چپتر 125: فصل ۱۲۵ – پرتابها
0یک روز گذشت ودور آخرین روز تمرین باحالی نیزه پرتابی فرا رسید.
این چهارمین روز تمرین نیک باشدت نیزههای پرتابی بود و امروز، قرارنکرد بود روی پرتاب واقعی آنها تمرکز کند.
اما بهترین بخش ماجرا ایننینداخت بود که نیک دیگر ترسیحمل از گند زدن در پرتابهایش نداشت.
میتوانست با نیزههایش به همهجا برود و اگردور آن را جایی پرت میکرد که نمیخواست، کافیبرساند بود سیم شبح را بکشد تا برش گرداند.
اولین کاری که باید میکرد این بودمیخواست که دوباره به سمت آن پنج نقطه بدود،متفاوت اما این بار، مانلا نیزههایش را دور نینداخت.
فقط میخواست نیک در حالی کهشدت تمام نیزههایش را حمل میکرد، خودشنکرد را به آن پنج نقطه برساند.
این کار شرایط را متفاوت میکرد،فقط اما نیک باز هم توانست در عرضکار حدود ده دقیقه کار را تمام کند.
و بعد،سمت نوبت بهنقطه تمرین اصلی رسید.
مانلا در حالی که یکی ازفقط نیزههای خودش را بیرون میکشید، گفت:برساند «راههای زیادی واسه پرتاب نیزه هست.»
بعد از آن، نیزه راچشمان با یک دست بالا برددوریِ و چند قدم به جلو برداشت.
نیزه را عقب کشید،دور چند قدم دیگر جلوحالی رفت و بعد پرتابش کرد.
بوووم!
با پرتاب نیزه توسط مانلا،نینداخت سقف ساختمانی که هر دوحمل روی آن ایستاده بودند لرزید.
نیک با حیرت تماشاپرواز میکرد؛ نیزه انگار بهگشاد سمت افق شلیک شد!
یک ثانیه آنجا بوددور و ثانیه بعد، انگارحالی تا خود خورشید رفته بود.
البته نیزهسمت در واقعیتنقطه به خورشید نرسید.
مانلا دستش رامانلا بالا برد وفقط گفت: «نگاه کن.»
بعد، دستش را عقب کشید.
بنگ!
و مانلا همپنج ناگهان به سمتبار افق پرواز کرد!
چشمان نیکبار از شدتدور شوک گشاد شد.
مانلا به سرعت یا دوریِ نیزهاششدت پرواز نکرد، اما باز هم احتمالاًنکرد بیشتر از ۲۰۰ متر در هوا رفت.
در دوردست، نیک توانست مانلا را ببیندمیخواست که دوباره نیزهاش را میگیرد و همانجاشرایط بود که فهمید دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
مانلا مقدار وحشتناکی نیرو جمعبدود کرده و نیزهاش را بافقط تمام آن قدرت پرتاب کرده بود.
بعد، سیمبار شبح فوقالعاده بلندشنینداخت را کشیده بود.
با قدرتش، توانست نیروی پرتاب را کاملاًشوک متوقف کند و حتی آنقدر نیرو واردبیشتر کرد که نیزه به سمت خودش شلیک شد.
البته، نیروی پرتاب باید به جایی منتقلمیخواست میشد و به همین دلیل بود که بدنمتفاوت مانلا ناگهان به آن فاصله دور شلیک شد.
در نهایت، نیزهاش بهنقطه او برگشت و خیلی راحتنینداخت روی یک سقف فرود آمد.
در کمالبار تعجب، سقفدور فرو نریخت.
چند ثانیه بعد،ناگهان مانلا به سقفشدت همان ساختمان بلند برگشت.
توضیح داد: «این یه پرتاب کامل بود.میخواست همونطور که از اسمش پیداست، پرتاب کاملشرایط پرتابیه که توش از تمام قدرتت استفاده میکنی.»
«بخش سختش مهار کردن اون نیروئه، وقتی کهدور یه سیم شبح بهش وصله. بدون سیم، فقطبرساند یه پرتاب معمولیه، اما با اون، اوضاع پیچیده میشه.»
«تصور کن با یه پرتاب کامل به کسی حمله میکنی که فقط ۳۰ متر باهات فاصلهباز داره، و اون جاخالی میده. اگه تو ۷۰ متر بعدی هیچ ساختمونی نباشه و پرتابت هم بهبالا اندازه کافی قوی بوده باشه، سیم شبح تو رو به سمت جلو میکشه، درست تو بغل دشمنت.»
