی​ کرد: «کار درستی‌کنار​ کردم، مگه نه؟»

«استرایکرهای رایکر یه باند عوضی‌ان که‌دوشش​ کارشون فقط تجاوز و کشتار مردمه،‌مرده​ بدون اینکه هیچ فایده‌ای داشته باشن.»

«هاب کلی شغل‌دیگری​ ایجاد می‌کنه و‌کار​ باندها رو مهار می‌کنه.»

«دستفروشان اصلاً دلیل اصلی زنده موندن این‌می‌کرد​ همه آدم تو درگز هستن، چون بخش‌ذهن​ بزرگی از غذا رو اونا تأمین می‌کنن.»

«باند بیمه به مردم‌جنازه‌ای​ راهی می‌ده تا از اموالشون‌می‌کرد​ در برابر بقیه محافظت کنن.»

«همه‌شون یه‌همان​ نفعی برای‌حالی​ درگز دارن.»

«اما استرایکرهای‌جای​ رایکر هیچ‌بود​ فایده‌ای ندارن.»

«فقط می‌دزدن، غارت‌دوشش​ می‌کنن، تجاوز می‌کنن‌نکرد​ و آدم می‌کشن.»

در همان لحظه، یکی از نگهبان‌ها‌کنار​ در حالی که جنازه‌ای روی دوشش‌حدقه‌درآمده‌اش​ بود، از کنار نیک رد شد.

نیک به جنازه نگاه نکرد، اما حس‌کنار​ می‌کرد جنازه با آن چشمان مرده و‌می‌زند​ از حدقه‌درآمده‌اش دارد به او زل می‌زند.

صحنه‌هایی که در‌دیگری​ راهرو دیده بود، در‌درستی​ ذهن نیک تکرار شد.

آدم‌هایی که جیغ می‌کشیدند.

آدم‌های وحشت‌زده.

با این حال، نیک فقط‌جنازه‌ای​ حس می‌کرد از شر چندتا‌می‌کرد​ حشره‌ی موذی خلاص شده است.

آن‌ها مسلماً آدم بودند، اما‌خودش​ نیک فقط به چشم سوسک‌رایکر​ یا موش کور بهشان نگاه می‌کرد.

یک جورایی، این «آدم‌ها» حتی از‌نکرد​ موش و سوسک هم بدتر بودند،‌صحنه‌هایی​ چون حداقل می‌شد آن‌ها را خورد.

نیک حس‌لحظه​ می‌کرد باید احساسات‌دوشش​ بیشتری داشته باشد.

آن‌ها هرچه‌همان​ بود انسان‌حالی​ بودند، مگه نه؟

نباید موقع‌جای​ کشتن آدم‌ها‌بود​ چیزی حس می‌کرد؟

در آن لحظه، نیک به‌جنازه​ یاد اولین باری افتاد که‌حدقه‌درآمده‌اش​ یک نفر را کشته بود.

وقتی فقط سیزده سالش بود، از گرسنگی‌جنازه​ در حال مرگ بود و فقط از روی‌دیده​ شانس محض، توانسته بود یک موش را بکشد.

وقتی تازه اولین گاز را زده بود،‌کنار​ زنی قدبلند و خشن او را به‌می‌زند​ عقب هل داد و موش را قاپید.

در آن لحظه، وحشت تمام وجود نیک را‌کردم​ فرا گرفت و وقتی زن پشتش را به‌کشتار​ او کرد، با تمام قدرتش او را هل داد.

در کمال تعجب، زن به جلو پرت‌می‌کرد​ شد و روی یک دریچه‌ی فلزیِ به‌شدت‌ذهن​ زنگ‌زده افتاد که بلافاصله در هم شکست.

لحظه‌ای بعد، زن در حالی‌دوشش​ که با وحشت جیغ می‌کشید،‌چشمان​ به داخل فاضلاب سقوط کرد.

نیکِ نوجوان فقط‌لحظه​ با وحشت به سوراخ‌کنار​ روی زمین خیره شد.

جرئت نمی‌کرد‌جای​ داخلش را‌بود​ نگاه کند.

فقط صدای افتادن چیزهای کوچکِ زیادی‌نکرد​ را توی آب می‌شنید و جیغ‌های زن‌دیده​ که هر لحظه تیزتر و گوش‌خراش‌تر می‌شد.

طولی نکشید که جیغ‌ها قطع‌دوشش​ شد و یک دقیقه بعد،‌چشمان​ موشی از سوراخ بیرون آمد.

موش جلوی نیک ایستاد و با پوزخندی گفت: «ممنون.‌نکرد​ می‌تونی این لاشه رو به عنوان پاداش برداری. اگه بازم‌آدم‌هایی​ غذا خواستی، کافیه یه آدمِ دیگه رو بندازی تو فاضلاب.»

و بعد،‌جای​ موش همان‌جا‌بود​ روی زمین افتاد.

روزهای بعد،‌جنازه‌ای​ وحشتناک‌ترین روزهای‌کنار​ عمر نیک بود.

خوابیدن به‌شدت سخت شده بود.

غذا خوردن سخت شده بود.

کار کردن سخت شده بود.

زندگی کردن سخت شده بود.

