چپتر 104: ریسک کردن
0نیک با خودش فکرنمیتونم کرد: اون خودش میخواستبهم این ریسک رو بکنه.
اما اگه اتفاقی بیفته...
نیک نمیتوانست تصور کندهنوز اگر هوروا واقعاً میمرد،چرا چه حسی پیدا میکرد.
آنوقت، تمام کارهاییکشید که نیک کردهتوئه بود به باد میرفت.
نیک سه ماه تمام از هورواکنم مراقبت کرده بود، اما اگر هورواعمیقی الان میمرد، تمام تلاشهایش بیارزش میشد.
این یعنی جبرانبهم اشتباهات گذشته براینفس نیک غیرممکن میشد.
اگر هوروا بیدار میشد،هنوز نیک شاید میتوانست تا حدودیچون خطاهای گذشتهاش را جبران کند.
اما اگرعمیقی میمرد، اینحالی کار غیرممکن میشد.
با اینچرا حال، حقنمیتونم با وینتور بود.
این زندگیای نبودبهم که هوروا دلشنفس بخواهد داشته باشد.
اگر هوروا میتوانست خودشهنوز را ببیند، احتمالاً حکمچرا را به زبان میآورد.
هوروا هر روز توی شلوارشنگاه میشاشید و میرید و برایتصمیمش همهچیز به دیگران وابسته بود.
اگر هوروا بهوش بود، اینتحمل ملالت ابدی، تحقیر و یکنواختیمیده را بدتر از مرگ میدانست.
این زندگیایبمیره نبود کهدست بخواهد داشته باشد.
اما اگر هورواولی میمرد، باز همتردید تقصیرش گردن نیک میافتاد.
هر چه باشد،کشید نیک داشت عملاً بهسعی جای هوروا تصمیم میگرفت.
اگر نیک مخالفتچون میکرد، هوروا پیشکنم رویاپرداز فرستاده نمیشد.
وینتور گفت: «فقط به خاطرمیده اینکه برای انجام کار درستنگاه ضعیفی، کار اشتباه رو انجام نده.»
قفسه سینه نیک لرزید.
نیک با درد پیش خودش فکر کرد:سعی درسته. میدونم حرف وینتور درسته، و این روهمچنان هم میدونم که هوروا چی رو انتخاب میکرد.
ولی هنوزچرا هم دارمنمیتونم تردید میکنم.
چرا؟ چون نمیتونم تحملدست کنم که اگه هوروا بمیره،حالی چه حسی بهم دست میده.
نیک نفس عمیقی کشید.
در حالی کهکشید به وینتور نگاه میکرد،سعی گفت: «حق با توئه.»
نیک سعی کرد نشان دهد که تصمیمشبمیره را با قاطعیت گرفته، اما اضطراب وحالی دلهرهاش همچنان از سر و رویش میبارید.
وینتور سر تکان داد و گفت:نفس «خوبه. نیک، این اون زندگیای نیست کهنشان این پسر دلش بخواد. تصمیم درستی گرفتی.»
نیک نفس عمیقی کشیدهنوز و دوباره سر تکانچرا داد. «فقط امیدوارم نمیره.»
وینتور گفت: «حتیکشید اگه بمیره همتوئه باز تصمیم درستی گرفتی.»
«حتی اگه اون پسر به دستکنم رویاپرداز کشته بشه، میدونی که حداقلعمیقی سعی کردی زندگیش رو بهتر کنی.»
نیک دندانهایش رابهم به هم سایید،نفس اما سر تکان داد.
میدانست که این کار درستدارم است، اما فکر مردن هوروانمیتونم هنوز هم او را میترساند.
وینتور پرسید:عمیقی «کی میخوایحالی انجامش بدی؟»
نیک نفس عمیق دیگری کشید.تحمل «فرقی نمیکنه. برای هوروا، زمانشمیده هیچ اهمیتی نداره. زندگیش کاملاً یکنواخته.»
نیک با صداییبهم لرزان گفت: «پس بهترهعمیقی همین الان انجامش بدیم.»
وینتور گفت: «باشه.ولی پس بیارش. من میرممیکنم تروور رو بیدار کنم.»
نیک سر تکان داد،حالی دندانهایش را روی هم فشرددهد و از دفتر بیرون رفت.
احساسات نیک دوباره داشتند دیوانهاش میکردند،کنم اما عزم و ارادهاش فعلاً آنهاعمیقی را تحت کنترل نگه داشته بود.
نیک حسبمیره میکرد دارددست کار اشتباهی میکند.
اگر اتفاقی میافتاد چه؟!
اگر هوروا میمرد چه؟!
اگر نیکچرا عملاً باعث مرگتحمل هوروا میشد چه؟!
با این حال، منطق نیک مدامنفس به احساساتش گوشزد میکرد که فارغسعی از هر نتیجهای، این تصمیم درستی است.
اما اینانتخاب موضوع چیزیهنوز را آسانتر نمیکرد.
نیک با حواسپرتی ازحالی پلهها بالا رفت ونشان به اتاق هوروا رسید.
نیک آرزو میکردچون کاش پلههای بیشتریکنم در کار بود.
