چپتر 52: مراقب
0نیک واردخارجی خانهی روبهرویغرق انبار شد.
ساختمان نسبتاًبگم بزرگی بود؛اینا پنج طبقه داشت.
دیگر به دیدن این خانههای بزرگهمهی و تمیز عادت کرده بود وباید اصلاً هم حوصلهی تماشا و گشتوگذار نداشت.
فقط میخواست هوروا را ببیند.
از روی شمارهی کلید فهمیدهسکوت بود هوروا طبقهی دوم است. چندنگاه ثانیه بعد، بالاخره به آنجا رسید.
کلید را انداخت توی قفل و در رامتأسفم باز کرد. هنوز به این کار عادت نداشت؛ تویکنه درگز چیزی به اسم کلید اصلاً وجود خارجی نداشت.
اتاق غرق در سکوت بود.
انگار هیچ ردیرفت از حیات دراینکه آن وجود نداشت.
اما نگاه نیک خیلیغرق زود به هوروا افتادردی که روی تخت بود.
هوروا روی تخت نشستهاینا بود و با چشمهایی مردهباید به روبهرو خیره شده بود.
یکجورهایی، ظاهر الانِگفت هوروا، نیک راهمهی یاد رویاپرداز میانداخت.
هر دو چشمهایی مرده داشتند.
هوروا لباسخواب راحتی پوشیده بود. اگر پوست چرکمرده وحیات خرابش که یادگار زندگی در درگز بود را فاکتورمرده میگرفت، دقیقاً شبیه یکی از بچههای شهر خارجی میشد.
توی آن لباسخواب، هوروااینا حتی بیشتر از قبلمتأسفم شبیه بچهها شده بود.
نیک نفسشانهی عمیقی کشیدمیخواستم و رفت سمتش.
نیک بدون اینکهرفت منتظر جوابی باشد، پرسید:منتظر «هی هوروا. همهچی روبهراهه؟»
و طبیعتاًخارجی هیچ جوابیغرق هم نگرفت.
نیک جلوتر رفت. بازوی راستتقصیر خودش را گذاشت روی شانهیمیفهمیدم هوروا و به او نگاه کرد.
نیک گفت: «هوروا، فقط میخواستم بگم که همهیتقصیر اینا تقصیر منه و واقعاً متأسفم. باید میفهمیدم کهبرابر هرکسی نمیتونه همینطوری در برابر یه شبح مقاومت کنه.»
«شاید باید آرومتر پیش میرفتم؟»
«شاید باید وقتیاتاق بزرگتر شدی رویاپردازانگار رو بهت معرفی میکردم؟»
«آخه اصلاً نیازی نبوداینا همون موقع تبدیل بهمتأسفم یه استخراجکننده زفیکس بشی.»
نیک آهی کشیدگفت و فقط به چشمهایاینا مردهی هوروا خیره ماند.
«متأسفم. کاش یکم باهوشتر بودم.»
«ولی حیفخارجی که نمیتونم گذشتهسکوت رو عوض کنم.»
«پس، بهترین کاری که الانتقصیر از دستم برمیاد اینه کهمیفهمیدم یه آیندهی روشن برات بسازم.»
نیک چند ثانیه ساکت ماند.
نیک پرسید:کشید «هی، نظرت چیهبدون یکم ماساژت بدم؟»
بعد، نیک آراماتاق هوروا را چرخاندانگار تا روی شکمش بخوابد.
«دکتر گفت باید مرتب بدنت رومنه تکون بدیم، وگرنه به مشکل میخوری. نگرانهمینطوری نباش، حواسم هست که همچین اتفاقی نیفته.»
لحظهای بعد، نیکگفت شروع کرد بههمهی ماساژ دادن بدن هوروا.
برای کسی که عملاً هیچبدون هوشیاریای نداشت، عضلات هوروا بدجوریپرسید منقبض و سفت شده بودند.
نیک پرسید: «چطوره؟»
طبیعتاً هوروا هیچ جوابی نداد.
حدود سی دقیقه، نیکمیخواستم همانطور که با هوروا حرفمنه میزد، بدنش را ماساژ داد.
بعد از مدتی، نیک شروع کرداینکه به تعریف کردن از روز کاریاشروبهراهه و برنامههایی که برای آینده داشتند.
نیک نگران لو رفتن رازهایشسکوت نبود، چون هوروا حالا رسماًاما عضوی از شرکتشان محسوب میشد.
وقتی ماساژ تمام شد،اینا نیک یک کاسه برداشتمتأسفم و پر از آبش کرد.
نیک کاسه را نزدیک دهان هورواهمهی برد. در کمال تعجب، وقتی آب واردمیفهمیدم دهان هوروا شد، آن را قورت داد.
فقط برای یکرفت لحظه، جرقهی امید درمنتظر دل نیک روشن شد.
اما هورواخارجی هیچ واکنشغرق دیگری نشان نداد.
نیک گفت:بگم «خیلی خب،اینا همینقدر کافیه.»
