چپتر 49: فصل ۴۹: – نگرانی
0وقتی نیک تشنج راروانی دید، تازه فهمید چرابخش رویاپرداز عقب کشیده است.
رویاپرداز داشت نشانمرده میداد که قصددهان کشتن هوروا را ندارد!
فقط هوروا آنقدر قوی نبودشدن که در برابر چیزی که رویاپردازگونههای به او نشان میداد مقاومت کند.
زمانی که آلبرت هنوزاینو اینجا بود، درباره برخی خطراتفنر احتمالی به نیک گفته بود.
آلبرت گفته بود که کاروجود با رویاپرداز میتواند خطرناک باشد،خودِ اما اصولاً نباید اینطور میشد.
از آنجا که رویاپرداز فقط از روان تغذیه میکرد، جراحاتشدن فیزیکی اصلاً مطرح نبود و چون همه خوابهایی را کهکشید میدیدند فراموش میکردند، مشکلات روانی هم نباید به وجود میآمد.
تنها بخششروع خطرناک، زمانِکوبیده خودِ خوابها بود.
اگر کسی در خواب بیش ازنجاتش حد تحت فشار قرار میگرفت، ممکنکنار بود ذهنش واقعاً از کار بیفتد.
در آن نقطه،مشکلات عملکردهای بدنش هممیآمد ممکن بود متوقف شود.
نیک با خود فکر کرد: «امادهان آلبرت میگفت سخته بفهمی کسی دارهزمین اینجوری میمیره! میگفت اونا بیسروصدا میمیرن!»
«ولی هوروا اصلاً بیسروصدا نمیمیره!»
«یعنی هنوزیعنی شانس اینو دارمدارم که نجاتش بدم!»
نیک مثل فنر ازروانی جا پرید و خودشبخش را به کنار هوروا رساند.
رویاپرداز فقط از گوشهاشخیره با آن چشمان مردهکردن به نیک خیره شده بود.
دهان هوروا شروع به کفشدن کردن کرد و بدنش باآرام کوبیده شدن روی زمین صدا میداد.
نیک در حالی کهاینو آرام به گونههای اومثل سیلی میزد، فریاد کشید: «هوروا!»
نیک در درگز تشنج دیدهوجود بود، اما اصلاً نمیدانست چطورخودِ باید با آن برخورد کند.
باید چه کار میکرد؟!
باید محکم نگهشکردن میداشت تا بهروی خودش آسیب نزند؟
باید با سیلی بیدارش میکرد؟
نیک با وحشتمشکلات فریاد زد: «هوروا، طاقتتنها بیار! تو هنوز زندهای!»
«هوروا، تو بیداری!»
«همهش یه خواب بود، هوروا!»
«خواهش میکنم!»
اما تشنجمیکردند هوروا فقطروانی ادامه یافت.
لحظهای بعد، مایع چندشآورخیره سبز و قهوهای رنگیکردن در گلوی هوروا پدیدار شد.
نیک باشروع خود فکرکوبیده کرد: «استفراغ؟»
نیک حباب زدنشانس استفراغ را درنجاتش گلوی هوروا تماشا کرد.
همزمان، صدای هوروا راروانی شنید که با استیصالبخش سعی میکرد نفس بکشد.
«داره باچشمان استفراغ خودشخیره خفه میشه!»
نیک بلافاصله هورواکردن را گرفت وروی از پاهایش بلند کرد.
سپس، شروع به تکاناینو دادن هوروا کرد تامثل تمام استفراغ بیرون بریزد.
استفراغ ازمیکردند دهان و بینیوجود هوروا خارج میشد.
«خواهش میکنم، هوروا!»
«بیدار شو!»
نیک در اوجشانس وحشت هوروا رانجاتش دوباره روی زمین گذاشت.
لرزشها ضعیفتر شده بود.
نیک فقط امیدوارمرده بود که این نشانهشروع بهبودی باشد، نه مرگ.
پس از چند ثانیه، چشمانشدن نیمهباز هوروا فقط در سکوتآرام به سقف واحد مهار خیره ماند.
تکان نمیخوردند.
نیک بامیکردند وحشت بهروانی هوروا نگاه کرد.
نیک در ذهنش تکرار میکرد:شده «خواهش میکنم زنده باش! خواهش میکنمروی زنده باش! خواهش میکنم زنده باش!»
نیک با صدایی نگران پرسیدشدن و آرام به گونه هورواآرام ضربه زد: «هوروا! هوروا، حالت خوبه؟»
«خواهش میکنم نمیر!»
«خواهش میکنم!»
نیک فقطچشمان به هورواخیره نگاه کرد.
هوروا تاشروع چند ثانیه هیچشدن واکنشی نشان نداد.
نیک آرام جلوشانس رفت و سرش رابدم روی سینه هوروا گذاشت.
نیک با خیالیمشکلات آسوده فکر کرد:میآمد «قلبش هنوز میزنه.»
لحظهای بعد، نیکمرده دستش را جلویدهان دهان هوروا گرفت.
«نفس هم میکشه.»
نیک نفس راحتی کشید.
«هنوز زندهست!»
