---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 91: فصل ۹۱ – انجام کار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 91: فصل ۹۱ – انجام کار

0

همین‌که نیک در را پشت‌بگم​ سرش بست، صدای پاتور را‌بی‌صدا​ شنید که از اتاق نشیمن می‌آمد.

نیک بی‌سروصدا وارد شده بود، یعنی‌ایستاده​ پاتور نفهمیده بود که نیک حالا‌گفت​ توی این آپارتمان کوچک کنارش است.

«دیگه نمی‌دونم، هوروا.»

صدای پاتور‌حالت​ مضطرب و‌تقریباً​ آشفته بود.

«اصلاً نمی‌دونم باید چیکار کنم.»

«توی یه وضعیت افتضاح گیر‌نشسته​ افتادم که باید بین دو تا‌میان​ چیز وحشتناک یکی رو انتخاب کنم.»

«به گزارش دادن این چیزا ادامه بدم و‌غایب​ بیشتر به ارباب وینتور ضربه بزنم، یا اینکه حقیقت‌ایستاده​ رو بگم و تمام صلاحیت‌هام رو از دست بدم؟»

نیک آرام‌حالت​ و بی‌صدا‌تقریباً​ از راهرو گذشت.

«اگه به ارباب وینتور بگم تو این سه‌دست​ سال چه خبر بوده، بدجوری مجازات می‌شم، از‌بوده​ عمارت میندازنم بیرون و تمام دارایی‌هام رو مصادره می‌کنن.»

«دیگه هیچ‌کس حاضر نمی‌شه استخدامم‌نشسته​ کنه، چون این بدترین کاریه‌عین​ که یه خدمتکار می‌تونه انجام بده.»

«و بدون کار،‌هق‌هق​ از شهر داخلی‌باز​ پرتم می‌کنن بیرون.»

«و بعدش، میندازنم توی درگز.»

«بدتر از اون،‌اینکه​ همه کسایی که می‌شناسم‌صلاحیت‌هام​ رو از دست می‌دم!»

حالا دیگر صدای‌روی​ پاتور دوباره به‌ایستاده​ لرزه افتاده بود.

«نمی‌خوام همه‌چیزم‌همه‌چیزم​ رو از‌کرد​ دست بدم!»

پاتور هق‌هق کرد.

حالا دیگر درِ اتاق بی‌صدا باز شده‌صلاحیت‌هام​ بود و نیک با نگاهی غایب و‌سال​ بی‌روح به سمت پاتور خیره شده بود.

در این لحظه، پاتور‌تخت​ روبه‌روی هوروا که روی‌چهره‌ی​ تخت نشسته بود، ایستاده بود.

حالت چهره‌ی‌همه‌چیزم​ هوروا تقریباً‌کرد​ عین نیک بود.

پاتور در میان هق‌هق گفت:‌عین​ «کاش هیچ‌وقت قبول نمی‌کردم.» و‌قبول​ چشم‌هایش را با آستینش پاک کرد.

«ولی من فقط یازده‌حقیقت​ سالم بود! از کجا‌دست​ باید می‌دونستم اوضاع این‌جوری می‌شه؟!»

«همیشه فکر می‌کردم فقط‌تخت​ یه کار کوچیک جانبیه تا‌تقریباً​ چند تا اعتبار بیشتر دربیارم.»

پاتور نفس‌همه‌چیزم​ عمیق و‌کرد​ لرزانی کشید.

«کی می‌تونست حدس—»

تَرَق!

قطرات خون‌روبه‌روی​ روی صورت‌تخت​ هوروا پاشید.

بدن پاتور به جلو‌کرد​ افتاد و صورتش به‌غایب​ لبه‌ی تخت کوبیده شد.

پشت سرش کاملاً متلاشی‌تقریباً​ شده بود و تکه‌های مغزش‌هیچ‌وقت​ در اتاق پخش شده بود.

نیک پشت جنازه‌ی پاتور ایستاده‌بگم​ بود؛ دست راستش پوشیده از‌بی‌صدا​ خون و ماده‌ی مغزی بود.

نیک به‌روبه‌روی​ بدن پاتور‌تخت​ نگاه کرد.

سپس، آرام خم‌هق‌هق​ شد و گردن‌باز​ پاتور را گرفت.

خِرِچ! خِرِچ! خِرِچ!

وقتی گردن پاتور دیگر‌حقیقت​ در برابر پیچانده شدن‌دست​ مقاومتی نکرد، نیک دوباره ایستاد.

نیک فقط‌روبه‌روی​ چند ثانیه به‌نشسته​ پاتور نگاه کرد.

چشم‌هایش گشاد شده بود.

دهانش باز مانده بود.

چاله‌ای سرخ به‌سرعت‌اینکه​ زیر بدنش در‌تمام​ حال بزرگ شدن بود.

نیک کمی فقط تماشا کرد.

سپس، نیک به گوشه‌ای رفت‌درِ​ و یک رول از میان‌سمت​ چندین رول دستمال کاغذی را برداشت.

پاتور یک عالمه از این‌ها خریده بود تا کثیف‌کاری‌های‌هیچ‌وقت​ هوروا را تمیز کند. اینکه هر بار برای آوردن‌سالم​ چیزی برای تمیز کردن از اتاق بیرون برود، غیرضروری بود.

نیک رول را باز کرد‌بگم​ تا جایی که گلوله‌ی بزرگی از‌راهرو​ دستمال کاغذی در دستش جمع شد.

سپس، آن گلوله‌روی​ را درون جمجمه‌ی‌ایستاده​ شکافته‌ی پاتور چپاند.

