---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 42: گشت‌وگذار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 42: گشت‌وگذار

0

نیک با کاسه‌ای از‌قبیل​ سوپ مکعب‌های سبزیجات در‌چندتا​ دست، از مغازه بیرون زد.

وقتی نیک فهمید پولی در بساط‌این‌حال​ ندارد و سفارشش را لغو کرد، صاحب‌سبزرنگ​ مغازه گفت که این کاسه مهمان اوست.

نیک آدم عمل‌گرایی بود، پس‌خاطر​ هیچ مشکلی در این کار ندید‌علائم​ و با کمال میل قبول کرد.

نیک به صاحب مغازه هم‌سوءتغذیه​ گفت که اگر کاری داشت،‌لایه‌ای​ می‌تواند روی کمکش حساب کند.

بعد از اینکه با سرعت از‌گاهی​ بازارچه دور شد، با شگفتی به کاسه‌ترکیب​ سوپ مکعب‌های سبزیجاتِ توی دستش خیره ماند.

در درگز،‌گربه​ مردم بیشتر‌چیزهایی​ گوشت می‌خوردند.

موش، گربه، سگ،‌گران​ حشره و چیزهایی‌فقط​ از این قبیل.

با این‌حال، هر از‌علائم​ گاهی خوردن چندتا مکعب‌رنگ​ سبزیجات هم واجب بود.

مکعب‌های سبزیجات، مکعب‌هایی سبزرنگ از ترکیب‌گاهی​ سبزیجات مختلف بودند؛ همان سبزیجاتی که‌سبزرنگ​ دیگر در شهر خارجی خریداری نداشتند.

وقتی سبزیجات شروع به گندیدن می‌کردند، مغازه‌دارها آن‌ها را به یکی از‌مکعب‌هایی​ باندها می‌فروختند. باندها هم همه را جمع می‌کردند، داخل نوعی کوره می‌ریختند‌شروع​ و آن‌قدر می‌پختند تا حتی یک قطره آب هم درونشان باقی نماند.

وزن هر مکعب حدود‌همین​ صد گرم بود و‌یک‌بار​ یک اعتبار قیمت داشت.

گران بود!

به همین خاطر،‌چیزهایی​ مردم درگز فقط هفته‌ای‌خوردن​ یک‌بار از آن‌ها می‌خوردند.

اگر این کار‌حشره​ را نمی‌کردند، سروکله‌ی علائم‌گاهی​ مختلف سوءتغذیه پیدا می‌شد.

رنگ سوپِ مکعب‌های سبزیجات بژ بود و‌هفته‌ای​ لایه‌ای روغنی روی آن بسته بود که به‌رنگ​ نظر می‌رسید از خود سوپ جدا شده است.

مکعب‌ها به تکه‌های لزج و‌سوءتغذیه​ خمیری تبدیل شده بودند که‌لایه‌ای​ در آبِ بژرنگِ سوپ شناور بودند.

نیک همچنین توانست چند‌قبیل​ لارو پشه را ببیند که‌مکعب​ در آب سوپ شنا می‌کردند.

این‌ها لاروِ پشه‌های معمولی نبودند، بلکه‌این‌حال​ لاروِ پشه‌هایی بودند که به یک‌مکعب‌هایی​ شبح به نام «پشه» تعلق داشتند.

پشه‌های این شبح مدام زادوولد می‌کردند‌فقط​ و ظاهراً برای شبح هم مهم نبود‌پیدا​ که کسی لاروها را بخورد یا نه.

در واقع، این لاروها‌علائم​ بیشتر در درگز پیدا می‌شدند‌سوپِ​ و به‌شدت هم مقوی بودند.

اما در‌حشره​ عین حال،‌قبیل​ گران هم بودند.

لاروِ این پشه‌ها‌حشره​ خیلی بزرگ‌تر از‌این‌حال​ پشه‌های معمولی بود.

طول هر‌قیمت​ کدامشان به حدود‌خاطر​ پنج سانتی‌متر می‌رسید!

وقتی نیک چشمش به سوپ‌سوءتغذیه​ افتاد، فهمید که چیز فوق‌العاده‌لایه‌ای​ باارزش و اعیانی‌ای در دست دارد.

نیک با شگفتی با‌قبیل​ خودش فکر کرد: «بی‌دلیل‌چندتا​ نیست که این‌قدر گرونه!»

«چهار-پنج‌تا لارو توشه‌حشره​ و احتمالاً بیشتر از‌گاهی​ سیصد گرم مکعب سبزیجات!»

«این برای‌قیمت​ دو-سه روز‌همین​ غذا کافیه!»

نیک به‌آرامی کاسه را به‌سوءتغذیه​ دهانش نزدیک کرد و آبِ‌لایه‌ای​ گرمِ سوپ را سر کشید.

چربی از آب جدا‌قبیل​ شده بود و لاروها طعم‌مکعب​ تلخ و فلزیِ خاصی داشتند.

طعم محو‌گربه​ سبزیجات هم تا‌قبیل​ حدودی حس می‌شد.

نیک از‌قیمت​ شدت لذت‌همین​ چشمانش را بست.

محشر بود.

در تمام عمرش‌چیزهایی​ چیزی به این‌گاهی​ خوشمزگی نخورده بود.

«راستی، این طعم‌حشره​ تند و تیز چیه؟‌گاهی​ نمی‌تونم دقیقاً بگم چیه.»

«صبر کن‌قیمت​ ببینم، این‌همین​ لیسه زنگه؟!»

تصویر صخره‌ی بزرگی که‌علائم​ در حاشیه‌ی شهر قرار داشت،‌سوپِ​ در ذهن نیک نقش بست.

