---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 67: ترسناک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 67: ترسناک

0

نیک به سمت درگز‌قرار​ راه افتاد و سه‌کند​ نگهبان هم سایه‌به‌سایه دنبالش می‌آمدند.

دو نفر از نگهبان‌ها نسبتاً قدبلند بودند‌است​ و یونیفرم مشکی به تن داشتند؛ شبیه‌تکلیف​ لباس مأموران مالیات، اما بدون ماسک گاز.

قضیه ماسک گاز مأموران مالیات بیشتر برای مخفی‌گفته​ نگه‌داشتن هویتشان بود، و البته برای اینکه مجبور‌صرفاً​ نباشند بوی گند و چندش‌آور درگز را استشمام کنند.

نگهبان‌های عادی ماسک گاز نمی‌زدند.

اما الان،‌گفته​ آرزو می‌کردند که‌است​ کاش زده بودند.

به محض ورود به درگز، چهره دو نگهبانِ‌جنازه‌ها​ پشت سر نیک در هم رفت. نگهبان سوم که‌جلوشونو​ خیلی عقب‌تر بود، فقط از روی انزجار پوزخندی زد.

شهر خارجی با یک دیوار فلزیِ توپر‌تماشا​ از فاضلاب جدا می‌شد، اما درگز بیشتر‌کند​ روی دریچه‌های مشبک و زنگ‌زده بنا شده بود.

می‌شد تصور کرد قدم زدن‌یکی​ روی چیزی مثل فاضلاب شهر‌می‌خوای​ قارچ زرشکی چه بوی گندی دارد.

به محض ورودشان،‌خودش​ چشمان مردم از‌جنازه‌ها​ وحشت گشاد شد.

اگر فقط چند تا‌گفته​ نگهبان همراه یک استخراج‌کننده‌جنازه‌ها​ زفیکس بودند، کسی اهمیتی نمی‌داد.

اما چیزی که‌می‌توانستند​ آن‌ها را می‌ترساند،‌فرار​ آن گاریِ نعش‌کش بود.

مردم بلافاصله متفرق شدند؛ حتی‌یکی​ به خانه‌هایشان پناه نبردند، فقط‌می‌خوای​ تا جایی که می‌توانستند دور شدند.

نگهبان‌ها با‌گفته​ بی‌تفاوتی فرار مردم‌است​ را تماشا می‌کردند.

استخراج‌کننده زفیکس گفته بود‌گفته​ که خودش قرار است‌جنازه‌ها​ جنازه‌ها را جور کند.

یکی از نگهبان‌ها صرفاً‌دور​ از روی رفع تکلیف‌گفته​ پرسید: «می‌خوای جلوشونو بگیریم؟»

نیک با‌جنازه‌ها​ لحنی خنثی‌کند​ جواب داد: «نه.»

نگهبان گفت:‌گفته​ «هرطور میلته.» و‌است​ دوباره ساکت شد.

نیک در حین‌تماشا​ قدم زدن در‌قرار​ درگز، حس عجیبی داشت.

در این لحظه،‌می‌توانستند​ دیگر حس نمی‌کرد یکی‌تماشا​ از اهالی درگز است.

در واقع، حس‌جور​ می‌کرد یکی از‌صرفاً​ همان مأموران مالیات است.

به دلیلی نامعلوم، نیک حس‌است​ می‌کرد این‌هایی که از دستش‌صرفاً​ فرار می‌کنند انسان نیستند، بلکه حیوان‌اند.

این حس او را ترساند.

حس کرد دارد چیز مهمی را‌فرار​ از دست می‌دهد. سریع سرش را‌جنازه‌ها​ تکان داد تا افکارش را پس بزند.

نیک با کلافگی با خودش فکر کرد: «به این چیزا‌می‌خوای​ فکر نکن! تو داری اینجا رو به جای بهتری تبدیل‌دوباره​ می‌کنی! قراره حساب چند نفر از استرایکرز رایکر رو برسی!»

«مردم فقط به این خاطر ازت فرار می‌کنن که‌یکی​ بهت اعتماد ندارن و نمی‌دونن قراره بکشیشون یا نه! اگه‌جواب​ می‌دونستن داری چیکار می‌کنی، با چشمای قدرشناس بهت نگاه می‌کردن.»

با این حال، خلاص‌گفته​ شدن از شر این‌جنازه‌ها​ حس عجیب اصلاً راحت نبود.

با اینکه نیک می‌دانست کاری که‌فرار​ می‌کند به نفع درگز است، اما‌جنازه‌ها​ باز هم حس می‌کرد یک جور هیولاست.

سرانجام، هر‌جنازه‌ها​ چهار نفر‌کند​ به بازار رسیدند.

آنجا کاملاً خالی بود.

طبیعتاً همه خبر آمدنشان‌گفته​ را شنیده و مثل‌جنازه‌ها​ سوسک پخش‌وپلا شده بودند.

اصلاً مهم نبود‌می‌توانستند​ توی درگز چقدر‌فرار​ قدرت داشته باشی.

بچه، بزرگسال، تاجر،‌جور​ متجاوز، قاتل، عضو باند‌رفع​ یا هر کوفت دیگری.

وقتی پای نگهبان‌ها یا استخراج‌کنندگان‌است​ زفیکس به میان می‌آمد، همه به‌رفع​ یک اندازه درمانده و بی‌دفاع بودند.

نیک سه نگهبان را از‌خودش​ بازار گذراند و به سمت‌کند​ یک کوچه نسبتاً باریک هدایت کرد.

کوچه آن‌قدر باریک‌می‌توانستند​ بود که گاریِ نعش‌کش‌تماشا​ اصلاً تویش جا نمی‌شد.

