چپتر 70: کمک پایدار
0نیک که از شهر خارجی میگذشت،کمی مردم مدام به خاطر گاری نعشکشی کهکشتیم پشت سرش میکشید از او فاصله میگرفتند.
چند دقیقه بعد، نیک بهطاعون انبار رویای تاریک رسید و ازکلافه یکی از دروازههای بزرگش وارد شد.
صدای جیرجیرنگاهش چرخهای زنگزده تویمیکرد کل انبار پیچید.
درست وقتی نیک گاریاما را زمین گذاشت، درِوجود دفتر وینتور باز شد.
تازه ساعت پنججون عصر بود وکمی وینتور هنوز آنجا بود.
چشم وینتور که به گاری وافتاده خونی که از آن میچکید افتاد، نفسراه عمیقی کشید، اما نگذاشت نیک متوجهش بشود.
با وجود اینکه وینتور جوری تربیت شدهخوبیه بود که یک تاجر بیرحم باشد، دیدن تپهیکلافه کوچکی از جنازهها هنوز هم برایش شوکهکننده بود.
وینتور آرام جلو آمداما و دو متری گاریوجود ایستاد. نیک هم رفت کنار.
وینتور پرسید:افتاده «همهشون ازدرگز مبارزان رایکرن؟»
نیک سر تکان داد وطاعون گفت: «همهشون تو مقر بودن،کمی حسابی هم گنده و هیکلیان.»
وینتور درحالیکه چشم از تپهی جنازههااتفاق برنمیداشت، غرق در افکارش سر تکان دادلحنی و گفت: «و مطمئنی رایکر انتقام نمیگیره؟»
نیک جواب داد: «خودتاما بهم اطمینان دادی کهوجود این کار رو نمیکنه.»
وینتور دوباره نفس عمیقی کشید.
با حواسپرتی جواب داد:مثل «آره، ببخشید.» و بعددرگز نگاهش را از گاری گرفت.
نیک درحالیکه به وینتور نگاه میکرد،اتفاق گفت: «این اتفاق خوبیه. مبارزان رایکر مثللحنی یه طاعون افتاده بودن به جون درگز.»
وینتور با لحنی که کمینگذاشت کلافه بود گفت: «نیک، خودتجوری رو به اون راه نزن.»
«ما اونا رو بهدرگز خاطر پول کشتیم. نهاون چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر.»
نیک با شنیدن این حرف، چشمهایش را ریز کرد:لحنی «شاید برای تو اینطوری باشه، اما درگز واقعاً برامچیزی مهمه. اگه مبارزان رایکر اینقدر دردسرساز نبودن، عمراً میکشتمشون.»
وینتور پرسید: «خب بعدش چی؟ آره،اتفاق کس دیگهای رو نمیکشتی، اما فقط بهلحنی خاطر اینکه هنوز زمان کافی نگذشته بود.»
نیک میخواست اعتراضکشید کند، اما حرفمتوجهش وینتور را قطع نکرد.
«شش هفته گشتی و به هیچ نتیجهایکلافه نرسیدی، داشتی ناامید میشدی. اگه مبارزان رایکرچیزی وجود نداشتن، تو هم کسی رو نمیکشتی.»
«اما چهاراتفاق هفته یا دهطاعون هفتهی دیگه چی؟»
وینتور پرسید: «کی اونقدر ناامیدمیکرد و کلافه میشدی که بریافتاده سراغ کشتن آدمای یه باند دیگه؟»
نیک جواب داد: «وینتور، داری من رو با معیارهایاینکه خودت میسنجی. من قبلاً هم آدم کشتم، اما فقطکوچکی وقتایی که لازم بوده یا دلیل خوبی براش داشتم.»
«من از ۹۵ درصد آدمایی که توکلافه شهر خارجی زندگی میکنن پولدارترم، و به عنوانبیشتر یه استخراجکننده زفیکس هم دارم خوب پیش میرم.»
نیک توضیح داد: «اینکه با اینهمه ثروت جوریدرگز رفتار کنم که انگار برای زنده موندن مجبورمپول کسی رو بکشم، چیزیه که هیچوقت نمیتونم قبولش کنم.»
وینتور در جوابش گفت:نگاه «ولی با این حال، همینطاعون الان نُه نفر رو کشتی.»
نیک با صدایی تاریک و گرفته جواب داد: «چون بالاخرهجوری قدرتش رو دارم که یه تغییری ایجاد کنم. بالاخره اونقدربرایش پولدار و قوی شدم که بتونم زندگی بقیه رو بهتر کنم.»
نیک بحث را ادامه داد: «وینتور، هدف من فقطراه این نیست که چاق و چله و پولدار بشم،حرف میخوام زندگی آدمای دور و برم رو بهتر کنم.»
