چپتر 107: فصل ۱۰۷ – جسد
0بعد ازهیچوقت چند دقیقه،رنگ نیک بلند شد.
حالا دیگرمأموران بیشتر از دهمیشد دقیقه گذشته بود.
ضربان قلب هوروا برنگشته بود.
مرده بود.
دیگر نمیشد انکارش کرد.
وینتور از گوشهتحویل اتاق پرسید: «فامیلهیچکس یا خانوادهای داشت؟»
نیک آروم سرش رو تکونتاریکتر داد. «نه. پدر و مادرش مردن،رنگ هیچ دوست و خانوادهای هم نداشت...»
نیک در حالی کهدیگری نگاهش به زمین بود،دفن آروم گفت: «بهجز من.»
سکوت.
وینتور پرسید:مأموران «میخوای باداده جسدش چیکار کنی؟»
با شنیدن این حرف، نیکتاریکتر حس کرد آن خلأ دروننمیتواند سینهاش دوباره برگشته؛ تاریکتر از همیشه.
در آن لحظه، نیکدیگری حس میکرد دیگر هیچوقتدفن نمیتواند رنگ خوشحالی را ببیند.
از یک طرف حس میکرد از درونطرف خالی شده، اما همزمان انگار تمام دنیادنیا داشت فشار خردکنندهای به او وارد میکرد.
نیک حس میکردتحویل واقعیت میخواهد اوهیچکس را له کند.
جسدش؟
این سؤال بهشدت وهمآلود بود.
نیک باید تصمیمنمیتواند میگرفت که با جسدطرف هوروا چه کار کند؟
خیلی عجیب بود.
چطور ممکنسینهاش بود اینهابرگشته واقعی باشند؟
اصلاً چطورمیرسید چنین اتفاقیدیگری افتاده بود؟
نیک تاهیچوقت مدتی هیچرنگ جوابی نداد.
در درگزمأموران هیچ گورستانیداده وجود نداشت.
اگر کسی میمرد،دوباره جسدش باید بههمیشه مأموران تحویل داده میشد.
هیچکس نمیدانست آخرچارهی و عاقبت این جنازههاهمین به کجا ختم میشود.
به احتمال زیاد،نمیتواند جنازهها را میدادندببیند تا یک شبح بخورد.
بیرحمانه به نظرتحویل میرسید، اما چههیچکس چارهی دیگری بود؟
هیچ خاکی در شهربرگشته وجود نداشت و همین دفنهیچوقت کردن جسد را غیرممکن میکرد.
سوزاندن جسد هم ممکن نبود، چون هیچکدام از آتشهایی که میشد با موادچون موجود راه انداخت، آنقدر داغ نبودند که جسد را واقعاً خاکستر کنند. فقط یکجنازهی جنازهی نیمسوز روی دستشان میگذاشت و اوضاع را از چیزی که بود بدتر میکرد.
نگهداشتن جسدهیچوقت هم فکر بدیخوشحالی بود، چون میپوسید.
علاوه بر این، انگلداده هم احتمالاً وقتی کسیآخر حواسش نبود، جسد را میخورد.
پس همان بهتر کهبرگشته آن را به خوردمیکرد یک شبح مفید میدادند.
نیک دلش میخواست جسد هورواخاکی را نگه دارد، اما میدانستغیرممکن که این کار واقعبینانه نیست.
نیک باهیچوقت نفسی لرزان گفت:خوشحالی «بدهش به تابوت.»
بیرحمانه به نظر میرسید،داده اما تنها چیزی بودآخر که به ذهن نیک میرسید.
وینتور سر تکان داد.
پرسید: «میخوای باهاش خداحافظی کنی؟»
نیک بههیچوقت جسد هوروارنگ نگاه کرد.
یک پسرِ تقریباً دوازدهساله.
هوروا چقدرسینهاش لاغر وبرگشته رنگپریده بود.
نیک هنوز یادش بود که بعد از مرگ پدر وغیرممکن مادر هوروا، چطور از او در برابر دارودستههای خلافکار دفاع کردهداغ بود و چطور تقریباً یک سال با هم زندگی کرده بودند.
با اینکه در ابتدا فقط یکببیند رابطهی کاری بینشان بود، اما خیلیانگار زود با هم دوست شده بودند.
نیک همچنین یادش آمد که وقتی به هورواآخر گفته بود میتواند او را به یک استخراجکنندهمیدادند زفیکس تبدیل کند، پسرک چقدر امیدوار شده بود.
و بعد، فاجعه رخ داد.
نیک در حالی که باخاکی درد به جسد نگاه میکرد، باسوزاندن خودش فکر کرد: همهش تقصیر منه.
نیک کنار جسدنمیتواند زانو زد وببیند آروم گفت: «متأسفم.»
نیک بهآرامیمأموران دست هورواداده را گرفت.
مثل یخسینهاش سرد بود؛برگشته نرم و نحیف.
دست یک بچه.
نیک باهیچوقت صدایی لرزانرنگ گفت: «متأسفم هوروا.»
«الان هر جا کهداده هستی، امیدوارم به پستآخر آدمی مثل من نخوری.»
«همهش تقصیر منه.»
