---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 157: [بدون عنوان] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 157: [بدون عنوان]

0

کانگ می‌ره در حالی که چایی را که ارتا دم کرده بود‌آوردم​ می‌نوشید، داستانش را تعریف کرد. در همین حین، یو ایل‌هان لیرا را‌اوضاع​ از خودش جدا کرد و با احتیاط نشست تا یومیر بیدار نشود.

«دنیایی که بهش رفتم، لانپاس، امپراتوری‌ای‌کسی​ به اسم پالادیا داره که من اونجا‌بشه​ بودم. اوه، ممنون بابت چای. خیلی خوشمزه‌ست.»

«فکر کنم‌رفته​ اسمش رو‌برازنده​ شنیده باشم.»

«این کشور جانشین پادشاهی جادوی ایلتاست. از اونجایی که یه کشور به شدت توانایی‌محوره و‌محض​ شایسته‌سالاری توش حرف اول رو می‌زنه، هر کسی به شرط داشتن استعداد کافی می‌تونه امپراتور‌حسابی​ بشه. همین باعث شده تا انواع و اقسام جادوها تا بالاترین حد ممکن توسعه پیدا کنن.»

او همچنین اشاره کرد که مهندسی جادو یکی از زمینه‌هایی بود که‌آوردم​ نسبتاً پیشرفت کرده بود؛ و از آنجا که چند کتاب درباره اصول‌اوضاع​ اولیه مهندسی جادو پیدا کرده بود، از این بابت کاملاً مطمئن بود.

«واقعاً کمکم می‌کنی؟»

یو ایل‌هان با شنیدن این حرف هیجان‌زده شد. کانگ می‌ره در حالی که به‌هرچند​ او نگاه می‌کرد، احساس کرد که به نوعی آرام شده و متوجه شد خستگی ناشی‌درست​ از نبرد طولانی‌اش کمی از بین رفته است. واقعاً که برازنده یک عشق یک‌طرفه بود.

«در مقایسه با بدهی‌هایی که تا الان بالا آوردم، این‌وضعیت​ چیزی نیست. هرچند با توجه به وضعیت فعلی زمین الان‌می‌کنم​ غیرممکنه، اما به محض اینکه اوضاع روبه‌راه بشه، بهش رسیدگی می‌کنم.»

«ممنونم!»

«گفتم که، چیزی نیست.»

درست در زمانی که یو ایل‌هان از انتظار برای قلعه متحرک آینده‌اش حسابی کیفور‌هرچند​ شده بود، نا یونا که از نگاه‌های محبت‌آمیز این دو نفر به یکدیگر اصلاً‌گفتم​ دل خوشی نداشت، ضربه آرومی به کانگ می‌ره زد و با لحن تندی گفت:

«بازیگوشی نکن‌بدهی‌هایی​ و به‌بالا​ کارت برس!»

«اوه، آره.»

کانگ می‌ره تازه یادش آمد که اصلاً‌شرط​ برای چه به دیدن یو ایل‌هان آمده بود‌شده​ و بحث منحرف‌شده را به موضوع اصلی برگرداند.

«این مانایی که از این عمارت ساطع می‌شه دیگه چیه؟ دلیل‌آوردم​ اینکه این همه هیولا اینجا جمع شدن احتمالاً همین مانا بوده... اینکه‌اوضاع​ مانا به شکل مه دربیاد... حتی تا حالا به گوشمم نخورده بود.»

«تا یه مدت همین‌طوری می‌مونه. تا‌چیزی​ زمانی که عمارت رشد کنه، کنترل‌زمین​ کردن تمام این مانا کار سختیه.»

«...الان گفتی‌بین​ عمارت "رشد‌است​ می‌کنه"؟ درست شنیدم؟»

«آره.»

کانگ می‌ره به طور‌برازنده​ غریزی احساس کرد که‌بدهی‌هایی​ بهتر است دیگر فضولی نکند.

وقتی به گذشته فکر می‌کرد، این مرد در طول ۲۰ روز گذشته تعداد عظیمی از هیولاهایی‌اینکه​ را که از سراسر جهان جمع شده بودند، قتل‌عام کرده بود. هر بار که فکر می‌کرد به‌نگاه‌های​ کارهای او عادت کرده است، غافلگیری جدیدی برایش رو می‌شد و این موضوع داشت روزبه‌روز خسته‌کننده‌تر می‌شد.

