چپتر 89: پاتور
0نیک با شوکخیلی تکرار کرد: «پاتورکردیم رو بکشیم؟ چرا؟»
وینتور بدون اینکه برگرده ومتوقف به نیک نگاه کنه، باخیالبافی سردی گفت: «چون اون جاسوس آردومه.»
نیک پرسید: «از کجا میدونی؟»
وینتور به اطراف نگاهلازم کرد و دید چندبشه نفر دارن بهشون نگاه میکنن.
گفت: «بیاین بیرون حرفخوب بزنیم.» و گروهش رومیتونی از انبار بزرگ بیرون برد.
هر سه نفرشوناما با شوک دنبالجنی وینتور راه افتادن.
بعد از خروج ازسالش انبار، تو سکوت بههمیشه سمت رویای تاریک برگشتن.
هیچکس جرئت نمیکرد حرفی بزنه.
پاتور؟
یه جاسوس؟
اون پسربچه؟
پاتور شاید ۱۴ سالش بود.
پاتور با همه خوشرفتارخوب بود و همیشه بامیتونی روی باز ازشون حمایت میکرد.
چطور میتونست جاسوس باشه؟
کدوم بچه ۱۴ سالهای واقعاً اینقدر دل وهمیشه جرئت داشت که تو یه کار به اینباشه حساسی مثل تولید زفیکس، بهعنوان جاسوس دوجانبه کار کنه؟
مسیر برگشت بهکاری رویای تاریک انگارقبل یه ابدیت طول کشید.
بالاخره، هر چهارخیلی نفرشون از درهایکردیم رویای تاریک گذشتن.
پاتور با هیجاناما پرسید: «خوش اومدین!جنی خرید چطور بود؟»
وینتور با لحنی خنثیسالش جواب داد: «خیلی خوب بود.روی چند تا معامله خوب کردیم.»
وینتور اضافه کرد: «پاتور، میتونی یکمقبل بیشتر به هوروا برسی؟ من نیک وبرسه بقیه رو برای یه کاری لازم دارم.»
پاتور قبل از اینکه بلندمعامله بشه و از انبار برهبیشتر بیرون، جواب داد: «مشکلی نیست!»
اما، قبل از اینکه پاتورمتوقف به در برسه، متوقف شدخیالبافی تا به جنی نگاه کنه.
پرسید: «چیزی شده، جنی؟»
جنی با شوک، انگار کهدارم تازه از خیالبافی پریده باشه،مشکلی جواب داد: «چی؟ نه، چیزی نشده!»
پاتور کمی نگران به نظرمعامله میرسید. گفت: «نذار این چیزابیشتر ذهنت رو درگیر کنه، باشه؟»
جنی جواب داد: «بـ-باشه.»
پاتور لبخند درخشانی زد،سالش سر تکون داد وهمیشه از انبار رفت بیرون.
وقتی در بسته شد، جنیدارم نفس لرزونی بیرون داد ومشکلی نگاهی وحشتزده تو چشماش نشست.
تحمل فکر مرگخیلی اون پسربچه شاد واضافه سرزنده خیلی سخت بود.
وینتور در حالی که بهمتوقف سمت واحد مهارِ تابوت جیغکِش میرفت،پریده با لحنی یکنواخت گفت: «دنبالم بیاین.»
هر سه نفرشونشاید با اضطراب دنبالهمه وینتور راه افتادن.
وینتور قبل از باز کردندارم درِ مخصوص کارکنان، کمی رویمشکلی کنسول واحد مهار تایپ کرد.
وینتور همونطور کهخیلی وارد واحد مهارکردیم میشد، گفت: «بیاین تو.»
جنی ونیست تروور نفسبرسه عمیقی کشیدن.
هیچ ایدهای نداشتن اونسالش تو چیه، اما میدونستنهمیشه که باید یه شبح باشه.
روبهرو شدن باکاری یه شبح جدیدقبل همیشه وحشتناک بود.
نیک گفت: «نگرانخیلی نباشین. این اساساًکردیم بیخطره. رویاپرداز خیلی بدتره.»
تروور و جنیاما قبل از ورود فقطچیزی به هم نگاه کردن.
بعد از اینکه هر چهار نفرهمه وارد شدن، درِ مخصوص کارکنان بستهحمایت شد و همهشون تابوت جیغکِش رو دیدن.
تروور و جنیکاری فقط با شوکقبل بهش نگاه کردن.
فقط یه تابوت بود؟
همین؟
در حال حاضر، تابوتسالش جیغکِش فقط روی زمین افتادهروی بود و هیچ کاری نمیکرد.
وینتور بدون اینکه بهلازم جنی نگاه کنه، پرسید:بشه «جنی، دربارهاش چی میدونی؟»
جنی با تردیدخیلی به وینتور نگاه کرد.اضافه «گفتی جنازهها رو میخوره.»
وینتور سر تکوناما داد. «تروور، توجنی دربارهاش چی میدونی؟»
تروور در حالی که جرقهیبود فهمیدن تو چشماش نمایان میشد،باز گفت: «اینکه خیلی جیغ میکشه.»
