---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 33: حمله • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 33: حمله

0

بعد از‌نفر​ مدتی، نیک‌روزی​ فقط آهی کشید.

به نظر می‌رسید‌تهدید​ استخراج‌کننده‌ها خیلی بی‌خیال‌نجاتمون​ و راحت بودند.

نیک پرسید:‌وضعیت​ «استخراج‌کننده‌های سطح‌کردیم​ سه چی؟»

آلبرت جواب داد: «کهنه‌کاران. اونا‌بیشتر​ تا حالا خیلی با اسپکترها کار‌اینه​ کردن، واسه همین بهشون می‌گن کهنه‌کار.»

آلبرت با لبخند گفت:‌روزی​ «به استخراج‌کننده‌های سطح چهار‌همه‌شون​ می‌گن متخصصان. من یه متخصصم.»

«استخراج‌کننده‌های سطح پنج رو متخصصین ویژه‌نجاتمون​ صدا می‌زنن. شهر قارچ زرشکی کمتر‌نداشت​ از ۳۰ تا از اونا داره.»

«به استخراج‌کننده‌های‌وضعیت​ سطح شش‌کردیم​ می‌گن قهرمانان.»

نیک پرسید: «قهرمانان؟»

آلبرت توضیح داد: «آره، چون اگه چیزی شهر رو تهدید کنه، اونا هستن‌حالی​ که نجاتمون می‌دن و بدون اونا، این شهر اصلاً وجود نداشت. بدون قهرمانان،‌بگن​ الان هیچ‌کدوممون زنده نبودیم. قهرمانان قوی‌ترین موجوداتی هستن که می‌تونیم باهاشون در ارتباط باشیم.»

نیک ابرویی بالا‌تهدید​ انداخت. «اما استخراج‌کننده‌های سطح‌می‌دن​ هفت و هشت چی؟»

آلبرت گفت: «اونا خاصن.‌کردیم​ شهرهای معمولی فقط تا‌نمی‌تونیم​ سطح شش استخراج‌کننده دارن.»

«استخراج‌کننده‌های سطح هفت افسانه به حساب‌ابروهای​ میان و زندگیشون رو وقف کمک‌هم‌قدرت​ به بشریت در برابر اسپکترها کردن.»

«استخراج‌کننده‌های سطح هفت همونایی هستن که‌پیدا​ بشریت رو از شر سقوط‌کرده‌ها، یعنی‌میاد​ اسپکترهای سطح هفت، در امان نگه می‌دارن.»

«کمتر از صد‌تهدید​ تا استخراج‌کننده سطح‌نجاتمون​ هفت وجود داره.»

«بهشون می‌گن محافظان.»

آلبرت گفت: «و اما‌نمی‌تونیم​ استخراج‌کننده‌های سطح هشت...» و‌چرا​ بعد حرفش را خورد.

سپس، آه عمیقی کشید.

«ما برای همیشه تو این‌هستن​ وضعیت گیر کردیم که فقط‌اصلاً​ هفت تا ازشون داشته باشیم.»

«هیچ‌وقت نمی‌تونیم‌وضعیت​ بیشتر از هفت‌ازشون​ تا داشته باشیم.»

نیک با‌داشته​ ابروهای گره‌خورده‌نمی‌تونیم​ پرسید: «چرا؟»

آلبرت جواب داد: «ماو. ماو عاشق اینه‌کنیم​ که استخراج‌کننده‌های هم‌قدرت رو به جون هم‌اسپکتر​ بندازه، و همیشه هم هشت نفر رو می‌بره.»

«پس، اگه یه روزی هشتمین‌هستن​ استخراج‌کننده سطح هشت رو پیدا‌اصلاً​ کنیم، ماو همه‌شون رو می‌بره.»

«در نهایت،‌وضعیت​ فقط یکیشون‌کردیم​ زنده بیرون میاد.»

«در حالی که، بیشتر‌نمی‌تونیم​ از ۴۰ تا اسپکتر‌چرا​ سطح هشت وجود داره.»

نیک با‌نفر​ شنیدن این‌روزی​ حرف ساکت شد.

