چپتر 67: ترسناک
0نیک به سمت درگزقرار راه افتاد و سهکند نگهبان هم سایهبهسایه دنبالش میآمدند.
دو نفر از نگهبانها نسبتاً قدبلند بودنداست و یونیفرم مشکی به تن داشتند؛ شبیهتکلیف لباس مأموران مالیات، اما بدون ماسک گاز.
قضیه ماسک گاز مأموران مالیات بیشتر برای مخفیگفته نگهداشتن هویتشان بود، و البته برای اینکه مجبورصرفاً نباشند بوی گند و چندشآور درگز را استشمام کنند.
نگهبانهای عادی ماسک گاز نمیزدند.
اما الان،گفته آرزو میکردند کهاست کاش زده بودند.
به محض ورود به درگز، چهره دو نگهبانِجنازهها پشت سر نیک در هم رفت. نگهبان سوم کهجلوشونو خیلی عقبتر بود، فقط از روی انزجار پوزخندی زد.
شهر خارجی با یک دیوار فلزیِ توپرتماشا از فاضلاب جدا میشد، اما درگز بیشترکند روی دریچههای مشبک و زنگزده بنا شده بود.
میشد تصور کرد قدم زدنیکی روی چیزی مثل فاضلاب شهرمیخوای قارچ زرشکی چه بوی گندی دارد.
به محض ورودشان،خودش چشمان مردم ازجنازهها وحشت گشاد شد.
اگر فقط چند تاگفته نگهبان همراه یک استخراجکنندهجنازهها زفیکس بودند، کسی اهمیتی نمیداد.
اما چیزی کهمیتوانستند آنها را میترساند،فرار آن گاریِ نعشکش بود.
مردم بلافاصله متفرق شدند؛ حتییکی به خانههایشان پناه نبردند، فقطمیخوای تا جایی که میتوانستند دور شدند.
نگهبانها باگفته بیتفاوتی فرار مردماست را تماشا میکردند.
استخراجکننده زفیکس گفته بودگفته که خودش قرار استجنازهها جنازهها را جور کند.
یکی از نگهبانها صرفاًدور از روی رفع تکلیفگفته پرسید: «میخوای جلوشونو بگیریم؟»
نیک باجنازهها لحنی خنثیکند جواب داد: «نه.»
نگهبان گفت:گفته «هرطور میلته.» واست دوباره ساکت شد.
نیک در حینتماشا قدم زدن درقرار درگز، حس عجیبی داشت.
در این لحظه،میتوانستند دیگر حس نمیکرد یکیتماشا از اهالی درگز است.
در واقع، حسجور میکرد یکی ازصرفاً همان مأموران مالیات است.
به دلیلی نامعلوم، نیک حساست میکرد اینهایی که از دستشصرفاً فرار میکنند انسان نیستند، بلکه حیواناند.
این حس او را ترساند.
حس کرد دارد چیز مهمی رافرار از دست میدهد. سریع سرش راجنازهها تکان داد تا افکارش را پس بزند.
نیک با کلافگی با خودش فکر کرد: «به این چیزامیخوای فکر نکن! تو داری اینجا رو به جای بهتری تبدیلدوباره میکنی! قراره حساب چند نفر از استرایکرز رایکر رو برسی!»
«مردم فقط به این خاطر ازت فرار میکنن کهیکی بهت اعتماد ندارن و نمیدونن قراره بکشیشون یا نه! اگهجواب میدونستن داری چیکار میکنی، با چشمای قدرشناس بهت نگاه میکردن.»
با این حال، خلاصگفته شدن از شر اینجنازهها حس عجیب اصلاً راحت نبود.
با اینکه نیک میدانست کاری کهفرار میکند به نفع درگز است، اماجنازهها باز هم حس میکرد یک جور هیولاست.
سرانجام، هرجنازهها چهار نفرکند به بازار رسیدند.
آنجا کاملاً خالی بود.
طبیعتاً همه خبر آمدنشانگفته را شنیده و مثلجنازهها سوسک پخشوپلا شده بودند.
اصلاً مهم نبودمیتوانستند توی درگز چقدرفرار قدرت داشته باشی.
بچه، بزرگسال، تاجر،جور متجاوز، قاتل، عضو باندرفع یا هر کوفت دیگری.
وقتی پای نگهبانها یا استخراجکنندگاناست زفیکس به میان میآمد، همه بهرفع یک اندازه درمانده و بیدفاع بودند.
نیک سه نگهبان را ازخودش بازار گذراند و به سمتکند یک کوچه نسبتاً باریک هدایت کرد.
کوچه آنقدر باریکمیتوانستند بود که گاریِ نعشکشتماشا اصلاً تویش جا نمیشد.
