---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 439: فصل ۴۳۹ - یک روز کاری طولانی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 439: فصل ۴۳۹ - یک روز کاری طولانی

0

خبر اینکه آناتومی یک شیطان قدرتمند‌قهرمان‌ها​ را گیر انداخته، در عرض یکی‌قضیه​ دو روز کل شهر را پر کرد.

طبیعتاً کوگل‌بلیتز در ملأ عام به‌پرده‌دری‌ها​ آن‌ها تبریک گفت و همه این‌صورت​ اتفاق را به فال نیک گرفتند.

هرچه باشد، با مهار‌قوی‌ترین​ دومین شیطان، حالا یک شیطان‌یعنی​ کمتر در دنیا پرسه می‌زد.

اما زیر پوست‌فوراً​ شهر، اوضاع داشت‌قرار​ بیخ پیدا می‌کرد.

آناتومی حالا به‌راحت​ یک تهدید واقعی برای‌حمله​ کوگل‌بلیتز تبدیل شده بود.

کوگل‌بلیتز احساس خطر می‌کرد.

واضح بود که نمی‌خواستند جایگاهشان‌تولیدکننده​ را به عنوان قوی‌ترین تولیدکننده‌باید​ شهر زرشکی از دست بدهند.

یعنی باید‌چون​ علیه آناتومی دست‌قضیه​ به کار می‌شدند.

البته دهه‌ها بود که سعی داشتند‌قهرمان‌ها​ از شر آناتومی خلاص شوند، اما تا‌قرار​ الان هیچ‌کدام از نقشه‌هایشان جواب نداده بود.

روش‌های مسالمت‌آمیز دیگر جواب نمی‌داد.

این یعنی‌جایگاهشان​ فقط روش‌های خشن‌تولیدکننده​ باقی مانده بود.

باید حداقل یکی‌فوراً​ از قهرمان‌های آناتومی‌قرار​ یا شیطانشان را می‌کشتند.

اما کشتن شیطانشان عملاً‌نمی‌توانستند​ غیرممکن بود؛ هیچ‌کس نمی‌توانست بدون‌چون​ جلب توجه وارد آنجا شود.

پس فقط می‌ماند کشتن قهرمان‌هایشان.

اما گفتنش راحت بود.

نمی‌توانستند داخل شهر به هیچ‌کدام از‌قرار​ قهرمان‌ها حمله کنند، چون همه فوراً‌می‌رفت​ می‌فهمیدند قضیه از چه قرار است.

آن‌وقت تمام پرده‌دری‌ها‌راحت​ کنار می‌رفت و‌قهرمان‌ها​ جنگی علنی درمی‌گرفت.

در آن صورت، فرماندار مجبور می‌شد یک طرف‌می‌رفت​ را بگیرد و هر طرفی را که انتخاب‌طرف​ می‌کرد، به احتمال زیاد همان طرف زنده می‌ماند.

و به احتمال زیاد، فرماندار دقیقاً‌زرشکی​ طرف مقابلِ کسی را می‌گرفت که‌کار​ این درگیری را شروع کرده بود.

اگر کوگل‌بلیتز دست به ترور‌قضیه​ می‌زد، فرماندار به احتمال زیاد‌پرده‌دری‌ها​ طرف آناتومی درمی‌آمد، و برعکس.

دلیل اصلی‌اش این بود‌نمی‌توانستند​ که فرماندار اصلاً نمی‌خواست‌کنند​ کار به اینجا بکشد.

برای همین، به عنوان یک‌تمام​ عامل بازدارنده، کاملاً روشن کرده بود‌درمی‌گرفت​ که همیشه طرفِ مقابل را می‌گیرد.

اگر یک طرف می‌دید که باید هم‌زمان با تولیدکننده‌یعنی​ دیگر و فرماندار بجنگد، به این راحتی‌ها دست به‌خلاص​ حمله نمی‌زد و همین باعث می‌شد آرامش شهر حفظ شود.

پس تا زمانی که یک طرف‌قرار​ با اختلاف فاحشی قوی‌تر از دیگری‌می‌رفت​ نبود، هیچ‌کدام درگیری را بالا نمی‌بردند.

با این حال، در حالی که تمام این‌کنند​ بازی‌های روانی و تاکتیک‌های مخفیانه زیر پوست شهر‌تمام​ جریان داشت، هیچ‌کدام از اکسترکتورهای عادی متوجه چیزی نشدند.

برای آن‌ها،‌قرار​ همه‌چیز مثل‌آن‌وقت​ همیشه بود.

