---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 104: ریسک کردن • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 104: ریسک کردن

0

نیک با خودش فکر‌نمی‌تونم​ کرد: اون خودش می‌خواست‌بهم​ این ریسک رو بکنه.

اما اگه اتفاقی بیفته...

نیک نمی‌توانست تصور کند‌هنوز​ اگر هوروا واقعاً می‌مرد،‌چرا​ چه حسی پیدا می‌کرد.

آن‌وقت، تمام کارهایی‌کشید​ که نیک کرده‌توئه​ بود به باد می‌رفت.

نیک سه ماه تمام از هوروا‌کنم​ مراقبت کرده بود، اما اگر هوروا‌عمیقی​ الان می‌مرد، تمام تلاش‌هایش بی‌ارزش می‌شد.

این یعنی جبران‌بهم​ اشتباهات گذشته برای‌نفس​ نیک غیرممکن می‌شد.

اگر هوروا بیدار می‌شد،‌هنوز​ نیک شاید می‌توانست تا حدودی‌چون​ خطاهای گذشته‌اش را جبران کند.

اما اگر‌عمیقی​ می‌مرد، این‌حالی​ کار غیرممکن می‌شد.

با این‌چرا​ حال، حق‌نمی‌تونم​ با وینتور بود.

این زندگی‌ای نبود‌بهم​ که هوروا دلش‌نفس​ بخواهد داشته باشد.

اگر هوروا می‌توانست خودش‌هنوز​ را ببیند، احتمالاً حکم‌چرا​ را به زبان می‌آورد.

هوروا هر روز توی شلوارش‌نگاه​ می‌شاشید و می‌رید و برای‌تصمیمش​ همه‌چیز به دیگران وابسته بود.

اگر هوروا بهوش بود، این‌تحمل​ ملالت ابدی، تحقیر و یکنواختی‌می‌ده​ را بدتر از مرگ می‌دانست.

این زندگی‌ای‌بمیره​ نبود که‌دست​ بخواهد داشته باشد.

اما اگر هوروا‌ولی​ می‌مرد، باز هم‌تردید​ تقصیرش گردن نیک می‌افتاد.

هر چه باشد،‌کشید​ نیک داشت عملاً به‌سعی​ جای هوروا تصمیم می‌گرفت.

اگر نیک مخالفت‌چون​ می‌کرد، هوروا پیش‌کنم​ رویاپرداز فرستاده نمی‌شد.

وینتور گفت: «فقط به خاطر‌می‌ده​ اینکه برای انجام کار درست‌نگاه​ ضعیفی، کار اشتباه رو انجام نده.»

قفسه سینه نیک لرزید.

نیک با درد پیش خودش فکر کرد:‌سعی​ درسته. می‌دونم حرف وینتور درسته، و این رو‌همچنان​ هم می‌دونم که هوروا چی رو انتخاب می‌کرد.

ولی هنوز‌چرا​ هم دارم‌نمی‌تونم​ تردید می‌کنم.

چرا؟ چون نمی‌تونم تحمل‌دست​ کنم که اگه هوروا بمیره،‌حالی​ چه حسی بهم دست می‌ده.

نیک نفس عمیقی کشید.

در حالی که‌کشید​ به وینتور نگاه می‌کرد،‌سعی​ گفت: «حق با توئه.»

نیک سعی کرد نشان دهد که تصمیمش‌بمیره​ را با قاطعیت گرفته، اما اضطراب و‌حالی​ دلهره‌اش همچنان از سر و رویش می‌بارید.

وینتور سر تکان داد و گفت:‌نفس​ «خوبه. نیک، این اون زندگی‌ای نیست که‌نشان​ این پسر دلش بخواد. تصمیم درستی گرفتی.»

نیک نفس عمیقی کشید‌هنوز​ و دوباره سر تکان‌چرا​ داد. «فقط امیدوارم نمیره.»

وینتور گفت: «حتی‌کشید​ اگه بمیره هم‌توئه​ باز تصمیم درستی گرفتی.»

«حتی اگه اون پسر به دست‌کنم​ رویاپرداز کشته بشه، می‌دونی که حداقل‌عمیقی​ سعی کردی زندگیش رو بهتر کنی.»

