---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 25: مسیر برگشت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 25: مسیر برگشت

0

طول کشید تا وینتور حالش‌بلکه​ جا بیاید، اما بالاخره توانست‌کدوم​ جلوی بالا آوردن دل‌وروده‌اش را بگیرد.

وقتی وینتور داشت بالا می‌آورد،‌پارو​ نیک رویاپرداز را توی گونی‌ای که‌بهترین​ با خودشان آورده بودند، چپانده بود.

گونی فقط‌بدنش​ یک گونی‌می‌آمد​ معمولی بود.

وقتی وینتور از جا بلند شد و‌باشه​ گونی را دید، انگار تمام ناراحتی و‌کنی​ انزجارش دود شد و به هوا رفت.

یک شبح!

یک شبح در چنگشان بود!

واقعاً یکی‌بدنش​ از آن‌ها‌می‌آمد​ را گرفته بودند!

بعد، وینتور چشمش به‌بهترین​ نیک افتاد و مجبور‌استخراج‌کننده​ شد نفس عمیقی بکشد.

نیک حسابی‌باید​ داغان به‌کنی​ نظر می‌رسید.

از چند جای بدنش خون می‌آمد‌می‌کنیم​ و وینتور از همین حالا می‌دانست که‌باشی​ تمام این زخم‌ها خیلی زود عفونت می‌کنند.

وینتور پرسید: «حالت خوبه؟»

نیک پرسید:‌نیاز​ «به قیافه‌م‌بهترین​ می‌خوره خوب باشم؟»

وینتور چهره در‌کار​ هم کشید، اما‌بفهمی​ نیک فقط خندید.

نیک گفت:‌الان​ «بی‌خیال، خوبم.‌پول​ فقط شوخی کردم.»

وینتور آهی کشید.‌خون​ «می‌دونی، حسابی درب‌وداغون‌حالا​ به نظر می‌رسی.»

نیک جواب داد: «می‌دونم. خب، چیزی داری‌باشه​ که بتونم باهاش این زخم‌ها رو یه‌کنی​ کاری بکنم؟ راستش اصلاً دلم نمی‌خواد بمیرم.»

وینتور فقط سر تکان داد. «می‌تونیم بریم یه بیمارستان تو شهر‌جورِ​ خارجی. از اونجایی که الان یه شبح داریم، خیلی زود پول‌تعجب​ پارو می‌کنیم. تازه، بهت نیاز دارم که تو بهترین حالتت باشی.»

«هر چی باشه، تو استخراج‌کننده ارشدی، یعنی‌تازه​ نه تنها باید با رویاپرداز کار کنی،‌باشه​ بلکه باید بفهمی چطور باید باهاش کار کرد.»

«هر شبح منحصربه‌فرده و با هر‌حالا​ کدوم باید یه جورِ متفاوت رفتار کرد‌می‌کنند​ تا بیشترین زفیکس رو ازشون بیرون کشید.»

نیک فقط سر تکان‌بهترین​ داد و بعد گونیِ‌استخراج‌کننده​ حاوی رویاپرداز را چنگ زد.

لحظه‌ای بعد، نیک با‌کنی​ تعجب متوجه شد که‌کرد​ گونی چقدر سبک است.

نیک گفت: «ها،‌داریم​ از چیزی که‌می‌کنیم​ فکر می‌کردم سبک‌تره.»

وینتور توضیح داد: «اسپکترها قدرت زیادی دارن، اما از زفیکسی که از پریفیکس تبدیل‌پرسید​ شده به عنوان منبع اصلی قدرتشون استفاده می‌کنن. اسپکترها در واقع خیلی سبکن. اونا از‌می‌دونی​ زفیکس زیادی ساخته نشدن، اما زفیکسشون اون‌قدر قویه که بازم می‌تونن قدرت‌های باورنکردنی‌ای آزاد کنن.»

«اون پرنده‌ی دراز‌دارم​ احتمالاً به زور‌باشی​ پنج کیلو وزن داره.»

