چپتر 95: فصل ۹۵ – بار
0نیک با بهتپرسید به کیف دستیداد سنگین نگاه کرد.
واقعاً سنگین به نظر میرسید!
وینتور عملاً تمام زورشگزینه را زد تا فقطپرتاب آن را روی میز بگذارد!
طول کیف حدود ۱۵۰نیروی سانتیمتر و عرضش نزدیکتشکیل به نیم متر بود.
نیک مطمئنپرتابیان نبود چه نوعتکان سلاحی داخلش است.
یک شمشیر بزرگ؟
یک گرز؟
یک تفنگ؟
نیک آرام دستشپرسید را جلو برد وجایی کیف را باز کرد.
لحظه بعد،داد چشمان نیک ازتواناییت تعجب گشاد شد.
پنج نیزهفکر بسیار بلندگزینه و باریک!
وینتور گفت: «اینا نیزههای پرتابیان.»
نیک پرسید: «نیزههای پرتابی؟»
وینتور سر تکان داد. «تا جایی کهزفیکس من دیدم، تواناییت مقدار زفیکس بدنت رومیبره زیاد نمیکنه. فقط قدرت فیزیکیت رو بالا میبره.»
«تفنگهایی هستن که از زفیکس یک استخراجکننده بهپرتاب عنوان منبع انرژی استفاده میکنن، یعنی یه استخراجکنندهپرتابه قویتر میتونه شلیک قویتری با تفنگ داشته باشه.»
«اما همچین سلاحی از تواناییتپرتابه بهرهای نمیبره. تفنگها از زفیکس استفادهحالی میکنن. تو از عضله استفاده میکنی.»
«از اونجایی که خودت تصمیم گرفتی از دستدیدم و پاهات به عنوان سلاح استفاده کنی، فکرفیزیکیت کردم یه گزینه دوربرد میتونه مکمل خوبی باشه.»
«پرتاب این جور نیزههایدیدم پرتابی قدرت زیادی میخواد،بدنت اما قدرت تخریبشون باورنکردنیه.»
«نیروی یه پرتابه از جرم و شتاب تشکیل میشه.این تفنگها جرم کم و شتاب زیادی دارن، در حالیشتاب که نیزههای پرتابی تو، جرم زیاد و شتاب کمی دارن.»
«خب، البته کم نسبت بهپرتابه استانداردهای یه تفنگ. وقتی نیزه روحالی پرتاب کنی، بازم حسابی سریع میره.»
نیک یکی ازپرسید نیزهها را گرفتداد و بلند کرد.
احتمالاً حدودداد ۳۰ کیلودیدم وزن داشت!
برای یکفکر نیزه پرتابی بهدوربرد شدت سنگین بود.
اما با در نظر گرفتن اینکه نیک به زودیمیشه تبدیل به یک تازهکار اوج میشد و تواناییاش راحسابی هم داشت، این وزن کاملاً منطقی به نظر میرسید.
به عنوان یک تازهکار اوج، نیک حدود پنجدیدم برابر یک مرد بالغ معمولی قدرت داشت وفیزیکیت با تواناییاش، این رقم به ۲۵ برابر میرسید.
اگر این را با قدرت یک مردزفیکس بالغ معمولی مقایسه میکردی، وزن یک نیزهمیبره پرتابی فقط کمی بیشتر از یک کیلو میشد.
پرتاب نیزهای با وزنگزینه یک کیلو برای یک مرداین بالغ معقول به نظر میرسید.
نیک قطعاً میتوانست یکنیروی نیزه ۳۰ کیلویی را بامیشه سرعت خیلی بالایی پرتاب کند.
اصلاً پرتابش چه شکلی میشد؟
احتمالاً شبیهداد شلیک یکدیدم هارپون میشد!
اگر به یک انسان میخورد...
وقتی نیک به آننیروی پنج نیزه نگاه کرد، احتمالاتمیشه زیادی از ذهنش عبور کرد.
نیک گفت:پرتابیان «من توی نشانهگیریتکان خیلی خوب نیستم.»
وینتور جواب داد: «خب، باید یادمقدار بگیری. همه باید با سلاحهاشون تمرینفیزیکیت کنن، تو هم فرقی با بقیه نداری.»
«طبیعتاً از قبل یه معلمدوربرد برات پیدا کردم. آمادهست که شروعزیادی کنه و فقط منتظر علامت شروعه.»
وینتور پرسید:تخریبشون «میخوای هر روزپرتابه کِی تمرین کنی؟»
ذهن نیک برای لحظهایپرتابی خالی شد و تصویردیدم هوروا از سرش گذشت.
نیک گفت:داد «میشه ایندیدم فعلاً بمونه؟»
وینتور اخم کردکردم و به نیکمکمل نگاه کرد. «چرا؟»
نیک گفت:تخریبشون «باید بهنیروی هوروا برسم.»
وینتور جواب داد:پرسید «خب یه خدمتکارداد دوم استخدام میکنم.»