«اگه اینقدرمیرسید احمق نبودم،دیگری الان زنده بودی.»
«متأسفم.»
چند ثانیه در سکوت گذشت.
«ممنون که دوستم بودی.»
«دلم برات تنگ میشه،دیگری هرچند احتمالاً تو دیگهدفن دلت نمیخواد منو ببینی.»
«دیگه تنهات میذارم.»
«خداحافظ.»
نیک نفسسینهاش لرزانی کشیدبرگشته و بلند شد.
وینتور جلو آمدچارهی و دستش راشهر روی شانه نیک گذاشت.
نیک تا مدتی تکان نخورد.
سرانجام، نیک نفس عمیقی کشید.
در حالی که دست وینتور را آرام ازمیکرد روی شانهاش پس میزد، گفت: «ممنون. یه کمشده زمان میخوام تا با این قضیه کنار بیام.»
وینتور سر تکان داد.دیگری «میتونی سه روز آینده روکردن مرخصی بگیری. میدونم برات سخته.»
نیک جوابی نداد.
سپس چرخید وتحویل در سکوت، واحدهیچکس مهار را ترک کرد.
بعد از رفتن نیک، وینتورتاریکتر کمی به جسد نگاه کرد ورنگ بعد آن را روی شانهاش انداخت.
پس از آن،چارهی وینتور برگشت تاشهر به رویاپرداز نگاه کند.
رویاپرداز همهیچوقت به وینتوررنگ نگاه کرد.
سه ثانیه بعد، وینتورداده رویش را برگرداند وآخر از واحد مهار بیرون رفت.
وقتی وینتور بیرون آمد،برگشته تروور را دید که باهیچوقت اندوه به او نگاه میکند.
وینتور بامیرسید لحنی خنثیدیگری پرسید: «نیک رفت؟»
تروور سرهیچوقت تکان داد.رنگ «آره. نگرانشم.»
وینتور گفت: «نیک قویه.داده تو درگز از این بدترهاشعاقبت رو هم از سر گذرونده.»
«کسی که تمام عمرشبرگشته رو تو درگز زندگی کرده،هیچوقت میتونه با مرگ کنار بیاد.»
تروور ابرویی بالا انداخت.
به نظر نمیرسیدنمیتواند حرف وینتور راببیند کاملاً باور کرده باشد.
هر چه باشد،تحویل تروور هم درهیچکس درگز زندگی کرده بود.
از نظر تروور،دوباره وینتور داشت برایهمیشه خودش فرضیهبافی میکرد.
با این حال،چارهی تروور حرف وینتورشهر را اصلاح نکرد.
به هر حال،نمیتواند آنها که باببیند هم دوست نبودند.
تروور کارمندمأموران بود وداده وینتور کارفرمایش.
تروور گفت:سینهاش «امیدوارم حقبرگشته با تو باشه.»
وینتور سر تکان داد.
تروور پرسید: «رویاپرداز چی میشه؟»
وینتور گفت: «نیک سه روز آینده اینجا نیست.آخر من صبح بیدارت میکنم. فعلاً فقط تو ومیدادند جنی باهاش کار میکنید. شیفتهاتون هم تغییری نمیکنه.»
تروور جوابسینهاش داد: «باشه. کارتاریکتر دیگهای باهام نداری؟»
وینتور در حالی که ازخاکی کنار تروور رد میشد، گفت: «نه،سوزاندن میتونی بری. امروز خوب کار کردی.»
تروور گفت: «خیلی خب. هرچندخوشحالی شاید الان گفتنش بیفایده باشه، ولیهمزمان امیدوارم روز کاری خوبی داشته باشی.»
وینتور پوزخندی زد.
با خودشسینهاش فکر کرد تروورتاریکتر دارد شوخی میکند.
در حالی که ترووردیگری میرفت، وینتور به سمتدفن واحد مهار دیگر قدم برداشت.
وینتور پس ازنمیتواند باز کردن در، بهطرف تابوت جیغکِش نگاه کرد.
در آن لحظه،تحویل فقط در سکوتهیچکس وسط اتاق افتاده بود.
ظاهراً درسینهاش حال هضمبرگشته یک جسد بود.
حالا دیگر واحد مهاردیگری کمی بوی اجساد مردهدفن به خود گرفته بود.
به هر حال،نمیتواند اجساد همیشه بلافاصله توسططرف تابوت جیغکِش بلعیده نمیشدند.
علاوه بر این،تحویل تهویه واحد مهارهیچکس هم چندان تعریفی نداشت.
وینتور کمیسینهاش به تابوتبرگشته جیغکِش خیره شد.
بنگ!
سپس، وینتور بدوننمیتواند هیچ تشریفاتی جسد راطرف جلوی آن پرت کرد.
حالت چهرهاش خنثی بود.
وینتور برای لحظاتیدوباره با چهرهای سردهمیشه به جسد نگاه کرد.
آن پسر بهچارهی اندازه کافی وبالشهر گردن نیک شده بود.
بالاخره نیکهیچوقت میتوانست از اینخوشحالی قضیه عبور کند.
سپس، وینتور چرخیدتحویل و از واحدهیچکس مهار بیرون رفت.