نیک سر تکان داد.

لحظه‌ی بعد،‌الان​ گونی را‌پول​ روی شانه‌هایش انداخت.

کابلی که وینتور دور رویاپرداز‌همین​ پیچیده بود، چیزی بود که‌خیلی​ نیک قبلاً درباره‌اش شنیده بود.

آن یک مسدودکننده زفیکس‌بهترین​ بود؛ وسیله‌ای که برای متوقف‌ارشدی​ کردن جریان زفیکس استفاده می‌شد.

در این لحظه، مسدودکننده زفیکس داشت‌بفهمی​ انرژی ذخیره‌شده‌اش را مصرف می‌کرد تا‌متفاوت​ جلوی جریان زفیکس رویاپرداز را بگیرد.

از آنجا که این پایین‌ترین رده بود،‌تازه​ وقتی روی یک شبح سطح یک قرار‌باشه​ می‌گرفت، فقط حدود پنج ساعت کار می‌کرد.

این یعنی وینتور و نیک باید رویاپرداز‌می‌دانست​ را در عرض پنج ساعت آینده به مقرشان‌حالت​ تحویل می‌دادند، اما این زمان کاملاً کافی بود.

وینتور و نیک از ورودی‌حالتت​ فاضلاب بیرون آمدند و در‌یعنی​ بخش متروکه‌ای از درگز ظاهر شدند.

وینتور بلافاصله‌باید​ نفس عمیقی از‌بلکه​ هوای درگز کشید.

هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد روزی‌پول​ برسد که هوای درگز‌بهت​ برایش طراوت‌بخش و لذت‌بخش باشد.

همان‌طور که آن دو در درگز قدم‌می‌دانست​ می‌زدند، دیدند که همه مردم با انزجار به‌حالت​ آن‌ها نگاه می‌کنند و از آن‌ها فاصله می‌گیرند.

بوی این دو نفر‌بهترین​ حتی با استانداردهای درگز‌استخراج‌کننده​ هم کاملاً نفرت‌انگیز بود.

با این حال،‌کار​ هیچ‌کدام توجه چندانی‌بفهمی​ به تماشاچی‌ها نکردند.

آن‌ها از اینکه بالاخره اولین‌پارو​ شبح خود را گرفته بودند،‌دارم​ بیش از حد هیجان‌زده بودند.

بعد از حدود نیم ساعت،‌همین​ بالاخره شلوغ‌ترین بخش درگز را پشت‌زود​ سر گذاشتند و وارد حومه شدند.

جنس خیابان‌ها از فلز زنگ‌زده به‌باشی​ فلز صیقلی تغییر کرد و خانه‌ها‌باید​ هم رفته‌رفته یکدست‌تر و منظم‌تر شدند.

طبیعتاً آدم‌های توی خیابان هم خوش‌لباس‌تر به‌چطور​ نظر می‌رسیدند و واکنشی که به آن‌بیشترین​ دو نشان می‌دادند، پر از انزجار بیشتری بود.

«وایسید!»

هر دو‌بدنش​ ایستادند و اخم‌هایشان‌همین​ در هم رفت.

لحظه‌ای بعد، دو نفر با لباس‌های رزمی مشکی به‌ارشدی​ سمتشان آمدند. آن دو مرد در حالی که بینی‌شان‌کرد​ را گرفته بودند، با انزجار به آن‌ها نگاه می‌کردند.

یکی از آن‌ها داد زد: «آدمایی‌بفهمی​ مثل شما اینجا جایی ندارن! از شهر‌رفتار​ خارجی گمشید بیرون، وگرنه خودمون مجبورتون می‌کنیم!»

مشخص بود که آن دو نفر نگهبان شهر‌بهت​ هستند و بخشی از وظیفه‌شان این بود که شهر‌یعنی​ خارجی را از شر آدم‌های ناجور پاک نگه دارند.

دو نفر که بوی‌می‌آمد​ گند شاش و گوه می‌دادند،‌زخم‌ها​ قطعاً ناجور به حساب می‌آمدند.

