چپتر 103: انتخاب سخت
0وینتور گفت: «فعلاً آمادهیمیکنن روبهرو شدن باهاشون نیستیم.خودشون اول باید قویتر بشیم.»
«اما نمیتونیم در مورد جاسوس هم دستمیفتن رو دست بذاریم. اگه نادیدهشون بگیریم، ممکنهکاملاً کار خطرناکی بکنن، مثلاً رویاپرداز رو آزاد کنن.»
«بهخاطر همین،انگار میخوام استخدام نگهبانهاخودشون رو شروع کنم.»
نیک اخم کرد. «چرامیفتن نگهبان؟ فکر نمیکنم نگهبانها بتوننوقتی با یه استخراجکننده زفیکس بجنگن.»
وینتور جواب داد: «دلیل اصلیم این نیست. یهخودشون نگهبان فقط کافیه اونقدری زنده بمونه که بتونهقارچ به یکی از افراد رویای تاریک خبر بده.»
«با اینکه جاسوس ممکنه نقشهای مثل آزاد کردندرگیریای رویاپرداز تو سرش داشته باشه، اما هنوز جرئتنباشه نمیکنه علناً با رویای تاریک وارد جنگ بشه.»
«تو نمیدونی تولیدکنندهها چطور با هم تعامل دارن، اما حملهی مستقیم و علنی بهزرشکی یکی دیگه اصلاً وجههی خوبی نداره. از نظر رسمی، حمله به یه تولیدکنندهی دیگهبفرسته به عنوان حمله به بشریت در نظر گرفته میشه، چون تولیدکنندهها مسئول مهار اسپکترها هستن.»
«البته تو خفا، همهی تولیدکنندهها دارن به جون هم میفتن. اگه درگیریای پیشنباشه بیاد، کارآگاهها تا وقتی که قضیه کاملاً تابلو نباشه، یا جوری رفتار میکنننیروهای که انگار هر دو طرف مقصرن، یا اصلاً خودشون رو میزنن به اون راه.»
«اگه جاسوس لو بره و دستگیر بشه، نیروهای شهر قارچ زرشکیراه طرف ما رو میگیرن و آردوم مجبور میشه یا مهرهش روکنه ول کنه به امون خدا، یا یه جریمهی سنگین پیاده بشه.»
«بهخاطر همین، تا وقتی که چندتاجون نگهبان داشته باشیم، آردوم جرئت نمیکنه نیروهاشقضیه رو بفرسته تا برامون دردسر درست کنن.»
نیک با دقتطرف گوش داد. «کیمیزنن نگهبانها رو میاری؟»
وینتور گفت: «امروز. با افزایش تولید زفیکس بهکارآگاهها لطف تابوت جیغکِش، از پس هزینهی استخدام چندتامیکنن نگهبان برمیام. روزی هزار اعتبار هم برامون خرج برنمیداره.»
نیک سر تکان داد.
سپس، نفسهستن عمیقی کشید،خفا اما چیزی نگفت.
وینتور ابرویی بالا انداخت.
نیک طوری بهجون نظر میرسید کهپیش انگار میخواست چیزی بگوید.
وینتور باجوری لحنی منتظرمیکنن فقط پرسید: «بله؟»
نیک چشمانش راالبته بست و نفسجون عمیق دیگری کشید.
نیک گفت: «فکر نمیکنم دیگه بتونم ازاون هوروا مراقبت کنم. خیلی سخت شده وزرشکی فهمیدم که داره به وظایفم لطمه میزنه.»
«میدونم که مسئولیتش با منه و هوروابیاد کاملاً بهخاطر اشتباه من به این روزجوری افتاده، اما دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم.»
نیک با لحنی مملو ازانگار شرم گفت: «به یکی نیازاون دارم که بتونه ازش مراقبت کنه.»
نیک احساسهستن میکرد کهخفا تسلیم شده است.
حس میکرد ازطرف زیر بار مسئولیتشمیزنن فرار کرده است.
وینتور گفت: «خوبه که این تصمیم روبیاد گرفتی. راستش رو بخوای، ترجیح میدم یکی دیگهرفتار به جای تو از اون پسر مراقبت کنه.»
«من به تمرکزرفتار کاملت برای جایگاهیطرف که داری نیاز دارم.»
نیک آهیهستن کشید، اماخفا خوشحال نبود.
فقط احساس شرم میکرد.
وینتور اضافه کرد: «نیک.» این حرف باعث شدکارآگاهها نیک دوباره به او نگاه کند. «اما فکرمیکنن میکنم هنوز همهی جوانب رو در نظر نگرفتی.»
نیک اخم کرد.
وینتور پرسید: «پسره چند سالشه؟»
نیک گفت:انگار «بهزودی دوازدهمقصرن سالش میشه.»