«با اینکه تلفات جانی نداشتیم، اما به خاطر اینکه این عمارت انواع و اقسام هیولاها رو به‌وضعیت​ خودش جذب کرد، خسارت زیادی به املاک این اطراف وارد شده. هرچند یه کم خنده‌داره که من‌قلعه​ دارم اینو می‌گم، اما قطعاً آدم‌هایی پیدا می‌شن که شکایت کنن چرا باعث شدی اوضاع این‌طوری بشه.»

«اوه، راست‌توش​ می‌گی. باید‌اول​ بهشون خسارت بدم؟»

کانگ می‌ره لبخندی‌است​ زد و سرش‌یک‌طرفه​ را تکان داد.

«اصلاً. چه فراری دادن هیولاها باشه چه جذب کردنشون، به لطف عمارت تو جون آدم‌های بی‌شماری‌اینکه​ نجات پیدا کرد. از همون اولشم منطقی نیست که املاک و جون آدم‌ها رو توی یه کفه‌نگاه‌های​ ترازو بذاریم. فقط می‌خواستم بگم حتی اگه همچین آدم‌هایی هم پیدا شدن، نیازی نیست بهشون اهمیت بدی.»

یو ایل‌هان یک بار دیگر احساس کرد که کانگ‌بدهی‌هایی​ می‌ره واقعاً انسان خوش‌قلبی است. غیرقابل باور بود که‌فعلی​ او زیر دست کانگ چان متوهم بزرگ شده باشد.

با این حال، به نظر می‌رسید او‌شرط​ نمی‌دانست که یو ایل‌هان از همان ابتدا‌باعث​ هم اصلاً به چنین افرادی اهمیت نمی‌داد.

«از دیدگاه محافظت از زمین، این یه اتفاق خیلی خوش‌یمنه. وقتی هیولاها‌چیزی​ اینجا ظاهر می‌شن، می‌تونیم کمتر نگران تلفات انسانی باشیم. فقط من نگران‌روبه‌راه​ شما هستم، آقای ایل‌هان، چون در آینده در معرض حمله هیولاها قرار می‌گیرید...»

«این قلعه، منظورم اینه که این عمارت، سیستم‌هرچند​ شلیک خودکار داره، پس مشکلی پیش نمیاد. هیولاهای معمولی‌اوضاع​ رده چهارم کشته نمی‌شن، اما می‌تونه موقتاً زمین‌گیرشون کنه.»

«...»

این قلعه‌ای بی‌نقص بود که هرگونه نگرانی را از دل مردم‌می‌تونه​ پاک می‌کرد. کانگ می‌ره تصمیم گرفت دیگر درباره‌اش حرفی نزند. در‌پیدا​ عوض، نا یونا سرش را کج کرد و پرید وسط بحث.

«حالا که‌رفته​ دارم می‌بینم،‌برازنده​ آقای ایل‌هان.»

«یو ایل‌هان هستم.»

«آقای ایل‌هان، این‌رفته​ دفعه هیولای رده‌عشق​ چهارم هم کشتیییییی؟»

یو ایل‌هان‌توش​ سرش را‌اول​ تکان داد.

«متأسفانه هیچ‌کدومشون پیداشون‌است​ نشد. و اینکه،‌یک‌طرفه​ یو ایل‌هان هستم.»

«عجییییبه. ما‌بدهی‌هایی​ هم به‌بالا​ هیچ‌کدومشون برنخوردیم.»

«اگه برمی‌خوردیم خطرناک می‌شد. مهم نیست چقدر قوی شدیم، مبارزه با رده چهارم‌ها بدون میر خیلی‌توجه​ سخته. تازه، زمین تازه تو مراحل اولیه دومین فاجعه بزرگه، چرا باید رده چهارمی وجود داشته باشه؟‌برای​ حتی تو دنیاهایی که سومین فاجعه بزرگ رو رد کردن هم رده چهارم‌های خیلی کمی وجود دارن.»

کانگ می‌ره نا یونا را سرزنش کرد و به او یادآور شد‌امپراتور​ که درباره چنین چیزهای شومی حرف نزند، اما یو ایل‌هان توانست از‌همچنین​ چشمان نا یونا حدس بزند که او می‌خواهد درباره موضوع خاصی صحبت کند.

«عجیبه؟»

«آررره.»