نیک معذب شد.
نیک گفت: «نمیدونم.»
چهره وینتور جدی شد.
وینتور با لحنی جدیپرتابی پرسید: «این وضع تادیدم کی قراره ادامه پیدا کنه؟»
نیک پرسید: «منظورت چیه؟»
وینتور گفت: «تا کِی میخوایدوربرد مقاومت کنی تا بالاخره بیخیالجور بشی و یکم کمک قبول کنی؟»
«آره، وضعیت فعلی این پسر تقصیر توئه،شتاب اما الان با هیچ کاری نمیتونی درستشنسبت کنی. هر کاری هم بکنی، گذشته عوض نمیشه.»
قیافه نیک جوری شد کهتکان انگار همین الان یه چاقومقدار تو سینهاش فرو کرده بودن.
«دست از تلاش برایدیدم جبران گذشته با کارایبدنت الانت بردار. فایدهای نداره.»
«امنیت و سلامتی پسرهگزینه دغدغه اصلیته، درسته؟ میخوایپرتاب تمیز و سالم بمونه، نه؟»
نیک سر تکون داد.
وینتور پرسید: «و توپرتابی توی این کار ازدیدم یه خدمتکارِ خانواده من بهتری؟»
نیک مضطربتر شد. «فرق میکنه.»
وینتور پوزخند زد. «اون پسر که اصلاً چیزیپرتاب رو حس نمیکنه. تا وقتی کارا درست انجامپرتابه بشه، دیگه چه فرقی میکنه کی ازش مراقبت کنه.»
«تو رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ منی، نیک. باید تمام تمرکزتمیشه روی کار باشه. با پولی که دارم بهت میدمحسابی و پتانسیل آینده رویای تاریک، میتونستم یه کهنهکار استخدام کنم.»
«نیک، من بهت توی رویای تاریک نیاز دارم.دیدم تو یه کارمند معمولی نیستی که فقط شیفتش روبالا پر کنه و بعدش دیگه به کار فکر نکنه.»
وینتور توضیح داد: «تو یکی از مدیرایزفیکس ارشد این شرکتی! حقوق و ارزش تومیبره مستقیماً به موفقیت این کسبوکار گره خورده!»
نیک یکدفعه دادکردم زد: «من فقط میخوامخوبی خودم ازش مراقبت کنم!»
سکوت.
وینتور بهش خیره شد.
وینتور با آرامش گفت: «نیک، اینجوری نیست که دیگهزیاد نتونی ببینیش. میتونی هر ساعت از شبانهروز بری پیشش.عنوان اگه میخوای موقع غذا خوردن کنارش بشینی، خب بشین.»
«فقط نمیتونم روی کسی حسابدوربرد کنم که تمام فکر و ذکرشزیادی درگیر مراقبت از یه آدم معلوله.»
نیک دندونهاش روباورنکردنیه روی هم سایید وشتاب مشتهاش رو گره کرد.
حس میکرد دارهپرسید چیز مهمی روداد از دست میده.
نیک با صداییجایی گرفته گفت: «باید یکمزفیکس در موردش فکر کنم.»
وینتور اخمفکر کرد، اماگزینه بلافاصله جوابی نداد.
وینتور گفت: «باشه.باورنکردنیه تصمیمای مهم زمانجرم میبرن تا جا بیفتن.»
«فردا صبح دوباره حرفپرتابی میزنیم. قبل از اینکهدیدم بری سراغ رویاپرداز، بیا دفترم.»
نیک سرداد تکون داد وتواناییت برگشت که بره.
وینتور گفت: «فکرکردم کنم یه چیزیمکمل رو جا گذاشتی.»
نیک برگشت سمت وینتور وپرتابه دید که داره به دودارن تا چمدونِ روی میز اشاره میکنه.
نیک باپرتابیان حواسپرتی گفت:پرتابی «آها، آره.»
نیک اسلحهها رو برگردونددیدم توی چمدونها و اونا روزیاد از دفتر وینتور برد بیرون.
وقتی درفکر بسته شد،گزینه وینتور آهی کشید.
وینتور با خودش فکر کرد:پرتابه خب، میتونست بهتر پیش بره،دارن اما حداقل منظورم رو رسوندم.
در همین حین، نیک با دوداد تا چمدونش از رویای تاریک زد بیرونزیاد و وارد هتلِ اون طرف خیابون شد.
نیک بعد از اینکه رفت تو اتاقش،زفیکس دو تا چمدون رو گذاشت یه گوشه،میبره دوباره اومد بیرون و رفت تو اتاق هوروا.
وقتی نیک هوروا رو کاملاًدوربرد تمیز و سالم دید، حسجور کرد چیزی تو وجودش لرزید.
تو مدتی که نیکنیروی سر کار بود، ماریتشکیل حسابی به هوروا رسیده بود.
نیک فقط برایپرسید چند لحظه توی سکوتجایی به هوروا خیره شد.