---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 92: فصل ۹۲ – نوشیدنی‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 92: فصل ۹۲ – نوشیدنی‌ها

0

چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.

نیک فقط یک ابرویش را‌چنین​ بالا داد و گفت: «پسر،‌خودش​ چه جو سنگینیه اینجا. کسی مرده؟»

حالت چهره جنی نگران‌تر شد.

تروور نفس عمیقی کشید.

وینتور با‌چشم​ ابروهای گره‌خورده به‌رفتاری​ زمین خیره شد.

تروور لبخندی زد، قدمی به‌چنین​ جلو برداشت و گفت: «نه رئیس،‌باید​ ما اینجاییم تا ازت حمایت کنیم!»

نیک با تعجب‌بقیه‌ش​ تکرار کرد: «حمایت‌می‌کنیم​ از من؟ با چی؟»

تروور به نیک رسید، فرش را گرفت‌موفق​ و از روی دوش نیک بلند کرد. با‌بین​ لبخندی روشن و بی‌خیال گفت: «معلومه، با این!»

«می‌تونی اینو همین‌جا بذاری. بقیه‌ش رو‌عادت​ خودمون ردیف می‌کنیم. چرا برنمی‌گردی پیش‌چیزها​ هوروا؟ الان احتمالاً بهت نیاز داره.»

نیک فقط‌نفر​ با تعجب به‌چنین​ تروور نگاه کرد.

حس عجیبی داشت.

رفتار تروور‌صدایش​ برای نیک‌نشان​ غریبه بود.

تروور جوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ‌نداشت​ اتفاقی نیفتاده و طوری با نیک حرف‌نرم​ می‌زد که انگار یک روز عادی بود.

به دلایلی، نیک‌چشم​ حس کرد درونش لرزید‌عادت​ و نفس عمیقی کشید.

جنی از پشت سر تروور با صدای بلند‌برنمی‌گردی​ گفت: «نگران نباش! ما اینجا همه‌چیز رو راست‌وریس می‌کنیم.‌عجیبی​ تو فقط برو و روز خوبی داشته باش، باشه؟»

نیک با نگاهی‌گرم​ کمی گیج به‌اما​ جنی هم نگاه کرد.

وینتور سعی کرد صدایش را گرم نشان دهد‌معمولاً​ اما موفق نشد و گفت: «کارت خوب بود،‌حسرت​ نیک. بقیه‌ش با ما. بقیه روز رو مرخصی بگیر.»

نیک با تردید‌چشم​ بین آن سه‌رفتاری​ نفر چشم چرخاند.

او به‌بذاری​ چنین رفتاری‌خودمون​ عادت نداشت.

معمولاً خودش کسی بود‌نشان​ که باید با بدترین‌نشد​ چیزها دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

و وقتی حسرت و درد‌رفتاری​ به سراغش می‌آمد، معمولاً کسی‌باید​ نبود که با او حرف بزند.

وقتی آن زن را کشته‌چنین​ بود، تا روزها، اگر نگوییم‌خودش​ هفته‌ها، با هیچ‌کس حرف نزده بود.

وقتی توی فاضلاب‌بقیه‌ش​ با کابوس روبه‌رو شده‌چرا​ بود هم تنها بود.

وقتی هوروا را جلوی‌نشان​ رویاپرداز انداخته بود هم بعدش‌کارت​ با کسی حرف نزده بود.

نیک انتظار‌چشم​ داشت امروز‌چنین​ هم همین‌طور باشد.

جسد پاتور را جلوی تابوت جیغ‌کش می‌انداخت، می‌رفت،‌نداشت​ چند ساعتی توی اتاقش می‌ماند، به وضعیت هوروا می‌رسید،‌حسرت​ چند ساعت دیگر توی اتاقش می‌ماند و بعد می‌خوابید.

و بعد،‌بذاری​ فقط برمی‌گشت‌خودمون​ سر کارش.

مثل همیشه.

اما این بار، سه همکار نیک حمایتشان‌نداشت​ را نشان دادند و قرار بود بخش‌نرم​ آخر این ماجرا را آن‌ها جمع‌وجور کنند.

تازه، طوری رفتار‌چشم​ می‌کردند که انگار‌رفتاری​ هیچ مشکلی وجود نداشت.

نیک در حالی که درونش می‌لرزید،‌می‌کنیم​ با خودش فکر کرد: انگار نه انگار‌بهت​ که همین الان یه بچه رو کشتم.

اما مگه‌صدایش​ خودم هم همین‌دهد​ کار رو نمی‌کنم؟

نگاه نیک‌چشم​ به سمت‌چنین​ زمین کشیده شد.

«پایه‌ای بعداً‌نفر​ بریم بیرون‌چرخاند​ یه چیزی بنوشیم؟»

نیک به تروور نگاه کرد.

پرسید: «چی؟»

تروور با پوزخندی گفت: «بریم بیرون یه چیزی بنوشیم.‌خودش​ یه جای خیلی خوب می‌شناسم که نوشیدنی‌های معرکه‌ای می‌فروشه،‌سراغش​ حس می‌کنم امروز روز خوبیه که چندتایی ازشون بخوریم.»

نیک چند‌نفر​ بار پلک زد.‌چنین​ «نوشیدنی؟ مثل آب؟»

تروور با‌بذاری​ خنده جواب‌خودمون​ داد: «نه، الکل.»

نیک قبلاً چند نفری را دیده بود که در‌کارت​ درگز الکل می‌نوشیدند، اما از آنجا که الکل خیلی گران‌چنین​ بود، این صحنه‌ها بیشتر جزو موارد نادر به حساب می‌آمد.

