---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 38: قتل • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 38: قتل

0

چشمان نیک‌عوضیِ​ گشاد شد. «آره!‌بیشتر​ اصلاً یادم رفت!»

سپس، نیک به سمت کناره‌ی انبار رفت. قبلاً یونیفرمش‌خودخواه​ را همان‌جا انداخته بود. هر چه نباشد، کمی ناجور بود‌می‌رسه​ که با یک بغل لباس وارد واحد مهار رویاپرداز شود.

نیک در حالی که‌دید​ به پشت واحد مهار‌اونجا​ می‌دوید، داد زد: «می‌رم بپوشمش!»

وینتور فقط‌عوضی​ با آهی سرش‌بار​ را تکان داد.

وینتور گفت: «خیلی متفاوته.»

آلبرت پرسید: «نسبت به کی؟»

وینتور جواب‌دارن​ داد: «آدمای‌دید​ شهر داخلی.»

آلبرت کمی خندید. «آره، ولی با آدمای درگز اون‌قدرها هم فرق‌تعداد​ نداره. خب، یه کم از یه آدم معمولی فداکارتره، اما وقتی‌همین​ تو درگز بهش آموزش می‌دادم، به اندازه‌ی کافی اتفاقات جالب دیدم.»

وینتور در حالی که‌می‌شه​ همچنان به واحد مهار نگاه‌بشه​ می‌کرد، قانع به نظر نمی‌رسید.

وینتور گفت: «مطمئنی؟ من فکر می‌کردم چون‌تعداد​ منابع این‌قدر کمه، آدمای درگز حتی از‌دارن​ آدمای شهر داخلی هم حریص‌تر و انحصارطلب‌تر باشن.»

آلبرت هومی‌دارن​ کرد. «من‌دید​ این‌طور نمی‌گم.»

وینتور در حالی‌بشه​ که به آلبرت نگاه‌استعاره‌ی​ می‌کرد، ابرویی بالا انداخت.

«فکر می‌کنم اونا نسبت به آدمای شهر داخلی در مورد خواسته‌هاشون روراست‌ترن. وقتی یه‌عجیبی​ آدم خوش‌برخورد و مهربون یهو تبدیل به یه عوضیِ حریص می‌شه، خیلی بیشتر تو‌همین​ ذوق می‌زنه تا وقتی که یه عوضی، یهو به یه عوضیِ حریص تبدیل بشه.»

وینتور چند بار پلک زد.

او گفت: «استعاره‌ی عجیبی بود.»

«منظورم اینه که فکر می‌کنم تعداد عوضی‌های خودخواه تو شهر داخلی‌تعداد​ و درگز تقریباً برابره، اما عوضی‌های خودخواهی که وجود دارن رو خیلی‌می‌رسه​ راحت‌تر می‌شه تو درگز دید، برای همین به نظر می‌رسه اونجا بیشترن.»

وینتور جواب داد: «منطقیه.»

آلبرت اضافه کرد: «با‌عجیبی​ این حال، آدمای زیادی‌عوضی‌های​ هم مثل نیک پیدا می‌شن.»

«از چه نظر؟»

آلبرت گفت: «آدمایی که از دنیا ناراضی‌ان اما قدرت تغییرش‌اینه​ رو ندارن. کسی که هنوز موفق می‌شه انسانیت و همدلیش‌دید​ رو تو جایی حفظ کنه که داشتن این چیزا یه تجمله.»

«تو این دنیا آدم بد کم‌ذوق​ نیست، اما تو فقر مطلق، حتی آدمای‌استعاره‌ی​ خوب هم مجبور می‌شن کارای بدی بکنن.»

«طبیعتاً، آدمایی که همدلی بالایی دارن هنوز هم می‌تونن بفهمن کِی‌برابره​ یه نفر نمی‌خواد به کس دیگه‌ای صدمه بزنه، اما برای زنده‌منطقیه​ موندن مجبور به این کاره. این خودش به تنهایی یه تراژدیه.»

«اگه اوضاع فرق می‌کرد، این آدما مجبور‌می‌رسه​ نمی‌شدن تو یه مسیر تاریک قدم بذارن‌زیادی​ و خیلی از قربانی‌ها هیچ‌وقت قربانی نمی‌شدن.»

آلبرت گفت: «نیک همچین باوری داره. من به یقین می‌دونم که اون تا حالا حداقل یه نفر رو‌دارن​ از روی قصد کشته، اما این رو هم می‌دونم که براش خیلی سخته به کسی صدمه بزنه که‌ناراضی‌ان​ سعی می‌کنه بهش آسیب برسونه ولی در واقع دلش نمی‌خواد این کار رو بکنه، اگه می‌فهمی چی می‌گم.»

وینتور با تعجب ابرویی‌می‌شه​ بالا انداخت و پرسید:‌عوضی​ «نیک کسی رو کشته؟»

نیک به نظر‌استعاره‌ی​ او یک نوجوان بسیار‌تعداد​ خوش‌قلب و آرمان‌گرا می‌آمد.

وینتور نمی‌توانست این‌راحت‌تر​ نوجوان خوش‌قلب را به‌می‌رسه​ یک قتل ربط دهد.