نیک بعد از بازدست کردن در و عبور ازحالی راهرو، وارد اتاق هوروا شد.
در حال حاضر،ولی هوروا خواب بودتردید و بدنش تمیز بود.
هر کسی که وینتور استخدامنگاه کرده بود، در طول شب بهقاطعیت خوبی از او مراقبت کرده بود.
وقتی نیک هوروا رانمیتونم دید، نفس عمیقی کشیدبهم و به سمتش رفت.
نیک در حالی کهدست هوروا را کمی تکانکشید میداد، گفت: «هوروا، بیدار شو.»
نیک پلکهای هوروا را کمی باز کردمیکنم تا بیدارش کند، و بعد به آرامیبهم بدن سبک و ضعیف او را بلند کرد.
هوروا در سهکشید ماه گذشته وزنتوئه زیادی کم کرده بود.
نیک به آرامی گفت: «امروزتحمل قراره زندگیت رو عوض کنیم.میده یا بهتر میشه یا بدتر.»
«اینطوری زندگی کردن چیزی نیست که خودتعمیقی بخوای، و میدونم، اگه میتونستی باهام حرفدهد بزنی، تو هم همین انتخاب رو میکردی.»
«باید ریسک کنیم. تو این وضعیت،تردید فرقی با یه مرده نداری. اینکه بذارمبمیره همینطوری بمونی، تفاوت چندانی با کشتنت نداره.»
«تو حق یه فرصت دوبارهنگاه رو داری، و ما میخوایمتصمیمش این فرصت رو بهت بدیم!»
نیک درِ اتاق هوروانمیتونم را باز کرد و بادست احتیاط او را بیرون برد.
«فقط امیدوارم آخربهم امروز بتونم یه مکالمهیعمیقی واقعی باهات داشته باشم.»
نیک نفس لرزانی کشید و گفت:تردید «و همینطور امیدوارم که یه روزکنم بتونی منو به خاطر حماقتم ببخشی.»
وقتی نیک از پلهها پاییننگاه میرفت، احساس میکرد دارد بهتصمیمش سمت اعدام خودش قدم برمیدارد.
احساساتش سرش فریاد میکشیدند که دارد کاربمیره اشتباهی میکند، اما منطقش در جواب فریادحالی میزد که این تنها کار درست است.
انسانها ماشین نبودند ودست خیلی وقتها، احساساتشان در تضادحالی مستقیم با منطق قرار میگرفت.
هر انسانی نبرد بین چیزی کهتردید مغزش درست میدانست و چیزی کهکنم قلبش درست میپنداشت را تجربه میکرد.
نیک از هتل خارج شد وتوئه بدن هوروا برای اولین بار در سهاضطراب ماه گذشته، هوای بیرون را لمس کرد.
اما فقط چند لحظهنمیتونم بعد، نیک همراه بابهم هوروا وارد رویای تاریک شد.
بعد از ورود به انبار، نیکنفس تروور را دید که با چهرهایسعی نگران کنار واحد مهار رویاپرداز ایستاده است.
نیک یکراستانتخاب به سمتهنوز واحد مهار رفت.
تروور گفت: «نیک، داری کار درستی میکنی.»سعی نیک از حرکت ایستاد. تروور ادامه داد:دلهرهاش «من که دلم نمیخواست همچین زندگیای داشته باشم.»
گره ابروهایچرا نیک کمی بازتحمل شد. «ممنون، تروور.»
تروور سر تکان داد.دست «نگران نباش. درست میشه. رویاپردازحالی جرئت نمیکنه بچه رو بکشه.»
نیک بدون هیچ حرفیهنوز سر تکان داد وچرا از ورودی کارکنان عبور کرد.
بعد از ورود، نیکحالی وینتور را دید کهنشان روبهروی رویاپرداز ایستاده است.
به محض اینکه نیکنمیتونم وارد شد، رویاپرداز چرخیدبهم و به او خیره شد.
و بعدبمیره نگاهش را رویمیده هوروا متمرکز کرد.
نیک اخم کرد،ولی نفس عمیقی کشید ومیکنم قدم به جلو گذاشت.
نیک روبهرویشعمیقی ایستاد وحالی گفت: «دریمر.»
رویاپرداز جوابی نداد ونمیتونم فقط به نگاه کردنبهم به هوروا ادامه داد.
نیک گفت:بمیره «از تودست کمک میخوام.»
«این پسر دیگه نمیتونه با دنیایتردید بیرون ارتباط برقرار کنه، و میدونمکنم که تو میتونی وارد ذهنش بشی.»
نیک نفس عمیقی کشیدحالی و هوروا را جلوینشان رویاپرداز روی زمین گذاشت.
رویاپرداز همچنانچرا به هوروانمیتونم خیره بود.
نیک با صداییبهم لرزان گفت: «خواهشنفس میکنم، نجاتش بده.»
«بهم نشونانتخاب بده که اعتمادمدارم بهت بیجا نبوده.»
«خواهش میکنم، بیدارش کن.»
«اون رو بهم برگردون.»
رویاپرداز فقط دربهم سکوت به هوروانفس خیره مانده بود.