«از کِی تا حالا؟»
نیک اخمنگاهش کرد. «منظورتنگاه چیه از کِی؟»
وینتور تکرار کرد: «از کِی؟ وقتیمتوجهش داشتیم دنبال رویاپرداز میگشتیم، بهم گفتیشده که فقط میخوای زندگی بهتری داشته باشی.»
«هیچوقت نگفتی میخوایجون زندگی آدمای دورتکمی رو بهتر کنی.»
سکوت.
عجیب بودنگاهش که نیکنگاه بلافاصله جواب نداد.
نیک با اخم سرشاما را بالا آورد ووجود تکرار کرد: «از کِی، ها؟»
وینتور افکارافتاده نیک رادرگز قطع نکرد.
نیک به آنخوبیه سه روز تعطیلاتشافتاده با هوروا فکر کرد.
آن موقع، هدفگرفت نیک بهتر کردناتفاق زندگی بقیه نبود.
وقتی نیک با رویاپردازاما کار میکرد هم بهوجود زندگی دیگران فکر نکرده بود.
وقتی نیک دنبال شبحدرگز بعدی میگشت، باز هماون به فکر بقیه نبود.
نیک با خودش فکر کرد:طاعون اما با این حال، حس میکنمکلافه دلم میخواد همهچیز رو تغییر بدم.
حس میکنم باید یهنگاه کاری کنم تا کیفیت کلیطاعون زندگی آدمای درگز بهتر بشه.
کِی این اتفاق افتاد؟
سکوت.
بالاخره، نیک بهخوبیه جوابی رسید، اماافتاده از آن خوشش نیامد.
نیک فکر کرد: وقتی تصمیممیکرد گرفتم استرایکرهای رایکر رو بکشم. اونجون موقع بود که انتخابم رو کردم.
نیک نگاهش را پایین انداخت.
وینتور راست میگه؟ فقطدرگز برای اینکه یه توجیهی بتراشمراه دارم این حرفا رو میزنم؟
داشتم کلافه میشدم، و وقتی این کلافگی به اوجلحنی رسید، یهو یه راهحل براش پیدا کردم و درچیزی کنارش، خیلی راحت یه توجیه اخلاقی هم جور کردم.
اگه هیچی از این کارمیکرد گیرم نمیاومد چی؟ اگه اجازه نداشتمجون جنازهها رو برای خودم بردارم چی؟
بازم این کار رو میکردم؟
سکوت.
نیک بهاتفاق فکر کردنمثل ادامه داد.
با وضعیتینگاهش که الاننگاه هست، نه.
اما اینعمیقی به خاطراما بهای کشتن اوناست.
من میخوام به مردم کمکلحنی کنم، ولی ۵۰۰۰ اعتبار براینزن کشتن یه نفر، بهای خیلی سنگینیه.
اگه مجبور نبودم برای هر نفری که میکشمدرگز ۵۰۰۰ اعتبار بدم، واقعاً باور دارم که بازم استرایکرهایکشتیم رایکر رو میکشتم تا وضع درگز رو بهتر کنم.
آره، مننگاهش میخوام زندگی بقیهمیکرد رو بهتر کنم!
همیشه شاکی بودم که اینهمه آدم قدرتمند هیچ اهمیتی به بهترتربیت کردن دنیا نمیدن و فقط بیشتر و بیشتر مصرف میکنن تاآرام خیکشون رو گندهتر کنن، در حالی که ما فقیرا زجر میکشیم.
همیشه میخواستم همهچیز رودرگز تغییر بدم، ولی هیچوقت حسراه نمیکردم قدرتش رو داشته باشم.
اما الان، دارمخوبیه کمکم این قدرتافتاده رو به دست میآرم.
حاضر نیستم تبدیل به یکیمیکرد از اون آدمایی بشم کهافتاده بدبختیهای گذشتشون رو فراموش میکنن!
حاضر نیستم این طرز فکر رو داشته باشم که چونجوری الان من قدرت دستمه، پس توجیه اخلاقی دارم همون بلاییبرایش که تو گذشته سر خودم اومده رو سر بقیه بیارم!
من زندگیافتاده بقیه رودرگز بهتر میکنم!
لحظهای بعد، نیک چشمانشمثل را ریز کرد ودرگز به ماشین نعشکش خیره شد.
اما این روند باید پایدار باشه. اگهخوبیه نتونم قدرتم رو حفظ کنم، قدرت کمککمی کردن به بقیه رو هم از دست میدم.
هرچی قویتر بشم،کشید به آدمای بیشتریمتوجهش میتونم کمک کنم.
ولی خیلی مهمه کهدرگز هیچوقت این طرز فکرماون رو از دست ندم!
لحظهای بعد،اتفاق نیک رومثل به وینتور کرد.
«ممنون، بهنگاهش این حرفنگاه نیاز داشتم.»
وینتور فقطعمیقی یک ابرویشاما را بالا انداخت.
دقیقاً مطمئنافتاده نبود منظوردرگز نیک چیست.