چپتر 78: تروور
0نیک یکی دوچرا ساعت فقط بهمعمولاً تابوت بیحرکت خیره شد.
انگار فقطندارن یک تابوتقرار معمولی بود.
صدای وینتور از بلندگوهایبین داخل واحد مهار بیرونتمام آمد: «نیک، وقت کاره.»
نیک پرسید:کنده «از همین الانمیتونی شیش صبح شد؟»
وینتور جواب داد: «داره میشه.»
نیک گفت: «باشه. خوب میشه اگه بتونی حواست به تابوت جیغکش باشه. تا وقتی یهاین جنازه توشه به نظر نمیرسه کاری کنه، ولی میخوام بدونم کِی دوباره شروع میکنه بهکنار تکون خوردن. نگران نباش، خیلی کنده و اگه خواست کاری کنه راحت میتونی ازش دور بشی.»
«اگه هر یه ساعتبین یه نگاه به داخلشتمام بندازی، نباید مشکلی پیش بیاد.»
وینتور گفت:کنده «باشه. میتونمراحت انجامش بدم.»
نیک دیگر در راتولیدکنندههای باز کرده و قدمجاسوس به بیرون گذاشته بود.
نیک در حالی که به وینتور نگاه میکرد گفت: «راستی،پیدا میتونی به بقیه هم درباره تابوت جیغکش بگی؟ نیازی نیست باهاشاعتماد کار کنن، ولی باید بدونن که یه شبح دوم هم داریم.»
وینتور ابروهایش را در همجاسوس کشید. «دلم نمیخواد درباره هرباخبر شبحی به همه توضیح بدم.»
نیک پرسید: «چرا؟»
«تولیدکنندههای زفیکس معمولاً بین بقیه تولیدکنندههای زفیکسبین جاسوس میفرستن، و وقتی از همهچیزِ تمامشدن شبحها باخبر شدن، معمولاً اونا رو میدزدن.»
«بهشون میگم که یه شبح دوم داریم، ولی هیچراحته اطلاعاتی دربارهاش بهشون نمیدم. به هر حال، نیازی ندارنکارمندهای باهاش کار کنن، و اونم قرار نیست فرار کنه.»
وینتور گفت: «چون یه شبح تسخیرکنندهست، رسیدگی بهتمام تابوت جیغکش خیلی راحته. فقط باید جنازه پیداهیچ کنیم و وقتی غذاش تموم شد، بندازیمشون این تو.»
نیک همکنده ابروهایش راراحت در هم کشید.
جنی و تروور کارمندهایتولیدکنندههای نیک بودند و اوجاسوس به آنها اعتماد داشت.
خوشش نمیآمد کهاونم وینتور همهچیز راچون به آنها نمیگفت.
نیک شانهای بالا انداخت و درمیفرستن حالی که از کنار او میگذشتاونا گفت: «اگه خودت اینطور صلاح میدونی.»
مشخصاً نیک راضیخواست نبود، اما نمیخواست بادور دستورات وینتور مخالفت کند.
وینتور باتوضیح تکان دادنتولیدکنندههای سر گفت: «ممنون.»
نیک در حالی که بافرار حواسپرتی به سمت واحد مهارپیدا جدید رویاپرداز میرفت، گفت: «خواهش.»
واحد مهار جدید رویاپرداز ابعادی ۳میفرستن در ۳ در ۳ متر داشت، کهمیدزدن کمی کوچکتر از واحد مهار قبلیاش بود.
با این حال، فقط بامیتونی نگاه کردن به آن، میشد فهمیدبندازی که این یکی خیلی گرانتر است.
اول از همه،چرا هیچ سیم یامعمولاً لوله قابلمشاهدهای وجود نداشت.
دوم اینکه، واحد مهارقرار فقط یک مکعب سیاه،رسیدگی یکدست، تمیز و توپر بود.
تقریباً شبیهزفیکس یک مکعب ازجاسوس جنس ابسیدین بود.
البته، بهکنده جز قسمتراحت بالایی آن.
سقف واحد مهار از مادهایزفیکس مرموز ساخته شده بود کههمهچیزِ برخی از ویژگیهای شیشه را داشت.
از بالای واحد مهار، میشد به وضوحتسخیرکنندهست داخل را از طریق سقف دید، امابندازیمشون از داخل، کسی نمیتوانست بیرون را ببیند.
اگر این فقطمعمولاً یک آینه یکطرفه سادههمهچیزِ بود، قضیه برعکس میشد.
در یک آینه یکطرفه، سمتی که اجازه ورود نور راداخلش میداد نمیتوانست آن طرف را ببیند، در حالی که سمتیباز که نور را دریافت میکرد میتوانست آن طرف را ببیند.
این سطح شیشهمانند یکی اززفیکس بزرگترین دلایلی بود که این واحدتمام مهار تا این حد گرانقیمت بود.
اول از همه، افرادقرار بیرون میتوانستند ببینند کهرسیدگی در واحد مهار چه میگذرد.
دوم اینکه، اینمعمولاً سطح بینهایت سختمیفرستن و محکم بود.
سوم، تولیدکننده زفیکس دیگرراحت نیازی نداشت پولش رابشی برای نور مصنوعی هدر بدهد.
متأسفانه، یک مشکل درتولیدکنندههای مورد آن بخش ازجاسوس واحد مهار وجود داشت.
نمیتوانست اشباحندارن نیرو راقرار ایزوله کند.
