چپتر 34: کار
0نیک با کنسول کارسختتر کرد و درِ ورودینقش کارکنان را باز کرد.
چراغهای واحد مهار روشن شدمثبت و نیک به محض بازتبدیل شدن در، رویاپرداز را دید.
رویاپرداز نزدیکمطمئنم یکی ازمیدونه دیوارها ایستاده بود.
نیک مطمئن نبود این حالت رامیشه به وقتی که رویاپرداز فقط گوشهایاعتمادمون دراز میکشید، ترجیح میدهد یا نه.
نیک با اطمینان قدم بهجاش داخل واحد مهار گذاشت ومثبت در پشت سرش بسته شد.
نیک به رویاپرداز نگاه کرد.
رویاپرداز به نیک نگاه کرد.
سکوت.
ضربان قلب نیک بالا رفت.
در این لحظه، توانایی نیک مشخصاًبازی کار نمیکرد و باز شدن درِسطح کارکنان هم چند ثانیهای زمان میبرد.
این یعنی اگر رویاپرداز تصمیم به حمله میگرفت،میشه نیک مجبور بود چند ثانیهای با آن بجنگدزندگیش تا آلبرت بتواند وارد شود یا خودش بیرون برود.
نیک با چشمهای ریزشده به رویاپرداز نگاه کرد و باتعلق خودش فکر کرد: «نمیتونم روی آلبرت حساب کنم. اون فقطبچه امروز اینجاست. حتی اگه الانم نجاتم بده، فردا که نمیتونه.»
«یادت باشه، آلبرت گفت اسپکترهاجاش همیشه کاری رو میکنن کهمثبت براشون بیشترین نفع رو داره.»
«رویاپرداز اونقدر قوی نیست که از واحد مهارگیرم فرار کنه. حتی اگه منو بکشه، بازم نمیتونهبزنم بره بیرون، و مطمئنم که خودش هم اینو میدونه.»
«به همین خاطر، حمله به من فقط باعث میشهتولیدکنندهای تولیدکنندهای که الان بهش تعلق داره رو با خودشجاش دشمن کنه، اعتمادمون بهش کم بشه و زندگیش سختتر بشه.»
«اگه من جاش بودم، ترجیح میدادم نقش بچه مثبت رو بازیدشمن کنم تا وقتی که اونقدر زفیکس گیرم بیاد که تبدیل به یهزفیکس اسپکتر سطح دو، یه نوجوان بشم؛ بعدش از واحد مهار بزنم بیرون.»
رویاپرداز و نیکزندگیش هنوز در سکوتبودم به یکدیگر نگاه میکردند.
رویاپرداز مطلقاً هیچ حالت خاصی در چهرهاشزفیکس نداشت و نیک اصلاً نمیدانست الان بهبشم چه چیزی فکر میکند یا چه حسی دارد.
فقط مثل یکاینو مجسمه به اوخاطر خیره شده بود.
نیک گفت: «فرض میکنم حاضری بامیشه ما کار کنی. فکر کنم اگه موافقبشه نبودی تا الان بهم حمله کرده بودی.»
«تصمیم هوشمندانهایه.»
رویاپرداز فقطمیدادم به نیکبچه نگاه میکرد.
«هردومون از قدرت من خبر داریم، وباعث هردومون میدونیم که تا وقتی میتونی منواعتمادمون ببینی، از هر لحاظ از من سرتری.»
«اما اینم میدونیم که من هنوز میتونمتولیدکنندهای یه مدت از حملاتت جاخالی بدم، وزندگیش نسبت به قبل، الان تو زمین منیم.»
«فقط کافیه تازندگیش وقتی در بازبودم میشه زنده بمونم.»
رویاپرداز هیچ کاری نکرد.
طبیعتاً، بیواکنشی رویاپردازاینو ضربان قلب نیکخاطر را بالاتر برد.
نگاه کردن به چیزی که زندهمیشه بود اما عمداً جوری رفتار میکرداعتمادمون که انگار نیست، زیادی وهمانگیز بود.
«البته، هنوزم یهزندگیش شانس واقعی برایبودم کشتن من داری.»
رویاپرداز هیچ کاری نکرد.
«اما قبلاً متوجه آژیرها شدی،همین و کاملاً مطمئنم که تا الانبهش فهمیدی کی آژیر به صدا درمیاد.»
«اگه تصمیم بگیری بهمخاطر حمله کنی، قبل ازالان اینکه واقعاً حمله کنی میفهمم.»
رویاپرداز فقط بیاحساسزندگیش و در سکوتبودم به او خیره ماند.
دینگ! دینگ! دینگ!
لحظه بعد، آژیر به صداهمین درآمد و نیک بلافاصله دستش رابهش روی کنسول درِ پشت سرش گذاشت.
اما آن را فشار نداد.
