چپتر 33: حمله
0بعد ازنفر مدتی، نیکروزی فقط آهی کشید.
به نظر میرسیدتهدید استخراجکنندهها خیلی بیخیالنجاتمون و راحت بودند.
نیک پرسید:وضعیت «استخراجکنندههای سطحکردیم سه چی؟»
آلبرت جواب داد: «کهنهکاران. اونابیشتر تا حالا خیلی با اسپکترها کاراینه کردن، واسه همین بهشون میگن کهنهکار.»
آلبرت با لبخند گفت:روزی «به استخراجکنندههای سطح چهارهمهشون میگن متخصصان. من یه متخصصم.»
«استخراجکنندههای سطح پنج رو متخصصین ویژهنجاتمون صدا میزنن. شهر قارچ زرشکی کمترنداشت از ۳۰ تا از اونا داره.»
«به استخراجکنندههایوضعیت سطح ششکردیم میگن قهرمانان.»
نیک پرسید: «قهرمانان؟»
آلبرت توضیح داد: «آره، چون اگه چیزی شهر رو تهدید کنه، اونا هستنحالی که نجاتمون میدن و بدون اونا، این شهر اصلاً وجود نداشت. بدون قهرمانان،بگن الان هیچکدوممون زنده نبودیم. قهرمانان قویترین موجوداتی هستن که میتونیم باهاشون در ارتباط باشیم.»
نیک ابرویی بالاتهدید انداخت. «اما استخراجکنندههای سطحمیدن هفت و هشت چی؟»
آلبرت گفت: «اونا خاصن.کردیم شهرهای معمولی فقط تانمیتونیم سطح شش استخراجکننده دارن.»
«استخراجکنندههای سطح هفت افسانه به حسابابروهای میان و زندگیشون رو وقف کمکهمقدرت به بشریت در برابر اسپکترها کردن.»
«استخراجکنندههای سطح هفت همونایی هستن کهپیدا بشریت رو از شر سقوطکردهها، یعنیمیاد اسپکترهای سطح هفت، در امان نگه میدارن.»
«کمتر از صدتهدید تا استخراجکننده سطحنجاتمون هفت وجود داره.»
«بهشون میگن محافظان.»
آلبرت گفت: «و امانمیتونیم استخراجکنندههای سطح هشت...» وچرا بعد حرفش را خورد.
سپس، آه عمیقی کشید.
«ما برای همیشه تو اینهستن وضعیت گیر کردیم که فقطاصلاً هفت تا ازشون داشته باشیم.»
«هیچوقت نمیتونیموضعیت بیشتر از هفتازشون تا داشته باشیم.»
نیک باداشته ابروهای گرهخوردهنمیتونیم پرسید: «چرا؟»
آلبرت جواب داد: «ماو. ماو عاشق اینهکنیم که استخراجکنندههای همقدرت رو به جون هماسپکتر بندازه، و همیشه هم هشت نفر رو میبره.»
«پس، اگه یه روزی هشتمینهستن استخراجکننده سطح هشت رو پیدااصلاً کنیم، ماو همهشون رو میبره.»
«در نهایت،وضعیت فقط یکیشونکردیم زنده بیرون میاد.»
«در حالی که، بیشترنمیتونیم از ۴۰ تا اسپکترچرا سطح هشت وجود داره.»
نیک بانفر شنیدن اینروزی حرف ساکت شد.
هفت درچیزی برابر بیشکنه از چهل.
استخراجکنندههای سطح هشتگیر درگیر یک نبردداشته کاملاً ناامیدکننده بودند.
نیک پرسید:داشته «و بهنمیتونیم اونا چی میگن؟»
«خب، در واقعیت باید بهشون بگن قهرمانان، اماهمهشون از اونجایی که مردم عادی به استخراجکنندههای سطح ششساکت میگن قهرمان، مجبور شدیم یه اسم دیگه انتخاب کنیم.»
«پس، تصمیم گرفتیم اسمشونکنه رو از روی کاریبدون که انجام میدن برداریم.»
«اونا نمیتونن به دشمنمون آسیبی بزنن، اماهیچوقت حداقل میتونن ما رو در برابر بدترین ضرباتیاینه که دشمن میتونه بهمون وارد کنه، سپر بشن.»
«واسه همینهداشته که بهشوننمیتونیم میگیم سپرها.»
نیک مدتی ساکت ماند.
میتوانست حس کند کهکنه آن هفت سپر چقدربدون شریف و ازخودگذشته بودند.
بدون آنها، متخاصمان، یعنی اسپکترهایازشون سطح هشت، تا حالا همهجاابروهای را به آشوب کشیده بودند.
نیک پرسید: «واسههیچوقت یه استخراجکننده احتمالی سطحگرهخورده نه اسمی هم هست؟»
آلبرت مدتی ساکت ماند.
«خب، یه استخراجکننده سطح نه میتونه در برابربدون جاودانان مقاومت کنه، و قدرت این رو دارهنبودیم که واقعاً در برابر کل اسپکترها پیروز بشه.»
«یه همچین آدمیگیر رو فقط میشهداشته منجی ما نامید.»
