چپتر 55: – جنی و رویاپرداز
0تا الان، نیک در کار با رویاپردازتغییری حسابی مهارت پیدا کرده بود و کار کردنهمون با آن دیگر نیازی به آمادهسازی خاصی نداشت.
در مدتی که نیک با رویاپرداز کارکاری میکرد، وینتور تمام اطلاعات مربوط به «رویای تاریک»،متفکرانه محل کار آیندهی جنی، را برایش توضیح میداد.
از حرفهای وینتور اینطور برمیآمد کهخروج اسم شرکتشان به خاطر اولین شبح آنها،متفکرانه یعنی رویاپرداز، «رویای تاریک» گذاشته شده بود.
زمانی که نیک این شبح رابیشتر گیر انداخته بود، مجبور شد به دلکسی تاریکی بزند و با رویاپرداز روبهرو شود.
برای همین، وینتورکرد اسم «رویای تاریک»اون را انتخاب کرده بود.
وقتی جنی شنید نیک چطورخستگی رویاپرداز را گیر انداخته، احترامشداد برای او حتی بیشتر هم شد.
جنی از قبل هم برای نیک احترام قائلداد بود، اما احترام گذاشتن واقعی به کسی کهخودش هنوز یک نوجوان به حساب میآمد، کار سختی بود.
طبیعتاً، جنی این را هم میدانستبیشتر که قرار گرفتن تحت تأثیر کابوس برایکسی دفعات متعدد، چقدر طاقتفرسا و حیرتانگیز است.
هرچه این اتفاق در بازهگرم زمانی کوتاهتری تکرار میشد، توهماتافتاد هم وحشیانهتر و بیرحمانهتر میشدند.
هشت ساعت بعد، نیکاحساس در حالی که خمیازهای میکشید،انجام از واحد مهار بیرون آمد.
با اینکه تازه هشت ساعتکاری تمام خوابیده بود، اما بهشدتمقدار احساس خستگی و فرسودگی میکرد.
اولین کاری که نیک بعدحتی از خروج از واحد مهار انجامگذاشتن داد، بررسی مقدار زفیکس تولیدشدهاش بود.
نیک در حالی که متفکرانه چانهاش را میخاراند، با خودش فکرهیچچیز کرد: هنوز هفت گرم. به جز اون یه تغییری که دونگاهی هفته پیش اتفاق افتاد، هیچچیز دیگهای عوض نشده. هنوز همون هفت گرمه.
با وجود جنی،بهشدت باید بتونم اطلاعاتفرسودگی بیشتری گیر بیارم.
نیک نگاهی به اطراففرسودگی انداخت و خیلی زودداد جنی را پیدا کرد.
همان لحظه، پاتور داشتاحترامش چند جای انبار رااحترام به او نشان میداد.
نیک در حالیکرد که نزدیکتر میشد،اون صدا زد: «هی، جنی.»
پاتور وخوابیده جنی بهاحساس سمت نیک برگشتند.
پاتور با لبخندیخستگی دوستانه گفت: «امروزخروج خسته نباشی، نیک.»
جنی باشنید کمی دستپاچگی گفت:حتی «خوش برگشتید، قربان.»
نیک با تکخندهایکرد تکرار کرد: «قربان؟اون همون نیک صدام کن.»
جنی کمی مردد بهاحساس نظر میرسید. با لحنیخروج معذب گفت: «باشه... نیک.»
نیک فقط با لبخندی سرکاری تکان داد و پرسید: «جنی، توزفیکس هشت ساعت آینده جایی کار داری؟»
جنی جواب داد: «نه.»
نیک سر تکان داد و گفت: «امروزتغییری روز اولته، اما اگه حس میکنی آمادهای،نشده میتونی همین الان با رویاپرداز کار کنی.»
برای نیک مهم نبود که پاتور هم آنجاست. پاتورانجام هم تا الان قرارداد عدم افشای اطلاعات را امضاخودش کرده بود و خیلی از رازهای «رویای تاریک» را میدانست.
جنی با کمی هیجان به نیکخروج نگاه کرد و پرسید: «این یعنیتولیدشدهاش اولین دستمزدم رو هم میگیرم، درسته؟»
نیک گفت:شنید «آره. ایناحترامش که مشکلی نیست.»
جنی گفت: «پس میخوام همین الان با رویاپرداز کار کنم.افتاد البته، اول باید به همخونهام خبر بدم. کل روز ازمبیشتری بیخبر بوده و اگه تا نصفهشب اینجا بمونم خیلی نگران میشه.»
نیک رو به پاتور کردخستگی و گفت: «پاتور میتونه اینداد کار رو بکنه. مگه نه؟»
پاتور با لبخندی گفت: «البته.کاری بعد از اینکه دوباره بهمقدار هوروا سر زدم، ردیفش میکنم.»
نیک گفت: «ممنون، پاتور. اگه همهچیزبیشتر طبق برنامه پیش بره، حدوداً یهواقعی ساعت دیگه خودم کارها رو دست میگیرم.»
پاتور گفت: «حتماً، نیک.»هفت بعد رو به جنیهفته کرد و پرسید: «خونهت کجاست؟»
جنی به پاتور گفت که کجافرسودگی برود و چه بگوید، و پاتورمقدار خیلی زود ساختمان را ترک کرد.