آلبرت سر تکان داد و گفت: «نیک تونسته شش سال تنهایی تو‌عوضی‌های​ درگز زنده بمونه، تازه یه بدن ورزیده و روفرم هم برای خودش‌اونجا​ ساخته. اگه همچین بدنی می‌خوای، نمی‌تونی ماهی دو لیتر خون از دست بدی.»

«۸۰ درصد آدمای تو درگز نمی‌تونن هر ماه مالیاتشون رو‌چند​ بدن. از اون بدتر، نیک کاری کرده که باندهای خلافکار باهاش‌برابره​ دشمن بشن، که همین پول درآوردن رو براش خیلی سخت‌تر می‌کنه.»

«ولی با‌پلک​ این حال، همیشه‌منظورم​ از پسش برمیومد.»

«تازه، نمی‌تونی دشمنیش با باندها رو‌همین​ نادیده بگیری. اونا سازمان‌یافته و قدرتمندن.‌این​ کشتن یه آدم براشون اصلا کاری نداره.»

«ولی بنا به دلایلی، حاضر‌بار​ نیستن نیک رو بکشن، با‌اینه​ اینکه اصلا ازش خوششون نمیاد.»

«این فقط یه معنی می‌تونه داشته باشه؛ اینکه تو نگاه اونا، این کار‌استعاره‌ی​ ارزش هزینه‌اش رو نداره. یعنی مطمئنن که برای کشتنش تلفات می‌دن، و اینم‌دید​ یعنی یقین دارن که نیک می‌تونه بکشتشون و این کار رو هم می‌کنه.»

«اگه حاکمای محلی درگز مطمئنن‌منظورم​ که نیک آدم کشته، منم‌تقریباً​ ترجیح می‌دم حرفشون رو باور کنم.»

وینتور با چهره‌ای‌راحت‌تر​ نگران فقط به‌همین​ واحد مهار خیره شد.

سکوت.

سرانجام، وینتور آهی کشید و‌بیشتر​ برای عوض کردن بحث گفت: «پاتور‌بار​ گفت یه گزارش مهم برام داری.»

آلبرت نیشخندی زد و یک فلاسک‌اینه​ سبز رنگ بیرون آورد و آن‌خودخواهی​ را کمی در دستش تکان داد.

وینتور فقط به‌راحت‌تر​ فلاسک نگاه کرد؛‌همین​ نمی‌فهمید منظور آلبرت چیست.

آلبرت پرسید: «نگرفتی چی شد؟»

وینتور چند‌عوضیِ​ ثانیه دیگر به‌بیشتر​ بطری خیره ماند.

وینتور گفت: «شرمنده، نه. نفهمیدم.»

آلبرت ریز خندید: «حدود‌دید​ یازده ساعت پیش، این‌اونجا​ رو روی رویاپرداز استفاده کردم.»

در آن لحظه،‌بشه​ چشمان وینتور از‌پلک​ شدت شوک گرد شد.

بلافاصله گفت:‌عوضیِ​ «من پول‌می‌شه​ این رو نمی‌دما!»

آلبرت گفت: «می‌دونم، می‌دونم.»

وینتور همچنان‌دارن​ با سوءظن به‌برای​ آلبرت نگاه می‌کرد.

وینتور پرسید: «آخه چرا باید یه‌پلک​ معجون شفابخش درجه چهار رو روی‌عوضی‌های​ یه شبح سطح یک استفاده کنی؟»

آلبرت در حالی که پشت سرش‌ذوق​ را می‌خاراند گفت: «همه‌اش رو که‌پلک​ استفاده نکردم. فقط یه قطره ریختم.»

«تازه، حوصلم هم سر رفته بود و می‌خواستم‌عوضی‌های​ به جای اینکه فقط به نیک توضیح بدم،‌دید​ تو عمل بهش نشون بدم که باید چیکار کنه.»

ابروهای وینتور از روی غافلگیری و‌همین​ خوشحالی بالا رفت. «اوه؟ پس یعنی‌این​ الان می‌تونیم از رویاپرداز پول دربیاریم؟»

آلبرت فقط نیشخند‌بشه​ زد و به عقربه‌استعاره‌ی​ مخزن زفیکس اشاره کرد.

وینتور به عقربه نگاه‌می‌شه​ کرد و با دیدن آن،‌بشه​ چشمانش از حدقه بیرون زد.

فریاد زد: «۵ گرم؟!»

آلبرت با‌دارن​ خنده گفت: «آره،‌برای​ ۵ گرمِ تمام.»

وینتور با‌عوضی​ شگفتی به واحد‌بار​ مهار خیره شد.

آلبرت قبل از اینکه به گوشه واحد‌می‌زنه​ مهار اشاره کند گفت: «و من عملاً‌عجیبی​ هیچ نقشی توش نداشتم. همه‌اش کار خودش بود.»

وینتور رد انگشت آلبرت را گرفت‌اینه​ و نگاه کرد. لحظه‌ای بعد، نیک‌خودخواهی​ از گوشه واحد مهار بیرون آمد.

وینتور با دیدن‌راحت‌تر​ او، از سر و‌می‌رسه​ وضع نیک جا خورد.

در همین حین، آلبرت فقط‌بار​ لبخند زد: «حالا دیگه دقیقاً‌اینه​ شبیه یه استخراج‌کننده واقعی شده.»

ناولها | novelha.net