چپتر 91: فصل ۹۱ – انجام کار
0همینکه نیک در را پشتبگم سرش بست، صدای پاتور رابیصدا شنید که از اتاق نشیمن میآمد.
نیک بیسروصدا وارد شده بود، یعنیایستاده پاتور نفهمیده بود که نیک حالاگفت توی این آپارتمان کوچک کنارش است.
«دیگه نمیدونم، هوروا.»
صدای پاتورحالت مضطرب وتقریباً آشفته بود.
«اصلاً نمیدونم باید چیکار کنم.»
«توی یه وضعیت افتضاح گیرنشسته افتادم که باید بین دو تامیان چیز وحشتناک یکی رو انتخاب کنم.»
«به گزارش دادن این چیزا ادامه بدم وغایب بیشتر به ارباب وینتور ضربه بزنم، یا اینکه حقیقتایستاده رو بگم و تمام صلاحیتهام رو از دست بدم؟»
نیک آرامحالت و بیصداتقریباً از راهرو گذشت.
«اگه به ارباب وینتور بگم تو این سهدست سال چه خبر بوده، بدجوری مجازات میشم، ازبوده عمارت میندازنم بیرون و تمام داراییهام رو مصادره میکنن.»
«دیگه هیچکس حاضر نمیشه استخداممنشسته کنه، چون این بدترین کاریهعین که یه خدمتکار میتونه انجام بده.»
«و بدون کار،هقهق از شهر داخلیباز پرتم میکنن بیرون.»
«و بعدش، میندازنم توی درگز.»
«بدتر از اون،اینکه همه کسایی که میشناسمصلاحیتهام رو از دست میدم!»
حالا دیگر صدایروی پاتور دوباره بهایستاده لرزه افتاده بود.
«نمیخوام همهچیزمهمهچیزم رو ازکرد دست بدم!»
پاتور هقهق کرد.
حالا دیگر درِ اتاق بیصدا باز شدهصلاحیتهام بود و نیک با نگاهی غایب وسال بیروح به سمت پاتور خیره شده بود.
در این لحظه، پاتورتخت روبهروی هوروا که رویچهرهی تخت نشسته بود، ایستاده بود.
حالت چهرهیهمهچیزم هوروا تقریباًکرد عین نیک بود.
پاتور در میان هقهق گفت:عین «کاش هیچوقت قبول نمیکردم.» وقبول چشمهایش را با آستینش پاک کرد.
«ولی من فقط یازدهحقیقت سالم بود! از کجادست باید میدونستم اوضاع اینجوری میشه؟!»
«همیشه فکر میکردم فقطتخت یه کار کوچیک جانبیه تاتقریباً چند تا اعتبار بیشتر دربیارم.»
پاتور نفسهمهچیزم عمیق وکرد لرزانی کشید.
«کی میتونست حدس—»
تَرَق!
قطرات خونروبهروی روی صورتتخت هوروا پاشید.
بدن پاتور به جلوکرد افتاد و صورتش بهغایب لبهی تخت کوبیده شد.
پشت سرش کاملاً متلاشیتقریباً شده بود و تکههای مغزشهیچوقت در اتاق پخش شده بود.
نیک پشت جنازهی پاتور ایستادهبگم بود؛ دست راستش پوشیده ازبیصدا خون و مادهی مغزی بود.
نیک بهروبهروی بدن پاتورتخت نگاه کرد.
سپس، آرام خمهقهق شد و گردنباز پاتور را گرفت.
خِرِچ! خِرِچ! خِرِچ!
وقتی گردن پاتور دیگرحقیقت در برابر پیچانده شدندست مقاومتی نکرد، نیک دوباره ایستاد.
نیک فقطروبهروی چند ثانیه بهنشسته پاتور نگاه کرد.
چشمهایش گشاد شده بود.
دهانش باز مانده بود.
چالهای سرخ بهسرعتاینکه زیر بدنش درتمام حال بزرگ شدن بود.
نیک کمی فقط تماشا کرد.
سپس، نیک به گوشهای رفتدرِ و یک رول از میانسمت چندین رول دستمال کاغذی را برداشت.
پاتور یک عالمه از اینها خریده بود تا کثیفکاریهایهیچوقت هوروا را تمیز کند. اینکه هر بار برای آوردنسالم چیزی برای تمیز کردن از اتاق بیرون برود، غیرضروری بود.
نیک رول را باز کردبگم تا جایی که گلولهی بزرگی ازراهرو دستمال کاغذی در دستش جمع شد.
سپس، آن گلولهروی را درون جمجمهیایستاده شکافتهی پاتور چپاند.
