چپتر 84: فصل ۸۴ - حاشیه سود کم
0چهار نفر دیگر جلوی غرفه ایستاده بودنداجناس و به اشیای گرد و مختلفی کهمیلیون برای فروش گذاشته شده بود، نگاه میکردند.
طبیعتاً اینزفیکس اشیای گرد،میلیون مانع بودند.
با این حال،داشت فضای این غرفهفشار هم کمی متشنج بود.
آخر چهتاریک کسی جلوی یکسمت کهنهکار احترام نمیگذاشت؟
نباید فراموش میکردندنمیرفت که کهنهکاران جزو ۲۰اجناس درصد برتر استخراجکنندگان بودند.
در کل شهراحتمالاً قارچ زرشکی حتی ۲۰۰داشت کهنهکار هم پیدا نمیشد.
تکتک کهنهکاران حداقلداشت صد برابر یکفشار آدم عادی قدرت داشتند.
یعنی حتی ضعیفترین کهنهکار همسمت میتوانست چیزی با وزن بیشتر ازهمان هشت تن را بالای سرش ببرد!
این زن جوان میتوانست یقه هر کسیاجناس را در اینجا بگیرد و مثل یکمیلیون تکه کاغذ، او را از وسط جر بدهد!
او تنهازفیکس کهنهکارِ کلمیلیون بازار هم بود.
بقیه غرفههای آزمایشگاه گوستی راتاریک جانها میچرخاندند و مسئولیت بیشتررفتار غرفههای دیگر هم دست تازهکاران بود.
بین مشتریها هم شاید فقط یکی دو تا جان پیدانداشت میشد، که آنها هم فقط آمده بودند تا به همکارهایدوستانهای جوانترشان کمک کنند جنس خوبی بخرند و پولشان هدر نرود.
این یعنی آننمیرفت زن، با اختلاف، قویتریناجناس آدمِ کل بازار بود.
اما انتظاریزفیکس هم جزمیلیون این نمیرفت.
بالاخره مانعها گرانترین اجناسرویای اینجا بودند، چون حکم جانِساطع یک استخراجکننده زفیکس را داشتند.
آن کهنهکار احتمالاًفشار بیشتر از ده میلیونرفتار اعتبار جنس همراهش داشت.
سه استخراجکننده رویای تاریک، فشارمانعها سنگینی را که از سمتجانِ زن جوان ساطع میشد، حس میکردند.
زن کهنهکار رفتار تهاجمی یا چیزی شبیه به آنتاریک نداشت. این فقط همان حس طبیعیِ یک آدم ضعیفهمان بود که جلوی کسی بسیار قویتر از خودش میایستاد.
وینتور فقط لبخندداشت دوستانهای زد وفشار به سمت کهنهکار رفت.
وینتور گفت: «صبح بخیر، ما ازساطع رویای تاریک هستیم و میخوایم برایطبیعیِ سه تا استخراجکننده زفیکسمون مانع بخریم.»
زن کهنهکار در حالی کهمانعها با گیجی به سمت وینتورجانِ میچرخید، تکرار کرد: «رویای تاریک؟»
تا به حالاحتمالاً اسم رویای تاریکهمراهش به گوشش نخورده بود.
اما وقتی کتوشلوار وینتوررویای را دید، چشمانش برقیسمت زد و قضیه را گرفت.
با خودش فکر کرد:سنگینی «مثل اینکه قراره پولتهاجمی خوبی اینجا خرج بشه.»
با لبخندی مؤدبانهنمیرفت جواب داد: «البته.گرانترین جسارت نباشه، بودجهتون چقدره؟»
وینتور خندید: «نگران نباشید، مااعتبار دقیقاً میدونیم دنبال چی هستیمفشار و قطعا با بودجهمون همخونی داره.»
نیک و تروور متوجه نشدند، امافشار نگاه زن کهنهکار برای کسری ازشبیه ثانیه کمی سرد و سخت شد.
اما جنیتاریک و وینتور متوجهسمت این موضوع شدند.
زن کهنهکار بانمیرفت لحنی دوستانه گفت:گرانترین «عالیه! چی مد نظرتونه؟»
وینتور گفت: «اول از همه، یه مانع با نرختاریک تبدیل دو به یک میخوایم که بتونه جلوی تمامهمان حملات فیزیکی و تقریباً همه حملات نیرویی رو بگیره.»
زن کهنهکارهمراهش سر تکان داد:تاریک «حملات ذهنی چطور؟»
وینتور جواب داد: «نیازی نیست.»
پرسید: «شکل و رنگش چی؟»
«رنگش مهم نیست،احتمالاً شکلش هم کُره یاداشت شبهکُره باشه برام اوکیه.»
پرسید: «مکانیزم فعالسازیش چطور؟»
وینتور جواب داد: «دستی.»
زن کهنهکار آهی نامحسوس کشید.
مردی که روبهرویش ایستاده بود، با مهارتداشت تمام از همه تلهها و آپشنهایی کهرفتار قیمت مانع را بالا میبردند، جاخالی داده بود.
او دنبال یک چیزرویای زشت و دستوپاگیر، اماسمت ارزان و کار راهانداز بود.