نیک دندان‌هایش را‌بهم​ به هم سایید،‌نفس​ اما سر تکان داد.

می‌دانست که این کار درست‌دارم​ است، اما فکر مردن هوروا‌نمی‌تونم​ هنوز هم او را می‌ترساند.

وینتور پرسید:‌عمیقی​ «کی می‌خوای‌حالی​ انجامش بدی؟»

نیک نفس عمیق دیگری کشید.‌تحمل​ «فرقی نمی‌کنه. برای هوروا، زمانش‌می‌ده​ هیچ اهمیتی نداره. زندگیش کاملاً یکنواخته.»

نیک با صدایی‌بهم​ لرزان گفت: «پس بهتره‌عمیقی​ همین الان انجامش بدیم.»

وینتور گفت: «باشه.‌ولی​ پس بیارش. من می‌رم‌می‌کنم​ تروور رو بیدار کنم.»

نیک سر تکان داد،‌حالی​ دندان‌هایش را روی هم فشرد‌دهد​ و از دفتر بیرون رفت.

احساسات نیک دوباره داشتند دیوانه‌اش می‌کردند،‌کنم​ اما عزم و اراده‌اش فعلاً آن‌ها‌عمیقی​ را تحت کنترل نگه داشته بود.

نیک حس‌بمیره​ می‌کرد دارد‌دست​ کار اشتباهی می‌کند.

اگر اتفاقی می‌افتاد چه؟!

اگر هوروا می‌مرد چه؟!

اگر نیک‌چرا​ عملاً باعث مرگ‌تحمل​ هوروا می‌شد چه؟!

با این حال، منطق نیک مدام‌نفس​ به احساساتش گوشزد می‌کرد که فارغ‌سعی​ از هر نتیجه‌ای، این تصمیم درستی است.

اما این‌انتخاب​ موضوع چیزی‌هنوز​ را آسان‌تر نمی‌کرد.

نیک با حواس‌پرتی از‌حالی​ پله‌ها بالا رفت و‌نشان​ به اتاق هوروا رسید.

نیک آرزو می‌کرد‌چون​ کاش پله‌های بیشتری‌کنم​ در کار بود.

نیک بعد از باز‌دست​ کردن در و عبور از‌حالی​ راهرو، وارد اتاق هوروا شد.

در حال حاضر،‌ولی​ هوروا خواب بود‌تردید​ و بدنش تمیز بود.

هر کسی که وینتور استخدام‌نگاه​ کرده بود، در طول شب به‌قاطعیت​ خوبی از او مراقبت کرده بود.

وقتی نیک هوروا را‌نمی‌تونم​ دید، نفس عمیقی کشید‌بهم​ و به سمتش رفت.

نیک در حالی که‌دست​ هوروا را کمی تکان‌کشید​ می‌داد، گفت: «هوروا، بیدار شو.»

نیک پلک‌های هوروا را کمی باز کرد‌می‌کنم​ تا بیدارش کند، و بعد به آرامی‌بهم​ بدن سبک و ضعیف او را بلند کرد.

هوروا در سه‌کشید​ ماه گذشته وزن‌توئه​ زیادی کم کرده بود.

نیک به آرامی گفت: «امروز‌تحمل​ قراره زندگیت رو عوض کنیم.‌می‌ده​ یا بهتر می‌شه یا بدتر.»

«این‌طوری زندگی کردن چیزی نیست که خودت‌عمیقی​ بخوای، و می‌دونم، اگه می‌تونستی باهام حرف‌دهد​ بزنی، تو هم همین انتخاب رو می‌کردی.»

«باید ریسک کنیم. تو این وضعیت،‌تردید​ فرقی با یه مرده نداری. اینکه بذارم‌بمیره​ همین‌طوری بمونی، تفاوت چندانی با کشتنت نداره.»

«تو حق یه فرصت دوباره‌نگاه​ رو داری، و ما می‌خوایم‌تصمیمش​ این فرصت رو بهت بدیم!»

نیک درِ اتاق هوروا‌نمی‌تونم​ را باز کرد و با‌دست​ احتیاط او را بیرون برد.