یک روز بعد، لیرا جنکینز در شهر‌دست​ آفتابی شد و اسپکترهایی را که به‌البته​ او قول داده بودند، با خود برد.

آناتومی و لیرا تعداد و قدرت اسپکترها را‌آن‌وقت​ مخفی نگه داشتند، اما همه می‌دیدند که لیرا‌صورت​ با سه قفس اسپکتر آنجا را ترک کرده است.

و بعد، نوبت‌راحت​ رویای تاریک بود تا‌حمله​ اسپکترهایش را تحویل بگیرد.

شهروندان متوجه شدند که محموله بزرگ دیگری از اسپکترها در حال‌درمی‌گرفت​ جابه‌جایی است و با حیرت تماشا کردند که چطور اکسترکتورهای آناتومی،‌همان​ قفس‌های اسپکتر را یکی پس از دیگری به رویای تاریک تحویل می‌دهند.

کارمندان رویای تاریک‌عنوان​ هم به همان‌زرشکی​ اندازه در شوک بودند.

اصلاً باورشان نمی‌شد‌فوراً​ که قرار است‌قرار​ این‌همه اسپکتر گیرشان بیاید!

بعد از بیش از یک‌داخل​ ساعت، افراد آناتومی بالاخره رفتند و‌می‌فهمیدند​ نیک توانست کارش را شروع کند.

خوشبختانه، آناتومی در چند روز گذشته تمام مدارک مربوط‌جنگی​ به اسپکترها را به نیک داده بود؛ یعنی نیک‌طرفی​ از قبل می‌دانست باید انتظار چه چیزی را داشته باشد.

پس نیک‌جایگاهشان​ بی‌درنگ دست‌قوی‌ترین​ به کار شد.

اولین اسپکتری که به سراغش‌قضیه​ رفت در طبقه هفتم بود؛‌پرده‌دری‌ها​ طبقه مخصوص اسپکترهایی با قدرت‌های ذهنی.

نیک بدون هیچ‌راحت​ تردیدی، قدم به‌قهرمان‌ها​ داخل واحد مهار گذاشت.

وسط واحد مهار،‌است​ مرد نسبتاً درشت‌هیکلی با‌کنار​ چهره‌ای مضطرب ایستاده بود.

خیلی کثیف بود و طوری‌تولیدکننده​ به نظر می‌رسید که انگار‌باید​ می‌ترسید کسی زیر نظرش داشته باشد.

نیک فقط به مردی‌می‌فهمیدند​ نگاه کرد که داشت‌آن‌وقت​ آرام به سمتش می‌آمد.

مرد سنگین‌وزن با‌راحت​ احتیاط پرسید: «تو‌قهرمان‌ها​ هم یکی از اونایی؟»

نیک در‌قرار​ جواب پرسید:‌آن‌وقت​ «یکی از کیا؟»

مرد با احتیاط گفت:‌قوی‌ترین​ «خودت می‌دونی دارم در‌بدهند​ مورد چی حرف می‌زنم.»

نیک گفت: «واقعاً نمی‌دونم.»

مرد با‌گفتنش​ پچ‌پچ گفت:‌نمی‌توانستند​ «یکی از آدم‌موش‌ها.»

نیک ابرویی‌قرار​ بالا انداخت‌آن‌وقت​ و پرسید: «آدم‌موش‌ها؟»

مرد طوری که انگار نیک باید می‌دانست‌دست​ درباره چه چیزی حرف می‌زند، تکرار کرد: «آره،‌دهه‌ها​ آدم‌موش‌ها. همونایی که مخفیانه شهر رو اداره می‌کنن.»

نیک پرسید:‌چون​ «می‌شه بیشتر‌می‌فهمیدند​ توضیح بدی؟»

«تا حالا دقت نکردی دست و پای فرماندار چقدر پشمالوئه؟ اون پالتوی موشی‌شه که‌است​ از زیر اون تغییر چهره‌ی مسخره‌ش زده بیرون! آدم‌موش‌ها این شهر رو کنترل می‌کنن!‌بگیرد​ اونا می‌خوان همه‌مون رو تبدیل به خدمتکارای مطیع کنن تا امپراتوری موشی‌شون رو بسازن!»

«ندیدی فرماندار و اون استخراج‌کننده‌های خیلی قوی می‌تونن بدون هیچ‌علنی​ مشکلی به دریای زرشکی نگاه کنن؟ به خاطر اینه که دریای‌زیاد​ زرشکی در واقع همون پادشاه موش‌هاست که زیر شهر زندگی می‌کنه!»