هفت در‌چیزی​ برابر بیش‌کنه​ از چهل.

استخراج‌کننده‌های سطح هشت‌گیر​ درگیر یک نبرد‌داشته​ کاملاً ناامیدکننده بودند.

نیک پرسید:‌داشته​ «و به‌نمی‌تونیم​ اونا چی می‌گن؟»

«خب، در واقعیت باید بهشون بگن قهرمانان، اما‌همه‌شون​ از اونجایی که مردم عادی به استخراج‌کننده‌های سطح شش‌ساکت​ می‌گن قهرمان، مجبور شدیم یه اسم دیگه انتخاب کنیم.»

«پس، تصمیم گرفتیم اسمشون‌کنه​ رو از روی کاری‌بدون​ که انجام می‌دن برداریم.»

«اونا نمی‌تونن به دشمنمون آسیبی بزنن، اما‌هیچ‌وقت​ حداقل می‌تونن ما رو در برابر بدترین ضرباتی‌اینه​ که دشمن می‌تونه بهمون وارد کنه، سپر بشن.»

«واسه همینه‌داشته​ که بهشون‌نمی‌تونیم​ می‌گیم سپرها.»

نیک مدتی ساکت ماند.

می‌توانست حس کند که‌کنه​ آن هفت سپر چقدر‌بدون​ شریف و ازخودگذشته بودند.

بدون آن‌ها، متخاصمان، یعنی اسپکترهای‌ازشون​ سطح هشت، تا حالا همه‌جا‌ابروهای​ را به آشوب کشیده بودند.

نیک پرسید: «واسه‌هیچ‌وقت​ یه استخراج‌کننده احتمالی سطح‌گره‌خورده​ نه اسمی هم هست؟»

آلبرت مدتی ساکت ماند.

«خب، یه استخراج‌کننده سطح نه می‌تونه در برابر‌بدون​ جاودانان مقاومت کنه، و قدرت این رو داره‌نبودیم​ که واقعاً در برابر کل اسپکترها پیروز بشه.»

«یه همچین آدمی‌گیر​ رو فقط می‌شه‌داشته​ منجی ما نامید.»

نیک بدون اینکه‌هیچ‌وقت​ چیزی بگوید، فقط‌ابروهای​ سر تکان داد.

طبق چیزهایی که آلبرت گفته بود، به‌کنیم​ نظر می‌رسید استخراج‌کننده‌های سطح هفت و سطح‌اسپکتر​ هشت با بقیه استخراج‌کننده‌ها خیلی فرق داشتند.

استخراج‌کننده‌های ضعیف‌تر هنوز برای شهرهای مختلف کار می‌کردند و‌این​ عملاً اداره‌شان می‌کردند. اما استخراج‌کننده‌های سطح هفت و سطح هشت،‌می‌تونیم​ تمام تمرکزشان روی محافظت از بشریت در برابر اسپکترها بود.

با این حال، نیک ساده‌لوح نبود. خوب می‌دانست‌نمی‌تونیم​ محال است تک‌تک استخراج‌کننده‌های سطح هفت، قدیس‌هایی فداکار‌هم‌قدرت​ باشند که زندگی‌شان را وقف جنگیدن برای بشریت کرده‌اند.

این یعنی یا استخراج‌کننده‌های سطح هفتِ‌ابروهای​ بیشتری وجود داشت، یا اینکه تمام استخراج‌کننده‌های‌جون​ سطح هفت مجبور بودند برای بشریت بجنگند.

نیک دلش می‌خواست گزینه دوم حقیقت‌پیدا​ داشته باشد، اما حدس می‌زد احتمال‌میاد​ درست بودن گزینه اول بیشتر است.

«آدم‌های واقعاً قدرتمند شانس این‌هستن​ رو دارن که واقعاً دنیا‌اصلاً​ رو به جای بهتری تبدیل کنن.»

«کسی که قدرت تغییر دادن‌ازشون​ چیزی رو داره، باید وظیفه‌ابروهای​ تغییر دادنش رو هم داشته باشه.»

