چپتر 109: جابهجایی جایگاهها
0زمان گذشت.
ساعتها گذشت، و نیکمگه در تمام این مدتگفت فقط به همهچیز فکر میکرد.
یک جایی حتی معده نیک شروعنگهبانها به درد کرد، دردی که به اونیشخند یادآوری کرد مدت زیادی است چیزی نخورده.
اما این موضوعگرفته به شدت بیاهمیتلیاقت به نظر میرسید.
اصلاً برایش مهم نبود.
از یک نگاه،داد درد گرسنگی براینمیدونی نیک کاملاً بجا بود.
نیک بیش از حدسخته در پشیمانی و عذاباونجا وجدان غرق شده بود.
هرگونه احساسآینده خوشحالی، در حقخودش هوروا بیانصافی بود.
نیک باور داشت بعد از اینکه خوشحالیشهر و آینده هوروا را از او گرفته، دیگربیاحساس خودش لیاقت داشتن آینده و خوشحالی را ندارد.
این تنها کار عادلانه بود.
«پسر، قیافهت عین گوه شده.»
در حالت عادی، نیک از شنیدنلیاقت صدایی که ناگهان پشت سرش رویپسر تخت ظاهر شده بود، از جا میپرید.
با این حال، نیک اصلاًولی اهمیتی نداد و خیلی زودمیدونی از روی صدا فهمید طرف کیست.
نیک جوابی نداد.
لحظهای بعد، موشی وارد میدانمیدونی دید نیک شد و از بالاچرا با کنجکاوی به او نگاه کرد.
موش پرسید: «چت شده؟»
نیک با صداییداشته بیروح و مرده جوابشهر داد: «مگه خودت نمیدونی؟»
انگل گفت: «نه، نمیدونم. شاید چشم و گوشگفت زیاد داشته باشم، ولی چک کردن شهر خارجیولی سخته. میدونی که، نگهبانها و استخراجکنندهها اونجا خیلی زیادن.»
نیک بیاحساس پرسید: «چرا اینجایی؟»
موش با نیشخند گشادی گفت: «اومدم به استخراجکنندهندارد موردعلاقهم سر بزنم. معمولاً هر از گاهی میدیدمحالت داری اینور و اونور میچرخی، ولی مدتیه پیدات نیست.»
نیک پرسید:زیاد «چرا بایدباشم برات مهم باشه؟»
موش در حالی که پنجههای کوچکش راانگل به هم میمالید، با لبخند گفت: «تو شریکباشم تجاری مهم منی. سلامتیت برای کاسبی من مهمه.»
نیک پوزخند زد. «قبلاً بیشترمیدونی از یه بار سعی کردیبیاحساس قانعم کنی خودم رو بکشم.»
موش با بیاعتنایی گفت:دیگر «آره، ولی اون مال گذشتهست.تنها اوضاع عوض میشه، میدونی که؟»
نیک بدون اینکهداشته جوابی بدهد، فقطکردن به سقف خیره ماند.
موش در حالی که به آرنجنمیدونی نیک تکیه میداد، گفت: «پسر، زندگیگوش حسابی دهنت رو سرویس کرده، نه نیک؟»
نیک تکان نخورد.
موش با کمی تعجب گفت: «اوه، واو.داشتن حتی از اینکه دارم بهت دست میزنمعین هم عصبانی نیستی. این دیگه جدید بود.»
لحظهای بعد، موش روی سینهولی نیک پرید و به چشمانمیدونی خالی و بیتفاوتش نگاه کرد.
موش بعد از مکثی کوتاه به زبان آورد: «هاه. کی فکرشچشم رو میکرد واقعاً به این نقطه برسی. بعد از اون اتفاقِنگهبانها دو سال پیش، فکر میکردم دیگه هیچوقت به خودکشی فکر نکنی.»
نیک گفت:شهر «اوضاع عوضسخته میشه. خودت گفتی.»
موش در حالی که کمی روی بدنداشتن نیک راه میرفت و با کنجکاوی بهعین او نگاه میکرد، گفت: «و دقیقاً هم همینطوره.»
موش پرسید: «نمیتونیداشته خودت رو راضی کنیشهر تا تهش بری، هان؟»
نیک بدون اینکهداد به موش نگاه کند،انگل ضعیف سر تکان داد.
موش گفت: «میدونی، اینا مشتریهای موردعلاقهنگهبانها منن. یعنی، حتی لازم نیست قانعشوناینجایی کنم. فقط میذارن کار خودم رو بکنم.»
لحظهای بعد، موش بادیگر یکی از پنجههایش شروعندارد به خاراندن چانه کوچکش کرد.
«ولی توزیاد این مورد، اوضاعولی یه کم پیچیدهست.»
