---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 100: فصل ۱۰۰ – حواس‌پرتی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 100: فصل ۱۰۰ – حواس‌پرتی

0

کمتر از یک ساعت بعد،‌بلندی​ نیک برگشت و جسد را‌داشتند​ به سمت تابوت جیغ‌کش پرت کرد.

این بار، مردی را‌نبودند​ کشته بود که خانه دختر‌دسته​ جوانی را زیر نظر داشت.

نیک به خودش زحمت نداده بود دقیقاً چک کند مردک دارد چه غلطی می‌کند.‌انحنا​ فقط او را دیده بود که دزدکی دور خانه می‌پلکید و از لای شکاف‌توی​ دیوار به دختر جوان نگاه می‌کرد، در حالی که داشت با پایین‌تنه‌اش ور می‌رفت.

همین‌قدر دلیل برای‌هم‌زمان​ نیک کافی بود‌نیزه​ تا او را بکشد.

کشتن این مرد با تمام دفعات‌انتهای​ قبل فرق داشت، از این جهت که‌کوچک​ نیک این بار واقعاً چیزی حس کرد.

با این حال،‌معمولی​ چیزی که حس‌بزرگ​ کرد قوی نبود.

فقط وقتی کارش‌داشتند​ را می‌ساخت، قفسه سینه‌اش‌ختم​ کمی فشرده شده بود.

اما انزجار و بی‌تفاوتی‌اش نسبت‌دیگر​ به آن مرد، بر آن ذره‌پرتابی​ همدلی که برایش حس می‌کرد، می‌چربید.

بعد از اینکه نیک تابوت جیغ‌کش را‌دسته​ تغذیه کرد، از واحد مهار بیرون رفت‌ختم​ و به واحد مهار رویاپرداز سر زد.

با توجه به زفیکس داخل مخزن،‌بزرگ​ وینتور احتمالاً یک زمانی در روز‌داشتند​ گذشته زفیکس را خالی کرده بود.

با این وجود، نیک‌تهِ​ دوباره آن را خالی کرد‌سطحی​ و داخل دفتر وینتور گذاشت.

با اینکه‌گذاشت​ وقتی وینتور‌زبانه‌های​ نبود دفتر

هم‌زمان، زبانه‌های‌نبودند​ دیگر هم نیزه‌بلندی​ را محکم گرفتند.

باید در نظر‌معمولی​ داشت که نیزه‌های پرتابی‌بلندی​ شبیه نیزه‌های معمولی نبودند.

نیزه‌های معمولی سرِ بزرگ و بلندی در انتهای یک‌سطحی​ دسته بلند و منعطف داشتند که تهِ آن یا به‌تیز​ یک تیغه کوچک دیگر ختم می‌شد یا به سطحی صاف.

اما نیزه‌های‌گذاشت​ پرتابی، سرِ بزرگ‌دیگر​ و مشخصی نداشتند.

در عوض، دسته انحنا پیدا می‌کرد و‌دسته​ باریک می‌شد تا جایی که فقط یک‌ختم​ نوک تیز و نازک از آن باقی می‌ماند.

سمت دیگر‌شبیه​ نیزه پرتابی‌نبودند​ کاملاً تخت بود.

نیک فقط برای امتحان‌تهِ​ کردنش، هر پنج نیزه‌می‌شد​ را توی تسمه‌ها جا داد.

در نهایت، هر‌هم‌زمان​ پنج نیزه روی‌نیزه​ پشت نیک محکم شدند.

طولشان از کمی پایین‌تر‌بزرگ​ از کمرش تا کمی‌بلند​ بالاتر از سرش امتداد داشت.

بعد از جا زدن‌نبودند​ همه‌شان، نیک توانست کمی سنگینی‌دسته​ را روی پشتش حس کند.

بازوی راستش را از‌تهِ​ روی شانه راستش بالا برد‌سطحی​ و راست‌ترین نیزه را گرفت.

وقتی آن را کشید،‌زبانه‌های​ نیزه راحت و روان‌گرفتند​ از درون تسمه‌ها بیرون آمد.

