---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 103: انتخاب سخت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 103: انتخاب سخت

0

وینتور گفت: «فعلاً آماده‌ی‌می‌کنن​ روبه‌رو شدن باهاشون نیستیم.‌خودشون​ اول باید قوی‌تر بشیم.»

«اما نمی‌تونیم در مورد جاسوس هم دست‌می‌فتن​ رو دست بذاریم. اگه نادیده‌شون بگیریم، ممکنه‌کاملاً​ کار خطرناکی بکنن، مثلاً رویاپرداز رو آزاد کنن.»

«به‌خاطر همین،‌انگار​ می‌خوام استخدام نگهبان‌ها‌خودشون​ رو شروع کنم.»

نیک اخم کرد. «چرا‌می‌فتن​ نگهبان؟ فکر نمی‌کنم نگهبان‌ها بتونن‌وقتی​ با یه استخراج‌کننده زفیکس بجنگن.»

وینتور جواب داد: «دلیل اصلیم این نیست. یه‌خودشون​ نگهبان فقط کافیه اون‌قدری زنده بمونه که بتونه‌قارچ​ به یکی از افراد رویای تاریک خبر بده.»

«با اینکه جاسوس ممکنه نقشه‌ای مثل آزاد کردن‌درگیری‌ای​ رویاپرداز تو سرش داشته باشه، اما هنوز جرئت‌نباشه​ نمی‌کنه علناً با رویای تاریک وارد جنگ بشه.»

«تو نمی‌دونی تولیدکننده‌ها چطور با هم تعامل دارن، اما حمله‌ی مستقیم و علنی به‌زرشکی​ یکی دیگه اصلاً وجهه‌ی خوبی نداره. از نظر رسمی، حمله به یه تولیدکننده‌ی دیگه‌بفرسته​ به عنوان حمله به بشریت در نظر گرفته می‌شه، چون تولیدکننده‌ها مسئول مهار اسپکترها هستن.»

«البته تو خفا، همه‌ی تولیدکننده‌ها دارن به جون هم می‌فتن. اگه درگیری‌ای پیش‌نباشه​ بیاد، کارآگاه‌ها تا وقتی که قضیه کاملاً تابلو نباشه، یا جوری رفتار می‌کنن‌نیروهای​ که انگار هر دو طرف مقصرن، یا اصلاً خودشون رو می‌زنن به اون راه.»

«اگه جاسوس لو بره و دستگیر بشه، نیروهای شهر قارچ زرشکی‌راه​ طرف ما رو می‌گیرن و آردوم مجبور می‌شه یا مهره‌ش رو‌کنه​ ول کنه به امون خدا، یا یه جریمه‌ی سنگین پیاده بشه.»

«به‌خاطر همین، تا وقتی که چندتا‌جون​ نگهبان داشته باشیم، آردوم جرئت نمی‌کنه نیروهاش‌قضیه​ رو بفرسته تا برامون دردسر درست کنن.»

نیک با دقت‌طرف​ گوش داد. «کی‌می‌زنن​ نگهبان‌ها رو میاری؟»

وینتور گفت: «امروز. با افزایش تولید زفیکس به‌کارآگاه‌ها​ لطف تابوت جیغ‌کِش، از پس هزینه‌ی استخدام چندتا‌می‌کنن​ نگهبان برمیام. روزی هزار اعتبار هم برامون خرج برنمی‌داره.»

نیک سر تکان داد.

سپس، نفس‌هستن​ عمیقی کشید،‌خفا​ اما چیزی نگفت.

وینتور ابرویی بالا انداخت.

نیک طوری به‌جون​ نظر می‌رسید که‌پیش​ انگار می‌خواست چیزی بگوید.

وینتور با‌جوری​ لحنی منتظر‌می‌کنن​ فقط پرسید: «بله؟»

نیک چشمانش را‌البته​ بست و نفس‌جون​ عمیق دیگری کشید.

نیک گفت: «فکر نمی‌کنم دیگه بتونم از‌اون​ هوروا مراقبت کنم. خیلی سخت شده و‌زرشکی​ فهمیدم که داره به وظایفم لطمه می‌زنه.»

«می‌دونم که مسئولیتش با منه و هوروا‌بیاد​ کاملاً به‌خاطر اشتباه من به این روز‌جوری​ افتاده، اما دیگه نمی‌تونم این‌طوری ادامه بدم.»

نیک با لحنی مملو از‌انگار​ شرم گفت: «به یکی نیاز‌اون​ دارم که بتونه ازش مراقبت کنه.»

نیک احساس‌هستن​ می‌کرد که‌خفا​ تسلیم شده است.

حس می‌کرد از‌طرف​ زیر بار مسئولیتش‌می‌زنن​ فرار کرده است.

وینتور گفت: «خوبه که این تصمیم رو‌بیاد​ گرفتی. راستش رو بخوای، ترجیح می‌دم یکی دیگه‌رفتار​ به جای تو از اون پسر مراقبت کنه.»

«من به تمرکز‌رفتار​ کاملت برای جایگاهی‌طرف​ که داری نیاز دارم.»

نیک آهی‌هستن​ کشید، اما‌خفا​ خوشحال نبود.

فقط احساس شرم می‌کرد.

وینتور اضافه کرد: «نیک.» این حرف باعث شد‌کارآگاه‌ها​ نیک دوباره به او نگاه کند. «اما فکر‌می‌کنن​ می‌کنم هنوز همه‌ی جوانب رو در نظر نگرفتی.»

نیک اخم کرد.

وینتور پرسید: «پسره چند سالشه؟»

نیک گفت:‌انگار​ «به‌زودی دوازده‌مقصرن​ سالش می‌شه.»