«اول اینکه، ارزش تو خیلی بیشتر از فقط یه جسده.شاید تو شریک تجاریای هستی که میتونه دهها، اگه نگم صدها جسدمیدونی برام بیاره، میفهمی؟ مردنت تو این لحظه، یه ضرر خیلی بزرگه.»
«تازه، تو دیگهخارجی یه آدم معمولینگهبانها نیستی. اینو ببین.»
بعد، موش ناگهان بازوی نیک را گازداشتن گرفت و در حالی که با چنگالهایشعین به آن چنگ میزد، شروع به دریدنش کرد.
نیک احساس کردداشته کسی دارد ازکردن او نیشگون میگیرد.
موش بعد از اینکه عقب رفت گفت: «نمیتونم پوستتنمیدونم رو بشکافم. این بدن فقط یه موشه. میتونم یهشهر آدم معمولی رو بکشم، اما نمیتونم یه استخراجکننده رو بکشم.»
«آره، اگه چشمات رو دربیارم و برم تو جمجمهات، میتونم این کارواینجایی بکنم، ولی تو هیچوقت نمیذاری. حتی افسردهترین و خودکشیگراترین آدمها هم وقتی یهمیچرخی موش سعی میکنه چشماشون رو بخوره دیوونه میشن. بهم اعتماد کن، امتحانش کردم.»
موش در حالی که صدایش کمکملیاقت محو میشد گفت: «منظورم اینه که،پسر میتونی سعی کنی بری پیش بدن اصلیم...»
کمی بعد با بیخیالی دستش را تکانشهر داد و گفت: «نه، بیخیالش. عمراً اززیادن این سفر جون سالم به در ببری.»
موش با نیشخندی گشاد گفت: «تازه،نمیدونی دلم نمیخواد بمیری. هنوزم به چندگوش تا جنازه نیاز دارم، میدونی که؟»
با اینکه نیک در حال حاضرنگهبانها به هیچچیز اهمیت زیادی نمیداد، اما بازنیشخند هم متوجه طنز تلخ وضعیت فعلیاش شد.
نیک گفت: «داریگرفته سعی میکنی متقاعدملیاقت کنی زنده بمونم.»
موش شانهای بالا انداخت و گفت: «خبشهر آره. چرا که نه؟ شاید بعداً که حالتبیاحساس بهتر شد چند تا جنازه بهم اهدا کردی؟»
«یه موش همداد باید خرج زندگیشنمیدونی رو دربیاره، میدونی که؟»
نیک حسشهر میکرد هیچکدام ازمیدونی اینها واقعی نیست.
انگل.
یک شبح قدرتمند.
موجودی که سعی میکرد تاخودت جای ممکن انسانها را متقاعد کندچشم تا اجازه دهند آنها را ببلعد...
داشت سعی میکردخارجی نیک را متقاعد کنداستخراجکنندهها که خودش را نکشد.
چطور کارآینده به اینجادیگر کشیده بود؟
موش گفت: «خب، چی دارهولی اذیتت میکنه؟ راستی، اون پسرک مجسمهایِنگهبانها تو کجاست؟ معمولاً همینجاها پیداش میشد.»
نیک نفس عمیقی کشید.
موش با دیدنخارجی واکنش نیک گفت:نگهبانها «آها، همینه. فهمیدم.»
«پسرک مجسمهای شکست.»
موش گفت: «خب، یهباشم مجسمه رو شکستی. کهخارجی چی. یکی دیگه بساز.»
چشمان نیکجواب از خشممگه باریک شد.
موش فوراً از نیکسخته فاصله گرفت. «اوه پسر،اونجا یکی داره قاطی میکنه.»
نیک با حرکتی انفجاری نشست و سر موش فریادتنها زد: «اسمش هوروا بود! اون یه انسان واقعی با یهصدایی اسم واقعی بود! نه یه مجسمهست، نه فقط یه پسر!»
موش با تعجب چند بارولی پلک زد. «حس میکنم این حرفتنگهبانها فقط یه بخشیش به من بود.»
نیک خرناسی کشید و به گوشهاینمیدونی خیره شد. «به هر حال مهمگوش نیست. اون الان مرده، و من کشتمش.»
موش پرسید: «خب که چی؟»
نیک دوباره مشتهایش را گره کرد.لیاقت از میان دندانهای کلیدشدهاش گفت: «اونپسر یه پسر بیگناه بود، و من کشتمش!»
موش پرسید: «چی؟ یعنی اگه هفتکردن سال بعد میکشتیش، اوضاع فرق میکرد؟استخراجکنندهها مرده، مردهست دیگه. کی اهمیت میده؟»
نیک با ابروهای گرهخورده فقط بهنمیدونی روبهرو خیره شد و نگاهش را اززیاد موش گرفت. «تو نمیفهمی. تو یه شبحی.»
موش متفکرانهشهر کمی کنارسخته سرش را خاراند.
با تردیدآینده جواب داد:دیگر «فکر کنم همینطوره؟»