نیک رو به مردیکند که نعشکش را میکشید کردپرسید و گفت: «همینجا ولش کن.»
نگهبان فقط سر تکانقرار داد و با نعشکششکند جلوی ورودی کوچه منتظر ماند.
لحظهای بعد،فرار یک بطری کوچکخودش لاجوردی بیرون آورد.
یکی از نگهبانها بادور کلافگی پرسید: «واقعاً جانی؟گفته ما الان وسط کاریم!»
نگهبان دندانهایش را روی همیکی سابید و بطری را دوبارهمیخوای چپاند توی جیبش. «شرمنده، رئیس.»
«جانی، واقعاً باید اینقرار اعتیادت رو مهار کنی. نمیخوامیکی رو عملکردت تأثیر منفی بذاره.»
نگهبان گفت:فرار «نگران نباش،گفته رئیس. میدونم. شرمنده.»
نگهبان دیگر آهی کشیددور و رو به نیکگفته کرد. «بابت این قضیه شرمنده.»
نیک گفت: «مهم نیست.»کند و دو نگهبان راتکلیف به عمق کوچه برد.
وقتی آنها رفتند، جانی دوبارهاست بطری لاجوردی را بیرون آوردصرفاً و درش را باز کرد.
لحظه بعد، چنان محکمگفته لب پایینش را گازجنازهها گرفت که خون راه افتاد.
بعد یکی از انگشتهایش را داخل بطریتماشا فرو کرد، با احتیاط کمی غبار آبیکند بیرون آورد و روی زخم خونی لبش مالید.
بدنش سر جا شروعکند به لرزیدن کرد و چهرهاشپرسید از درد در هم رفت.
اما همزمان، لذتیخودش عمیق هم درجنازهها صورتش موج میزد.
یک دقیقهفرار بعد، لرزششگفته قطع شد.
کرچ!
دوباره لبش را گازکند گرفت و مقدار دیگریتکلیف غبار آبی روی آن گذاشت.
در همین حین، نیک دو نگهبانجنازهها پشت سرش را به سمت دیوارتکلیف نامحسوسِ یک ساختمانِ ظاهراً معمولی برد.
نیک کمی بهتماشا آن فشار آورد،قرار اما تکان نخورد.
اینجا ورودیجایی مقر استرایکرهایدور رایکر بود.
طبیعتاً بعد از شش هفته جمعآوریصرفاً اطلاعات در درگز، نیک فهمیده بودبگیریم که مقر تمام باندهای مختلف کجاست.
نیک باگفته خونسردی پیش خودشاست فکر کرد: «قُفله.»
نیک گفت: «برید عقب.»
دو نگهبانجایی چند قدمدور عقب رفتند.
نیک اضافهجنازهها کرد: «برگردید. نمیخوامیکی تواناییم رو ببینید.»
دو نگهبان نگاهیخودش به هم انداختند وجور بعد رویشان را برگرداندند.
دلیلی نداشتفرار که نیکگفته آنها را بکشد.
بعد از چند ثانیهدور سکوت، نیک حس کردگفته تواناییاش فعال شده است.
از آنجا که نیک یک تازهکار پایانی بود، بدنش حدودمیخوای ۳.۴ برابر قویتر از یک مرد معمولی بود و بادوباره فعال شدن تواناییاش، این قدرت به حدود ۱۷ برابر میرسید.
اگر اراده میکرد، میتوانست سنگیاست به وزن بیش از یکصرفاً تن را بالای سرش ببرد.
اما در عوض، لبهیگفته صفحه فلزی را گرفتجنازهها و با تمام قدرت کشید.
غررررژ!
پیچها و میخها از روییکی صفحه به بیرون پرتاب شدند وجلوشونو خود صفحه به گوشهای پرت شد.
صدا به شدت خشن و کرکنندهجنازهها بود. وقتی نگهبانها آن را شنیدند،تکلیف کل بدنشان از شدت شوک لرزید.
انگار که یک هیولایگفته عظیمالجثه همین الان دیواری فلزیجور را در هم شکسته بود!
هر دو به سرعت برگشتند،بیتفاوتی اما فقط نیک را دیدند کهاست جلوی یک راهروی باز ایستاده است.
وقتی آن دو سوراخهای کوچکِ بیشمارِ رویرفع دیوار و صفحه فلزیِ خمشدهی کنارش راخنثی دیدند، نفسشان را از لای دندانها تو کشیدند.
عمراً ازگفته پس چنینقرار کاری برنمیآمدند!
با اینکه نگهبان بودند،گفته اما در نهایت فقطجنازهها انسانهای معمولی به حساب میآمدند.
یک بار دیگر بهدور آنها یادآوری شد که استخراجکنندگانخودش زفیکس تا چه حد ترسناکاند.