وینتور قبل از اینکه کهنهکار بتونهساطع چیزی بگه، گفت: «با توجه به مشخصات،ضعیف فکر کنم ۲۵۰,۰۰۰ اعتبار کاملاً مناسب باشه.»
کهنهکار عمیقاًانتظاری به چشمهایبالاخره وینتور خیره شد.
حدود دو ثانیه گذشت.
با لبخندی زورکی و مؤدبانهتاریک گفت: «البته، دقیقاً یه مدلرفتار عالی برای مشخصات و بودجهتون داریم.»
وینتور همتاریک در جوابسنگینی لبخند زد.
لحظه بعد، کهنهکار خم شد تا زیراجناس دکه را بگردد و چند ثانیه بعد، یکاعتبار صفحه گرد و خاکستری را روی پیشخوان گذاشت.
در مرکزش نگین کوچکی قراراعتبار داشت که رنگهای خاکستری وفشار برنزی درونش در هم میپیچیدند.
خود صفحه سادهداشت بود و اصلاًفشار جلب توجه نمیکرد.
در مقایسه با تمامسنگینی مانعهای ویترین، شبیه یکتهاجمی تیکه آشغال به نظر میرسید.
اما وقتی نیکنمیرفت چشمش به آنگرانترین افتاد، درجا عاشقش شد.
محکم وزفیکس قابلاعتماد بهمیلیون نظر میرسید!
لحظه بعد، نیک کارترویای بانکیاش را بیرون آوردسمت و نفس عمیقی کشید.
۲۵۰,۰۰۰ اعتبار.
این تقریباًانتظاری ۷۰ درصد ازمانعها کل پساندازش بود!
نیک نفس عمیقاحتمالاً دیگری کشید و کارتشداشت را روی میز گذاشت.
وقتی کهنهکار دید نیک کارت بانکیاش را بیرون میآورد،ساطع لبخندی به وینتور زد و گفت: «خیلی کم پیشقویتر میاد یه استخراجکننده با اعتبار خودش پول تجهیزات رو بده.»
جنی و تروورفشار با شنیدن این حرفرفتار نگاهی به وینتور انداختند.
طبیعتاً، این انتقام کهنهکاربالاخره بابت خرید جنسهایی باچون حاشیه سود پایین بود.
اما وینتور فقط تکخندهای کرد و گفت: «اونا ۱۰تاریک درصد از زفیکسی که استخراج میکنن رو با نرخ عمدهفروشیطبیعیِ به عنوان دستمزد میگیرن. میتونن از پس خرج تجهیزاتشون بربیان.»
وقتی کهنهکار اینداشت را شنید، چشمهایشفشار از ناباوری گشاد شد.
هیچ چیزی نگفت.
۱۰ درصدانتظاری از زفیکس استخراجیمانعها با نرخ عمدهفروشی؟!
با این حساب، مگر درآمد خودشهمراهش به جای این ۲۰۰,۰۰۰ اعتبار ناچیز فعلی،ساطع به ماهی بالای یک میلیون اعتبار نمیرسید؟!
کهنهکار به جای اینکهرویای از معذب کردن وینتور احساسساطع رضایت کند، حسابی حرصش گرفت.
در حالی که کارت نیکسمت را میگرفت، با لحنی مؤدبانهنداشت اما بیروح جواب داد: «منطقیه.»
وقتی تروور و جنی واکنشمانعها کهنهکار را دیدند، متوجه شدندجانِ که دستمزد بسیار خوبی میگیرند.
وقتی حتی یک کهنهکار اینطوراعتبار جا خورده بود، پس احتمالاً داشتندسنگینی پول خیلی زیادی به جیب میزدند!
این موضوع فقط وفاداریرویای و قدردانیشان نسبت بهسمت وینتور را بیشتر کرد.
کهنهکار در حالی کهسنگینی کارت و مانع راتهاجمی به نیک میداد، گفت: «بفرما.»
نیک با شگفتی به مانعمانعها خیره ماند، در حالی که وینتوراستخراجکننده درخواست یک مانع دیگر را داد.
این یکی فقط نسبتمیلیون تبدیل یکبهیک داشت، اما میتوانستتاریک جلوی بیشتر حملات را بگیرد.
در نهایت، قیمت آنرویای یکی فقط ۵۰,۰۰۰ اعتبارسمت شد و به جنی رسید.
مانع بعدی دقیقاًفشار شبیه دومی بودساطع و به تروور رسید.
از آنجا که ترووربالاخره هنوز تازهکار بود، وینتورچون پولش را حساب کرد.
وینتور قرار بود تا زماناعتبار تسویه شدن بدهی، مبلغش رافشار از دستمزد تروور کم کند.
وینتور مؤدبانه گفت: «ممنون.»
کهنهکار جواب داد: «خواهش.»سنگینی و دیگر حتی تظاهرتهاجمی به خوشرویی هم نکرد.
طبیعتاً، کهنهکار اصلاً خوشحال نبود.
او از ایناحتمالاً معاملهها حتی ۲۰,۰۰۰ اعتبارداشت هم پورسانت نگرفته بود.
آن سه مانعیداشت که خریده بودند، حاشیهسنگینی سود بهشدت پایینی داشتند.
در نهایت، فقطفشار توانست آهی بکشد ورفتار منتظر مشتریهای بعدی بماند.