«خیلی‌ها می‌خوان دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنن اما‌عاشق​ قدرتش رو ندارن. به خاطر همین، باور دارم وقتی قدرت‌کنیم​ داری، وظیفه داری دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنی.»

«من مخالف این نیستم‌روزی​ که آدم‌های قوی رو‌همه‌شون​ مجبور کنن برای بشریت بجنگن.»

«نیازی نیست جونشون‌تهدید​ رو فدا کنن، اما‌می‌دن​ باید واقعاً تلاش کنن.»

نیک آهی کشید.

«اما هیچ‌کدوم از اینا مهم نیست.‌ابروهای​ من ضعیفم، و نظر و کارای من‌جون​ تقریباً هیچ تأثیری روی کل دنیا نداره.»

«فعلاً باید‌نفر​ روی چیزی که‌هشتمین​ جلومه تمرکز کنم.»

نیک پرسید: «برگردیم پیش رویاپرداز؟»

آلبرت پرسید: «اوه،‌گیر​ به این زودی‌داشته​ سه ساعت گذشت؟»

نیک سر تکان داد.

«خیلی خب، پس برو تو.»

نیک با تعجب چند‌کنه​ بار پلک زد و‌بدون​ گفت: «تو باهام نمیای؟»

آلبرت گفت: «نه. این اسپکترِ توئه. بهت‌هیچ‌وقت​ نشون دادم چطور باهاش کار کنی و‌عاشق​ یه کم کمکت کردم، ولی فقط همین.»

آلبرت توضیح داد: «تو رئیس استخراج‌کنندگان زفیکسی. مسئولیت تمام اسپکترها و استخراج‌کننده‌ها‌هم‌قدرت​ با توئه. وظیفه توئه که این تشکیلات رو مدیریت کنی. اگه نتونی اسپکترها‌میاد​ رو مهار کنی، نمی‌تونی هیچ زفیکسی ازشون بگیری، و اون‌وقت مجبور می‌شی بفروشیشون.»

نیک نفس عمیقی کشید. «می‌فهمم.»

طبیعتاً نیک می‌دانست که خودش‌هستن​ همه‌کاره است، اما کنار آمدن با‌وجود​ این قضیه هنوز برایش سخت بود.

نیک تا به حال‌کردیم​ رهبرِ کسی نبود. تازه‌نمی‌تونیم​ فقط شانزده سال داشت.

اینکه سرنوشت یک شرکتِ کامل فقط و فقط‌چرا​ به کارهای او گره خورده بود، قفسه سینه‌اش‌می‌بره​ را تنگ می‌کرد و بار سنگینی روی شانه‌هایش می‌گذاشت.

معمولاً آدم همیشه می‌توانست‌روزی​ از یک نفر قوی‌تر‌همه‌شون​ یا باتجربه‌تر کمک بگیرد.

یک بچه می‌توانست از‌کنه​ یک فرد بالغ بپرسد‌بدون​ که چه کار کند.

یک کارمند‌وضعیت​ می‌توانست از‌کردیم​ سرپرستش بپرسد.

یک سرپرست‌داشته​ می‌توانست از‌نمی‌تونیم​ مدیرش بپرسد.

یک سرباز‌نفر​ می‌توانست از‌روزی​ افسر مافوقش بپرسد.

و نیک؟

او خودش همه‌کاره بود.

خب، از نظر فنی وینتور‌بیشتر​ رئیس بود، اما وینتور کاری‌عاشق​ به کار خود اسپکترها نداشت.

نیک با آهی فکر کرد: «فکر‌پیدا​ کنم باید یاد بگیرم کنترل رو به‌حالی​ دست بگیرم و آدما رو رهبری کنم.»

«فقط خیلی حس عجیبی داره.»

«دقیقاً نمی‌دونم باید چیکار کنم.»

نیک نفس‌داشته​ عمیقی کشید‌نمی‌تونیم​ و بلند شد.

«خب، فقط با‌می‌بره​ فکر کردن بهش‌پیدا​ به جوابی نمی‌رسم.»

سپس، به‌چیزی​ سمت واحد مهار‌هستن​ رویاپرداز راه افتاد.

ناولها | novelha.net