در عوض، فقطزندگیش با غیظ بهبودم رویاپرداز خیره شد.
در کمالمیدادم تعجب، رویاپردازبچه همانجا بیحرکت ماند.
انگار نهمطمئنم انگار کهمیدونه کاری کرده بود.
نیک پرسید: «حالا فهمیدی؟»
طبیعتاً، رویاپردازبشه آژیر راسختتر امتحان کرده بود.
میخواست بداند که آیابچه فعال شدنهای قبلی فقطگیرم یک تصادف بوده یا نه.
و از چیزیاینو که متوجه شد،خاطر اصلاً خوشش نیامد.
هر وقت کههمین به فکر حمله میافتاد،تولیدکنندهای آژیر به صدا درمیآمد.
آژیر آنقدر سریع فعال میشدجاش که رویاپرداز حتی مطمئن نبودمثبت واقعاً قصد حمله داشته یا نه.
به شدت عجیب بود.
انگار آژیرمطمئنم میتوانست آیندهمیدونه را پیشبینی کند.
نیک در حالیهمین که از در دورتولیدکنندهای میشد گفت: «خیلی خب.»
بعد، آرامبشه به سمتسختتر رویاپرداز قدم برداشت.
از آنجا که رویاپرداز درمثبت حال حاضر روی زمین ایستادهتبدیل بود، تقریباً بیخطر به نظر میرسید.
هر چه نباشد، فقط یکهمین جغد بود که قدش بهالان زور به پنجاه سانتیمتر میرسید.
خب، پرنده نسبتاًهمین بزرگی بود، امامیشه نه بیشتر از این.
با این حال،زندگیش نیک میدانست که رویاپردازمیدادم واقعاً چقدر قدرتمند است.
قدم بهمیدادم قدم، نیک بهمثبت رویاپرداز نزدیکتر شد.
در نهایت،مطمئنم تنها یک مترهمین بینشان فاصله بود.
در تمام این مدت،خاطر آن دو فقط بهالان چشمان هم خیره شده بودند.
سکوت.
رویاپرداز حمله نکرد.
طبیعتاً ضربان قلب نیک در آنخاطر لحظه به شدت بالا رفته بودتعلق و آدرنالین در رگهایش پمپاژ میشد.
اما میدانست کههمین باید این مرحلهمیشه را پشت سر بگذارد.
اگر نمیتوانست با رویاپردازسختتر کار کند، نمیتوانست خودشنقش را رئیس استخراجکنندگان زفیکس بنامد.
او باید میتوانستنقش با قدرتمندترین اسپکترهایبازی شرکت کار کند.
نیک گفت: «خوبه.اینو پس بیا کارخاطر رو شروع کنیم.»
لحظهای بعد، نیکهمین برگشت و به سمتتولیدکنندهای یکی از دیوارها رفت.
بعد، پشت به دیوار نشست.
«تو با کابوسنقش دادن به آدمابازی قدرت میگیری، درسته؟»
رویاپرداز جوابی نداد.
«وقتی قدرت میگیری،همین همون چیزی رو بیرونتولیدکنندهای میدی که ما میخوایم.»
نیک در حالی که به یکی ازمیدادم دیوارها نگاه میکرد فریاد زد: «آلبرت! فعلاًبیاد نرخ تبدیل رو روی نود درصد تنظیم کن.»
چند ثانیه گذشت.
صدای آلبرت ازاینو یکی از بلندگوهای گوشهباعث اتاق بلند شد: «تمومه!»
نیک سر تکانهمین داد و دوبارهمیشه به رویاپرداز نگاه کرد.
«فعلاً، ما نود درصد رو برمیداریم و تونقش ده درصد رو نگه میداری. طبیعتاً این خیلی بهسطح نفع ماست، اما فعلاً این تنها گزینهایه که داری.»
«اگه ثابت کنی که قابل اعتمادی، بهت اجازه میدیمبیاد زفیکس بیشتری نگه داری. هر چی باشه، اگه بتونی تبدیلمیکردند به یه نوجوان بشی، ما هم زفیکس بیشتری گیرمون میاد.»
«قویتر شدنتمطمئنم به نفعمیدونه ما هم هست.»
«اما فعلاًمیدونه باید حواسمونخاطر بهت باشه.»
لحظهای بعد،بشه نیک نفسسختتر عمیقی کشید.
«من سعی میکنم همینبچه جا بخوابم، تو همگیرم کار خودت رو بکن.»
«اما یادت باشه، من فعلاً تنها کسیام که حاضره با این روش باهاتدشمن کار کنه. اگه تصادفاً بمیرم، فقط همون روشهای بنجل برامون باقی میمونه وگیرم ممکنه دیگه بهت اعتماد نکنیم، که یعنی برای همیشه یه جوجه باقی میمونی.»
«کار احمقانهای نکن.»
و بعد،بشه نیک چشمانشسختتر را بست.