---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 96: فصل ۹۶ – متأسفم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 96: فصل ۹۶ – متأسفم

0

در اتاق هوروا‌ادامه​ هیچ کاری برای‌علاوه​ نیک نمانده بود.

ماری به‌نفس​ همه‌چیز رسیدگی‌راستش​ کرده بود.

بنابراین، نیک فقط کنار‌اینجا​ هوروا نشست و شروع‌آینده​ کرد به حرف زدن.

نیک بدون اینکه‌راستش​ به هوروا نگاه کند،‌می‌تونم​ پرسید: «کی بیدار می‌شی؟»

طبیعتاً هوروا جوابی نداد.

«الان بیشتر از سه ماهه‌بخوای​ که این‌طوری هستی و هیچ‌درست​ نشونه‌ای از بهتر شدن توت نیست.»

جوابی نیامد.

«قراره به‌زودی دوازده سالت بشه.»

«سه ماه‌بازم​ گذشت، به‌می‌دم​ همین راحتی.»

نیک آهی کشید.

«ولی آخه‌نمی‌خواستم​ من باید‌اینجا​ چی‌کار کنم؟»

«نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه.»

«می‌خواستم بهت یه آینده بدم.»

«ولی خب، معلومه دیگه، منِ‌بخوای​ احمقِ تمام‌عیار مجبورت کردم کاری رو‌ازت​ بکنی که هنوز براش آماده نبودی.»

«باورم نمی‌شه که واقعاً‌اینجا​ از یه بچه خواستم‌آینده​ با رویاپرداز کار کنه.»

«اگه هر کس دیگه‌ای‌بخوای​ همچین کاری می‌کرد، پیش خودم‌درست​ می‌گفتم چقدر بی‌رحم و احمقه.»

نیک دوباره آهی کشید.

«با این‌نفس​ حال، اون‌راستش​ آدم من بودم.»

«من کسی‌نمی‌خواستم​ بودم که این‌بکشه​ کار رو کرد.»

نیک چرخید‌لرزانی​ تا به‌بخوای​ هوروا نگاه کند.

«و حالا، تو این‌طوری شدی.»

«به‌خاطر من.»

نیک نفس لرزانی کشید.

«راستش رو‌لرزانی​ بخوای، اصلاً نمی‌دونم‌اصلاً​ باید چی‌کار کنم.»

«چی‌کار می‌تونم‌بازم​ بکنم تا همه‌چیز‌بتونم​ رو درست کنم؟»

«سه ماه ازت مراقبت کردم، و‌اصلاً​ تا وقتی که حالت بهتر بشه‌مراقبت​ بازم به این کار ادامه می‌دم.»

«ولی کار‌نمی‌خواستم​ دیگه‌ای نیست‌اینجا​ که بتونم بکنم؟»

«علاوه بر‌لرزانی​ اون، کار دیگه‌ای‌اصلاً​ از دستم برنمیاد؟»

«هیچ کاری؟»

«باید چیزی برات بیارم؟»

«باید چیزی برات بخرم؟»

نیک برای مدتی ساکت ماند.

او گفت:‌بازم​ «نمی‌دونم باید‌می‌دم​ چی‌کار کنم، هوروا.»

سکوت.

نیک فقط برای‌کار​ چند دقیقه کنار هوروا‌بهت​ نشست، غرق در افکارش.

هوروا فقط با‌راستش​ چشمانی مرده به‌نمی‌دونم​ روبه‌رو خیره مانده بود.

نیک با صدایی لرزان گفت:‌بتونم​ «انگار پشیمونی و عذاب‌وجدان دارن‌برات​ از تو من رو می‌خورن، هوروا.»

«هر وقت همه‌جا ساکت می‌شه، این صدای‌نمی‌دونم​ ممتد توی سینه‌م بلند و بلندتر می‌شه‌حالت​ تا جایی که دیگه طاقتم رو طاق می‌کنه.»

«فقط می‌خوام‌نمی‌خواستم​ همه‌چیز رو‌اینجا​ درست کنم.»