وینتور سر تکان‌جون​ داد. «و چند وقته‌بیاد​ که تو این وضعیته؟»

نیک گفت:‌جوری​ «سه ماه،‌می‌کنن​ کم و بیش.»

وینتور تکرار کرد: «سه ماه.»‌همه‌ی​ و ادامه داد: «و وقتی‌بیاد​ این‌طوری شد، یازده سالش بود.»

«نیک، سه ماه‌طرف​ برای یه بچه‌ی‌می‌زنن​ یازده‌ساله زمان خیلی زیادیه.»

«تو این مدت احتمالاً‌می‌فتن​ چند سانتی‌متری قد کشیده و‌وقتی​ عضلاتش هم حسابی تحلیل رفته.»

«فقط برای اینکه از‌می‌کنن​ این سه ماه ریکاوری کنه،‌می‌زنن​ چند ماه دیگه وقت لازمه.»

«در مجموع، تا همین‌خفا​ الانم نصف سال رو سر‌پیش​ این قضیه از دست داده.»

نیک مضطرب شد. «منظورت چیه؟»

وینتور گفت: «می‌گم وقت دست رو دست گذاشتن‌کارآگاه‌ها​ تموم شده، نیک. تا کی می‌خوای بذاری پسره تو‌انگار​ این وضعیت بمونه؟ یک سال؟ دو سال؟ سه سال؟»

«چقدر دیگه می‌گذره تا‌می‌کنن​ پسره وقتی تو آینه نگاه‌می‌زنن​ می‌کنه، دیگه حتی خودشم نشناسه؟»

وینتور پرسید: «می‌خوای‌البته​ بذاری کل بچگیش رو‌می‌فتن​ تو این وضعیت بگذرونه؟»

نیک چشمانش را باریک کرد و فریاد‌اون​ زد: «اگه می‌تونستم کمکش می‌کردم! جوری رفتار‌زرشکی​ نکن که انگار خودم نمی‌خوام کمکش کنم!»

وینتور گفت: «نیک، سه ماه گذشته.‌پیش​ دست رو دست گذاشتن کمکی بهش‌تابلو​ نمی‌کنه. می‌خوای بقیه‌ی عمرش رو همین‌طوری بگذرونه؟»

نیک با ترکیبی‌رفتار​ از ترس و کلافگی‌مقصرن​ پرسید: «می‌خوای چیکار کنم؟»

اما در حقیقت،‌البته​ نیک خودش می‌دانست‌جون​ وینتور چه می‌خواهد.

فقط نمی‌خواست‌انگار​ زیر بار‌مقصرن​ انجام دادنش برود.

وینتور گفت: «رویاپرداز بود که اون رو‌بیاد​ به این روز انداخت. شاید خود رویاپرداز‌جوری​ بتونه کمکش کنه از این وضعیت دربیاد.»

نیک فریاد زد: «رویاپرداز می‌کشتش! اسپکترها هیچ‌مقصرن​ همدلی‌ای ندارن، اگه رویاپرداز فرصتی برای کشتن‌نیروهای​ هوروا گیر بیاره، حتماً این کار رو می‌کنه!»

وینتور پرسید: «پس چرا رویاپرداز قبل از اینکه‌درگیری‌ای​ پسره تشنج کنه عقب‌نشینی کرد؟ خودت بهم گفتی که‌جوری​ رویاپرداز قبل از اینکه اوضاع خراب بشه کشید عقب.»

«به نظر‌انگار​ می‌رسه که‌مقصرن​ رویاپرداز نمی‌خواست بکشتش.»

«نیک، درسته که اسپکترها همدلی ندارن،‌پیش​ اما اینم درسته که اونا باهوش هستن‌نباشه​ و کاری رو می‌کنن که به نفعشونه.»

«اگه رویاپرداز بدونه که‌می‌کنن​ بیدار کردن پسره بهترین‌خودشون​ کاره، حتماً انجامش می‌ده.»

«الان سه ماهه که داره با ما‌می‌فتن​ همکاری می‌کنه و نمی‌خواد با کشتن یه بچه‌ی‌تابلو​ بی‌ربط، اعتمادی که بهش داریم رو خراب کنه.»

«اون تمام تلاشش رو می‌کنه. حتی اگه تنها دلیلش این‌دستگیر​ باشه که ما بیشتر بهش اعتماد کنیم و شاید یه‌امون​ روزی فرصتی گیر بیاره تا از واحد مهارش فرار کنه.»

نیک دندان‌هایش‌همه‌ی​ را روی‌می‌فتن​ هم سایید.

رویاپرداز باعث شده‌رفتار​ بود هوروا به‌طرف​ این روز بیفتد.

فرستادن دوباره‌ی هوروا‌البته​ پیش رویاپرداز، فقط می‌توانست‌می‌فتن​ عواقب بدی داشته باشد.

هیچ چیز‌انگار​ خوبی از‌مقصرن​ این کار درنمی‌آمد.

با این حال،‌جون​ نیک نمی‌توانست حرف‌های وینتور‌بیاد​ را هم انکار کند.

هوروا نمی‌توانست‌جوری​ تا آخر عمرش‌انگار​ این‌گونه زندگی کند.

نیک با خود فکر‌خفا​ کرد: «اگه هوروا می‌تونست حرف‌پیش​ بزنه، چی رو انتخاب می‌کرد؟»

سکوت.

وینتور فقط به نیک نگاه می‌کرد،‌پیش​ در حالی که نیک با نگاهی مات‌نباشه​ و مبهوت به میز خیره شده بود.

چند ثانیه بعد،‌رفتار​ نیک سرش را‌طرف​ میان دستانش گرفت.

می‌دانست هوروا چه انتخابی می‌کرد.

ناولها | novelha.net