چپتر 45: مایه دردسر
0نیک از واحد مهار بیرون آمدآرامتر و هوروا را دید که داشتمیبینی سعی میکرد درِ انبار را باز کند.
نیک در حالی کهکرد به سمتش میدوید، بانقش عصبانیت فریاد زد: «هوروا!»
با شنیدن صدای عصبانینظر نیک، تمام بدن هورواآرام لرزید و بعد خشکش زد.
نیک سریع به پشت سر هورواکابوس رسید و با زور او رانمیخوام چرخاند تا با هم روبهرو شوند.
هوروا بامیدونم وحشت به چشمانصدایی نیک خیره شد.
نیک فریاد زد: «چت شده؟!»
هوروا لکنتکمال گرفت: «مـ-مـ-من...نظر نـ-نه. نه! نمیتونم!»
نیک دوباره داد زد: «هوروا! خودتوکابوس جمع کن! این فقط رویاپردازه! حتینمیخوام کاری هم نکرد! فقط نگات کرد!»
چشمان مردهی رویاپرداز دوبارهگرهخورده در ذهن هوروا نقش بستگندهست و بدنش به لرزه افتاد.
نیک دوباره فریاد زد: «هوروا!»
فریاد نیک، هوروا را با زور ازبرای کابوس وحشتش بیرون کشید. «نیک، نظرم عوض شد!التماس دیگه نمیخوام استخراجکننده زفیکس باشم! میخوام برم خونه!»
نیک با شوک به هوروا نگاه کرد. «چی؟ چرا؟نظرم خودت گفتی حاضری با خطر روبهرو بشی! گفتی اراده داریشوک و یه شانس میخوای تا با زندگیت یه کاری بکنی.»
هوروا فقط دیوانهوار سرشگرهخورده را تکان داد. «نه،جغد نمیتونم! میمیرم! حسش میکنم! میمیرم!»
«دیگه نمیخوامنکرد این هیولاکرد رو ببینم!»
«اون منو میکشه، نیک!»
«حسش میکنم!»
«منو میکشه!»
نیک در حالی که بدن کوچکرویاپرداز هوروا را کمی تکان میداد، دوباره دادکابوس زد: «هوروا! آروم باش! باید آروم باشی!»
در کمال تعجب، به نظر میرسید فریادبرای زدن سر هوروا برای آرام شدنش واقعاًعمیق جواب داد و هوروا چند نفس عمیق کشید.
هوروا با التماس گفت:لرزه «نیک، نمیتونم برگردم اونکشید تو! میمیرم! میدونم! حسش میکنم!»
نیک بامیدونم ابروهای گرهخورده بهصدایی هوروا نگاه کرد.
نیک با صدایی آرامتر گفت: «بیخیال، هوروا.ذهن این فقط یه جغد گندهست. میخوابی، یهوحشتش کابوس کوچیک میبینی و پولدار بیدار میشی.»
نیک توضیح داد: «حتی بیشتر اززدن این، چون همگامساز زفیکست با رویاپرداز سازگارنفس میشه، یه توانایی هم به دست میاری.»
«فقط یه جلسه کوچیک با رویاپرداز میتونهوحشتش زندگیت رو برای همیشه به سمت بهترزفیکس شدن تغییر بده! این فرصت رو دور ننداز!»
هوروا فوراً جوابابروهای نداد و فقط بهبیخیال زمینِ روبهرویش خیره شد.
سکوت.
با گذشت ثانیهها، نفسهاینظر هوروا تندتر شد وآرام بدنش دوباره به لرزه افتاد.
هوروا در حالی که بهافتاد چشمان نیک نگاه میکرد، با قاطعیتدیگه گفت: «نه! من برنمیگردم اون تو!»
نیک با چهرهایابروهای نگران به هورواآرامتر نگاه کرد. «مطمئنی؟»
هوروا فریاد زد: «آره، مطمئنم!»
لحظهای بعد،کمال هوروا دوباره بهمیرسید زمین خیره شد.
«نمیشه فقط برگردیم خونه، نیک؟»
نیک نفس عمیقی کشید.
نیک گفت:نکرد «باید باکرد وینتور حرف بزنم.»
هوروا که با ترسنظر و شرم فقط به زمینشدنش نگاه میکرد، آرام گفت: «ممنون.»
با وجود اینکه هوروالرزه میترسید، اما احساس میکردکشید نیک را ناامید کرده است.
هوروا میخواست با رویاپرداز روبهرو شود، اما هرجغد بار که به چشمان رویاپرداز فکر میکرد، جسمتوضیح و روحش از هرگونه تعامل با آن امتناع میکرد.
نیک به سمت وینتورکرد رفت و آهی کشید.نقش «شرمنده، اما هوروا انصراف داد.»
وینتور برگههای کاغذ رانظر پایین گذاشت و با چهرهایشدنش جدی به نیک نگاه کرد.
وینتور گفت:بست «این بچهلرزه مایه دردسره.»
