چپتر 54: – رویای تاریک
0نیک وارد اتاق هورواهمیشه شد و دید که دوبارهدروغ وقت عوض کردن لباسهایش است.
حالا دیگر بیشتر از دو هفته بودسعی که نیک از هوروا مراقبت میکرد ونفر حسابی در این کار راه افتاده بود.
در طول این دو هفته، نیکاینقدر دنبال کسی میگشت که به عنوان یکشبح استخراجکننده زفیکسِ دیگر به آنها ملحق شود.
این بار، نیکبسنجد در انتخاب آدمهانفر خیلی محتاطانه عمل میکرد.
هرچه باشد، نمیخواستنمیزدند دوباره همان اشتباهمیلنگید را تکرار کند.
نیک با پوست و استخوانش فهمیده بودسعی چرا تمام تولیدکنندگان زفیکس، برای استخدام یکنفر استخراجکننده زفیکس اینقدر آزمونهای سخت و طاقتفرسا میگرفتند.
اینکه نیک میتوانست با یک شبحاینقدر تعامل داشته باشد، به این معنیمیتوانست نبود که بقیه هم از پسش برمیآیند.
در واقع، تعامل باالان یک شبح یکی ازدرگز وحشتناکترین کارهای دنیا بود.
انسانها غریزتاً حسنمیزدند میکردند چیزی کهمیلنگید روبهرویشان ایستاده، شکارچی آنهاست.
بعد از اتفاقی که برای هوروا افتاد، نیکتواناییهایشان تصمیم گرفت از آزمون ورودی خودش در آزمایشگاه گوستی،کرده به عنوان الگویی برای طراحی آزمونهای خودش استفاده کند.
با این تفاوت کهبرای نیک امکانات لازم برایسخت آن آزمونها را نداشت.
پس بهترین جایگزین این بود کهنفر با افراد مصاحبه کند و سعیچنگی کند تواناییهایشان را از لابهلای حرفهایشان بسنجد.
نیک تا الان با بیشتر ازمیلنگید بیست نفر از اهالی درگز مصاحبه کردهنظرش بود، اما هیچکدامشان چنگی به دل نمیزدند.
همیشه یک جای کار میلنگید.
گاهی نیک حس میکرد دارنداستخدام به او دروغ میگویند ومیگرفتند نیک از دروغگوها متنفر بود.
گاهی هم حرفهایشانبسنجد به نظرش غیرواقعینفر و تخیلی میآمد.
مثلاً یک نفر گفته بودجای اگر روزی یک شبح ببیند،میگویند خیلی راحت میگیرد و کتکش میزند.
خوشبختانه، نیک هیچکدامبهترین از این مشکلاتمصاحبه را در جنی ندید.
جنی خیلی صادق بود و میشد راحت با اوطاقتفرسا کنار آمد، اما وقتی درباره کسی حرف میزد کهبقیه از او خوشش نمیآمد، لحنش بهشدت سرد و بیتفاوت میشد.
بهترین ویژگیش این بود که هیچ ترسیاهالی از خودش نشان نمیداد و نیک همهمیشه حس نمیکرد که دارد نقش بازی میکند.
به عبارتی، نیک حس میکردجای جنی اصلاً غریزه «جنگ یا گریز»دروغگوها ندارد؛ او فقط غریزه «جنگ» داشت.
از آن مهمتر، جنی با صداقتمصاحبه و بدون هیچ خجالتی گفته بود کهبیست از دست مهاجمان رایکر فرار کرده است.
او بهتولیدکنندگان تصمیمش کاملاًبرای مطمئن بود.
نیک درحالیکه یک دست لباسخواب تمیزنفر برمیداشت، با لبخند گفت: «هی، هوروا. بالاخرهنمیزدند یکی رو برای این کار پیدا کردم.»
هوروا جوابی نداد.
«اسمش جنیه. بهبهترین نظر میرسه شخصیتمصاحبه خیلی خاصی داشته باشه.»
نیک همانطور که کثیفکاریهای هوروا رااینقدر تمیز میکرد و لباسهایش را عوضمیتوانست میکرد، درباره جنی برایش حرف زد.
وقتی کارش تمامبسنجد شد، ماساژ مختصرینفر هم به هوروا داد.
نیک گفت: «بههرحال، بهش گفتم فقط پونزده دقیقهدارند طول میکشه، ولی الان نزدیک بیست دقیقهست کهمیآمد اینجام. شرمنده هوروا، ولی باید برم. بعداً میبینمت!»
نیک در رابهترین بهآرامی بست ومصاحبه از هتل بیرون رفت.
جنی جلوی هتل منتظر ایستاده بوداینقدر و با دیدن نیک که ازمیتوانست ساختمان بیرون میآمد، نفس راحتی کشید.
ظاهراً نگرانحرفهایشان بود که نیکبیست قالش گذاشته باشد.
نیک با لبخندی حاکی از استیصالمیلنگید گفت: «ببخشید، یه کم بیشتر ازمتنفر چیزی که فکر میکردم طول کشید.»
