چپتر 117: قانون ویژه
0به جز تپه سرگین،میگذاشت آردوم دو نوزاد هممیپرداخت داشت، اما اهمیت چندانی نداشتند.
مهمترین مسئله این بود که اگرقادر میتوانستند آردوم را از سر راهبازرسی بردارند، تمام این اسپکترها به چنگشان میافتاد.
طبیعتاً، نیک میخواست بداند چطور قرار است آنها را به دست بیاورند. هرچه باشد،تیمی این اسپکترها متعلق به یک تولیدکننده دیگر بودند. اگر ناگهان سر و کلهشان در ساختمانشاکی رویای تاریک پیدا میشد، آیا شهر دخالت نمیکرد و به جرم سرقت یقهشان را نمیگرفت؟
وینتور بهنیست نیک گفت کهیکی قضیه اینطور نیست.
در گذشته، کوگلبلیتز میخواست از شر یکی ازمیپرداخت رقبایش خلاص شود. پس از اعمال نفوذ فراوان دربررسی دولت شهر، توانسته بودند قانونی را به تصویب برسانند.
این قانون، حداقل قدرت لازمکند برای محافظت از مردم در برابردرخواست یک اسپکتر مهارشده را تعیین میکرد.
برای هر اسپکتر، حداقل به یکدستشان استخراجکننده نیاز بود و سطح تمام استخراجکنندههاثبت باید با سطح تکتک اسپکترها همخوانی میداشت.
برای مثال، رویای تاریک دو نوزاد داشت؛ اینشود یعنی رویای تاریک به دو تازهکار نیاز داشت وقانون حداقل یکی از آنها باید یک تازهکار اوج میبود.
با اینروی حال، چند استثناکسی هم وجود داشت.
مثلاً، اگر یک تازهکار پایانی یا میانی میتوانستمشکلی ثابت کند که قادر است یک نوزاد اوجروی را مهار کند، دیگر مشکلی در کار نبود.
یک تولیدکننده میتوانست درخواست بازرسی ازدستشان یک تولیدکننده دیگر را بدهد، اماصورت این بازرسی هزینه گزافی روی دستشان میگذاشت.
اگر کسی میخواست ازکوگلبلیتز رویای تاریک بازرسی کند،شود باید یک میلیون اعتبار میپرداخت.
در صورت ثبت درخواست بازرسی، تیمی ازاعتبار سوی شهر قارچ زرشکی اعزام میشد تازرشکی تمام اسپکترهای آن تولیدکننده را بررسی کند.
اگر تشخیص داده میشد که تولیدکننده قدرت کافی برایکار نگهداری از این اسپکترها را دارد، تیم بازرسی آنجا راکسی ترک میکرد و تولیدکننده شاکی، اعتبارهایش را به باد میداد.
اما اگر تولیدکننده نمیتوانست قدرت لازم برای مهارکسی اسپکترهایش را ثابت کند، مجبور به انحلال میشدقارچ و اسپکترها به یک تولیدکننده دیگر واگذار میشدند.
تقریباً همیشه، تولیدکنندهای که درخواست بازرسی داده بود، چند واحد مهارفراوان خالی و تعداد زیادی کارمند مازاد آماده داشت. از آنجا کهمحافظت هزینه بازرسی را هم پرداخته بودند، تقریباً همیشه اسپکترها به خودشان میرسید.
پس، در قالبدستشان اعداد و ارقام، ایناعتبار به چه معنا بود؟
اگر آردوم موفقمیتوانست میشد نیک را بکشد،مهار میتوانست درخواست بازرسی بدهد.
وینتور به تنهایی آنقدر قوی نبود که بتواند رویاپردازمیلیون را مهار کند و دو استخراجکننده دیگر هم هنوز خیلیاسپکترهای ضعیف بودند. بهعلاوه، تواناییهایشان هم اصلاً به درد مبارزه نمیخورد.
از طرف دیگر، اگر رویای تاریک موفق میشد ازاعمال شر جانِ دوم در چرخه خلاص شود و تمامحداقل تازهکاران را بکشد، تمام اسپکترهای چرخه به چنگ آنها میافتاد.
در اینجا، باید به یک نکتهمیلیون مهم اشاره میشد؛ آنها نمیتوانستند خودسوی آردوم را عمداً به قتل برسانند.
آردوم یکی از وارثان احتمالی خانواده ملفیون بود. حتیکار اگر قرار بود شایستگیاش را ثابت کند، باز هممیگذاشت خانواده ملفیون از کشته شدن یکی از پسرانشان خوشحال نمیشدند.
با اینکه هیچ خطری وینتور را تهدید نمیکرد،کسی اما کسی که آردوم را میکشت، به احتمالقارچ خیلی زیاد به دست خانواده ملفیون کشته میشد.
آردوم به عنوان یک جان،یکی میتوانست نماینده «تپه سرگین» باشد، امافراوان نمیتوانست نماینده آن دو نوزاد باشد.