«فقط امیدوارم آخر‌بهم​ امروز بتونم یه مکالمه‌ی‌عمیقی​ واقعی باهات داشته باشم.»

نیک نفس لرزانی کشید و گفت:‌تردید​ «و همین‌طور امیدوارم که یه روز‌کنم​ بتونی منو به خاطر حماقتم ببخشی.»

وقتی نیک از پله‌ها پایین‌نگاه​ می‌رفت، احساس می‌کرد دارد به‌تصمیمش​ سمت اعدام خودش قدم برمی‌دارد.

احساساتش سرش فریاد می‌کشیدند که دارد کار‌بمیره​ اشتباهی می‌کند، اما منطقش در جواب فریاد‌حالی​ می‌زد که این تنها کار درست است.

انسان‌ها ماشین نبودند و‌دست​ خیلی وقت‌ها، احساساتشان در تضاد‌حالی​ مستقیم با منطق قرار می‌گرفت.

هر انسانی نبرد بین چیزی که‌تردید​ مغزش درست می‌دانست و چیزی که‌کنم​ قلبش درست می‌پنداشت را تجربه می‌کرد.

نیک از هتل خارج شد و‌توئه​ بدن هوروا برای اولین بار در سه‌اضطراب​ ماه گذشته، هوای بیرون را لمس کرد.

اما فقط چند لحظه‌نمی‌تونم​ بعد، نیک همراه با‌بهم​ هوروا وارد رویای تاریک شد.

بعد از ورود به انبار، نیک‌نفس​ تروور را دید که با چهره‌ای‌سعی​ نگران کنار واحد مهار رویاپرداز ایستاده است.

نیک یکراست‌انتخاب​ به سمت‌هنوز​ واحد مهار رفت.

تروور گفت: «نیک، داری کار درستی می‌کنی.»‌سعی​ نیک از حرکت ایستاد. تروور ادامه داد:‌دلهره‌اش​ «من که دلم نمی‌خواست همچین زندگی‌ای داشته باشم.»

گره ابروهای‌چرا​ نیک کمی باز‌تحمل​ شد. «ممنون، تروور.»

تروور سر تکان داد.‌دست​ «نگران نباش. درست می‌شه. رویاپرداز‌حالی​ جرئت نمی‌کنه بچه رو بکشه.»

نیک بدون هیچ حرفی‌هنوز​ سر تکان داد و‌چرا​ از ورودی کارکنان عبور کرد.

بعد از ورود، نیک‌حالی​ وینتور را دید که‌نشان​ روبه‌روی رویاپرداز ایستاده است.

به محض اینکه نیک‌نمی‌تونم​ وارد شد، رویاپرداز چرخید‌بهم​ و به او خیره شد.

و بعد‌بمیره​ نگاهش را روی‌می‌ده​ هوروا متمرکز کرد.

نیک اخم کرد،‌ولی​ نفس عمیقی کشید و‌می‌کنم​ قدم به جلو گذاشت.

نیک روبه‌رویش‌عمیقی​ ایستاد و‌حالی​ گفت: «دریمر.»

رویاپرداز جوابی نداد و‌نمی‌تونم​ فقط به نگاه کردن‌بهم​ به هوروا ادامه داد.

نیک گفت:‌بمیره​ «از تو‌دست​ کمک می‌خوام.»

«این پسر دیگه نمی‌تونه با دنیای‌تردید​ بیرون ارتباط برقرار کنه، و می‌دونم‌کنم​ که تو می‌تونی وارد ذهنش بشی.»

نیک نفس عمیقی کشید‌حالی​ و هوروا را جلوی‌نشان​ رویاپرداز روی زمین گذاشت.

رویاپرداز همچنان‌چرا​ به هوروا‌نمی‌تونم​ خیره بود.

نیک با صدایی‌بهم​ لرزان گفت: «خواهش‌نفس​ می‌کنم، نجاتش بده.»

«بهم نشون‌انتخاب​ بده که اعتمادم‌دارم​ بهت بی‌جا نبوده.»

«خواهش می‌کنم، بیدارش کن.»

«اون رو بهم برگردون.»

رویاپرداز فقط در‌بهم​ سکوت به هوروا‌نفس​ خیره مانده بود.

ناولها | novelha.net