«راستش رو بخوای، این‌طور‌است​ نیست که خودم هم‌مقایسه​ بهش فکر نکرده باشم.»

مهم نبود پرسونای تلخ و شیرین چقدر‌شرط​ هیولا جذب می‌کرد، هیچ راهی وجود نداشت که‌شده​ رده چهارم‌ها همین‌طوری بی‌هدف به اینجا حمله کنند.

با این حال، اگر آن‌ها اسیر پرسونای تلخ و شیرین نمی‌شدند، به احتمال‌نیست​ زیاد در تله‌های تخریب هم نمی‌افتادند، بنابراین اگر رده چهارم‌هایی از این فاجعه بزرگ‌ممنونم​ متولد شده بودند، می‌شد نتیجه گرفت که خودشان را از چشم انسان‌ها پنهان کرده‌اند.

«ولی اگه "فقط"‌الان​ خودشون رو پنهان‌چیزی​ کرده باشن، مشکلی نیست.»

«تو هم فکر‌رفته​ می‌کنی هیولاهای رده‌عشق​ چهارم وجود دارن؟»

«اگه به این فکر‌اول​ کنیم که زمین تا‌داشتن​ الان چطور رفتار کرده، آره.»

هیولاها از این جهت مشکل‌ساز بودند که به عنوان طعمه به انسان‌ها‌چیزی​ حمله می‌کردند. حتی اریکیا یا فلمیر هم اگر تحت فرمان یو ایل‌هان‌روبه‌راه​ نبودند، فکر می‌کردند شکار انسان‌ها برای به دست آوردن ثبت‌ها کاملاً طبیعی است.

از آنجا که یو ایل‌هان در جبهه انسان‌ها بود، این موضوع بد به نظر می‌رسید، اما در اصل، هیچ «خیر»‌می‌کنم​ یا «شری» در اقدامات هیولاها وجود نداشت. این دقیقاً مثل همان کاری بود که انسان‌ها گاو و خوک را برای‌ضربه​ گوشتشان پرورش می‌دادند و می‌کشتند. به همین ترتیب، انسان‌ها هم می‌توانستند بدون هیچ احساس گناهی هیولاها را برای تجربه بکشند.

با این حال، اگر چنین هیولاهایی در دیدرس او ظاهر نمی‌شدند و به خاطر تنفر از‌توجه​ مبارزه خودشان را پنهان می‌کردند، او فکر می‌کرد که دیگر نیازی به انهدام تک‌تک آن‌ها نیست.‌انتظار​ در واقع، حتی جای سؤال داشت که آیا اصلاً می‌شد به آن‌ها «هیولا» گفت یا نه.

«اگه دلیل دیگه‌ای برای‌اول​ پنهان شدن داشته باشن‌داشتن​ چی؟ یه دلیل خیلی بد.»

با این حساب،‌است​ حرف‌های نا یونا حتی‌مقایسه​ قانع‌کننده‌تر به نظر می‌رسید.

«شما چی‌بدهی‌هایی​ فکر می‌کنی،‌بالا​ خانم نا یونا؟»

«اگه با یه‌رفته​ عالمه عشق صدام‌عشق​ کنی "یونا~"، بهت می‌گم.»

«آشنایی باهات تا الان‌اول​ خیلی ناخوشایند بود، امیدوارم‌داشتن​ دیگه همدیگه رو نبینیم. خداحافظ.»

«می‌گم! می‌گم!»

نا یونا لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد و افکارش را به زبان آورد. با توجه به گستردگی‌اینکه​ دسته‌های هیولاها در این فاجعه بزرگ، قطعاً باید موجودات رده چهارمی هم ظاهر می‌شدند، اما انگار که‌نگاه‌های​ از قبل برنامه‌ریزی شده باشد، حتی یک مورد هم به چشم نمی‌خورد و این بسیار مشکوک بود.

دقیقاً به این دلیل که حالا‌عشق​ مردم پس از عبور موج هیولاها نفس‌چیزی​ راحتی می‌کشیدند، زمان حرکت فرا رسیده بود.

کانگ می‌ره گفت: «با این‌که هیچ‌کسی​ مدرکی نداریم، اما نادیده گرفتنش هم‌امپراتور​ یه‌کم عجیبه... چرا تا الان چیزی نگفتی؟»

نا یونا جواب داد: «چون در‌یک‌طرفه​ حال حاضر روی زمین، فقط آقای‌چیزی​ ایل‌هان می‌تونه با رده چهارم‌ها بجنگه.»

