چپتر 93: فصل ۹۳ – روز
0چند ساعتساعته بعدی برای نیکزیادیه نسبتاً سریع گذشت.
چون نیک تازه هوروا راساعته تمیز کرده بود، فعلاً نیازیبعضی نبود وضعیتش را چک کند.
پس نیکبعضی یکراست برگشتخفیف به اتاقش.
اما فقط چندهوس دقیقه بعد، کلافه شدالبته و دوباره زد بیرون.
چند ساعتِ بعد را، نیک فقط دربعضی بازار شهر خارجی پرسه زد و چندعضلانی خرتوپرت که توجهش را جلب کرده بود، خرید.
نیک با آدمهای نسبتاًآره زیادی روبهرو شد و باکثیف حرارت با آنها گرم گرفت.
معمولاً نیک سر صحبت رامیلرزیدند با غریبهها باز نمیکرد، امامشغول امروز همهچیز کمی فرق داشت.
نیک هوس کرده بود با غریبههامیرسید حرف بزند و هر جا کهوقت میرسید سر صحبت را باز کند.
البته بعضیها جا میخوردند و معذبکثیف میشدند، اما نیک هر وقت میدید طرففشار تمایلی ندارد، سریع بحث را جمع میکرد.
نیک چند غذای عالیآره خورد، چیزهای خوبی خریدزیادیه و گپهای جالبی زد.
وقتی به زمان قرارشخفیف با تروور برای نوشیدنیفشار نزدیک شد، به هتل برگشت.
باید دوبارهداشت به هورواحرف سر میزد.
وقتی نیک وارد اتاقنزدم شد و نگاهش به زمینخفیف افتاد، یک لحظه خشکش زد.
فقط برای یکگفت ثانیه، حس کرد جسدنزدم پاتور آنجا افتاده است.
اما لحظهبعضی بعد، خبریخفیف از جسد نبود.
نیک سریع سرش را تکانبزند داد تا به خودش بیایدمعذب و به هوروا نگاه کرد.
با دیدن او، آهی کشید.
با درماندگی گفت:گفت «آره... شش ساعته بهتنزدم سر نزدم. زمان زیادیه.»
هوروا خودش را کثیف کرده بودنشانهای و بعضی از عضلاتش خفیف میلرزیدند؛حمام نشانهای از گرفتگی و فشار عضلانی.
در ۳۰ دقیقه بعدی،حرف نیک فقط مشغول تمیز کردنمیخوردند هوروا و حمام دادنش بود.
وقتی صدای قاروقوربهت شکم هوروا را شنید،بعضی فقط توانست آهی بکشد.
لحظهای بعد، نیک بهآره انبار رفت و قرارشزیادیه با تروور را لغو کرد.
نمیتوانست با این وضعیت برود.
نمیتوانست هورواداشت را به حالبزند خودش رها کند.
هوروا به او نیاز داشت.
تروور گفت نیک میتواند یک نفر را استخدامزیادیه کند، اما نیک جواب داد که دردسرش زیاد استعضلانی و نمیتواند سلامت هوروا را به یک غریبه بسپارد.
سلامت و وضعیت هوروا مسئولیتمیلرزیدند نیک بود و دیگر هرگزمشغول از زیر بارش شانه خالی نمیکرد.
در نهایت،داشت تروور چارهای جزبزند کوتاه آمدن نداشت.
فشار آوردنِ بیش ازنزدم حد به نیک، ممکنعضلاتش بود رابطهشان را شکرآب کند.
سرانجام، نیک با یکآره کاسه سوپ پیش هوروا برگشتکثیف و به او غذا داد.
بعد از آن،عضلاتش دوباره عضلات گرفتهی هورواگرفتگی را کمی ماساژ داد.
در دو ساعتِ بعد،حرف نیک فقط مشغول رسیدگیبعضیها به کارهای مختلف هوروا بود.
و بعد، فقط منتظر ماند.
هوروا تمیز،درماندگی سیر وآره آرام بود.
اما بهزودی، دوبارهعضلاتش کاری برای انجامنشانهای دادن پیدا میشد.
چند ساعت بعدی را نیک فقط بهالبته مراقبت از هوروا گذراند تا مطمئن شودطرف همیشه لباس تمیز، غذا و آرامش دارد.
سرانجام، وقت خواببهت هوروا رسید و نیکبعضی پتو را رویش کشید.
بعد از آن، نیکآره به اتاق خودش رفتزیادیه و سعی کرد بخوابد.
سخت بود.
بیش از دو ساعت، نیکبزند فقط به سقف اتاقش خیره شدمیشدند و نتوانست پلک روی هم بگذارد.
بعد بلندساعته شد و بهزیادیه هوروا سر زد.