وینتور دستش‌نیاز​ را توی‌بهترین​ جیبش برد.

یکی از نگهبان‌ها چشمانش را ریز کرد و‌کرد​ به جلو پرید. قبل از اینکه وینتور بتواند دستش‌بیرون​ را از جیبش در بیاورد، بازوی او را چسبید.

نگهبان فکر‌الان​ می‌کرد وینتور می‌خواهد‌پارو​ رویشان اسلحه بکشد.

نگهبان در حالی که بازوی‌همین​ وینتور را با خشونت از جیبش‌زود​ بیرون می‌کشید، داد زد: «مقاومت نکن!»

تِرق!

لحظه‌ای بعد، مچ وینتور‌کنی​ در رفت و کمی بیشتر‌منحصربه‌فرده​ از حد معمول کشیده شد.

نگهبان مچ‌الان​ دستش را‌پول​ درآورده بود.

با اینکه وینتور تواناییِ یک شبح را‌می‌دانست​ داشت، اما آدم ورزشکاری نبود؛ در حالی‌پرسید​ که نگهبان‌ها بسیار ورزیده و قوی بودند.

نگهبان بازوی وینتور را به پهلو کشید‌باشه​ تا آن را پشت کمرش قفل کند‌کنی​ و وینتور از شدت درد دندان‌قروچه کرد.

لحظه‌ای بعد،‌باید​ نگهبان وینتور را‌بلکه​ به زمین کوبید.

در تمام این مدت،‌پول​ نیک به چشمان نگهبان‌بهت​ دیگر خیره شده بود.

سپس، نیک برای لحظه‌ای کوتاه‌همین​ به پایین نگاه کرد و‌خیلی​ دوباره چشم به نگهبان دوخت.

نگهبان فوراً متوجه شد که نیک‌باشی​ با این کار به او اشاره‌باید​ کرده تا پایین را نگاه کند.

نگهبان نگاهی به پایین انداخت‌بلکه​ و کارت کوچکی را دید که‌جورِ​ تازه از دست وینتور افتاده بود.

نگهبان اخم کرد و به نیک‌می‌کنیم​ نگاه کرد. نیک بدون اینکه کلمه‌ای حرف‌باشی​ بزند، فقط به او خیره مانده بود.

در نهایت، نگهبان‌خون​ دوم زانو زد‌حالا​ تا کارت را بردارد.

با دیدن کارت، رنگ از رخسار نگهبان پرید‌استخراج‌کننده​ و با وحشت به وینتوری نگاه کرد که‌بفهمی​ زیر دست نگهبان دیگر روی زمین گیر افتاده بود.

نگهبان دوم بلافاصله به سمت‌بلکه​ نگهبان اول پرید و او‌کدوم​ را عقب کشید. «جیمز، ولش کن!»

نگهبان اول با کلافگی‌پول​ نگهبان دوم را پس زد‌نیاز​ و داد کشید: «چته تو؟!»

نگهبان دوم با‌خون​ دستپاچگی کارت را توی‌می‌دانست​ دست نگهبان اول چپاند.

نگهبان اول‌نیاز​ با کلافگی به‌حالتت​ کارت نگاه کرد.

اما ناگهان چشمانش گرد شد‌بلکه​ و با وحشت به مردی‌کدوم​ که زیر دستش بود خیره شد.

در همان لحظه، وینتور‌پول​ با نگاهی زهرآگین به‌بهت​ نگهبان خیره شده بود.

نگهبان خشکش زد.

نگهبان، در آن لحظه، یک کارت اقامتِ متعلق‌استخراج‌کننده​ به بالاترین طبقه‌ی شهر داخلی را در دست‌بفهمی​ داشت و نام روی کارت، وینتور ملفیون بود.

و طبیعتاً، نگهبان‌ها‌کار​ دقیقاً می‌دانستند با‌بفهمی​ چه کسی طرف هستند.

ناولها | novelha.net