فقط چند باری چیزهایی‌چنین​ درباره‌اش شنیده بود و‌معمولاً​ حس می‌کرد هدر دادن پوله.

«من واقعاً...»

تروور در حالی که جلو می‌آمد تا ضربه آرامی به شانه نیک بزند، گفت: «اوه، بی‌خیال.‌نگاه​ تا امتحانش نکردی ردش نکن! اگه بعد از امتحان کردنش بازم خوشت نیومد، می‌تونی دیگه نخوری.‌روز​ تازه، اگه این‌قدر برات سخته، فقط به چشم یه احترام گذاشتن به من بهش نگاه کن.»

با پوزخندی‌صدایش​ پرسید: «خب،‌نشان​ چی می‌گی؟ پایه‌ای؟»

نیک فقط برای مدتی‌چنین​ با ترکیبی از حواس‌پرتی و‌خودش​ گیجی به تروور نگاه کرد.

بعد، بدون اینکه به‌چرخاند​ آن فکر کند، فقط‌نداشت​ سرش را تکان داد.

تروور با خنده گفت و ضربه‌می‌کنیم​ دیگری به شانه نیک زد: «عالی‌احتمالاً​ شد! ساعت سه می‌آم دنبالت، باشه؟»

نیک غریزی جواب داد: «حتماً.»

تروور در حالی که نیک را به‌نداشت​ سمت در هل می‌داد، داد زد: «عالیه! حالا،‌وقتی​ از اینجا برو بیرون! باید یکم استراحت کنی!»

نیک مقاومتی نکرد و‌چرخاند​ تا به خودش آمد، بیرونِ‌معمولاً​ واحد مهارِ تابوت جیغ‌کِش بود.

درِ پشت سرش‌بقیه‌ش​ بسته شد و‌می‌کنیم​ او تنها ماند.

برای چند ثانیه، نیک فقط‌دهد​ به روبه‌رو خیره شد، بدون‌خوب​ اینکه روی چیزی تمرکز کند.

در نهایت، به آرامی‌چنین​ به سمت اتاق خودش‌معمولاً​ در هتل راه افتاد.

در همین حین، داخل واحد مهار، تروور‌عادت​ نفس حبس‌شده‌اش را با صدای بلندی بیرون داد‌نرم​ و عرق جمع‌شده روی سرش را پاک کرد.

وقتی برگشت، دید که‌خودمون​ جنی و وینتور دارند‌برنمی‌گردی​ به او نگاه می‌کنند.

تروور پرسید: «چیه؟ نمی‌تونستم اون بیچاره رو‌موفق​ همین‌جوری به حال خودش رها کنم. احتمالاً‌تردید​ امروز اتفاقات گندی رو از سر گذرونده.»

لبخندی روی صورت‌چرخاند​ جنی نشست. به‌عادت​ آرامی گفت: «ممنون.»

در آن‌نفر​ لحظه، جنی احساس‌چنین​ بی‌مصرف بودن می‌کرد.

نیک کار پاتور را یکسره کرده‌می‌کنیم​ بود و تروور هم از نظر‌احتمالاً​ احساسی از نیک حمایت کرده بود.

و او؟

او چه کار کرده بود؟

هیچی.

فقط گوشه‌ای‌بذاری​ ایستاده بود‌خودمون​ و تماشا می‌کرد.

همین حالا، جنی‌گرم​ آرزو می‌کرد کاش‌اما​ می‌توانست کاری انجام دهد.

نگاهش به‌چشم​ سمت فرش‌چنین​ کشیده شد.

برای او، حضور آن‌چرخاند​ فرش از حضور تابوت‌نداشت​ جیغ‌کِش هم وحشتناک‌تر بود.

دقیقاً می‌دانست‌بذاری​ چه چیزی‌خودمون​ داخل آن است.

شاید، او می‌توانست...

اما بعد، وینتور بدون اینکه‌رفتاری​ حرفی بزند جلو آمد و‌باید​ خودش فرش را باز کرد.

جسد پاتور نمایان شد.

انگار لرزه‌بذاری​ سردی از میان‌ردیف​ اتاق عبور کرد.

جسد شبیه پاتور بود، اما‌دهد​ تروور و جنی نمی‌توانستند باور کنند‌بقیه​ که این واقعاً خود پاتور است.

یک جسد با‌چرخاند​ یک انسان زنده‌عادت​ خیلی فرق داشت.

وینتور در حالی که مطمئن نبود‌رفتاری​ دارد با خودش حرف می‌زند یا‌بدترین​ کارمندانش، گفت: «من پای حرفم هستم.»

سکوت.

«منظورت چـ...»

تروور با صدایی آرام‌چنین​ اما مضطرب رو به‌معمولاً​ جنی گفت: «بیا بریم.»

جنی گیج شده‌چشم​ بود، اما به‌رفتاری​ سمت تروور رفت.

هر دوی‌بذاری​ آن‌ها واحد مهار‌ردیف​ را ترک کردند.

جنی از‌صدایش​ تروور پرسید:‌نشان​ «چه خبره؟»

تروور اخم کرد. «یادت‌چنین​ نمیاد قبل از رفتن‌معمولاً​ به برادرش چی گفت؟»

مکالمه بین وینتور‌چشم​ و آردوم از‌رفتاری​ ذهن جنی گذشت.

بعد، چشمانش‌بذاری​ از روی درک‌ردیف​ ماجرا گرد شد.

در همین حین، داخل‌نشان​ واحد مهار، وینتور یک نایف‌کارت​ بلند و تیز بیرون کشید.

ناولها | novelha.net