چپتر 57: توانایی
0جنی فقط باتواناییای گیجی و بهتزدگیمعذبی به نیک خیره شد.
نیک تکرار کرد: «هیچ ایدهای ندارم. وقتی با رویاپرداز تماس پیدا کردم، همگامسازواحد زفیکس من از قبل تنظیم شده بود، برای همین تواناییاش رو نگرفتم، ونشون تنها آدم دیگهای هم که باهاش کار کرده الان تو یه جور کماست.»
جنی با شوک پرسید: «کما؟»
نیک گفت: «آره، نمیخواستم قبل از اینکه با رویاپرداز کار کنی بهت بگم، چونبعدازظهر الکی باعث میشد بیشتر استرس بگیری. فقط اینطوری بگم که سر نفر قبلی گند زدم.بعدی کسی رو آوردم که مشخصاً استقامت روانی لازم برای کار با یه شبح رو نداشت.»
«ولی به توتواناییای باور داشتم ومعذبی اعتمادم هم بیجا نبود.»
وقتی جنی شنید که یکتنهایی نفر به خاطر رویاپرداز بهکنیم کما رفته، کمی مضطربتر شد.
جنی پرسید: «چی شد؟»
نیک آهی کشید: «بعد از پنج ساعت، رویاپرداز ازش دورواحد شد و اونم شروع کرد به تشنج کردن. از اونمیگی موقع تا حالا واقعاً بیدار نشده. مال حدود دو هفته پیشه.»
نیک اضافه کرد: «اما تواگه کل هشت ساعت رو تمومفردا کردی، که یعنی تو خطری نیستی.»
جنی هنوزباز کمی مردد بود،تنهایی اما شکایتی نکرد.
او تازه ۴۰۰حال اعتبار درآورده بودبفهمی که رقم دیوانهواری بود.
نیک گفت: «به هر حال، واقعاً باید سعی کنیکنسول بفهمی چه نوع تواناییای باز کردی. اگه معذبی کهوارد تنهایی امتحانش کنی، میتونیم فردا با هم تستش کنیم.»
نیک در حالی که به کنسول واحد مهار اشاره میکرد، گفت: «فردا ساعتحالی ۲ بعدازظهر باید اینجا باشی. راس ساعت ۲، وارد واحد مهار میشی وبیدارم به رویاپرداز میگی بیدارم کنه. بهت نشون میدم چطور با این دستگاه کار کنی.»
برای ده دقیقه بعدی، نیک به جنی نشان داد کهکنیم چطور با کنسول کار کند و در نهایت، جنی آنجا راوارد ترک کرد تا به بانک و بعد هم به خانهاش برود.
بعد از رفتن جنی، نیک بهبفهمی سمت بخشی از واحد مهار رفت وامتحانش آن را با یک کلید باز کرد.
نیک داخل آن یک لولهفردا کوچک پیدا کرد که چیزیواحد شبیه به پودر سفید درونش بود.
این همان زفیکس بود.
نیک با احتیاط لوله را بیرون آوردمیتونیم و قبل از اینکه دوباره صفحه فلزیمهار را ببندد، یک لوله خالی جایش گذاشت.
بعد از آن، نیک وارد دفتربفهمی وینتور شد و لوله زفیکس راتنهایی روی کپی رسید پرداخت جنی گذاشت.
وقتی کارش تمام شد، نیکفردا با رضایت یک بار سر تکانمهار داد و از انبار بیرون رفت.
نیک به هوروا سر زد، چهارمعذبی ساعت خوابید، دوباره به هوروا سرکنیم زد و سه ساعت دیگر هم خوابید.
نیک لقمهایباز سرپایی خورد وتنهایی وارد انبار شد.
پاتور از قبل آنجا بود.
پاتور همیشه باید زودترمیتونیم میآمد، چون نیک در اینکنسول مدت با رویاپرداز کار میکرد.
بعد از کمی گپ زدن،اگه نیک وارد واحد مهار رویاپردازفردا شد و به خواب رفت.
حدود هشت ساعت بعد، نیکتنهایی چشمانش را باز کرد وکنیم دید که جنی کنارش ایستاده است.
نیک بادیوانهواری خمیازهای پرسید:باید «وقتشه بلند شم؟»
جنی باتنهایی لبخند سرمیتونیم تکان داد: «آره.»
نیک سر تکان داد،باز بلند شد و ازامتحانش واحد مهار بیرون رفت.
جنی هم دنبالش رفت.
جنی گفت:دیوانهواری «میدونم چهباید نوع تواناییای دارم.»
نیک باتنهایی علاقه پرسید:میتونیم «اوه؟ بگو ببینم.»
جنی با کمی ذوقباز گفت: «بهت نشون میدم!امتحانش نگران نباش. درد نداره.»
نیک سر تکان داد.