آن صخره از نوعی ماده‌ی معدنی جادویی تشکیل‌چندتا​ شده بود که می‌توانست برخی بیماری‌های خاص را که‌سبزیجاتی​ باعث سرگیجه، حالت تهوع و استفراغ می‌شدند، درمان کند.

فقط کافی بود مردم‌چیزهایی​ کمی آن سنگ را‌خوردن​ بلیسند تا حالشان بهتر شود.

نیک شنیده بود بعضی‌ها به آن نمک می‌گویند،‌یک‌بار​ اما بین همه به «لیسه زنگ» معروف بود، چون‌لایه‌ای​ مردم آن را از روی یک سنگ کثیف می‌لیسیدند.

نیک با خودش فکر‌علائم​ کرد: «ریختن لیسه زنگ‌رنگ​ تو سوپ. واقعاً نبوغه!»

«طعمش فوق‌العاده‌ست!»

در یک ساعت بعد، نیک آرام‌آرام‌این‌حال​ آبِ سوپ را سر کشید و‌مکعب‌هایی​ وقتی کارش تمام شد، احساس بی‌نظیری داشت.

نیک حس می‌کرد بدنش‌همین​ دارد به او می‌گوید‌یک‌بار​ که چقدر خوشحال است.

نیک با رضایت تو دلش گفت: «زندگی‌می‌شد​ یعنی این. اگه بتونم هر روز از‌می‌رسید​ این سوپ بخورم، با خیال راحت می‌میرم.»

لحظه‌ای بعد، نیک خمیازه کشید.

«پسر، دیگه دارم خسته‌چیزهایی​ می‌شم. فکر کنم بهتره برگردم‌چندتا​ خونه و یه کم بخوابم.»

نیک کش و قوسی‌همین​ به بدنش داد و برگشت‌نمی‌کردند​ تا به سمت خانه برود.

وقتی رسید، وارد اتاقش شد‌سوءتغذیه​ و خودش را روی صفحه‌لایه‌ای​ فلزی راحت و بدون زنگ‌زدگی‌اش انداخت.

با حس کردن‌چیزهایی​ آغوش آرامش‌بخش خواب،‌گاهی​ تمام بدنش شل شد.

چند ساعت بعد، نیک‌چیزهایی​ دوباره بیدار شد. این بار‌چندتا​ کاملاً سرحال و هوشیار بود.

خواب بی‌نظیری کرده بود!

بعد از بیداری،‌سروکله‌ی​ با آرامش پشت‌پیدا​ سرش را خاراند.

با خمیازه‌ای تو‌چیزهایی​ دلش گفت: «پسر،‌گاهی​ حالم خیلی خوبه.»

«خب، امروز چیکار کنم؟»

بعد از کمی فکر‌همین​ کردن، نیک تصمیم گرفت‌یک‌بار​ گشتی در شهر خارجی بزند.

نیک تمام روز را‌علائم​ در شهر خارجی پرسه زد‌سوپِ​ و چیزهای زیادی یاد گرفت.

مثلاً فهمید که‌چیزهایی​ چقدر مغازه‌های جورواجور‌گاهی​ آنجا وجود دارد.

واقعاً مغازه‌هایی بودند که‌چیزهایی​ سنگ‌های گران‌قیمتی می‌فروختند که هیچ‌چندتا​ خاصیتی جز قشنگ بودن نداشتند!

این تهِ دیوانگی بود!

چرا کسی باید پول‌علائم​ می‌داد تا فقط یک سنگ‌سوپِ​ را با خودش حمل کند؟

نیک همچنین فهمید جاهایی وجود دارند‌گاهی​ که می‌تواند بدون اینکه آنجا را‌سبزرنگ​ خانه خودش بداند، در آن‌ها بخوابد.

به این مکان‌ها «هتل» می‌گفتند.

هتل‌ها در درگز وجود نداشتند، چون آنجا‌هفته‌ای​ تعداد خانه‌ها از آدم‌ها بیشتر بود، اما‌می‌شد​ این موضوع در مورد شهر خارجی صدق نمی‌کرد.

وقتی نیک از وجود هتل‌ها باخبر شد،‌می‌شد​ تصمیم گرفت برای چند روز اتاقی اجاره‌می‌رسید​ کند و هوروا را هم با خودش برد.

نیک نمی‌خواست تمام وقتش را‌این‌حال​ تنها بگذراند و از طرفی دلش‌مکعب‌هایی​ می‌خواست کسی که می‌شناسد همراهش باشد.

نیک حتی به چند‌چیزهایی​ رستوران سر زد، اما‌خوردن​ در هیچ کدام غذا نخورد.

قیمت‌ها برای یک‌گران​ ذره غذا، احمقانه‌فقط​ و خنده‌دار بود!

ده اعتبار‌نمی‌کردند​ برای ۱۵۰‌علائم​ گرم گوشت؟!

می‌توانست همین مقدار را فقط‌این‌حال​ با لگد کردن چند تا‌واجب​ حشره، مجانی به دست بیاورد!

سوپی که روز قبل خورده بود، با حساب‌خوردن​ آبِ آن، نزدیک به یک کیلو وزن داشت‌بودند​ و مواد داخلش بیشتر از ۴۰۰ گرم بود!

در نهایت، نیک مقداری اعتبار فیزیکی‌فقط​ از یک بانک گرفت و دوباره با‌پیدا​ هوروا از همان سوپ‌های مکعب سبزیجات خورد.

روز بعد، نیک و‌علائم​ هوروا باز هم در‌رنگ​ شهر خارجی گشتی زدند.

و بالاخره،‌حشره​ وقت برگشتن به‌این‌حال​ سر کار رسید!

وقت آن بود‌حشره​ که هوروا کارش را‌گاهی​ با رویاپرداز شروع کند!

ناولها | novelha.net