یو ایل‌هان پرسید: «اگه‌بالا​ فقط داشتی بیش از حد‌توجه​ به قضیه فکر می‌کردی چی؟»

«اون‌وقت کاری از‌رفته​ دستم برنمیاد. به‌جاش یه‌یک‌طرفه​ بوس بهت می‌د... آخ!»

یو ایل‌هان در حالی که مطیعانه چایش را می‌نوشید، تماس فیزیکی محبت‌آمیز کانگ می‌ره‌باعث​ و نا یونا را تماشا کرد. در همین حین، یومیر بیدار شد و یکی‌درمیان‌یکی​ به دخترها چسبید، بنابراین به نظر می‌رسید که عصبانیت کانگ می‌ره کمی فروکش کرده است.

کانگ می‌ره گفت: «می‌تونی‌برازنده​ حرفاش رو نادیده بگیری،‌بدهی‌هایی​ چون اون یه احمقه.»

یو ایل‌هان گفت: «نه، یه نگاهی به اطراف می‌ندازم. با این‌که به‌زمین​ نظر می‌رسه سر دوشیزه نا یونا خالیه، اما یه نکته تیز و برنده‌انتظار​ در موردش وجود داره، مثل یه تیکه شیشه کوچیک تو یه ساحل بی‌انتها.»

«واو!»

یو ایل‌هان بلند شد در حالی که میر مثل یک کوالا به او آویزان‌باعث​ بود. اگر او همان ایل‌هانِ گذشته بود، از چنین ماموریتی زهره‌ترک می‌شد، اما با‌یکی​ «ندای تباهی»، حتی اگر سیاره‌ای ده برابر زمین هم بود، این کار برایش آسان می‌نمود.

نا یونا گفت: «اگه‌برازنده​ گشتی و هیچی پیدا‌بدهی‌هایی​ نکردی، بهم بگو. بوست می‌کنم!»

«رد می‌کنم.»

«داری خجالت می‌کشی!»

به نظر می‌رسید نا یونا‌می‌زنه​ هنوز فکر می‌کرد که یو‌کافی​ ایل‌هان از او خوشش می‌آید.

کانگ می‌ره به همراه نا یونا رفت (خب، البته اگر بتوان گذاشتن او روی شانه‌ها‌توجه​ پس از برق‌گرفتگی‌اش را «به همراه» نامید) و اضافه کرد که به‌زودی با آن‌ها تماس‌زمانی​ خواهد گرفت. یو ایل‌هان یومیر را که بیدار شده بود پایین گذاشت و آماده رفتن شد.

«من نمی‌تونم بیام؟»

«زود برمی‌گردم، پس یه‌کم دیگه تو‌عشق​ خونه استراحت کن. اگه گشنت شد، جانگ‌جوریم‌چیزی​ (گوشت پخته‌شده در سوپ) و برنج هست.»

«باشه.»

البته منظور از جانگ‌جوریم، نوعی بود که با گوشت اژدها درست می‌شد.‌چیزی​ یک غذای خانگی که نشان‌دهنده توجه یو ایل‌هان به یومیر بود! محصولات‌روبه‌راه​ مشابه دیگری هم وجود داشتند - دنده‌های آب‌پز اژدها و پیراشکی‌های اژدها.

او یومیر را به اتاق خواب برد و‌هرچند​ قبل از رفتن، ارتا را پیش او گذاشت. محوطه‌اوضاع​ باز و وسیع باغ، در میدان دیدش قرار گرفت.

«هوو.»

لیرا گفت: [واو، چقدر تمیز.]

محوطه عمارت تمیزتر‌است​ از چیزی بود‌یک‌طرفه​ که انتظار داشت.

به این خاطر که تمام اجساد هیولاها ناپدید شده‌توجه​ بودند؟ عمراً. به این دلیل بود که عمارت با‌روبه‌راه​ جذب بقایا و اجساد هیولاها خودش را ترمیم کرده بود.

البته، این پس از آن بود که او بقایای‌بدهی‌هایی​ هیولاهای بالای سطح ۱۵۰ را جمع‌آوری کرده بود؛ حیف‌فعلی​ بود که آن‌ها را به «پرسونای تلخ و شیرین» بدهد.

«کاملاً سالمه، پس بیاین بریم.»

