---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 435: فصل ۴۳۵ – نخ‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 435: فصل ۴۳۵ – نخ‌ها

0

مبارزان حتی وقت نکردند به انفجاری که‌روی​ در جنوب رخ می‌داد واکنش نشان دهند،‌پوشیده​ که سومین دشمن به موندوس حمله کرد.

زمان‌بندی بی‌نقص بود.

تا آن لحظه هیچ‌کس متوجه مرد‌دنیا​ دوتیغه نشده بود؛ یعنی به احتمال‌زخمی​ زیاد در گذشته یک آدم‌کش بوده است.

یک آدم‌کش دو وظیفه داشت.

نزدیک شدن به هدف.

و...

خرررررررچ!

تیغه‌های مرد با سرعتی‌هیچ​ باورنکردنی حرکت کردند و‌تار​ به موندوس هجوم بردند.

انگار موندوس‌واضح​ را انداخته‌عوض​ بودند توی چرخ‌گوشت!

خوشبختانه، یک مانع سبز تیره‌اما​ دور موندوس ظاهر شد و‌لحظه‌ای​ او را از آسیب حفظ کرد.

اما زفیکس‌نخ‌ها​ او داشت به‌متصل​ سرعت افت می‌کرد!

لحظه‌ای بعد، یک بادکنک‌هیچ​ فولادی بین آن دو‌تار​ ظاهر شد و منبسط گشت.

عروسک زارن دستش را به سمت موندوس‌روی​ گرفته بود و زارن مدام زفیکس بیشتری‌پوشیده​ مصرف می‌کرد تا فلز را گسترش دهد.

بنگ! بنگ! بنگ!

فلز بارها و بارها‌تیغه‌دار​ تکه‌پاره می‌شد، اما حملات‌آن‌ها​ دیگر به موندوس نمی‌رسیدند.

در آن لحظه،‌کار​ نگاه موندوس سرد‌خیمه‌شب‌بازی​ و یخی شد.

نیک حس کرد که مقدار وحشتناکی‌حالا​ زفیکس در حال احضار است و‌شینگ​ لحظه‌ای بعد، نخ‌های جدیدی ظاهر شدند.

اما این‌ظاهر​ بار، به رنگ‌اما​ سرخ خونی بودند!

نخ‌ها به بازوی چپ‌تیغه‌دار​ موندوس و بازوی چپ‌آن‌ها​ مرد تیغه‌دار متصل شدند.

انگار دنیا لرزید.

و بعد،‌واضح​ هر دو بازوی‌شده​ آن‌ها جدا شد!

نه خونی در‌آسیب​ کار بود و‌زفیکس​ نه هیچ زخمی!

انگار عروسک خیمه‌شب‌بازی بودند!

لحظه‌ای بعد، دو بازو تار‌زخمی​ شدند و وقتی دوباره واضح شدند،‌واضح​ جایشان با هم عوض شده بود!

بازوی چپ موندوس حالا‌عوض​ روی شانه چپ مرد‌شانه​ تیغه‌دار بود و برعکس.

در یک‌ظاهر​ چشم‌به‌هم‌زدن، بازوها‌حفظ​ دوباره متصل شدند.

شینگ!

شمشیری پوشیده از رون‌های‌هیچ​ سیاه در دست راست موندوس‌وقتی​ ظاهر شد و بدون تردید...

شینگ!

بازوی چپ‌ظاهر​ خودش را‌حفظ​ قطع کرد!

بازوی چپ موندوس که حالا به‌دنیا​ بازوی چپ مرد تیغه‌دار تبدیل شده‌زخمی​ بود، قطع شد و روی زمین افتاد.

هم‌زمان، بازوی چپ واقعی موندوس که حالا به‌تار​ شانه چپ مرد تیغه‌دار متصل بود، به سمت‌روی​ مچ راست مرد دراز شد و آن را گرفت.

حملات مرد متوقف شد،‌عوض​ چون کنترل هر دو بازویش‌برعکس​ را از دست داده بود.

هم‌زمان، عروسکی که در‌حفظ​ دست راست موندوس بود‌افت​ شروع به رقصیدن کرد.

سپس، نخ‌های بیشتر‌بازوی​ و بیشتری دور‌دنیا​ مرد تیغه‌دار ظاهر شدند.

مرد تیغه‌دار سعی کرد‌هیچ​ به عقب بپرد، اما‌تار​ نخ‌ها به او اجازه ندادند.

مرد تیغه‌دار سعی کرد نخ‌ها را ببرد،‌روی​ اما تنها بازویی که از او فرمان‌پوشیده​ می‌برد، توسط بازوی دیگرش مهار شده بود.

حتی نمی‌توانست نخ‌ها را با‌اما​ دندان پاره کند، چون تمام‌لحظه‌ای​ صورتش با مرجان پوشیده شده بود.

در همین حین، زارن‌تیغه‌دار​ به مبارزه با مرد دیگر‌جدا​ که تفنگ داشت ادامه داد.

با اینکه آن مرد یک Level از زارن قوی‌تر بود، اما آن‌قدر صدمه دیده بود که پیروزی زارن فقط مسئله زمان بود.

«کمک می‌خوایم!»

صدای کوارا‌ظاهر​ دوباره در‌حفظ​ سراسر دنیا پیچید.

زارن دندان‌غروچه کرد.

منظورشون از‌جدا​ اینکه کمک‌هیچ​ می‌خوان چی بود؟!

اون دوتا یه قهرمان میانی و یه‌روی​ قهرمان ابتدایی بودن و داشتن با حریفی‌پوشیده​ می‌جنگیدن که حتی به مانع هم دسترسی نداشت!