در این لحظه، تنش روانیشده نیک بالاخره کمی فروکش کرد، اماروی هنوز از وضعیت هوروا مضطرب بود.
نیک به آرامی هورواکوبیده را بلند کرد وصدا از واحد مهار بیرون رفت.
رویاپرداز فقطیعنی در سکوت بهدارم نیک نگاه میکرد.
وقتی نیک از واحد مهار خارج شد،تنها دید که وینتور سرش را از رویخواب میز بلند کرد و به سمتش آمد.
وقتی وینتور بدن بیحالخیره هوروا را دید، فهمید کهکوبیده حتماً اتفاق بدی افتاده است.
وینتور پرسید: «چی شده؟»
نیک نفس عمیقی کشید ودارم هر اتفاقی را که افتادهپرید بود برای وینتور تعریف کرد.
هر چهمیکردند وینتور بیشتر میشنید،وجود چهرهاش تاریکتر میشد.
وینتور گفت: «بهمرده نظر میرسه آسیبدهان روانی شدیدی دیده.»
نیک پرسید:شروع «چه بلاییکوبیده سرش میآد؟»
وینتور گفت: «نمیدونیم.»
نیک بامیکردند صدایی مضطربروانی پرسید: «نمیدونی؟»
وینتور ادامه داد: «هر کسی به فشار روانیکردن شدید یه واکنشی نشون میده. اون موقعها، استادم فقطسیلی چند تا از پیامدهای احتمالی رو بررسی کرده بود.»
«اما یه چیز قطعیه.»
وینتور توضیحیعنی داد: «بایداینو یه دکتر ببینتش.»
نیک با عجلهمشکلات گفت: «پس بیامیآمد ببریمش پیش یه دکتر!»
وینتور دستش را رویخیره شانه نیک گذاشت و جلویشکوبیده را گرفت. «نیک، آروم باش!»
«وینتور، من باید...»
وینتور فریاد زد: «آروم باش!»
نیک نفس عمیقی کشید.
پرسید: «خب، چی؟»
«نیک، ماشروع نمیریم بیرونکوبیده دنبال دکتر.»
«دکترا خودشون میآن پیش ما.»
اول، نیک میخواست باروانی پرخاشگری فریاد بزند، امابخش بعد چشمانش گرد شد.
پرسید: «خودشون میآن پیش ما؟»
وینتور سر تکان داد.
وینتور فریاد زد: «پاتور!»
پاتور از گوشهای دورروانی که داشت زمین رابخش تی میکشید، فریاد زد: «اومدم!»
پاتور پرسید: «بله، قربان؟»
وینتور دستور داد: «برو یه پزشکروی از نزدیکترین درمانگاه بیار اینجا. این پسرمیزد از یه شبح آسیب روانی شدیدی دیده.»
پاتور بایعنی شنیدن این حرف،دارم نفس عمیقی کشید.
با شوک به هورواروانی نگاه کرد و بعدبخش نگاهش را به وینتور دوخت.
پاتور در حفظ چهرهای بیتفاوت مهارت عجیبی داشت،کردن اما وینتور باز هم متوجه شد که حالت چهرهسیلی پاتور وقتی به او نگاه میکرد، سردتر شده است.
پاتور پیش از اینکهکوبیده با سرعت از انبارصدا بیرون بدود، گفت: «چشم، قربان.»
وینتور رو به نیک کرد ونجاتش در حالی که به یکی ازکنار دیوارها اشاره میکرد، گفت: «بذارش اون کنار.»
نیک سر تکان داد. در حالیمیآمد که با هوروا به سمت یکیاگر از دیوارها میرفت، آرام گفت: «ممنون، وینتور.»
وینتور فقطچشمان آهی کشید.خیره 'تشکر برای چی؟'
نیک هوروا را زمین نگذاشت، بلکهروی در حالی که هنوز او راسیلی در آغوش داشت، روی زمین نشست.
چند دقیقه گذشتشانس تا اینکه پاتورنجاتش با یک نفر برگشت.
زنی نسبتاً جوان باروانی موهای سبز بود کهبخش روپوش سفیدی به تن داشت.
پاتور زنچشمان را به سمتشده نیک راهنمایی کرد.
وقتی نیکشروع او را دید،شدن نفسهایش تند شد.
امیدوار بودیعنی حال هوروااینو خوب باشد.
نیک بامیکردند ترس گفت: «خواهشوجود میکنم، کمکش کنید.»
دکتر به هوروا نگاهخیره کرد و چشمانش بهکردن وضوح سرد و بیروح شد.
پسری به این کوچکی.
از اینیعنی شرکت حالشاینو به هم میخورد.
آخر چطور ممکن بودروانی یک بچه خودش به تنهاییزمانِ وارد یک واحد مهار شود؟
با این حال، چهرهی مردیشده که روبهرویش بود، از نگرانیشدن و ترسی واقعی حکایت داشت.
همین موضوع، بهکردن دکتر فهماند که اساساًزمین چه اتفاقی افتاده است.
حماقت رخ داده بود.
با لحنیمیکردند سرد دستورروانی داد: «بذارش زمین.»