خاطرات آن روز‌حالی​ تا هفته‌ها دست‌کنار​ از سر نیک برنمی‌داشت.

بااین‌حال، این خاطرات‌لحظه​ به نوعی به او‌کنار​ کمک هم کرده بود.

نیک آن‌قدر از روبه‌رو شدن با این‌درستی​ خاطرات وحشت داشت که تمام لحظات بیداری‌اش‌فقط​ را به کار و فعالیت پر می‌کرد.

از سکوتی که به او فرصت‌نکرد​ فکر کردن می‌داد می‌ترسید و هر‌صحنه‌هایی​ کاری می‌کرد تا از آن فرار کند.

همین باعث شد بدن نیک‌دوشش​ قوی‌تر شود و با کار‌چشمان​ بیشتر، پول بیشتری هم دربیاورد.

و در نهایت،‌لحظه​ نیک یاد گرفت‌دوشش​ با همه‌چیز کنار بیاید.

بالاخره وقتی نیک سومین مأموریت‌خودش​ ترورش از طرف هاب را تمام‌باند​ کرد، با آن اتفاق کنار آمد.

نیک هیچ‌وقت علاقه‌ای به آدم‌کشی نداشت، اما برای‌چشمان​ زنده ماندن و ساختن آینده‌اش به پول نیاز‌آدم‌هایی​ داشت؛ برای همین این مأموریت‌ها را قبول می‌کرد.

این کاری بود که‌جنازه‌ای​ فقط باید انجامش می‌داد‌نکرد​ و از آن می‌گذشت.

گداها واقعاً حق انتخاب نداشتند.

«آقا، کار ما تموم شد.»

با صدای یکی‌دوشش​ از نگهبان‌ها، نیک از‌می‌کرد​ افکارش بیرون کشیده شد.

به ورودی کوچه برگشت‌جنازه‌ای​ و دید که نعش‌کش‌نکرد​ کاملاً پر شده است.

لحظه‌ای بعد، نیک‌لحظه​ آخرین نگاهش را‌دوشش​ به ورودی راهرو انداخت.

تو دلش‌جای​ به خودش گفت:‌خودش​ «کار درستی کردم.»

سرش را تکان داد‌کنار​ تا به خودش بیاید و‌مرده​ بعد به سمت نعش‌کش رفت.

گفت: «برگردیم.»

نگهبان ارشد گفت: «حتماً، آقا.»

حالا دیگر نعش‌کش خیلی سنگین‌تر شده‌کار​ بود، برای همین نگهبان دوم هم‌عوضی‌ان​ برای کشیدنش به نگهبان سوم ملحق شد.

هر چهار نفرشان‌دوشش​ در سکوت مطلق از‌می‌کرد​ میان درگز عبور کردند.

هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند و‌جنازه‌ای​ هیچ صدایی هم از‌نکرد​ اطرافشان به گوش نمی‌رسید.

انگار داشتند‌همان​ از وسط یک‌جنازه‌ای​ خرابه‌زار رد می‌شدند.

بالاخره وارد شهر خارجی شدند.

آدم‌های بیشتری توی خیابان‌ها به چشم می‌خوردند،‌می‌کرد​ اما با دیدن نعش‌کش، فقط دماغشان را‌ذهن​ می‌گرفتند و سعی می‌کردند از آن فاصله بگیرند.

چند دقیقه بعد،‌حالی​ هر چهار نفرشان‌کنار​ به پایگاه نگهبان‌ها رسیدند.

نعش‌کش را بیرون‌لحظه​ ورودی گذاشتند و هر‌کنار​ چهار نفر وارد شدند.

نیک را به یک دفتر‌خودش​ جداگانه راهنمایی کردند و نگهبان‌رایکر​ ارشد چند برگ کاغذ بیرون آورد.

نگهبان بعد از خواندن تمام‌جنازه​ برگه‌ها و توضیح دادنشان، چندتایی را‌می‌زند​ به نیک داد تا امضا کند.

نیک همه‌شان را‌حالی​ امضا کرد و نگهبان‌جنازه​ برگه‌ها را جمع کرد.

نگهبان با لبخندی‌لحظه​ مؤدبانه گفت: «همین‌دوشش​ بود. ممنون، آقا.»

نیک سر تکان‌دیگری​ داد و بلند‌کار​ شد. «منم ممنونم.»

«نیازی به تشکر‌دوشش​ نیست. فقط وظیفه‌ام‌نکرد​ رو انجام می‌دم.»

نیک دوباره سر‌حالی​ تکان داد و‌کنار​ از دفتر بیرون رفت.

قبل از اینکه نیک در‌جنازه‌ای​ را ببندد، نگهبان ارشد داد زد:‌چشمان​ «لطفاً نعش‌کش رو تا فردا برگردونید.»

بعد از بیرون آمدن‌بود​ از پایگاه، نیک به نعش‌کش‌استرایکرهای​ پر از جنازه نگاه کرد.

چند ثانیه بعد، بدون هیچ‌جنازه​ حرفی دسته‌ی نعش‌کش را گرفت‌حدقه‌درآمده‌اش​ و شروع به کشیدنش کرد.

ناولها | novelha.net