زن مرجانی‌ظاهر​ یک قهرمان‌حفظ​ پایانی بود؟!

لحظه بعد، زارن با چشمانی پر‌دنیا​ از اراده به مرد تفنگ‌به‌دست که‌زخمی​ در حال تقلا بود خیره شد.

حجم وحشتناکی از زفیکس در‌زخمی​ فضا فوران کرد و هزاران ورق‌واضح​ فولادی دور مرد تفنگ‌به‌دست ظاهر شدند.

بنگ! بنگ! بنگ!

در یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌آسیب​ همگی دور مرد‌زفیکس​ تفنگ‌به‌دست چفت شدند.

اگر مرد هنوز تمام دست و پایش را داشت، می‌توانست از‌هیچ​ این مهلکه فرار کند، اما در این وضعیت، فقط یک دست‌حالا​ برایش باقی مانده بود که آن هم تفنگش را نگه داشته بود.

زارن با تمرکزی‌کار​ بی‌وقفه به گوی‌خیمه‌شب‌بازی​ فلزی خیره شد.

ورق‌های فلزیِ بیشتری گوی را‌شده​ احاطه کردند، اما در کمال‌چشم‌به‌هم‌زدن​ تعجب، گوی بزرگ‌تر یا حجیم‌تر نشد.

این فقط یک‌آسیب​ معنی داشت: گوی‌زفیکس​ داشت متراکم‌تر می‌شد.

در همین حین، مردی با سرعت‌دنیا​ از میان ابرهای فلز مایع گذشت‌زخمی​ و وارد میدان نبردِ دیگر شد.

این همان مرد شمشیربه‌دست بود.

اما حالا بدنش با صدها نخ‌حالا​ پوشیده شده بود و بازوی چپ‌شینگ​ او دیگر بازوی راستش را مهار نمی‌کرد.

این فقط یک معنی‌حفظ​ داشت؛ مرد شمشیربه‌دست کاملاً‌افت​ تحت کنترل موندوس درآمده بود.

هم‌زمان، موندوس به‌آرامی‌بازوی​ در هوا به‌دنیا​ دنبال مرد شناور بود.

از طرز حرکتش کاملاً مشخص بود‌خیمه‌شب‌بازی​ که برای حفظ کنترل روی آن مرد،‌عوض​ باید تمرکز بسیار بالایی را حفظ کند.

بوم!

گوی فولادیِ مقابل زارن‌حفظ​ به زمین سقوط کرد و‌می‌کرد​ گودال عظیمی به وجود آورد.

لحظه‌ای بعد، زارن‌بازوی​ هم به سمت میدان‌لرزید​ نبردِ دیگر هجوم برد.

نبرد در آسمان شدت گرفت،‌زخمی​ درحالی‌که میدان نبردِ قبلی روی‌دوباره​ زمین در سکوت فرو رفت.

تنها چیز قابل‌توجه، یک‌عوض​ گوی فولادی بود که‌شانه​ با ریشه‌ها پوشیده شده بود.

بوم!

درست در همان لحظه که همه‌جا‌دنیا​ ساکت شده بود، صدای سه انفجار‌زخمی​ کوچک از سمت ساحل به گوش رسید.

سه انسان مرجانیِ دیگر ظاهر شدند، اما‌بازو​ برخلاف آن سه‌تای قبلی، این‌ها پرواز نمی‌کردند‌شده​ و سرعتشان هم اصلاً در آن حد نبود.

کاملاً مشخص بود‌جایشان​ که این سه‌حالا​ نفر قهرمان نیستند.

هر سه‌ی آن‌ها‌آسیب​ با سرعت به سمت‌سرعت​ گوی فلزی هجوم بردند.

یکی از آن‌ها به‌راحتی گوی‌متصل​ فلزی را بلند کرد و هر‌هیچ​ سه دوباره به سمت شمال دویدند.

داخل گوی فلزی، نیک نمی‌توانست هیچ‌کدام از‌بازو​ این‌ها را حس کند، چون تمام حواسش‌شده​ درگیر این بود که استخوان‌هایش داشتند پودر می‌شدند.

سه انسان مرجانی درحالی‌که‌عوض​ گوی فلزی نیک را‌شانه​ حمل می‌کردند، وارد آب شدند.

برای اولین بار، نیک واقعاً‌اما​ داخل دریای بزرگِ شمال بود،‌لحظه‌ای​ اما نمی‌توانست آن را حس کند.

طبیعتاً نیک می‌توانست از توانایی‌اش برای‌دنیا​ ایجاد کمی نور استفاده کند، اما‌زخمی​ این کار زفیکس زیادی را هدر می‌داد.

تا جایی که او می‌دانست، هنوز نبرد‌بازو​ بزرگی در بیرون جریان داشت و نیک برای‌حالا​ فرار احتمالی، به تک‌تک قطرات زفیکسش نیاز داشت.

به همین دلیل،‌جایشان​ فقط داشت تأثیر‌حالا​ کابوس را تحمل می‌کرد.

پس از اینکه هر‌حفظ​ سه وارد آب شدند، فضا‌می‌کرد​ دوباره در سکوت فرو رفت.

بااین‌حال، در آسمان، به‌تیغه‌دار​ نظر می‌رسید نبرد به‌آن‌ها​ نقطه اوج خود رسیده است.

صاعقه‌های بیشتر و بیشتری به هر‌خیمه‌شب‌بازی​ طرف پرتاب می‌شدند و حتی ابرهای‌جایشان​ فلز مایع هم به لرزه درآمده بودند.

از ظواهر امر پیدا‌عوض​ بود که نبرد به‌شانه​ مرز استیصال رسیده است.

ناولها | novelha.net