لحظه بعد، نیکخستگی به جنی لبخندخروج زد. گفت: «پس بریم.»
جنی سر تکانچطور داد و دنبالبیشتر نیک راه افتاد.
هر دو آرام بههفت نظر میرسیدند، اما درهفته حقیقت، جفتشان حسابی مضطرب بودند.
جنی تا حالا هیچوقت واقعاً با یک شبح سر وداد کار نداشت. میخواست نترس به نظر برسد، اما در اعماق وجودش،هفت هنوز نگران بود که نتواند سنگینی حضور شبح را تحمل کند.
نیک میخواست بااعتمادبهنفس به نظر برسد، اما درست به اندازهمقدار جنی استرس داشت. آخرین باری که کسی را به رویاپردازگرم معرفی کرده بود، طرف کاملاً فلج و بیواکنش شده بود.
نیک امیدوار بودچطور جنی بتواند بهتر درقبل برابر رویاپرداز مقاومت کند.
بعد از باز کردنهفت درِ کارکنان، هر دوهفته وارد واحد مهار شدند.
مثل همیشه، رویاپرداز دراحساس گوشهاش ایستاده بود وخروج بیحالت به نیک نگاه میکرد.
جنی مورب پشت سر نیککاری ایستاده بود و وقتی رویاپرداز رازفیکس دید، ضربان قلبش حسابی بالا رفت.
جنی در حالی که قفسهحتی سینهاش میلرزید نفس عمیقی کشید،اما اما توانست خونسردیاش را حفظ کند.
درست همانطور که انتظارهفت میرفت، تحمل هاله رویاپردازهفته برای جنی سخت بود.
احساس میکردخوابیده با شکارچی طبیعیاشخستگی روبهرو شده است.
ماندن در اینجا معنایی جزکاری مرگ نداشت و احساساتش بهمقدار او فریاد میزدند که فرار کند.
با این حال، منطق جنیحتی احساساتش را مهار کرد و نگذاشتگذاشتن کنترل اعمالش را به دست بگیرند.
او از قبل دربارههفت رویاپرداز توجیه شده بود وپیش میدانست باید چه کار کند.
جنی در حالی که نفسهای عمیق میکشید و سعی میکردداد خودش را آرام کند، با خود فکر کرد: هیچ اتفاقی برامهفت نمیافته. من نمیمیرم. تنها چیزی که باید ازش ترسید، خود ترسه.
لحظه بعد، رویاپرداز نگاهشفرسودگی را از نیک گرفت وبررسی به چشمان جنی خیره شد.
ضربان قلب جنی حتیاحترامش بیشتر شد و عرقاحترام سرد روی بدنش نشست.
با این حال، فقط دندانهایشگرم را روی هم سابید وافتاد متقابلاً به آن نگاه کرد.
وقتی نیکخوابیده واکنش او راخستگی دید، لبخند زد.
نیک در حالی که به رویاپرداز نگاه میکرد گفت:بررسی «بسیار خب. این جنیه. از این به بعد هرکرد روز بعد از جلسات ما، هشت ساعت براش کار میکنی.»
رویاپرداز هیچ واکنشی نشان نداد.
سکوت.
نیک با بیخیالی شانهایاحساس بالا انداخت و گفت:خروج «خب، انگار مشکلی نیست.»
رفتار بیخیالاحساس نیک اصلاً باعثکاری آرامش جنی نشد.
نیک رو به جنی کرد و گفت: «بسیار خب.قائل کجا میخوای بخوابی؟ من معمولاً پشتم رو به دیوار میدمطبیعتاً و میخوابم، اما تو مجبور نیستی این کار رو بکنی.»
جنی نفس عمیقیکرد کشید. «ترجیح میدماون تو یه گوشه بشینم.»
نیک گفت: «باشه.»
لحظه بعد، جنی بهفرسودگی یکی از گوشهها رفتداد و با حالتی معذب نشست.
نیک سر تکان داد. «رویاپرداز الان میآدقبل پیشت و میخوابوندت. در برابر تأثیرش مقاومتهنوز نکن. هر چی باشه، هدفمون اینه که بخوابی.»
جنی بافکر اضطراب سرهفت تکان داد.
نیک بهخوابیده رویاپرداز نگاه کرد.خستگی «میتونی شروع کنی.»
رویاپرداز به آرامیخستگی چرخید تا بهخروج جنی نگاه کند.
جرینگ. جرینگ. جرینگ.
و بهفکر آرامی بههفت سمتش رفت.
تمام وجود جنی به اوخستگی میگفت که تا جایی کهداد میتواند دور شود و فرار کند.
داشت میمرد!
با این حال، جنی توانستحتی احساساتش را مهار کند و بهگذاشتن زور چشمانش را بسته نگه داشت.
بعد ازفکر چند ثانیه، جنیگرم احساس خستگی کرد.
میخواست در برابر این تأثیرخستگی مقاومت کند، اما یک بارداد دیگر توانست احساساتش را کنترل کند.
در نهایت، آنقدر خستهفرسودگی شد که حتی نتوانستداد به مقاومت کردن فکر کند.
و بعد، به خواب رفت.