جنی جلو رفتحال و دستانش رابفهمی روی سر نیک گذاشت.
نیک فقطتنهایی با گیجی بهفردا او نگاه کرد.
بعد، نیکنوع دوباره خمیازه کشیداگه و خوابآلود شد.
چشمان نیک خودبهخود بستهمعذبی شد و حس کردفردا ضعف در اندامهایش رخنه میکند.
جنی آرام دستانش راباید از روی سر نیکتواناییای برداشت و خوابآلودگیاش کمتر شد.
نیک دوباره چشمانش رامیتونیم باز کرد و متوجهحالی شد چه اتفاقی افتاده است.
نیک پرسید:نوع «میتونی کاری کنیاگه آدمها خوابشون ببره؟»
جنی سرباز تکان داد:معذبی «دقیقاً مثل رویاپرداز!»
نیک از فهمیدن این موضوعسعی هیجانزده بود، اما در عیناگه حال اخمهایش در هم رفت.
گفت: «اینتنهایی برای مبارزه چندانفردا به درد نمیخوره.»
جنی گفت: «منم اولباز همین فکر رو میکردم، امامیتونیم دیگه اونقدرها هم مطمئن نیستم.»
نیک یکی از ابروهایشمعذبی را بالا داد وفردا به او نگاه کرد.
جنی درحالیکه کمی معذب شده بود،بفهمی توضیح داد: «اگه حریفم ندونه که منامتحانش دشمنشم، میتونم بهش نزدیک بشم و... خب...»
نیک با گیجیامتحانش پشت سرش را خاراندکنیم و پرسید: «و چی؟»
جنی گفت: «خب، میدونی.باز بهشون بگم بیان خونهم،امتحانش بغلشون کنم و... میدونی...»
نیک گفت: «آها! اون! منظورت اینه که اغواشون کنیتستش و وقتی داری سرشون رو بغل میکنی یا یهچیزیاینجا تو همین مایهها، یواشکی از تواناییت استفاده کنی، درسته؟»
جنی با کمی خجالت گفت: «آره، همون. وقتی از تواناییم استفاده میکنم، طرف به یه خوابتستش خیلی عمیق فرو میره. بهاینراحتیها بیدار نمیشن، حتی اگه کلی سروصدا راه بندازم. وقتی خوابن، احتمالاًکنه میتونم کل خونه رو رو سرشون خراب کنم و فقط وقتی میفهمن که سقف بخوره تو سرشون.»
نیک باتنهایی کنجکاوی سرمیتونیم تکان داد.
جنی گفت:نوع «تازه، اینباز همهچیز نیست.»
نیک با تعجب گفت: «اوه؟»
جنی گفت: «تا حدودیباید میتونم تو خواب وتواناییای رویاهای بقیه هم سرک بکشم.»
نیک پرسید: «سرکامتحانش کشیدن تو رویاها؟ میتونیکنیم مثل رویاپرداز کنترلشون کنی؟»
جنی سرش را به نشانه نفی تکان داد: «نه، نمیتونم این کار رو بکنم، اما تا حدودی میتونم حسبعدازظهر کنم تو رویاهاشون چه اتفاقی میافته. دیشب یه کم با شریکم امتحانش کردم. چیز زیادی نفهمیدم، اما فکر کنمنهایت فقط به خاطر اینه که هنوز به این توانایی عادت نکردم. با تمرین بیشتر، احتمالاً میتونم چیزهای بیشتری بفهمم.»
نیک با تکان دادنمعذبی سر گفت: «خیلی جالبه.فردا به وینتور هم گفتی؟»
جنی سر تکان داد: «آره. بهم گفتنوع ممکنه تواناییم کاربردهای دیگهای هم داشته باشه. وقتیفردا فرصتش پیش بیاد، شاید وظایف دیگهای بهم بده.»
نیک گفت: «منطقیه.»
جنی اضافه کرد:تواناییای «راستی، وینتور میخوادمعذبی باهات حرف بزنه.»
نیک گفت: «حتماً.اگه وقتی خوابی میرمامتحانش باهاش حرف میزنم.»
جنی و نیک کمی بیشترسعی با هم حرف زدند واگه بعد وارد واحد مهار رویاپرداز شدند.
این بار، بهامتحانش خواب رفتن برای جنیکنیم حتی راحتتر هم بود.
سرانجام، نیک از واحدباز مهار بیرون آمد وامتحانش به دفتر وینتور رفت.
وینتور را دیداگه که در حال بررسیمیتونیم چند برگه کاغذ بود.
نیک پرسید:دیوانهواری «سلام وینتور.باید باهام کار داشتی؟»
وینتور گفت:تنهایی «آره، نیک.میتونیم لطفاً بشین.»
وینتور بهنوع صندلی روبهرویباز میزش اشاره کرد.
نیک کمی معذب شد.