چپتر 71: فصل ۷۱ – کار خاموش
0نیک افکارش را برای وینتور توضیحمیکشن داد. وینتور فقط با نگاهی پرباشه از شک به نیک خیره شد.
وینتور پرسید: «پس واقعاًجرایم جدی هستی؟ واقعاً میخوای زندگیغذای مردم درگز رو بهتر کنی؟»
نیک بدونآدما تردید سرمالیاتی تکان داد.
وینتور پرسید: «چرا؟ اونا هیچوقت کاری برات نکردن. تا جایی که شنیدم، هیچکدومشون برات ترهمیاومد هم خرد نمیکردن و خیلیهاشون حتی میخواستن دار و ندارت رو بدزدن. چرا میخوای چیزایی کهبیرحم با جون کندن به دست آوردی رو فدا کنی تا به آدمایی مثل اونا کمک کنی؟»
نیک گفت: «مشکل از سیستمه، نه تکتک آدما. اگه مالیاتی در کارباشه نبود، آمار جرایم خشن بهشدت پایین میاومد. اگه مردم به غذای بهترتلاشم دسترسی داشتن، مجبور نبودن برای یه ذره مواد مغذی با بقیه بجنگن.»
«آره، آدمای زیادی هستن که بیدلیلبهشدت بیرحم و بهشدت خودخواهان. طبیعتاً، اینمجبور آدما لیاقت زندگی بهتر رو ندارن.»
«اما نمیتونم همه آدمایمالیاتی فقیر رو قضاوت کنم فقطخشن به خاطر اینکه بعضیهاشون هیولان.»
«درست همونطور که نمیتونم بهآدما همه آدمای پولدار بگم هیولا،آمار فقط چون بهمون کمک نمیکنن.»
«همین الان، مردم درگزدارن دارن زجر میکشن و بعضیهاشونکنن میتونن زندگیشون رو بهتر کنن.»
«اما من میخوام برعکس باشه.»
«میخوام همه زندگی خوبیمالیاتی داشته باشن، و اگه کارخشن بدی کردن، زندگیشون بدتر بشه.»
«فکر میکنم همه لیاقت یه شانساگه رو دارن، و میخوام تمام تلاشمخشن رو بکنم تا این کار ممکن بشه.»
وینتور همچنان با نگاهی پرزجر از شک به نیک خیره بود.برعکس گفت: «میدونی که هدف خیلی بزرگیه؟»
نیک سر تکان داد. «میدونم. اگه بخوام تو همچینغذای سطح ریشهای به همه تو درگز کمک کنم، احتمالاًبجنگن باید حداقل به اندازه آلبرت قوی بشم. شایدم حتی قویتر.»
«ولی حداقل اوناگه موقع، قدرتم ارزش وآمار معنی واقعی پیدا میکنه.»
وینتور به نیکسیستمه نگاه کرد و دستشمالیاتی را روی چانهاش کشید.
پرسید: «پس، خلاصهش اینه که میخوای خیلیمیتونن قویتر بشی. قدرت همون چیزیه که بهتداشته اجازه میده رویاهات رو عملی کنی، درسته؟»
نیک سر تکانآمار داد و گفت:بهشدت «میشه اینطوری گفت.»
وینتور گفت: «خیلی خب.»
لحظه بعد، وینتور آهی کشید.
«خوشحالم که اینو میشنوم، میدونی؟»
این بار نیک بودجرایم که با شک بهمیاومد وینتور نگاه کرد. «چرا؟»
وینتور با خنده گفت: «میترسیدم به همین قانع بشی. همیشه بهمپایین میگفتی که فقط یه زندگی بهتر میخوای. ترس اینو داشتم که بهآره محض اینکه زندگیت تأمین بشه، بیخیال بشی و به خودت استراحت بدی.»
«ولی حالا که همچین هدفآدما بزرگی داری، احتمالاً دیگه دلیلی برایجرایم درجا زدن و قانع شدن نداری.»
نیک با خجالتالان پشت سرش رامیکشن خاراند. «آره، فکر کنم.»
وینتور سر تکانآمار داد. «خیلی خب. پسپایین بیا بریم سراغ جنازهها.»
نیک باآدما لبخند سرمالیاتی تکان داد.
وینتور گفت: «پاتور رو برای امروز فرستادم خونه، جنی الان سر کاره، وبهشدت تروور هم تا چند ساعت دیگه پیداش نمیشه. اونا از تصمیممون برای دادنآره چند تا جنازه به انگل خبر ندارن و دلم میخواد همینطوری هم بمونه.»
وینتور ادامه داد: «کار کردن با انگل غیرقانونیه و اگه لو بریم، شهرخوبی قارچ زرشکی حسابمون رو میرسه. من به لطف خانوادهام میتونم از این قضیهممکن قسر در برم، ولی تو زنده نمیمونی. امیدوارم بفهمی که این موضوع چقدر جدیه.»