نیک بدون اینکههیچوقت چیزی بگوید، فقطابروهای سر تکان داد.
طبق چیزهایی که آلبرت گفته بود، بهکنیم نظر میرسید استخراجکنندههای سطح هفت و سطحاسپکتر هشت با بقیه استخراجکنندهها خیلی فرق داشتند.
استخراجکنندههای ضعیفتر هنوز برای شهرهای مختلف کار میکردند واین عملاً ادارهشان میکردند. اما استخراجکنندههای سطح هفت و سطح هشت،میتونیم تمام تمرکزشان روی محافظت از بشریت در برابر اسپکترها بود.
با این حال، نیک سادهلوح نبود. خوب میدانستنمیتونیم محال است تکتک استخراجکنندههای سطح هفت، قدیسهایی فداکارهمقدرت باشند که زندگیشان را وقف جنگیدن برای بشریت کردهاند.
این یعنی یا استخراجکنندههای سطح هفتِابروهای بیشتری وجود داشت، یا اینکه تمام استخراجکنندههایجون سطح هفت مجبور بودند برای بشریت بجنگند.
نیک دلش میخواست گزینه دوم حقیقتپیدا داشته باشد، اما حدس میزد احتمالمیاد درست بودن گزینه اول بیشتر است.
«آدمهای واقعاً قدرتمند شانس اینهستن رو دارن که واقعاً دنیااصلاً رو به جای بهتری تبدیل کنن.»
«کسی که قدرت تغییر دادنازشون چیزی رو داره، باید وظیفهابروهای تغییر دادنش رو هم داشته باشه.»
«خیلیها میخوان دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنن اماعاشق قدرتش رو ندارن. به خاطر همین، باور دارم وقتی قدرتکنیم داری، وظیفه داری دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنی.»
«من مخالف این نیستمروزی که آدمهای قوی روهمهشون مجبور کنن برای بشریت بجنگن.»
«نیازی نیست جونشونتهدید رو فدا کنن، امامیدن باید واقعاً تلاش کنن.»
نیک آهی کشید.
«اما هیچکدوم از اینا مهم نیست.ابروهای من ضعیفم، و نظر و کارای منجون تقریباً هیچ تأثیری روی کل دنیا نداره.»
«فعلاً بایدنفر روی چیزی کههشتمین جلومه تمرکز کنم.»
نیک پرسید: «برگردیم پیش رویاپرداز؟»
آلبرت پرسید: «اوه،گیر به این زودیداشته سه ساعت گذشت؟»
نیک سر تکان داد.
«خیلی خب، پس برو تو.»
نیک با تعجب چندکنه بار پلک زد وبدون گفت: «تو باهام نمیای؟»
آلبرت گفت: «نه. این اسپکترِ توئه. بهتهیچوقت نشون دادم چطور باهاش کار کنی وعاشق یه کم کمکت کردم، ولی فقط همین.»
آلبرت توضیح داد: «تو رئیس استخراجکنندگان زفیکسی. مسئولیت تمام اسپکترها و استخراجکنندههاهمقدرت با توئه. وظیفه توئه که این تشکیلات رو مدیریت کنی. اگه نتونی اسپکترهامیاد رو مهار کنی، نمیتونی هیچ زفیکسی ازشون بگیری، و اونوقت مجبور میشی بفروشیشون.»
نیک نفس عمیقی کشید. «میفهمم.»
طبیعتاً نیک میدانست که خودشهستن همهکاره است، اما کنار آمدن باوجود این قضیه هنوز برایش سخت بود.
نیک تا به حالکردیم رهبرِ کسی نبود. تازهنمیتونیم فقط شانزده سال داشت.
اینکه سرنوشت یک شرکتِ کامل فقط و فقطچرا به کارهای او گره خورده بود، قفسه سینهاشمیبره را تنگ میکرد و بار سنگینی روی شانههایش میگذاشت.
معمولاً آدم همیشه میتوانستروزی از یک نفر قویترهمهشون یا باتجربهتر کمک بگیرد.
یک بچه میتوانست ازکنه یک فرد بالغ بپرسدبدون که چه کار کند.
یک کارمندوضعیت میتوانست ازکردیم سرپرستش بپرسد.
یک سرپرستداشته میتوانست ازنمیتونیم مدیرش بپرسد.
یک سربازنفر میتوانست ازروزی افسر مافوقش بپرسد.
و نیک؟
او خودش همهکاره بود.
خب، از نظر فنی وینتوربیشتر رئیس بود، اما وینتور کاریعاشق به کار خود اسپکترها نداشت.
نیک با آهی فکر کرد: «فکرپیدا کنم باید یاد بگیرم کنترل رو بهحالی دست بگیرم و آدما رو رهبری کنم.»
«فقط خیلی حس عجیبی داره.»
«دقیقاً نمیدونم باید چیکار کنم.»
نیک نفسداشته عمیقی کشیدنمیتونیم و بلند شد.
«خب، فقط بامیبره فکر کردن بهشپیدا به جوابی نمیرسم.»
سپس، بهچیزی سمت واحد مهارهستن رویاپرداز راه افتاد.