---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 34: کار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 34: کار

0

نیک با کنسول کار‌سخت‌تر​ کرد و درِ ورودی‌نقش​ کارکنان را باز کرد.

چراغ‌های واحد مهار روشن شد‌مثبت​ و نیک به محض باز‌تبدیل​ شدن در، رویاپرداز را دید.

رویاپرداز نزدیک‌مطمئنم​ یکی از‌می‌دونه​ دیوارها ایستاده بود.

نیک مطمئن نبود این حالت را‌می‌شه​ به وقتی که رویاپرداز فقط گوشه‌ای‌اعتمادمون​ دراز می‌کشید، ترجیح می‌دهد یا نه.

نیک با اطمینان قدم به‌جاش​ داخل واحد مهار گذاشت و‌مثبت​ در پشت سرش بسته شد.

نیک به رویاپرداز نگاه کرد.

رویاپرداز به نیک نگاه کرد.

سکوت.

ضربان قلب نیک بالا رفت.

در این لحظه، توانایی نیک مشخصاً‌بازی​ کار نمی‌کرد و باز شدن درِ‌سطح​ کارکنان هم چند ثانیه‌ای زمان می‌برد.

این یعنی اگر رویاپرداز تصمیم به حمله می‌گرفت،‌می‌شه​ نیک مجبور بود چند ثانیه‌ای با آن بجنگد‌زندگیش​ تا آلبرت بتواند وارد شود یا خودش بیرون برود.

نیک با چشم‌های ریزشده به رویاپرداز نگاه کرد و با‌تعلق​ خودش فکر کرد: «نمی‌تونم روی آلبرت حساب کنم. اون فقط‌بچه​ امروز اینجاست. حتی اگه الانم نجاتم بده، فردا که نمی‌تونه.»

«یادت باشه، آلبرت گفت اسپکترها‌جاش​ همیشه کاری رو می‌کنن که‌مثبت​ براشون بیشترین نفع رو داره.»

«رویاپرداز اون‌قدر قوی نیست که از واحد مهار‌گیرم​ فرار کنه. حتی اگه منو بکشه، بازم نمی‌تونه‌بزنم​ بره بیرون، و مطمئنم که خودش هم اینو می‌دونه.»

«به همین خاطر، حمله به من فقط باعث می‌شه‌تولیدکننده‌ای​ تولیدکننده‌ای که الان بهش تعلق داره رو با خودش‌جاش​ دشمن کنه، اعتمادمون بهش کم بشه و زندگیش سخت‌تر بشه.»

«اگه من جاش بودم، ترجیح می‌دادم نقش بچه مثبت رو بازی‌دشمن​ کنم تا وقتی که اون‌قدر زفیکس گیرم بیاد که تبدیل به یه‌زفیکس​ اسپکتر سطح دو، یه نوجوان بشم؛ بعدش از واحد مهار بزنم بیرون.»

رویاپرداز و نیک‌زندگیش​ هنوز در سکوت‌بودم​ به یکدیگر نگاه می‌کردند.

رویاپرداز مطلقاً هیچ حالت خاصی در چهره‌اش‌زفیکس​ نداشت و نیک اصلاً نمی‌دانست الان به‌بشم​ چه چیزی فکر می‌کند یا چه حسی دارد.

فقط مثل یک‌اینو​ مجسمه به او‌خاطر​ خیره شده بود.

نیک گفت: «فرض می‌کنم حاضری با‌می‌شه​ ما کار کنی. فکر کنم اگه موافق‌بشه​ نبودی تا الان بهم حمله کرده بودی.»

«تصمیم هوشمندانه‌ایه.»

رویاپرداز فقط‌می‌دادم​ به نیک‌بچه​ نگاه می‌کرد.

«هردومون از قدرت من خبر داریم، و‌باعث​ هردومون می‌دونیم که تا وقتی می‌تونی منو‌اعتمادمون​ ببینی، از هر لحاظ از من سرتری.»

«اما اینم می‌دونیم که من هنوز می‌تونم‌تولیدکننده‌ای​ یه مدت از حملاتت جاخالی بدم، و‌زندگیش​ نسبت به قبل، الان تو زمین منیم.»

«فقط کافیه تا‌زندگیش​ وقتی در باز‌بودم​ می‌شه زنده بمونم.»

رویاپرداز هیچ کاری نکرد.

طبیعتاً، بی‌واکنشی رویاپرداز‌اینو​ ضربان قلب نیک‌خاطر​ را بالاتر برد.

نگاه کردن به چیزی که زنده‌می‌شه​ بود اما عمداً جوری رفتار می‌کرد‌اعتمادمون​ که انگار نیست، زیادی وهم‌انگیز بود.

«البته، هنوزم یه‌زندگیش​ شانس واقعی برای‌بودم​ کشتن من داری.»

رویاپرداز هیچ کاری نکرد.

«اما قبلاً متوجه آژیرها شدی،‌همین​ و کاملاً مطمئنم که تا الان‌بهش​ فهمیدی کی آژیر به صدا درمیاد.»

«اگه تصمیم بگیری بهم‌خاطر​ حمله کنی، قبل از‌الان​ اینکه واقعاً حمله کنی می‌فهمم.»

رویاپرداز فقط بی‌احساس‌زندگیش​ و در سکوت‌بودم​ به او خیره ماند.

دینگ! دینگ! دینگ!

لحظه بعد، آژیر به صدا‌همین​ درآمد و نیک بلافاصله دستش را‌بهش​ روی کنسول درِ پشت سرش گذاشت.

اما آن را فشار نداد.

در عوض، فقط‌زندگیش​ با غیظ به‌بودم​ رویاپرداز خیره شد.