اما تا زمانی که موفق میشدندمیلیون تعداد کافی از آدمهای آردوم راسوی بکشند، باز هم همهچیز به آنها میرسید.
آردوم فقط یکمیتوانست نفر بود وقادر سه شبح داشت.
نیک و وینتور برایگزافی مدتی طولانی، انواع وکسی اقسام سناریوها را برنامهریزی کردند.
بالاخره درنیست یک نقطهای، بایکی چرخه درگیر میشدند.
با غروری که آردوم داشت، احتمالاًمیلیون فکر میکرد رویای تاریک حتی روحشسوی هم از جاسوسی او خبر ندارد.
وینتور به نیک اطمینان داد که آردوممهار آنقدر سرش توی کون خودش گیر کردههزینه که دارد قوانین فیزیک را زیر پا میگذارد.
تا زمانی که خودشان راروی به حماقت میزدند، آردوم فکراعتبار میکرد همهچیز تحت کنترلش است.
فعلاً فقط قرار بود طوری رفتاررقبایش کنند که انگار نمیدانند کسی ازدولت شرکت آردوم دارد از آنها جاسوسی میکند.
بعد از کلیدستشان حرف زدن، نیکمیلیون گفت که باید برود.
تقریباً وقتمیانی اولین درسشثابت رسیده بود.
نیک وبدهد وینتور بهگزافی رویای تاریک برگشتند.
وقتی واردنیست انبار شدند، شخصیکی جدیدی را دیدند.
وینتور از مردیدستشان که داشت به سمتشاعتبار میدوید پرسید: «بله، استن؟»
مردی با موهای تیرهثابت بود که کت ومشکلی شلوار خاکستری به تن داشت.
و در آن لحظه،گزافی طوری به نظر میرسید کهمیلیون انگار یک شبح دیده است.
چشمانش از حدقهگذشته بیرون زده ورقبایش رنگ صورتش پریده بود.
«قربان، هیچروی کاری ازمیگذاشت دستمون برنمیاومد! اون...»
وینتور بامیانی صدایی قاطعثابت گفت: «آروم باش!»
استن با چهرهای نگران به وینتوردستشان نگاه کرد، در حالی که هرصورت از گاهی به عقب انبار چشم میدوخت.
وینتور پرسید: «مانلا،گذشته حدس میزنم اینرقبایش کار تو باشه؟»
«ضعیف بودن.»
نیک و وینتور به یکی ازقادر داربستها نگاه کردند و کسی رابازرسی دیدند که به نردهها تکیه داده بود.
وقتی نیک آنهزینه شخص را دید،دستشان نفس عمیقی کشید.
خیلی درشت بود!
قدش بیش از ۱۹۰ سانتیمترکسی بود. موهایش قهوهای روشن بود وتیمی پوستش هم رنگ قهوهای تیرهای داشت.
نیک فکر میکردمیتوانست که او یکقادر مرد است، اگر... خب...
بالاتنهاش همبدهد تا اینگزافی حد بزرگ نبود.
لحظهای بعد،نیست نیک متوجه نشانهاییکی روی یونیفرمش شد.
او یونیفرم قرمز خونی یک استخراجکننده زفیکس ازمیپرداخت کوگلبلیتز را به تن داشت و نیک میتوانستاسپکترهای تصویر یک قارچ سهسر را هم روی سینهاش ببیند.
سه صاعقه به قارچثابت برخورد کرده بود کهمشکلی نشاندهنده سطح او بود.
او یک استخراجکنندههزینه زفیکس سطح سهدستشان بود، یک کهنهکار.
و فقطنیست یک کهنهکارکوگلبلیتز معمولی نبود.
او کهنهکاری بود که برایکسی قدرتمندترین تولیدکننده زفیکس در شهرثبت قارچ زرشکی، یعنی کوگلبلیتز، کار میکرد.
این شخص به احتمالثابت زیاد فوقالعاده قدرتمند بود،مشکلی حتی در میان کهنهکارها.
لحظه بعد، زن قدبلند از روی نردهمیگذاشت پرید و به راحتی روی زمین فرودتیمی آمد، طوری که تقریباً هیچ صدایی ایجاد نکرد.
کرچ.
نیک صدای دور خراشیده شدنکسی چیزی روی دیوارهای انبار را شنیدتیمی و به آن سمت نگاه کرد.
روی یکی ازمیتوانست دیوارهای انبار، یک نیزهمهار فلزی فرو رفته بود.
نیک به یادهزینه آورد که آنجا یکیمیگذاشت از پستهای نگهبانها بود.
خوشبختانه، هیچ جسدی ندید.
شینگ!
لحظهای بعد، یک نخ نقرهایکند نازک در هوا درخشید ونبود نیزه از دیوار بیرون پرید.
کلینگ!
و به زیباییگذشته در دست راسترقبایش زن قدبلند نشست.
نیک نفس عمیقی کشید.