«اما همونطور که دیدی، میشه ازش برای طیگشاد کردن مسافتهای زیاد هم استفاده کرد. من میتونم بلندهوا و دور بپرم، اما نه اونقدر بلند و دور.»
«البته، اگه واقعاً میخواستم تانینداخت جای ممکن دور بشم، بعدحمل از پرتاب نیزهام به جلو میپریدم.»
«وقتی با دشمن روبهرو میشی، بهندرت میتونی یه پرتاب کامل انجام بدی. آمادهسازیش طولانیه وخودش دشمن هم به احتمال زیاد صدای قدمهای سنگینت رو میشنوه. فقط وقتی میتونی ازش استفادهمیکشید کنی که خیلی از دشمن دور باشی یا یکی از متحدات حواسش رو پرت کرده باشه.»
نیک سر تکان داد.
مانلا در حالیناگهان که نیزهاش را دوبارهشوک بالا میآورد، گفت: «بعدی.»
سپس، همان حرکت پرتابدور را انجام داد اماحالی بدون اینکه قدمی بردارد.
نیزه به سرعت قبل پرواز نکرد ومانلا وقتی مانلا سیم شبح را کشید، فقطحمل حدود بیست متر به جلو کشیده شد.
طبیعتاً، قدرت اینمانلا پرتاب به هیچوجه بامیخواست پرتاب قبلی قابلمقایسه نبود.
مانلا بعد از اینکه با پرش به ساختمان برگشت، گفت: «این یه پرتاب ایستادهست. بیشتر وقتاییمتر استفاده میشه که دشمنت تو رو نمیبینه و فاصلهات هم زیاد نیست. تو مورد تو، یعنیقدرت حدود سی تا هفتاد متر، البته با این فرض که قدرت مناسبی برای نیزههات داشته باشی.»
«این پرتاب خیلی بیسروصداست، اما هنوزم یه کمحالی آمادهسازی میخواد. هر چی باشه، باید گارد پرتابباز بگیری و دستت رو هم تا ته بکشی عقب.»
نیک سر تکان داد.
حرف زیادیبار در مورد پرتابنینداخت ایستاده وجود نداشت.
دینگ!
ناگهان، بدن مانلا کمی لرزید وفقط نیک دید که نیزهای از فاصلهایبرساند دور به سمت مانلا شلیک شد.
مانلا بهراحتی نیزه رانقطه گرفت و آن رادور به نیک نشان داد.
او گفت: «اون یه پرتاب مخفیفقط بود. این یکی هنوز به دردتبرساند نمیخوره، اما بازم میخوام بهت نشونش بدم.»
لحظه بعد، مانلا بهآرامیپرواز کاری را که تازهگشاد انجام داده بود، نشان داد.
او با دستهای ضربدری روبهروی نیکفقط ایستاد و بهآرامی یکی از مچهایشبرساند را به سمت عقب زاویه داد.
نیک دید که یکی از نیزههایبار کوچک از آستینش بیرون آمد وحالی در نوک انگشتان مانلا متوقف شد.
مانلا مچش را بیشتر بهنینداخت عقب کشید و نیزه کوچکحمل را هم با آن همراه کرد.
یک لحظه بعد، یکپرواز سر نیزه کوچک بهگشاد سمت نیک نشانه رفت.
و سپس، فقطمانلا مچش را بهسرعتفقط به جلو حرکت داد.
بنگ.
صدای آرامی از برخورد یک جسم سختمیخواست با جسم سخت دیگر در هوا پیچید ومتفاوت نیک دید که مرکز نیزه بهسرعت نزدیکتر میشود.
باید به خاطر داشت که نوک نیزهشوک کوچک به داخل بدنه کشیده شده بود،بیشتر اما حالا، نوک آن داشت بهسرعت بیرون میآمد.
یک لحظه بعد، نیزه بلندی ازفقط کنار سر نیک شلیک شد وبرساند سپس دوباره به عقب کشیده شد.
مانلا گفت: «حالا،پنج دوباره با سرعتبار واقعی انجامش میدم.»
بنگ!
نیک حتی حرکت مچ مانلاچشمان را هم ندید که نیزهاشدوریِ دوباره از کنارش شلیک شد!
مانلا توضیح داد: «این پرتاب خیلی قوی نیست،حالی اما اونقدر قدرت داره که بتونه یه نفرباز همسطح من رو بکشه، البته اگه مانعشون فعال نباشه.»
«از اونجایی که نیزههاینقطه مخفی نداری، نمیتونی درستدور از پرتاب مخفی استفاده کنی.»