جنی بانداشت لبخندی مؤدبانه گفت:افراد «اوه، اشکالی نداره.»
«بههرحال، بیا بریمزفیکس تا بهت نشون بدمآزمونهای قراره کجا کار کنی.»
وقتی جنی دید که نیکبیست خیلی راحت وارد انبار آناما طرف خیابان شد، حسابی جا خورد.
چه کسی مصاحبهاشنمیزدند را جلوی ساختمانمیلنگید شرکت برگزار میکرد؟!
اما وقتی جنی دیوارهای زمخت ومصاحبه محکم واحد مهار را دید، فهمیدالان که اینجا فقط یک انبار ساده نیست.
در مقایسه با دیوارهایبرای انبار، دیوارهای واحد مهار حسطاقتفرسا قدرت عجیبی را منتقل میکردند.
علاوه بر این، کابلها وبیست دستگاههای زیادی دور تا دوراما واحد مهار پخش شده بود.
بعد از دو هفته،همیشه شرکت تغییرات کوچکی همدارند در دکوراسیون داخلیاش داده بود.
حالا دیگر چند مجسمه فلزی این طرفسعی و آن طرف به چشم میخورد و تعداداهالی میز و صندلیها هم خیلی بیشتر شده بود.
از این گذشته، همهجا تمیز شده بودآزمونهای و چند دیوار فلزی نازک، بخشهایی ازتعامل انبار را به چند اتاق مجزا تقسیم میکرد.
تقریباً تمام این کارهاالان را پاتور به درخواستدرگز وینتور انجام داده بود.
نیک، جنی را به سمت در یکیگاهی از اتاقهای جداشده برد و محکم بهغیرواقعی آن کوبید. «هی، وینتور! یکی رو آوردم!»
وینتور ازنداشت پشت در دادافراد زد: «بیا تو!»
جنی باتولیدکنندگان استرس بهبرای در نگاه کرد.
نیک در رابسنجد باز کرد و جنیاهالی را به داخل برد.
داخل دفتر وینتورنمیزدند با بقیه جاهایمیلنگید شرکت فرق داشت.
مثلاً میز و صندلیاش خیلی بهترمصاحبه از بقیه بود و یک قفسهالان بزرگ پر از کتابهای مختلف هم داشت.
تقریباً تمامتولیدکنندگان کتابها دربارهبرای اسپکترها بود.
وقتی وینتور جنی راالان دید، برقی در چشمانش درخشیدکرده و از جا بلند شد.
وینتور با لبخند گفت: «خوشجای اومدی. اسم من وینتور ملفیونه،میگویند رئیس و مدیرعامل رویای تاریک.»
جنی چندنداشت بار پلکجایگزین زد. «رویای تاریک؟»
وینتور با لبخندزفیکس پرسید: «نیک اسماینقدر شرکت رو بهت نگفته؟»
نیک گفت: «نه،بسنجد نگفتم. قضیه قراردادنفر محرمانگی، میدونی که؟»
وینتور فقطچنگی خندهای مؤدبانههمیشه کرد. «البته.»
بعد، وینتور دوباره رو به جنی کرد.سعی «خب، پس تو قراره بهعنوان یه استخراجکنندهنفر زفیکس جدید به رویای تاریک ملحق بشی، درسته؟»
جنی باتولیدکنندگان دستپاچگی گفت:برای «بـ-بله، آقا.»
به دلیلی نامعلوم، وینتورالان در نظرش خیلی باابهتتردرگز و قدرتمندتر از نیک بود.
وینتور گفت: «عالیه!» و به صندلی اشاره کرد.دارند «لطفاً بشین. میخوام چند تا چیز ازت بپرسممیآمد و یکم بیشتر درباره رویای تاریک برات بگم.»
همزمان که جنی مینشست، نیک به سمتسعی در رفت. «پس من میرم سر کارم.نفر به پاتور بگو حواسش به هوروا باشه.»
وینتور گفت: «حتماً.»
نیک گفت: «ممنون.بسنجد در رو بازنفر بذارم یا ببندمش؟»
وینتور گفت: «ببندش.»
نیک سرنداشت تکان داد وافراد در را بست.
در حالی که نیک به سمتاینقدر واحد مهار رویاپرداز میرفت، وینتور بامیتوانست لبخندی دوستانه به جنی نگاه کرد.
وینتور چند دقیقهای از جنی سؤالنفر پرسید و هرچه بیشتر دربارهاش میشنید،چنگی او را برای رویای تاریک مناسبتر میدید.
وینتور با خودش فکرهمیشه کرد: «نیک این بار واقعاًدروغ یه مورد خوب پیدا کرده.»
در حالی که نیک در واحدمصاحبه مهار خوابیده بود، وینتور چند ورقالان کاغذ بیرون آورد تا جنی امضا کند.
بعد از اینکه جنیبرای همه آنها را امضاسخت کرد، وینتور دوباره لبخند زد.
«ممنون، وحرفهایشان به رویایالان تاریک خوش اومدی!»