بعد از آن، دوآره ساعت دیگر هم بهزیادیه خیره شدن به سقف گذشت.
در نهایت، نیک بیخیالخفیف شد و رفت بیرونفشار تا کمی قدم بزند.
آدمهای زیادی تویهوس خیابانها نبودند و نیکالبته احساس آرامش نسبی میکرد.
تماشای شهرساعته خارجی در دلزیادیه شب جالب بود.
ساعت پنج صبح کهآره شد، نیک هوروا را بیدارکثیف کرد و صبحانهاش را داد.
وسط صبحانه، کسی درخفیف زد و نیک رفتفشار تا در را باز کند.
دختری همسنوسال خودش بودحرف که با لبخندی درخشانبعضیها به او نگاه میکرد.
دختر پرسید:ساعته «شما آقانزدم نیک هستین؟»
نیک بادرماندگی گیجی جوابآره داد: «نیک هستم.»
ماری با صدایی شاد و تعظیمی مؤدبانه گفت:فشار «اسم من ماریه و دستیار جدید ارباب وینتورم!شکم خیلی خوشحالم که قراره با هم کار کنیم!»
نیک باداشت تعجب گفت:حرف «اوه. درسته. منطقیه.»
دختر پرسید: «میتونم بیام تو؟»
نیک گفت:درماندگی «آره، حتماً.» وساعته گذاشت بیاید داخل.
ماری نگاهی به اطرافخفیف انداخت و وارد اتاقفشار هوروا شد. «ایشون هورواست، درسته؟»
نیک سر تکان داد.
«میشه بهم یادبهت بدین چطوری بایدکثیف ازش مراقبت کنم؟»
نیک جوابدرماندگی داد: «اِ...آره آره، حتماً.»
در یک ساعت بعدی، نیک کارهایی راگرفتگی که باید انجام میداد به ماری آموزشصدای داد و او هم با دقت گوش میکرد.
بعد از اینکه یک برنامه زمانی نوشت،البته آن را برای نیک خواند و پرسیدطرف که آیا همهچیز مرتب است یا نه.
نیک سر تکان داد.
او هر دو ساعت بهساعته هوروا سر میزد و تمامبعضی کارهای لازم را بینقص انجام میداد.
ماری با لبخندی شیرین گفت:میلرزیدند «ممنون آقا. از اینجا بهمشغول بعدش رو خودم انجام میدم.»
نیک با لبخند گفت: «خواهش میکنم.» تاالبته همینجا هم با ماری اخت شده بودطرف و تا حد زیادی از او خوشش میآمد.
نیک از اتاقبهت هوروا بیرون رفت وبعضی وارد رویای تاریک شد.
نیک از باز بودن قفلساعته بزرگ روی در دفتر وینتور فهمیدعضلاتش که او از قبل رسیده است.
ساعات کاریبعضی وینتور تقریباً بامیلرزیدند نیک یکی بود.
اگر جلسهای در کار نبود،بزند وینتور از حدود شش صبحمعذب تا چهار بعدازظهر در دسترس بود.
این ساعتها را طوری انتخابزیادیه کرده بود که بتواند حداقل روزینشانهای یکبار با تمام کارمندانش دیدار کند.
صبحها با نیک وآره تروور روبهرو میشد وزیادیه بعدازظهرها با نیک و جنی.
در حال حاضر نیک حرفی براینشانهای گفتن با وینتور نداشت، برای همینحمام مستقیم به سمت تابوت جیغکِش رفت.
نیک توی راه با خودشبزند فکر کرد: اوه، درسته! دیروز یادممیشدند رفت به تابوت جیغکِش غذا بدم!
با این حال، وقتی واردزیادیه واحد مهار شد، دید کهمیلرزیدند تابوت همانجا بیحرکت افتاده است.
کسی قبلاً بهش غذا داده؟
همان موقع بودعضلاتش که تصویر جنازهٔ پاتورگرفتگی از ذهن نیک گذشت.
آهان...
معلوم نیست اونبهت جنازه تا کِی تابوتبعضی رو سرگرم نگه داره.
جثهاش که خیلی بزرگ نبود...
با این وجود، نیکخفیف واحد مهار را ترک کردعضلانی و به سراغ رویاپرداز رفت.
وقتی چشمش به تروور افتاد کهمیرسید جلوی رویاپرداز خوابیده بود، با خودشوقت فکر کرد: هه، انگار تروور مرخصی نگرفته.
بعد از کمی گپنزدم زدن، تروور رفت وعضلاتش نیک سر جایش نشست.
طولی نکشیددرماندگی که خوابآره به سراغش آمد.
رویاپرداز حواسشبعضی به اینخفیف قضیه بود.