در کمال‌می‌دادم​ تعجب، رویاپرداز‌بچه​ همان‌جا بی‌حرکت ماند.

انگار نه‌مطمئنم​ انگار که‌می‌دونه​ کاری کرده بود.

نیک پرسید: «حالا فهمیدی؟»

طبیعتاً، رویاپرداز‌بشه​ آژیر را‌سخت‌تر​ امتحان کرده بود.

می‌خواست بداند که آیا‌بچه​ فعال شدن‌های قبلی فقط‌گیرم​ یک تصادف بوده یا نه.

و از چیزی‌اینو​ که متوجه شد،‌خاطر​ اصلاً خوشش نیامد.

هر وقت که‌همین​ به فکر حمله می‌افتاد،‌تولیدکننده‌ای​ آژیر به صدا درمی‌آمد.

آژیر آن‌قدر سریع فعال می‌شد‌جاش​ که رویاپرداز حتی مطمئن نبود‌مثبت​ واقعاً قصد حمله داشته یا نه.

به شدت عجیب بود.

انگار آژیر‌مطمئنم​ می‌توانست آینده‌می‌دونه​ را پیش‌بینی کند.

نیک در حالی‌همین​ که از در دور‌تولیدکننده‌ای​ می‌شد گفت: «خیلی خب.»

بعد، آرام‌بشه​ به سمت‌سخت‌تر​ رویاپرداز قدم برداشت.

از آنجا که رویاپرداز در‌مثبت​ حال حاضر روی زمین ایستاده‌تبدیل​ بود، تقریباً بی‌خطر به نظر می‌رسید.

هر چه نباشد، فقط یک‌همین​ جغد بود که قدش به‌الان​ زور به پنجاه سانتی‌متر می‌رسید.

خب، پرنده نسبتاً‌همین​ بزرگی بود، اما‌می‌شه​ نه بیشتر از این.

با این حال،‌زندگیش​ نیک می‌دانست که رویاپرداز‌می‌دادم​ واقعاً چقدر قدرتمند است.

قدم به‌می‌دادم​ قدم، نیک به‌مثبت​ رویاپرداز نزدیک‌تر شد.

در نهایت،‌مطمئنم​ تنها یک متر‌همین​ بینشان فاصله بود.

در تمام این مدت،‌خاطر​ آن دو فقط به‌الان​ چشمان هم خیره شده بودند.

سکوت.

رویاپرداز حمله نکرد.

طبیعتاً ضربان قلب نیک در آن‌خاطر​ لحظه به شدت بالا رفته بود‌تعلق​ و آدرنالین در رگ‌هایش پمپاژ می‌شد.

اما می‌دانست که‌همین​ باید این مرحله‌می‌شه​ را پشت سر بگذارد.

اگر نمی‌توانست با رویاپرداز‌سخت‌تر​ کار کند، نمی‌توانست خودش‌نقش​ را رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس بنامد.

او باید می‌توانست‌نقش​ با قدرتمندترین اسپکترهای‌بازی​ شرکت کار کند.

نیک گفت: «خوبه.‌اینو​ پس بیا کار‌خاطر​ رو شروع کنیم.»

لحظه‌ای بعد، نیک‌همین​ برگشت و به سمت‌تولیدکننده‌ای​ یکی از دیوارها رفت.

بعد، پشت به دیوار نشست.

«تو با کابوس‌نقش​ دادن به آدما‌بازی​ قدرت می‌گیری، درسته؟»

رویاپرداز جوابی نداد.

«وقتی قدرت می‌گیری،‌همین​ همون چیزی رو بیرون‌تولیدکننده‌ای​ می‌دی که ما می‌خوایم.»

نیک در حالی که به یکی از‌می‌دادم​ دیوارها نگاه می‌کرد فریاد زد: «آلبرت! فعلاً‌بیاد​ نرخ تبدیل رو روی نود درصد تنظیم کن.»

چند ثانیه گذشت.

صدای آلبرت از‌اینو​ یکی از بلندگوهای گوشه‌باعث​ اتاق بلند شد: «تمومه!»

نیک سر تکان‌همین​ داد و دوباره‌می‌شه​ به رویاپرداز نگاه کرد.

«فعلاً، ما نود درصد رو برمی‌داریم و تو‌نقش​ ده درصد رو نگه می‌داری. طبیعتاً این خیلی به‌سطح​ نفع ماست، اما فعلاً این تنها گزینه‌ایه که داری.»

«اگه ثابت کنی که قابل اعتمادی، بهت اجازه می‌دیم‌بیاد​ زفیکس بیشتری نگه داری. هر چی باشه، اگه بتونی تبدیل‌می‌کردند​ به یه نوجوان بشی، ما هم زفیکس بیشتری گیرمون میاد.»

«قوی‌تر شدنت‌مطمئنم​ به نفع‌می‌دونه​ ما هم هست.»

«اما فعلاً‌می‌دونه​ باید حواسمون‌خاطر​ بهت باشه.»

لحظه‌ای بعد،‌بشه​ نیک نفس‌سخت‌تر​ عمیقی کشید.

«من سعی می‌کنم همین‌بچه​ جا بخوابم، تو هم‌گیرم​ کار خودت رو بکن.»

«اما یادت باشه، من فعلاً تنها کسی‌ام که حاضره با این روش باهات‌دشمن​ کار کنه. اگه تصادفاً بمیرم، فقط همون روش‌های بنجل برامون باقی می‌مونه و‌گیرم​ ممکنه دیگه بهت اعتماد نکنیم، که یعنی برای همیشه یه جوجه باقی می‌مونی.»

«کار احمقانه‌ای نکن.»

و بعد،‌بشه​ نیک چشمانش‌سخت‌تر​ را بست.

ناولها | novelha.net