نیک حدود یک ساعت به حرف‌های مرد‌دست​ درباره آدم‌موش‌ها گوش داد و بعد خیلی‌البته​ راحت چرخید تا واحد مهار را ترک کند.

در کمال تعجب،‌فوراً​ مرد سنگین‌وزن جلوی‌قرار​ رفتن نیک را نگرفت.

بعد از اینکه از واحد‌داخل​ مهار بیرون آمد، نیک فقط نفس‌می‌فهمیدند​ عمیقی کشید و آهی سر داد.

نیک در ذهنش‌است​ تکرار کرد: «آدم‌موش‌های لعنتی.‌کنار​ چه چرت و پرتی.»

آن مرد سنگین‌وزن‌عنوان​ یک شبح بود‌زرشکی​ و توطئه‌گر نام داشت.

توطئه‌گر مدام تئوری‌های توطئه می‌بافت‌قضیه​ و تمام تلاشش را می‌کرد‌پرده‌دری‌ها​ تا مردم را متقاعد کند.

حالا، هر استخراج‌کننده‌راحت​ مطلعی متوجه یک‌قهرمان‌ها​ چیز خاص می‌شد.

آیا این دقیقاً شبیه‌آن‌وقت​ اخبار کذب نبود؟ همان متعصبی‌جنگی​ که در شهر پرسه می‌زد؟

و بله، بسیار شبیه بود.

توطئه‌گر و اخبار کذب‌می‌فهمیدند​ اساساً یک کار را انجام‌تمام​ می‌دادند، اما در مقیاس‌های متفاوت.

اخبار کذب بسیار دردسرسازتر بود، چون به‌حمله​ افراد بسیار بیشتری دسترسی داشت، در حالی‌است​ که دامنه نفوذ توطئه‌گر به آن بزرگی نبود.

با این‌قرار​ حال، یک تفاوت‌تمام​ ظریف وجود داشت.

روش‌های قدرتمندتر شدن‌عنوان​ آن‌ها کمی با‌زرشکی​ هم فرق می‌کرد.

به نظر می‌رسید اخبار کذب بر اساس تعداد افرادی‌تمام​ که به توطئه‌هایش باور می‌آوردند قوی‌تر می‌شد، در حالی‌مجبور​ که توطئه‌گر فقط با به اشتراک گذاشتن توطئه‌هایش قدرت می‌گرفت.

اما، درست مانند اخبار کذب، توطئه‌گر هم‌حمله​ بسیار متقاعدکننده بود و هر آدم عادی‌ای‌است​ که به حرف‌هایش گوش می‌داد، باورش می‌کرد.

خوشبختانه، کار‌قرار​ کردن با او‌تمام​ نسبتاً آسان بود.

رویای تاریک فقط باید یک استخراج‌کننده قوی را می‌فرستاد‌یعنی​ تا با او صحبت کند. تا زمانی که استخراج‌کننده به‌شوند​ اندازه کافی قدرتمند بود، تأثیر توطئه‌گر خنثی و بی‌اهمیت می‌شد.

فقط باید مراقب می‌بودند که‌قضیه​ استخراج‌کننده‌شان یک‌دفعه شروع به باور‌پرده‌دری‌ها​ کردن چرت و پرت‌های دیوانه‌وار نکند.

توانایی‌ای که یک استخراج‌کننده می‌توانست با‌قهرمان‌ها​ کار کردن با توطئه‌گر به دست‌قضیه​ بیاورد، قدرت بسیار متقاعدکننده‌تر شدن بود.

با استفاده از این توانایی،‌تمام​ احتمال اینکه طرف مقابل حرف‌های استخراج‌کننده‌درمی‌گرفت​ را باور کند بسیار بالاتر می‌رفت.

البته، با بالا‌عنوان​ رفتن قدرت حریف، اثربخشی‌دست​ این توانایی کاهش می‌یافت.

بعد از اینکه کار نیک با‌قرار​ توطئه‌گر تمام شد، به مقدار زفیکسی‌می‌رفت​ که توطئه‌گر تولید کرده بود نگاه کرد.

نیک با خودش فکر کرد: «اگه هر ساعت از روز‌فوراً​ یکی رو بفرستم تا با توطئه‌گر کار کنه، حدود ۹۵ گرم‌علنی​ زفیکس می‌ده. خیلی زیاد نیست، اما خب فقط یه نوجوان میانی‌ئه.»

«می‌تونم بگم‌قرار​ یه کم‌آن‌وقت​ زیر میانگینه.»

نیک دوباره در‌عنوان​ را بست و به‌دست​ سراغ شبح بعدی رفت.

ناولها | novelha.net