چپتر 75: فصل ۷۵ – تابوت جیغکش
0نیک دوباره صفحات را به آرامیوعده باز کرد. چند دقیقه بعد، دوبارهجواب داشتند به داخل فاضلاب نگاه میکردند.
درست مثل دفعهی قبل،میز خورشید لکهی بزرگی از سطحنیست آب را روشن کرده بود.
وینتور دادخنده زد: «انگل،نیازی ما آمادهایم!»
هر دوفقط نزدیک به نیمخودش دقیقه منتظر ماندند.
موشی سرش راخرناسی از آب بیرونوعده آورد و پرسید: «آمادهاید؟»
وینتور وجنگیدن نیک سرمیز تکان دادند.
وینتور گفت: «یهپوف جسد هم آمادهشبح کردیم تا بکشونیمش بیرون.»
موش با شنیدن این حرف فقطوعده خرناسی کشید. با خودش گفت: «یهجواب وعده غذای آخر تو آزادی، ها؟»
موش داد زد: «آره، باید جواب بده.غذای یارو الان داره زیر سطحِ درگز پرسه میزنه.الان اگه بوی جسد بهش بخوره، سریع میاد اینجا.»
وینتور جواب داد:باهاش «خوبه.» بعد روبهم کرد به نیک: «آمادهای؟»
نیک سر تکانپوف داد و طنابیشبح را پایین انداخت.
طناب باز شد تاکشید جایی که انتهایش بهآخر مایعِ فاضلاب برخورد کرد.
طبیعتاً نیک برای برگشتن بهخودش انبار به یک راه نیاز داشتباید و این طناب، مسیر خروجش بود.
بعد، نیکجنگیدن و وینتور بهعصبانیه انگل نگاه کردند.
سکوت.
انگل پرسید: «چیه؟»
نیک گفت: «تا وقتیکشید تو اینجایی، نمیتونم از تواناییمآزادی استفاده کنم. خودت که میدونی.»
موش با خنده گفت: «پوف، نیازی بهش نداری. یارو یه شبح تسخیرکنندهست که هیچ توانایی به درداخم بخوری نداره. از اون گذشته، فقط یه نوزاد اولیهست. جنگیدن باهاش مثل جنگیدن با یه میز عصبانیه.روی بهم اعتماد کن، قرار نیست رابطهی آیندهم با رویای تاریک رو فقط برای دیدن مرگت خراب کنم.»
نیک اخمخنده کرد و نگاهینداری به وینتور انداخت.
وینتور فقطفقط با بیتفاوتیکشید شانه بالا انداخت.
نیک بافقط احتیاط گفت:کشید «خیلی خب.»
لحظهای بعد، نیکباهاش از سوراخ فاصله گرفتاعتماد و جسد را برداشت.
شلپ!
نیک آن را توی آب پرتوعده کرد و کمی بعد، دید کهجواب روی سطح آب شناور مانده است.
سکوت.
۲۰ ثانیه گذشت.
نیک پرسید: «داره میاد؟»
موش گفت: «نمیدونم. من ترجیح میدم نوچههام رو بیرونآزادی از آب نگه دارم. براشون زیاد خوب نیست. ولیسطحِ باید تو راه باشه. یه دقیقه بهش وقت بده.»
سکوت.
هر سه آنهاباهاش فقط به جسدبهم شناور نگاه میکردند.
موش ناگهان گفت: «اوه، اونجاست!»
لحظهای بعد، یک چیزکشید سفیدرنگ به آرامی ازآخر فاضلابِ کنار جسد بیرون آمد.
یک باندفقط سفید وکشید تمیز بود!
لحظهای بعد، چندباهاش رشته باند دیگر هماعتماد از فاضلاب بیرون آمدند.
باندها به آرامی دور جسدنداری پیچیدند و کمی بعد، جسد شروعبخوری به فرو رفتن در آب کرد.
نیک نفس عمیقیخرناسی کشید و چشمانشوعده را باریک کرد.
بعد، نیکفقط به داخلکشید سوراخ پرید.
شلپ!
نیک کنار یکی ازنیازی باندها به آب خورد وتوانایی بلافاصله آن را چنگ زد.
به محض اینکه نیک باند راوعده گرفت، کشش شدیدی احساس کرد وجواب بلافاصله به زیر سطح آب کشیده شد.
طبیعتاً آب درست مثل دفعهیخودش قبل حالبههمزن بود، اما نیکآره الان فرصتی برای احساس انزجار نداشت.
او بایدجنگیدن تابوت جیغکشمیز را میگرفت!
نیک باند را ول نکردنداری و به سرعت، بیشتر ودرد بیشتر به اعماق کشیده شد.
ناگهان چند باند سفیدکشید دیگر هم ظاهر شدند وآزادی به آرامی به سمتش آمدند.