وینتور سر تکانجون داد. «و چند وقتهبیاد که تو این وضعیته؟»
نیک گفت:جوری «سه ماه،میکنن کم و بیش.»
وینتور تکرار کرد: «سه ماه.»همهی و ادامه داد: «و وقتیبیاد اینطوری شد، یازده سالش بود.»
«نیک، سه ماهطرف برای یه بچهیمیزنن یازدهساله زمان خیلی زیادیه.»
«تو این مدت احتمالاًمیفتن چند سانتیمتری قد کشیده ووقتی عضلاتش هم حسابی تحلیل رفته.»
«فقط برای اینکه ازمیکنن این سه ماه ریکاوری کنه،میزنن چند ماه دیگه وقت لازمه.»
«در مجموع، تا همینخفا الانم نصف سال رو سرپیش این قضیه از دست داده.»
نیک مضطرب شد. «منظورت چیه؟»
وینتور گفت: «میگم وقت دست رو دست گذاشتنکارآگاهها تموم شده، نیک. تا کی میخوای بذاری پسره توانگار این وضعیت بمونه؟ یک سال؟ دو سال؟ سه سال؟»
«چقدر دیگه میگذره تامیکنن پسره وقتی تو آینه نگاهمیزنن میکنه، دیگه حتی خودشم نشناسه؟»
وینتور پرسید: «میخوایالبته بذاری کل بچگیش رومیفتن تو این وضعیت بگذرونه؟»
نیک چشمانش را باریک کرد و فریاداون زد: «اگه میتونستم کمکش میکردم! جوری رفتارزرشکی نکن که انگار خودم نمیخوام کمکش کنم!»
وینتور گفت: «نیک، سه ماه گذشته.پیش دست رو دست گذاشتن کمکی بهشتابلو نمیکنه. میخوای بقیهی عمرش رو همینطوری بگذرونه؟»
نیک با ترکیبیرفتار از ترس و کلافگیمقصرن پرسید: «میخوای چیکار کنم؟»
اما در حقیقت،البته نیک خودش میدانستجون وینتور چه میخواهد.
فقط نمیخواستانگار زیر بارمقصرن انجام دادنش برود.
وینتور گفت: «رویاپرداز بود که اون روبیاد به این روز انداخت. شاید خود رویاپردازجوری بتونه کمکش کنه از این وضعیت دربیاد.»
نیک فریاد زد: «رویاپرداز میکشتش! اسپکترها هیچمقصرن همدلیای ندارن، اگه رویاپرداز فرصتی برای کشتننیروهای هوروا گیر بیاره، حتماً این کار رو میکنه!»
وینتور پرسید: «پس چرا رویاپرداز قبل از اینکهدرگیریای پسره تشنج کنه عقبنشینی کرد؟ خودت بهم گفتی کهجوری رویاپرداز قبل از اینکه اوضاع خراب بشه کشید عقب.»
«به نظرانگار میرسه کهمقصرن رویاپرداز نمیخواست بکشتش.»
«نیک، درسته که اسپکترها همدلی ندارن،پیش اما اینم درسته که اونا باهوش هستننباشه و کاری رو میکنن که به نفعشونه.»
«اگه رویاپرداز بدونه کهمیکنن بیدار کردن پسره بهترینخودشون کاره، حتماً انجامش میده.»
«الان سه ماهه که داره با مامیفتن همکاری میکنه و نمیخواد با کشتن یه بچهیتابلو بیربط، اعتمادی که بهش داریم رو خراب کنه.»
«اون تمام تلاشش رو میکنه. حتی اگه تنها دلیلش ایندستگیر باشه که ما بیشتر بهش اعتماد کنیم و شاید یهامون روزی فرصتی گیر بیاره تا از واحد مهارش فرار کنه.»
نیک دندانهایشهمهی را رویمیفتن هم سایید.
رویاپرداز باعث شدهرفتار بود هوروا بهطرف این روز بیفتد.
فرستادن دوبارهی هورواالبته پیش رویاپرداز، فقط میتوانستمیفتن عواقب بدی داشته باشد.
هیچ چیزانگار خوبی ازمقصرن این کار درنمیآمد.
با این حال،جون نیک نمیتوانست حرفهای وینتوربیاد را هم انکار کند.
هوروا نمیتوانستجوری تا آخر عمرشانگار اینگونه زندگی کند.
نیک با خود فکرخفا کرد: «اگه هوروا میتونست حرفپیش بزنه، چی رو انتخاب میکرد؟»
سکوت.
وینتور فقط به نیک نگاه میکرد،پیش در حالی که نیک با نگاهی ماتنباشه و مبهوت به میز خیره شده بود.
چند ثانیه بعد،رفتار نیک سرش راطرف میان دستانش گرفت.
میدانست هوروا چه انتخابی میکرد.