اما در برابرمعمولاً آن همه مزایا،میفرستن این بهای ناچیزی بود.
این مدل احتمالاًخواست پرفروشترین و پرکاربردترین مدلدور بین تولیدکنندگان زفیکس بود.
برای یک واحد مهار، قیمت مناسبی داشت،بین میتوانست یک شبح نوجوان را درون خودششدن نگه دارد، و نسبتاً کوچک و مقاوم بود.
اساساً از این مدل برایفرار مهار هر شبح جوجه و نوجوانیکنیم که شبح نیرو نبود، استفاده میکردند.
وقتی نیک به مکعببین سیاه رسید، پرید و رویشبحها سقف واحد مهار فرود آمد.
طبیعتاً فرود نیک صدای بلندی ایجادازش کرد، اما رویاپرداز انگار اصلاً اهمیتی نمیدادمشکلی و فقط به تروور خیره مانده بود.
جلوی رویاپرداز، مردیچرا با موهای بلند وبین مشکی دراز کشیده بود.
مرد حدوداً صد و هشتادفرار و پنج سانت قد داشت، کاملاًکنیم عضلانی بود و فک زاویهداری داشت.
یونیفرم استخراجکنندهای کهمعمولاً به تن داشت، ابهتشهمهچیزِ را بیشتر هم میکرد.
مرد یهجورهایی شبیه کسیراحت بود که از دل یکنگاه داستان فانتزی بیرون آمده باشد.
او تروور بود.
طبیعتاً با آن قیافه، دوست پیدا کردن و مخ زدنپیدا دخترها برای تروور مثل آب خوردن بود. به همین دلیلآنها هم وینتور برای مأموریتهای حساس، او را به جنی ترجیح میداد.
یهجورهایی تروور یک جاسوس یا مأمورمیفرستن مخفی بینقص بود، چون میتوانست بهاونا راحتی به هر کسی نزدیک شود.
مردها میخواستند باخواست او رفیق شوند ودور زنها میخواستند دوستدخترش باشند.
وقتی نیک دید همهچیز داخل واحدمعمولاً مهار رو به راه است، ازشبحها روی سقف پایین پرید و رفت داخل.
نیک گفت: «وقت جابهجاییه.»
رویاپرداز آرام سرشمعمولاً را چرخاند ومیفرستن به نیک نگاه کرد.
با اینکه نیک به کار کردنازش با رویاپرداز عادت کرده بود، امانباید باز هم جلویش احساس اضطراب میکرد.
در مقایسه با تابوت جیغکش،زفیکس رویاپرداز هزار بار بدتر بود، چونتمام واقعاً برای نیک خطر جانی داشت.
درست است که تابوت جیغکش وقتی جیغ میزد و باپیدا آن بانداژهای سفیدش روی زمین میخزید، خیلی ترسناک و مورمورکنندهآنها به نظر میرسید، اما رویاپرداز میتوانست واقعاً نیک را بکشد.
رویاپرداز چند قدممعمولاً رفت عقب و نیکهمهچیزِ رفت بالای سر تروور.
نیک گفت:کنده «هی، پاشو.راحت وقت بیدار شدنه.»
با این حال،چرا نیک به تروور دستبین نزد یا تکانش نداد.
تروور قبلاً گفته بود که ازچون دست زدن به بقیه یا اینکهغذاش کسی به او دست بزند، متنفر است.
کمی بعد، تروورمعمولاً با نالهای آراممیفرستن چشمهایش را باز کرد.
در حالی کهخواست آرام مینشست، با صدایدور بَمش گفت: «وقتش شد؟»
نیک گفت: «آره. خسته نباشی.»
تروور همانطور که آرامقرار از جایش بلند میشد گفت:راحته «مثل آب خوردن بود، رئیس.»
بعد، تروور بدون هیچ عجلهای کشوقوسی بههمهچیزِ بدنش داد و برای رویاپرداز دست تکانبهشون داد. بهش گفت: «امروز کارت خوب بود.»
رویاپرداز هیچ واکنشی نشان نداد.
تروور با کلافگیچرا پرسید: «نمیشه حداقل یهبین بار جوابم رو بدی؟»
رویاپرداز هیچ کاری نکرد.
تروور در حالی که از کنارمیفرستن نیک رد میشد گفت: «به هراونا حال، وقتشه برم خونه. خوش بگذره رئیس!»
نیک گفت:کنده «تروور، برو بامیتونی وینتور حرف بزن.»
تروور ایستاد و باتولیدکنندههای نگاهی نگران به سمتجاسوس نیک چرخید. «تو دردسر افتادم؟»
نیک خندید و گفت: «نه.فرار دیروز یه شبح جدید گرفتم. اونکنیم یکی واحد مهار الان پر شده.»
تروور با تعجبمعمولاً به نیک نگاه کرد.همهچیزِ «یه شبح دیگه گرفتی؟»
نیک سر تکان داد.راحت «وینتور هر چی کهبشی لازمه بدونی رو بهت میگه.»
تروور گفت: «اوه،چرا عجب. باشه، همینمعمولاً الان میرم پیشش.»
در حالی که تروور از واحدچون مهار بیرون میرفت، نیک در یکیغذاش از گوشهها نشست و چشمهایش را بست.
مثل همیشه،زفیکس رویاپرداز آرامبین به سمتش رفت.
و یککنده دقیقه بعد،راحت نیک خوابش برد.