«حالا غذا میخوای؟»
سکوت.
«میرم براتخارجی یه کمغرق غذا میگیرم، باشه؟»
نیک بیصدا ازهمهی اتاق بیرون رفتمنه و وارد خیابان شد.
بعد از کمی چرخیدن،میخواستم نیک جای خوبی پیداتقصیر کرد که سوپ میفروخت.
با اینکه قیمتشرفت نجومی بود، نیکاینکه هیچ اعتراضی نکرد.
این برای هوروا بود،غرق و همین باعث میشدردی قیمت هیچ اهمیتی نداشته باشد.
نیک برگشت وهمهی یواشیواش سوپ رامنه به خورد هوروا داد.
بعد از کمی حرفمیخواستم زدن، نیک متوجه شدتقصیر که اتاق دارد بو میگیرد.
سریع منشأکشید بو راسمتش پیدا کرد.
هوروا خودشخارجی و تخت راسکوت خیس کرده بود.
نیک فقط توانست آهی بکشد.
«دکتر گفتشانهی نمیتونه خودشمیخواستم بره دستشویی.»
طی چند دقیقهرفت بعد، نیک آن گندکاریمنتظر را هم تمیز کرد.
نیک حتی بیرون رفتغرق تا چند دست لباسخوابردی جدید برای هوروا بخرد.
یکی دو ساعت بعد راتقصیر نیک فقط توی اتاق پیش هورواهرکسی ماند تا با او حرف بزند.
بالاخره نیک خستهگفت شد و با بیمیلیاینا هوروا را تنها گذاشت.
نیک قبل از بیرون رفتنبدون از اتاق گفت: «چهار ساعتپرسید دیگه برمیگردم بهت سر بزنم، باشه؟»
نیک به پذیرش هتلغرق رفت و اتاقی درردی همان طبقه هوروا اجاره کرد.
اتاق چیز خاصی نبود.
از فلز تمیزی ساخته شده بود و ظاهر نسبتاً خوبیواقعاً داشت. درست مثل تخت هوروا، تخت نیک هم از یک لایهشاید پارچه ضخیم درست شده بود که خوابیدن را خیلی راحتتر میکرد.
چند دقیقهکشید بعد، نیکسمتش رفت توی تخت.
اما هرخارجی کاری کرد،غرق خوابش نبرد.
نیک قطعاً خسته بود،اینا اما به دلایلی اصلاًمتأسفم خواب به چشمهایش نمیآمد.
بدتر ازشانهی آن، نیکمیخواستم لحظهبهلحظه مضطربتر میشد.
«امیدوارم حال هوروارفت خوب باشه. هیچکساینکه نیست بهش سر بزنه.»
«اگه دوباره تخت رو خیسسکوت کرده باشه و مجبور باشهاما تو ادرار خودش بخوابه چی؟»
«اگه تشنهش باشه چی؟»
«اگه نفسششانهی بند اومدهمیخواستم باشه چی؟»
بعد از نیم ساعت کلنجاربدون رفتن، نیک از اتاقش بیرونپرسید زد و برگشت به اتاق هوروا.
هوروا روی تخت درازغرق کشیده بود، درست همانطورردی که نیک رهایش کرده بود.
هیچ چیز تغییر نکرده بود.
نیک نفسشانهی عمیقی کشید وبگم به اتاقش برگشت.
اما باز همرفت خوابش نبرد واینکه دوباره مضطرب شد.
یک ساعتخارجی بعد، دوباره بهسکوت اتاق هوروا برگشت.
هیچ چیز تغییر نکرده بود.
نیک میخواست دوباره برود،میخواستم اما دلش راضی نمیشدتقصیر هوروا را تنها بگذارد.
برای همین،کشید نیک همانجا تویبدون اتاق هوروا ماند.
خسته بود،خارجی اما سعیغرق نکرد بخوابد.
با این حال، چون ممکنتقصیر بود هوروا خواب باشد، نیکمیفهمیدم هم با او حرف نزد.
فقط در سکوتگفت و بدون هیچهمهی کاری توی اتاق ماند.
هرچه زمان بیشتریرفت میگذشت، نیک احساس میکردمنتظر قفسه سینهاش فشرده میشود.
نیک زمزمه کرد: «متأسفم.»
«نمیخواستم اینطوری بشه.»
سکوت.
نیک فقط به هوروا زلبدون زده بود و خاطرات مختلفی ازهمهچی او مثل برق از ذهنش میگذشت.
نیک تکرار کرد: «خیلی متأسفم.»
آرامآرام چشمهای نیک خیساینا شد و در نهایت،متأسفم اشک روی صورتش سرازیر شد.
«هوروا، خیلیشانهی متأسفم. منمیخواستم خیلی احمق بودم.»
«فقط میخوام خوب بشی.»
«اشکالی نداره اگهاتاق تا آخر عمرتانگار ازم متنفر باشی.»
«فقط میخوام خوب بشی.»
گریه نیک شدت گرفت.
«خیلی متأسفم.»