«فقط می‌خوام بهت کمک کنم.»

نیک درحالی‌که می‌چرخید تا به هوروا نگاه کند،‌برنمیاد​ با قاطعیت گفت: «می‌دونم گند زدم، هوروا، اما هر‌سکوت​ کاری از دستم بربیاد می‌کنم تا بهت کمک کنم!»

«من این رو درستش می‌کنم!»

«به هر قیمتی که شده!»

«هر تاوانی که داشته باشه!»

با این‌بازم​ حال، هوروا به‌بتونم​ نیک نگاه نکرد.

او فقط‌نفس​ به روبه‌رو‌راستش​ خیره مانده بود.

ثانیه‌ها و دقیقه‌ها گذشتند.

از آنجا که هوروا در حال‌نمی‌دونم​ حاضر به چیزی نیاز نداشت، هیچ کاری‌حالت​ برای نیک نمانده بود که انجام دهد.

نیک برای کار‌ادامه​ خودش هم کاری‌علاوه​ برای انجام دادن نداشت.

بدتر از همه، کمبود‌راستش​ خواب باعث شده بود‌می‌تونم​ نیک نتواند درست فکر کند.

به نظر می‌رسید زمان‌اینجا​ یک ثانیه به‌سرعت می‌گذشت‌آینده​ و ثانیه‌ی بعد بسیار کند.

انگار زمان موج‌موج جلو می‌آمد‌اصلاً​ و درک نیک از آن‌ازت​ در حال تحریف شدن بود.

نیک نمی‌دانست چقدر کنار هوروا نشسته‌علاوه​ بود، اما آن‌قدر طولانی نبود که‌بخرم​ هوروا دوباره به چیزی نیاز پیدا کند.

«متأسفم.»

نیک زمزمه کرد: «متأسفم، هوروا.»

با تند شدن‌راستش​ نفس‌هایش، اشک در‌نمی‌دونم​ چشمان نیک حلقه زد.

«خیلی متأسفم.»

«من گند زدم، هوروا.»

«منو ببخش.»

«نمی‌خواستم هیچ‌کدوم‌لرزانی​ از این‌بخوای​ اتفاقا بیفته.»

«فقط می‌خواستم کمکت کنم.»

«خیلی متأسفم.»

حالا دیگر اشک‌های‌کار​ نیک روی صورتش‌می‌خواستم​ سرازیر شده بود.

جرئت نمی‌کرد‌لرزانی​ به وضعیت الانِ‌اصلاً​ هوروا نگاه کند.

نیک فقط‌بازم​ به زمین‌می‌دم​ خیره شده بود.

«منو ببخش.»

«خواهش می‌کنم، بیدار شو.»

«متأسفم.»

گریه.

نیک مدت طولانی‌ای گریه‌راستش​ کرد و مدام پشت‌سرهم‌می‌تونم​ می‌گفت که متأسف است.

فقط به‌نمی‌خواستم​ زمین زل‌اینجا​ زده بود.

آرام صورتش را‌راستش​ بین دست‌هایش پنهان کرد‌می‌تونم​ و هق‌هقش شدیدتر شد.

بعد از مدتی، نیک‌می‌دم​ دیگر حتی مطمئن نبود‌برنمیاد​ برای چه چیزی گریه می‌کند.

دلایل خیلی‌نفس​ زیادی برای گریه‌بخوای​ کردن وجود داشت.

آدم‌هایی که کشته بود.

پاتور.

هوروا.

کارهایی که‌نفس​ در گذشته‌راستش​ کرده بود.

با ذهن خسته‌اش، تمام این‌ها در‌می‌خواستم​ هم تنیده شدند و به توده‌ای‌منِ​ از عذاب‌وجدان و رنج تبدیل شدند.

همه‌چیز مزخرف بود.

نیک وحشتناک‌ترین‌بازم​ کارها را‌می‌دم​ کرده بود.

او مقصر‌نفس​ وضعیت الانِ‌راستش​ هوروا بود.