نیک با جدیتآمار سر تکان داد. «کاملاًپایین میفهمم. منم نمیخوام بمیرم.»
وینتور هم بهاگه نشانه درک متقابلنبود سر تکان داد.
وینتور در حالی کهتکتک واحد مهار رویاپرداز راکار دور میزد، گفت: «بیارشون اینور.»
نیک نعشکش را بهدارن دنبال خود کشید وزندگیشون پشت سر وینتور راه افتاد.
نزدیک انتهای انبار، وینتور ایستاد.
وینتور زانو زد و به یکی از صفحات فلزی براق روی زمین اشاره کرد.دسترسی «از اونجایی که میخوایم این قضیه مخفی بمونه، نمیتونم به کسی پول بدم تابیرحم یه راه دسترسی راحت به فاضلاب برامون بسازه، این یعنی خودت باید انجامش بدی.»
«من قبلاً نقشههای انبار رو بررسی کردم و دیدم لولههاآمار و کابلهای مهم از کجا رد میشن. زیر این نقطه نبایدذره چیز مهمی باشه، برای همین میخوام اینجا رو بکنم ورودی فاضلاب.»
نیک سر تکانالان داد و بهمیکشن سمت صفحه فلزی رفت.
وینتور در حالی که به یکی از پیچها اشارهغذای میکرد، گفت: «برای استحکام انبار، پیچها رو به صفحاتبجنگن فلزی جوش دادن، که باز کردنشون رو عملاً غیرممکن میکنه.»
«میخوام بدون اینکه بشکنیشون،مالیاتی بکشیشون بیرون. نمیخوام هیچجرایم ردی به جا بمونه.»
نیک سر تکان داد. «حتماً.»
وینتور هم سر تکان دادزجر و نیک را به حالمیخوام خود گذاشت تا کارش را بکند.
نیک برای اینآمار کار باید تواناییاشبهشدت را فعال میکرد.
در طول ۳۰ دقیقهمالیاتی بعد، نیک با دقتجرایم پیچها را باز کرد.
بیرون کشیدن آنها بدونتکتک نابود کردن جوش رویکار لبههایشان، بینهایت سخت بود.
با این وجود، نیک با چرخاندن محتاطانه آنهازندگیشون موفق شد جوش روی پیچها را دستنخورده نگه داردکردن و همزمان آنها را از خود صفحه جدا کند.
وقتی کارش تمام شد، وینتورخشن را صدا زد. وینتور آمددسترسی و با رضایت سر تکان داد.
وینتور گفت: «کارتاگه خوب بود. حالانبود آروم برش دار.»
نیک تمام پیچها راتکتک یکییکی بیرون کشید وکار با احتیاط کناری گذاشت.
سپس بههمین آرامی صفحهدارن را بلند کرد.
صفحه آنقدرها سنگین نبود،جرایم برای همین نیک نیازیمیاومد به تواناییاش پیدا نکرد.
بعد از برداشتن صفحه، نیک فضای تنگآمار و تاریکی را دید که سری دیگریدسترسی از صفحات فلزی در آن قرار داشت.
خوشبختانه سری دوم صفحات جوشآدما نخورده بودند، اما بسیار بزرگترآمار و سنگینتر از قبلیها بودند.
وزن هر صفحهالان به بیش ازمیکشن ۴۰۰ کیلو میرسید.
وینتور دور شد تا توانایی نیک دوباره فعالمیاومد شود. در عرض ده دقیقه بعد، نیک موفقمغذی شد یکی از صفحات عظیم را کنار بزند.
به محض اینکه صفحه کنارکار رفت، بوی تعفن وحشتناک فاضلاببهشدت به داخل انبار هجوم آورد.
نیک با خود فکر کرد: «بایداگه یه فکری به حال این بوی گندبهشدت بکنیم. شانس آوردیم الان کسی اینجا نیست.»
نیک دوباره وینتور را صدا زد.میکشن وقتی چشم وینتور به آن ورطهباشه سیاه و چندشآور افتاد، نفس عمیقی کشید.
از آنجا که آنها در درگز نبودند، هیچ دریچه شبکهایدسترسی وجود نداشت تا نور را به داخل فاضلاب راه دهد؛آدمای این یعنی فاضلاب زیر انبار در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
خوشبختانه، چون سقف انبار سوراخهای کوچک زیادی داشت، نورخشن از آنجا به داخل فاضلاب هم میرسید و ستونی ازمواد نورِ منزوی را در میان ابدیتی از تاریکی خلق میکرد.
وینتور گفت: «صداش کن.»
نیک سر تکان داد.