نیک وبرای جنی هنوز متوجهدارم ماجرا نشده بودن.
وینتور برگشتداد و به سهمعامله کارمندش نگاه کرد.
گفت: «من به هربرسه کدوم از شما جزئیاتشده متفاوتی درباره تابوت جیغکِش گفتم.»
«نیک همهچیز روشاید میدونه چون خودش گرفتشخوشرفتار و باهاش کار میکنه.»
«تروور میدونهبرای که زیادلازم جیغ میکشه.»
«جنی میدونه که جنازه میخوره.»
«و پاتورنیست میدونه کهبرسه یه شبح تسخیرکنندهست.»
«هیچکدومتون از جزئیاتی که به بقیه گفتم خبر ندارین، و در طول روزمیکرد هم تقریباً هیچ وقتی برای دیدن همدیگه و تبادل اطلاعات ندارین. علاوه بر این،تولید به همهتون گفته بودم که اطلاعاتتون رو با هیچکس جز نیک در میون نذارین.»
«آردوم گفت میدونه کهلازم من یه شبح تسخیرکننده دارم،بره و فقط پاتور اینو میدونست.»
«بنابراین، پاتور جاسوسه.»
سکوت.
حالت چهرهپسربچه هر سهنفرشانسالش آشفته بود.
با این حال، باورش خیلی سختقبل بود که یک بچه به این کمسنی،برسه توانایی چنین فریبکاری عظیمی را داشته باشد.
چه میخواستند چه نه،خوب نگاه جنی و تروورمیتونی روی نیک قفل شد.
نیک همنیست همهچیز را دربارهمتوقف تابوت جیغکِش میدانست.
او همپسربچه میتوانست اطلاعات رابود لو داده باشد.
نیک نفس عمیقی کشید.
طبیعتاً متوجه نگاه بقیهخوب شده بود و میدانست دارندیکم به چه چیزی فکر میکنند.
وینتور گفت: «کار نیک نیست.»
تروور و جنی ازسالش اینکه مچشان گرفته شدههمیشه بود، احساس شرم کردند.
هر چهبرای نباشد، نیکلازم رئیسشان بود.
اما...
وینتور گفت: «نیکاما برای جاسوس بودنجنی زیادی خنگ و صادقه.»
نیک باپسربچه حالتی معذب پشتبود سرش را خاراند.
او آنقدرها هم خنگ نبود.
وینتور گفت: «نیک یا بهترین فریبکار تو کل دنیاست یابیشتر اصلاً اهل فریبکاری نیست. بهم اعتماد کنین، من نیک روبشه تو چنان آزمونهایی محک زدم که عملاً غیرممکنه جاسوس باشه.»
چشمان نیک گشاداما شد. «آزمون؟ هیچجنی آزمونی در کار نبود!»
«سوال پرسیدن درباره چیزهایی که جفتمون از قبل جوابشون رو میدونیم. اگه مدام دروغ بگی و یکیکدوم بیشتر پیگیر بشه، مجبوری به دروغ گفتن ادامه بدی، و باید این شبکه پیچیده از دروغها رو منسجمطول و منطقی نگه داری. با پرسیدن مداوم درباره جزئیات، اگه داشتی دروغ میگفتی بالاخره یه جا سوتی میدادی.»
«اینکه ازت بخوام تو یه موقعیت بهشدت احساسی، چیزها رومشکلی توضیح بدی. دروغ گفتن انرژی ذهنی زیادی میبره، تظاهر بهپریده احساسات هم همینطور. انجام دادن جفتشون با هم بهشدت سخته.»
«همینطور مدام اخلاقیاتت رو زیرمعامله سوال میبردم و میپرسیدم چرا بههوروا چیزهایی که باور داری، باور داری.»
وینتور گفت: «من ماههاست که دارمجنی امتحانت میکنم، نیک. و کاملاً مطمئنمنشده که میتونم جونم رو بهت بسپرم.»
نیک آنقدر شوکهشاید بود که نتوانستهمه فوراً جوابی بدهد.
نیک گفت:برای «این خیلی غیرواقعیدارم به نظر میرسه.»
وینتور پوزخند صداداری زد. «این چیزها از وقتی فقطیکم پنج سالم بود تو سرم فرو رفته. الان دیگه غیرواقعیهبلند اگه این کار رو با هر کسی که میبینم نکنم.»
نیک پرسید:نیست «ولی نفهمیدیبرسه که پاتور جاسوسه؟»
یک لحظهپسربچه بعد، نیک احساسبود بدی پیدا کرد.
این حرفش اصلاً مناسب نبود.
با اینداد حال، وینتورخوب فقط آهی کشید.
وینتور قبل از اینکه بامتوقف حواسپرتی به تابوت جیغکِش نگاهخیالبافی کند، گفت: «نشانههاش وجود داشت.»
«فکر کنم فقط نادیدهشونسالش گرفتم، چون اون توهمیشه دو سال گذشته خدمتکارم بوده.»
«تو اون عمارت خفقانآور،لازم اون تنها کسی بود کهبره میتونستم راحت باهاش حرف بزنم.»
سکوت.