نیک نیزه را‌سرِ​ در دستانش گرفت‌انتهای​ و کمی چرخاند.

وزنش حس خوبی داشت.

با خودش فکر‌داشتند​ کرد: این می‌تونه‌کوچک​ سرم رو گرم کنه.

نیک نیزه دیگری‌هم‌زمان​ را گرفت و آن‌محکم​ را هم بیرون کشید.

بعد از برگرداندن آن‌بزرگ​ دو نیزه به چمدان،‌بلند​ نیک از اتاقش بیرون رفت.

حالا مچ‌بندهایش را بسته بود‌سرِ​ و سه تا از پنج‌بلند​ نیزه پرتابی‌اش را به همراه داشت.

در مجموع، نیک حالا‌تهِ​ حدود ۱۷۰ کیلوگرم وزن اضافه‌سطحی​ را با خود حمل می‌کرد.

تا وقتی کسی متوجه حضورش نمی‌شد همه‌چیز قابل‌تحمل بود، اما‌نیزه‌های​ به محض اینکه نیک وارد لابی هتل شد و نگاه‌بلند​ یکی از متصدی‌ها به او افتاد، مجبور شد نفس عمیقی بکشد.

راه رفتن‌نبودند​ ناگهان به‌شدت‌بزرگ​ سخت شد.

ایستادن هنوز قابل‌تحمل بود،‌نبودند​ اما نیک حس می‌کرد‌انتهای​ فشار زیادی به کمرش می‌آید.

در حالی که آرام می‌چرخید تا‌کوچک​ دوباره از پله‌ها بالا برود، با‌نداشتند​ خودش فکر کرد: قدرتم رو دست‌بالا گرفتم.

متصدی فقط با‌هم‌زمان​ گیجی به دور‌نیزه​ شدن نیک نگاه کرد.

وقتی به اتاقش رسید، نیک دو تا‌دسته​ دیگر از نیزه‌های پرتابی را کنار گذاشت‌ختم​ و فقط یکی را با خود برداشت.

این کار وزن‌معمولی​ اضافه‌اش را به «فقط»‌بلندی​ ۱۱۰ کیلوگرم کاهش داد.

هنوز هم خیلی‌داشتند​ سنگین بود، اما نیک‌ختم​ حداقل می‌توانست راه برود.

بدون فعال بودن توانایی‌اش، وزن اضافه روی بدن‌گرفتند​ نیک تقریباً معادل این بود که یک مرد بالغ‌بلندی​ و معمولی، ۳۰ کیلوگرم بار با خودش حمل کند.

قطعاً سنگین بود،‌سرِ​ اما قدم زدن با‌دسته​ آن هنوز امکان‌پذیر بود.

در حالی که آرام از هتل‌بزرگ​ بیرون می‌رفت، با خودش فکر کرد:‌داشتند​ به‌هرحال باید به این وضع عادت کنم.

بدون اینکه متوجه شود، حالا‌تیغه​ بیش از ده دقیقه بود‌صاف​ که به مشکلاتش فکر نکرده بود.

به نظر می‌رسید‌هم‌زمان​ پرت کردن حواسش‌نیزه​ جواب داده است.

البته، فقط تا زمانی که نیک دوباره‌دسته​ به انبار رسید و فهمید که باید‌ختم​ نزدیک به یک ساعت دیگر هم منتظر بماند.

با بازگشت‌شبیه​ سکوت، نیک‌نبودند​ دوباره بی‌قرار شد.

نیک که از این سیاه‌چاله دائمی‌کوچک​ توی سینه‌اش کلافه شده بود، با خودش‌عوض​ فکر کرد: بهتره همین الان شروع کنم.

بنابراین، نیک بازوهایش را بالا آورد، یک‌محکم​ گارد مبارزه ابتدایی گرفت و شروع کرد‌نبودند​ به مشت و لگد زدن در هوا.

می‌خواست قلق‌نبودند​ سلاح‌های جدیدش‌بزرگ​ دستش بیاید.

ناولها | novelha.net