بعد از برداشتن مقداری دیگر، آنها رانگاهی توی دهان و بینی پاتور هم فروروی کرد، چون آنها هم داشتند خونریزی میکردند.
یک ثانیه بعد، یکی از کیسههامیان را برداشت، روی سر پاتور کشیدچشمهایش و با چند بند محکمش کرد.
نیک جسد را بلندحقیقت کرد و روی یکیدست از فرشهای داخل اتاق گذاشت.
اتاق حسابی گرانی بود، براینشسته همین چیز لوکسی مثل فرشعین هم در آن پیدا میشد.
در آخر، نیک فرشکرد را با جسدِ داخلش لولهبیروح کرد و گوشه اتاق گذاشت.
حالا که کار جسد تمام شدهمیان بود، نیک با حواسپرتی شروع بهچشمهایش تمیز کردن کف اتاق هوروا کرد.
چند دقیقهای طول کشید و دستمالهایتمام خیلی خیلی زیادی مصرف شد، اماگذشت بالاخره نیک همهجا را تمیز کرد.
بعد از بررسیروی دقیق اتاق، نیکایستاده وسط آن ایستاد.
نگاهی به هوروا انداخت.
همان موقع بود که لکه بزرگ خونگفت را روی صورت هوروا دید؛ خونی کهپاک حالا دیگر روی لباسهای تازهاش چکه کرده بود.
لبخند مهربانانهایبزنم روی لبهایحقیقت نیک نشست.
در حالی که دستمال کاغذیهای بیشتریایستاده از رول میکشید، با لحنی دلسوزانه گفت:کاش «اوه، بذار این رو برات پاک کنم.»
بعد از اینکه با دقتدرِ صورت هوروا را تمیز کرد،سمت لباسهای او را هم عوض کرد.
وقتی نیک دید که هورواعین کاملاً تمیز و مرتب شده،قبول با رضایت سر تکان داد.
در حالی که خم میشد تاتمام فرش را بلند کند، گفت: «ببخشید، امااگه الان نمیتونم بمونم. باید برم سر کار.»
نیک فرش را رویتخت شانهاش انداخت و آرامچهرهی از اتاق هوروا بیرون رفت.
بعد از اینکه با دقت درهاباز را بست، لبخند نیک دوباره محو شدروبهروی و جایش را به چهرهای بیروح داد.
نیک باحالت حواسپرتی ازتقریباً پلهها پایین رفت.
وقتی نیک به پایین پلهها رسید،تمام همان متصدی قبلی متوجهش شد وگذشت از شدت شوک چند بار پلک زد.
متصدی در حالی که به سمتایستاده نیک میدوید، فریاد زد: «نیک، تو نمیتونیکاش همینطوری فرش ما رو با خودت ببری!»
نیک بدون اینکه برگردد، بادرِ صدایی خنثی گفت: «بزنش بهسمت حسابم. برای یه کاری لازمش دارم.»
متصدی که شوکه شده بود،عین از روی گیجی و کلافگیقبول دستش را روی سرش گذاشت.
«تو نمیتونی همینطوری...»
اما وقتی دید نیک خیلی راحت وحالت بیخیال از هتل بیرون میرود و هیچهیچوقت توجهی به او نمیکند، حرفش را خورد.
متصدی چند ثانیهای فقط نگاه کردباز که چطور نیک از خیابان رد شدروبهروی و به انبارِ آن سمتِ خیابان رفت.
در آخر، متصدی به داخلعین هتل برگشت تا از سرپرستشقبول بپرسد که باید چه کار کند.
نیک بعد از ورود به انبار،تمام در را پشت سرش بست وگذشت به سمت واحد مهار تابوت جیغکِش رفت.
تا آن لحظهروی هیچکس را درایستاده انبار ندیده بود.
البته توان فکری و انگیزهایدرِ هم برای فکر کردن بهسمت اینکه بقیه کجا میتوانند باشند، نداشت.
فقط میخواست این قضیهتقریباً هرچه زودتر تمام شودکاش و به زندگیاش برسد.
نیک درِ مخصوص کارکنانِحقیقت واحد مهار تابوت جیغکِش راآرام باز کرد و رفت داخل.
داخل واحد مهار، جنی،تخت تروور و وینتور برگشتندچهرهی و به نیک نگاه کردند.
نگاه نیک دوباره متمرکزکرد شد و از رویغایب تعجب چند بار پلک زد.
نیک با کمی تعجب گفت:عین «اوه، نمیدونستم شماها هنوز اینجایین.قبول فکر میکردم رفته باشین خونه.»
وقتی آن سه نفر لحن بیخیالتمام و عادیِ نیک را شنیدند، احساسگذشت کردند خنجری در سینهشان فرو رفته است.