خوشبختانه باندها خیلی کند بودند.خودش انگار تابوت جیغکش هیچ عجلهآره یا خشمی در کارش نبود.
و واقعیتجنگیدن هم دقیقاًمیز همین بود.
تابوت جیغکِش به عنوان یک شبحشبح تسخیرکننده که جسمی را تسخیر کردهنداره بود، اصلاً شعور و آگاهی واقعی نداشت.
سطح آگاهیاشفقط در حدکشید یک سلول بود.
فقط ازفقط ابتداییترین غرایزکشید پیروی میکرد.
جررر!
ناگهان، با کشیده شدننیازی به دست نیک، یکیهیچ از باندها پاره شد.
نیک با بهتخرناسی فکر کرد: «چی؟ بهغذای این زودی پارهش کردم؟!»
همان موقع بود که نیک متوجه شد چندآخر متری زیر آب رفته؛ یعنی نه وینتور وداره نه انگل دیگر نمیتوانستند او را حس کنند.
در این لحظه، قدرت بدنی نیک بیش ازقرار ۱۵ برابر یک مرد بالغِ معمولی بود وخراب تابوت جیغکِش فقط یک نوزاد اولیه محسوب میشد.
به محض اینکه نیک باندنداری را پاره کرد، بقیه باندهادرد آرامآرام شروع به عقبنشینی کردند.
با اینکه تابوت جیغکِش آگاهی بسیار ابتدایی وآخر خامی داشت، اما وقتی یکی از باندهایش پاره شد،زیر تصمیم گرفت دست از تلاش برای بلعیدن نیک بردارد.
نیک با خودشخرناسی فکر کرد: «اینطوریوعده دردسر میشه. نمیدونم کجاست!»
نیک در آب جلو رفت وبهم دو تا از باندهای در حال عقبنشینیتاریک را چنگ زد، اما آنها را نکشید.
در عوض، فقطپوف آنها را درشبح مشتش نگه داشت.
باندها میخواستند آرام به عقب برگردند،وعده اما بعد از چند ثانیه، شروعجواب کردند به پیچیدن دور بازوهای نیک.
نیک هیچ واکنشی نشان نداد.
طولی نکشید که باندهای بیشتری دوربهم بدنش ظاهر شدند و آنها همرویای شروع به پیچیدن دور او کردند.
نیک برای اینکه مطمئن شود در وضعیت بدیهیچ گیر نمیافتد، دستها و پاهایش را از هماولیهست باز کرد و تمام عضلاتش را منقبض نگه داشت.
حتی اگر تابوت جیغکِش موفق میشد او را لای چندین باندباید بپیچد، باز هم یک سرِ تمام این باندها به هم وصلاگه بود و نیک میتوانست با یک حرکت همه را پاره کند.
چند ثانیه بعد، ده باند مختلف بدنغذای نیک را چسبیدند و او حس کردیارو که دارد به سمت پایین کشیده میشود.
خوشبختانه، نیک مقداری آرکلایت به کمرشبهم بسته بود؛ این یعنی در حالرویای حاضر کابوس هیچ خطری برایش نداشت.
پرداخت ۱۰٬۰۰۰ اعتبار دیگرنیازی برای رویای تاریک هزینههیچ سنگینی به حساب نمیآمد.
بعد از اینکه چند مترخودش دیگر به پایین کشیده شد،آره چیزی در تاریکی آب پدیدار شد.
یک تابوت سیاه و مجلل.
در این لحظه تابوت بسته بود واعتماد دوازده باند سفید از شکافهای باریک بیندیدن بدنه و درِ تابوت بیرون زده بودند.
نیک باخنده چشمانی ریزشده بهنداری تابوت خیره شد.
وقتی نیک نزدیکترخرناسی شد، درِ تابوت آرامغذای لغزید و باز شد.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!
در یک لحظه، نیک حسعصبانیه کرد دارد به اقیانوسی ابدی ازآیندهم ارواحِ لبریز از کینه نگاه میکند!
انگار لشکری از اجساد خشمگیننداری و بیقرار بر سر نیک فریادبخوری میکشیدند تا به آنها ملحق شود.
آنها از اینکه به این وجودِ ابدیِ پر ازآزادی رنج محکوم شده بودند، نفرت داشتند و مدتها بودسطحِ که تمام عقل و منطقشان را از دست داده بودند.
وجود همهشان فقط با نفرتی خالصوعده پر شده بود؛ نفرت نسبت به هربده موجودی که در دردِ آنها شریک نبود.
با شنیدن این جیغهای مملو از کینه، بدنقرار نیک به لرزه افتاد، اما خیلی زود خودش رااخم آرام کرد و فقط یک فکر از ذهنش گذشت.
«پس واسهخنده همینه که بهشنداری میگن تابوت جیغکِش!»