همین دیروز‌نمی‌خواستم​ یک بچه دیگر‌بکشه​ را کشته بود.

در همین یک هفته‌بخوای​ گذشته بیشتر از ده‌بکنم​ نفر را کشته بود.

نیک به خاطر زندگی‌می‌دم​ در درگز آدم عمل‌گرایی بود،‌چیزی​ اما یک هیولای سنگدل نبود.

نمی‌خواست هیچ‌کدام از‌لرزانی​ این کارهای وحشتناک‌اصلاً​ را انجام دهد.

اما با این‌کار​ حال، به هر دلیلی،‌بهت​ این اتفاقات افتاده بودند.

همه‌چیز وحشتناک بود.

دیروز وحشتناک بود.

امروز وحشتناک بود.

فردا هم وحشتناک می‌شد.

چرا داشت‌لرزانی​ تمام این‌بخوای​ کارها را می‌کرد؟

پول؟

شهرت؟

وقتی در لحظاتی که باید احساس آرامش و‌آینده​ رضایت می‌کرد، حس می‌کرد از درون دارد خودش‌کردم​ را می‌خورد، دیگر این کارها چه فایده‌ای داشت؟!

سرانجام، نیاز دوباره هوروا‌بخوای​ به تمیز شدن، نیک‌بکنم​ را از افکارش بیرون کشید.

برخلاف حسی که نیک موقع ورود‌علاوه​ به اتاق داشت، حالا دیگر هیچ‌بخرم​ حوصله‌ای برای کمک به هوروا نداشت.

انگار این کار‌لرزانی​ به شدت سخت،‌اصلاً​ طاقت‌فرسا و طولانی بود.

با این وجود، هوروا مسئولیت او‌می‌خواستم​ بود و نیک او را تمیز‌منِ​ کرد و لباس‌هایش را عوض کرد.

وقتی کارش تمام‌راستش​ شد، فقط بی‌هدف‌نمی‌دونم​ به هوروا نگاه کرد.

بعد از آن‌ادامه​ همه گریه کردن،‌علاوه​ نیک چه حسی داشت؟

افتضاح.

آدم‌ها می‌گفتند گریه کردن برای کنار‌می‌خواستم​ آمدن با احساسات خوب است، اما‌منِ​ نیک الان اصلاً چنین حسی نداشت.

فقط احساس‌لرزانی​ پوچی و‌بخوای​ وحشت می‌کرد.

تمام کارهایی که باید انجام می‌داد‌علاوه​ مثل وظیفه‌ای دلهره‌آور به نظر می‌رسید‌بخرم​ که به کوهی از تلاش نیاز داشت.

بعد از اینکه مدتی در سکوت‌اصلاً​ به هوروا نگاه کرد، نیک رفت‌مراقبت​ تا برای هر دویشان کمی غذا بخرد.

وقتی غذا دادن به هوروا تمام شد،‌بهت​ نیک او را توی تخت گذاشت، با‌تمام‌عیار​ اینکه هنوز برای خوابیدن هوروا خیلی زود بود.

نیک با خودش فکر‌بخوای​ کرد: «طوری نمی‌شه اگه یه‌درست​ روز چند ساعت زودتر بخوابه.»

بعد از خواباندن هوروا،‌می‌دم​ نیک به اتاق خودش‌برنمیاد​ رفت و روی تختش افتاد.

حتی لباس‌هایش‌نفس​ را عوض نکرد‌بخوای​ یا چیزی ننوشید.

دیگر برایش مهم نبود.

دیگر هیچ‌چیزی اهمیت نداشت.

فقط می‌خواست هوشیاری‌اش‌ادامه​ در فراموشیِ لذت‌بخشِ‌علاوه​ خواب محو شود.

نیک توی تختش تکان نخورد.

و فقط‌نمی‌خواستم​ چند دقیقه‌اینجا​ بعد، خوابش برد.

بالاخره، نیک دیگر‌راستش​ مجبور نبود با‌نمی‌دونم​ دنیا روبه‌رو شود.

ناولها | novelha.net