نیک رو به مردی‌کند​ که نعش‌کش را می‌کشید کرد‌پرسید​ و گفت: «همین‌جا ولش کن.»

نگهبان فقط سر تکان‌قرار​ داد و با نعش‌کشش‌کند​ جلوی ورودی کوچه منتظر ماند.

لحظه‌ای بعد،‌فرار​ یک بطری کوچک‌خودش​ لاجوردی بیرون آورد.

یکی از نگهبان‌ها با‌دور​ کلافگی پرسید: «واقعاً جانی؟‌گفته​ ما الان وسط کاریم!»

نگهبان دندان‌هایش را روی هم‌یکی​ سابید و بطری را دوباره‌می‌خوای​ چپاند توی جیبش. «شرمنده، رئیس.»

«جانی، واقعاً باید این‌قرار​ اعتیادت رو مهار کنی. نمی‌خوام‌یکی​ رو عملکردت تأثیر منفی بذاره.»

نگهبان گفت:‌فرار​ «نگران نباش،‌گفته​ رئیس. می‌دونم. شرمنده.»

نگهبان دیگر آهی کشید‌دور​ و رو به نیک‌گفته​ کرد. «بابت این قضیه شرمنده.»

نیک گفت: «مهم نیست.»‌کند​ و دو نگهبان را‌تکلیف​ به عمق کوچه برد.

وقتی آن‌ها رفتند، جانی دوباره‌است​ بطری لاجوردی را بیرون آورد‌صرفاً​ و درش را باز کرد.

لحظه بعد، چنان محکم‌گفته​ لب پایینش را گاز‌جنازه‌ها​ گرفت که خون راه افتاد.

بعد یکی از انگشت‌هایش را داخل بطری‌تماشا​ فرو کرد، با احتیاط کمی غبار آبی‌کند​ بیرون آورد و روی زخم خونی لبش مالید.

بدنش سر جا شروع‌کند​ به لرزیدن کرد و چهره‌اش‌پرسید​ از درد در هم رفت.

اما هم‌زمان، لذتی‌خودش​ عمیق هم در‌جنازه‌ها​ صورتش موج می‌زد.

یک دقیقه‌فرار​ بعد، لرزشش‌گفته​ قطع شد.

کرچ!

دوباره لبش را گاز‌کند​ گرفت و مقدار دیگری‌تکلیف​ غبار آبی روی آن گذاشت.

در همین حین، نیک دو نگهبان‌جنازه‌ها​ پشت سرش را به سمت دیوار‌تکلیف​ نامحسوسِ یک ساختمانِ ظاهراً معمولی برد.

نیک کمی به‌تماشا​ آن فشار آورد،‌قرار​ اما تکان نخورد.

اینجا ورودی‌جایی​ مقر استرایکرهای‌دور​ رایکر بود.

طبیعتاً بعد از شش هفته جمع‌آوری‌صرفاً​ اطلاعات در درگز، نیک فهمیده بود‌بگیریم​ که مقر تمام باندهای مختلف کجاست.

نیک با‌گفته​ خونسردی پیش خودش‌است​ فکر کرد: «قُفله.»

نیک گفت: «برید عقب.»

دو نگهبان‌جایی​ چند قدم‌دور​ عقب رفتند.

نیک اضافه‌جنازه‌ها​ کرد: «برگردید. نمی‌خوام‌یکی​ توانایی‌م رو ببینید.»

دو نگهبان نگاهی‌خودش​ به هم انداختند و‌جور​ بعد رویشان را برگرداندند.

دلیلی نداشت‌فرار​ که نیک‌گفته​ آن‌ها را بکشد.

بعد از چند ثانیه‌دور​ سکوت، نیک حس کرد‌گفته​ توانایی‌اش فعال شده است.

از آنجا که نیک یک تازه‌کار پایانی بود، بدنش حدود‌می‌خوای​ ۳.۴ برابر قوی‌تر از یک مرد معمولی بود و با‌دوباره​ فعال شدن توانایی‌اش، این قدرت به حدود ۱۷ برابر می‌رسید.

اگر اراده می‌کرد، می‌توانست سنگی‌است​ به وزن بیش از یک‌صرفاً​ تن را بالای سرش ببرد.

اما در عوض، لبه‌ی‌گفته​ صفحه فلزی را گرفت‌جنازه‌ها​ و با تمام قدرت کشید.

غررررژ!

پیچ‌ها و میخ‌ها از روی‌یکی​ صفحه به بیرون پرتاب شدند و‌جلوشونو​ خود صفحه به گوشه‌ای پرت شد.

صدا به شدت خشن و کرکننده‌‌جنازه‌ها​ بود. وقتی نگهبان‌ها آن را شنیدند،‌تکلیف​ کل بدنشان از شدت شوک لرزید.

انگار که یک هیولای‌گفته​ عظیم‌الجثه همین الان دیواری فلزی‌جور​ را در هم شکسته بود!

هر دو به سرعت برگشتند،‌بی‌تفاوتی​ اما فقط نیک را دیدند که‌است​ جلوی یک راهروی باز ایستاده است.

وقتی آن دو سوراخ‌های کوچکِ بی‌شمارِ روی‌رفع​ دیوار و صفحه فلزیِ خم‌شده‌ی کنارش را‌خنثی​ دیدند، نفسشان را از لای دندان‌ها تو کشیدند.

عمراً از‌گفته​ پس چنین‌قرار​ کاری برنمی‌آمدند!

با اینکه نگهبان بودند،‌گفته​ اما در نهایت فقط‌جنازه‌ها​ انسان‌های معمولی به حساب می‌آمدند.

یک بار دیگر به‌دور​ آن‌ها یادآوری شد که استخراج‌کنندگان‌خودش​ زفیکس تا چه حد ترسناک‌اند.

ناولها | novelha.net