بعد از برداشتن مقداری دیگر، آن‌ها را‌نگاهی​ توی دهان و بینی پاتور هم فرو‌روی​ کرد، چون آن‌ها هم داشتند خونریزی می‌کردند.

یک ثانیه بعد، یکی از کیسه‌ها‌میان​ را برداشت، روی سر پاتور کشید‌چشم‌هایش​ و با چند بند محکمش کرد.

نیک جسد را بلند‌حقیقت​ کرد و روی یکی‌دست​ از فرش‌های داخل اتاق گذاشت.

اتاق حسابی گرانی بود، برای‌نشسته​ همین چیز لوکسی مثل فرش‌عین​ هم در آن پیدا می‌شد.

در آخر، نیک فرش‌کرد​ را با جسدِ داخلش لوله‌بی‌روح​ کرد و گوشه اتاق گذاشت.

حالا که کار جسد تمام شده‌میان​ بود، نیک با حواس‌پرتی شروع به‌چشم‌هایش​ تمیز کردن کف اتاق هوروا کرد.

چند دقیقه‌ای طول کشید و دستمال‌های‌تمام​ خیلی خیلی زیادی مصرف شد، اما‌گذشت​ بالاخره نیک همه‌جا را تمیز کرد.

بعد از بررسی‌روی​ دقیق اتاق، نیک‌ایستاده​ وسط آن ایستاد.

نگاهی به هوروا انداخت.

همان موقع بود که لکه بزرگ خون‌گفت​ را روی صورت هوروا دید؛ خونی که‌پاک​ حالا دیگر روی لباس‌های تازه‌اش چکه کرده بود.

لبخند مهربانانه‌ای‌بزنم​ روی لب‌های‌حقیقت​ نیک نشست.

در حالی که دستمال‌ کاغذی‌های بیشتری‌ایستاده​ از رول می‌کشید، با لحنی دلسوزانه گفت:‌کاش​ «اوه، بذار این رو برات پاک کنم.»

بعد از اینکه با دقت‌درِ​ صورت هوروا را تمیز کرد،‌سمت​ لباس‌های او را هم عوض کرد.

وقتی نیک دید که هوروا‌عین​ کاملاً تمیز و مرتب شده،‌قبول​ با رضایت سر تکان داد.

در حالی که خم می‌شد تا‌تمام​ فرش را بلند کند، گفت: «ببخشید، اما‌اگه​ الان نمی‌تونم بمونم. باید برم سر کار.»

نیک فرش را روی‌تخت​ شانه‌اش انداخت و آرام‌چهره‌ی​ از اتاق هوروا بیرون رفت.

بعد از اینکه با دقت درها‌باز​ را بست، لبخند نیک دوباره محو شد‌روبه‌روی​ و جایش را به چهره‌ای بی‌روح داد.

نیک با‌حالت​ حواس‌پرتی از‌تقریباً​ پله‌ها پایین رفت.

وقتی نیک به پایین پله‌ها رسید،‌تمام​ همان متصدی قبلی متوجهش شد و‌گذشت​ از شدت شوک چند بار پلک زد.

متصدی در حالی که به سمت‌ایستاده​ نیک می‌دوید، فریاد زد: «نیک، تو نمی‌تونی‌کاش​ همین‌طوری فرش ما رو با خودت ببری!»

نیک بدون اینکه برگردد، با‌درِ​ صدایی خنثی گفت: «بزنش به‌سمت​ حسابم. برای یه کاری لازمش دارم.»

متصدی که شوکه شده بود،‌عین​ از روی گیجی و کلافگی‌قبول​ دستش را روی سرش گذاشت.

«تو نمی‌تونی همین‌طوری...»

اما وقتی دید نیک خیلی راحت و‌حالت​ بی‌خیال از هتل بیرون می‌رود و هیچ‌هیچ‌وقت​ توجهی به او نمی‌کند، حرفش را خورد.

متصدی چند ثانیه‌ای فقط نگاه کرد‌باز​ که چطور نیک از خیابان رد شد‌روبه‌روی​ و به انبارِ آن سمتِ خیابان رفت.

در آخر، متصدی به داخل‌عین​ هتل برگشت تا از سرپرستش‌قبول​ بپرسد که باید چه کار کند.

نیک بعد از ورود به انبار،‌تمام​ در را پشت سرش بست و‌گذشت​ به سمت واحد مهار تابوت جیغ‌کِش رفت.

تا آن لحظه‌روی​ هیچ‌کس را در‌ایستاده​ انبار ندیده بود.

البته توان فکری و انگیزه‌ای‌درِ​ هم برای فکر کردن به‌سمت​ اینکه بقیه کجا می‌توانند باشند، نداشت.

فقط می‌خواست این قضیه‌تقریباً​ هرچه زودتر تمام شود‌کاش​ و به زندگی‌اش برسد.

نیک درِ مخصوص کارکنانِ‌حقیقت​ واحد مهار تابوت جیغ‌کِش را‌آرام​ باز کرد و رفت داخل.

داخل واحد مهار، جنی،‌تخت​ تروور و وینتور برگشتند‌چهره‌ی​ و به نیک نگاه کردند.

نگاه نیک دوباره متمرکز‌کرد​ شد و از روی‌غایب​ تعجب چند بار پلک زد.

نیک با کمی تعجب گفت:‌عین​ «اوه، نمی‌دونستم شماها هنوز اینجایین.‌قبول​ فکر می‌کردم رفته باشین خونه.»

وقتی آن سه نفر لحن بی‌خیال‌تمام​ و عادیِ نیک را شنیدند، احساس‌گذشت​ کردند خنجری در سینه‌شان فرو رفته است.

ناولها | novelha.net