نیک آهی کشید. «میدونم. ببخشید که وقتت رو تلف کردم.میخوابی همیشه میدیدم چقدر شجاعه، و فکر میکردم میتونه با رویاپرداززفیکست کار کنه. هر چی باشه، رویاپرداز اساساً فقط یه جغد گندهست.»
وینتور بیصدا ونگات با چهرهای بیروح بهذهن چشمان نیک خیره شد.
نیک اضافه کرد: «فکر میکردممیرسید از پسش برمیاد. اما درواقعاً نهایت، اون فقط یه بچهست.»
نیک آهی کشید. «باید میفهمیدم.»
«تقصیر منه.»
«متأسفم.»
وینتور فقطکمال به نیکنظر خیره مانده بود.
چند ثانیه در سکوتلرزه گذشت و نیک زیرکشید نگاه بیحالت وینتور معذب شد.
وینتور گفت:میدونم «فکر کنم منظورمصدایی رو نفهمیدی، نیک.»
نیک با کمینگات گیجی و نگرانیرویاپرداز به وینتور نگاه کرد.
پرسید: «منظورت چیه؟»
وینتور پرسید: «نیک، فکر میکنیافتاد برای چی از پسره دربارهعوض خانواده، دوستها و دایره اجتماعیش پرسیدم؟»
ضربان قلبمیدونم نیک بالا رفت،صدایی اما چیزی نگفت.
وینتور توضیح داد: «به خاطر تو.رویاپرداز اگه اوضاع خراب میشد، میخواستم عواقبشافتاد تا جای ممکن کم و بیاهمیت باشه.»
«من مشکلی ندارم که یه استخراجکننده باتجربه استعفاآرام بده. اونا تجربه دارن و آدم بالغیان. میدوننگفت زیر پا گذاشتن قرارداد عدم افشا یعنی چی.»
«اما اون فقط یهلرزه بچهست. دیدی وقتی رویاپردازکشید رو دید چه اتفاقی افتاد.»
«بچهها بیشترِ وقتا نمیدونن چه حسی دارنبیخیال یا به چی فکر میکنن. تجربه کافیبیدار ندارن که خودشون رو واقعبینانه ارزیابی کنن.»
«دیدی وقتی بهت گفت که میخواد زندگیش رو تغییر بدهبدنش و با رویاپرداز کار کنه چقدر باانگیزه و هیجانزده بود،استخراجکننده اما به محض اینکه باهاش روبهرو شد، از ترس فرار کرد.»
«همین اتفاق ممکنهتعجب برای قرارداد عدمزدن افشا هم بیفته.»
«البته که مجازات زیر پا گذاشتن قرارداد مرگـه، اما پسره هنوزدیگه بالغ نیست. ممکنه پیش خودش فکر کنه تا وقتی از طرف مقابلشگفتی قول بگیره که به کس دیگهای چیزی نگه، میتونه قسر در بره.»
«اون موقعمیدونم دیگه کارگرهخورده از کار گذشته.»
سینه نیک از اضطراب فشردهمردهی شد، اما تمام تلاشش رابدنش کرد تا خونسرد به نظر برسد.
نیک پرسید: «پس، برنامهتنظر چیه؟ چطور میتونیم اینآرام مشکل رو حل کنیم؟»
وینتور دوباره برایبدنش مدتی بیصدا بهکابوس چشمان نیک خیره شد.
ضربان قلبمیدونم نیک حتیگرهخورده بیشتر هم شد.
نیک پرسید: «نظرت چیه مجبورش کنیم یهذهن قرارداد دیگه امضا کنه؟ چیزی که زیر پاکشید گذاشتن توافقنامه رو براش از اینم سختتر کنه.»
«چطوره پاتور رو بفرستیم کهمیرسید حواسش به هوروا باشه؟ حتیواقعاً خودم از جیبم پولش رو میدم!»
«چی میشه اگه من به زندگی کردنوحشتش باهاش ادامه بدم تا وقتی که واقعاًزفیکس برای روبهرو شدن با رویاپرداز آماده بشه؟»
وینتور جوابی نداد.
او فقط بانگات همان چهره بیحالترویاپرداز به نیک نگاه میکرد.
«نیک، این بچه مایه دردسره.»
«زنده موندنش برای شرکت خطرناکه.»
«این قضیهمیدونم فقط به دوصدایی شکل پیش میره.»
«یک، اون از این انبار بیرونرویاپرداز نمیره و با کار کردن با رویاپردازکابوس تبدیل به یه استخراجکننده زفیکس رسمی میشه.»
«دو، به پاتور میگمنظر تا خونه همراهیش کنه،آرام و تو راه برگشت...»
«پسره تصادفاً ازبدنش لای شبکههای فلزیکابوس درگز میفته پایین.»
«اما قبلمیدونم از اینکه بیفتهصدایی تو آب، مرده.»
«من آینده شرکتم رو گره نمیزنمرویاپرداز به اینکه یه بچه یازده سالهافتاد بتونه راز نگه داره یا نه.»