لیرا گفت: [هرچند‌است​ امکان نداره هیولاهای رده‌مقایسه​ چهارم وجود داشته باشن...]

اسپیرا گفت: [حتی‌الان​ اگه باشن هم‌چیزی​ جای تعجب نداره، لیرا.]

یو ایل‌هان با لیرایی که هنوز باور نمی‌کرد و اسپیرایی که واقعیت را پذیرفته بود،‌هرچند​ به آسمان پرواز کرد. از آن‌جایی که سرعت پرواز یو ایل‌هان با سازگاری بیشترش با‌درست​ «ندای تباهی» سریع‌تر شده بود، فرشتگان نیز مجبور بودند نسبتاً سریع پرواز کنند تا عقب نمانند.

لیرا پرسید: [واقعاً‌حرف​ می‌تونیم این‌طوری هیولاهای رده‌شرط​ چهارم رو پیدا کنیم؟]

«چه آدم باشن چه هیولا، اگه خودشون رو از بقیه پنهان کرده باشن،‌نیست​ من این اعتمادبه‌نفس رو دارم که پیداشون کنم. من از دیدگاه اونا به‌می‌کنم​ مسائل فکر می‌کنم... تو این کار تجربه زیادی دارم، برای همین خیلی خوب می‌دونم.»

لیرا با خودش فکر کرد: [هیچ‌چیزی​ قصدی برای حمله به قلب ایل‌هان‌زمین​ نداشتم، اما دوباره پام رفت رو مین!]

اسپیرا گفت:‌بین​ [می‌تونی بهش بگی‌برازنده​ قدرت استاد پنهان‌کاری.]

با این حال، با وجود این‌که یو ایل‌هان وجب به وجب زمین را‌بشه​ با دو فرشته گشته بود، نتوانست هیچ هیولای رده چهارمی پیدا کند. این‌مهندسی​ شامل اقیانوس آرام که کاملاً به یک منطقه هیولایی تبدیل شده بود نیز می‌شد.

اگرچه او تعدادی را پیدا کرد که پتانسیل رشد و تبدیل‌آوردم​ شدن به رده چهارم را در آینده‌ای نزدیک داشتند، اما حقیقت‌اینکه​ این بود که در حال حاضر هیچ رده چهارمی وجود نداشت.

«اما از اون‌جایی که این‌جا‌آوردم​ هیولاهای خیلی زیادی هستن، بیاین‌وضعیت​ اول اینا رو پاکسازی کنیم.»

لیرا گفت: [این اولین باریه که می‌بینم‌یک‌طرفه​ یه انسان وقتی درباره پاکسازی کل یه‌نیست​ کشور حرف می‌زنه، از کلمه "اول" استفاده می‌کنه.]

حمله یو ایل‌هان همچون فاجعه‌ای بر سر‌شرط​ هیولاها نازل شد. طوفان بی‌پایان نیزه‌های استخوان‌باعث​ اژدها همراه با درخشش‌های شلاق اژدهای سیاه!

در واقع، یو ایل‌هان تا حدودی انتظار داشت که با مرگ تعداد زیادی از هیولاها گرداب دیگری ببیند،‌زمین​ اما به نظر می‌رسید که این چیزی نبود که صرفاً با آرزوی ظاهر شدنش به وجود بیاید، با این‌کیفور​ حال، وقتی یو ایل‌هان در حدود ۲ ساعت هیولاها را پاکسازی کرد، نشانه‌ای از یک گرداب نیز پدیدار شد.

لیرا گفت: [با این‌که داره‌آوردم​ درست جلوی چشمام اتفاق می‌افته،‌وضعیت​ نمی‌تونم مکانیزمش رو درک کنم!]

اسپیرا گفت: [همون‌طور که انتظار می‌رفت، نباید یه‌مقایسه​ نوع هیولا باشه؟ حتی اگه همه‌چیز رو بدونیم،‌توجه​ هنوز هم مکانیزم ظاهر شدن هیولاها رو نمی‌دونیم...]

در حالی که موجودات برتر مشغول فرضیه‌سازی بودند، یو ایل‌هان هیولاهای اطراف‌امپراتور​ را پاکسازی کرد و به گرداب نزدیک شد. لیرا با دیدن این‌که‌همچنین​ یو ایل‌هان شلاقش را کنار می‌گذاشت و نیزه‌اش را بیرون می‌آورد، پرسید:

[خب، حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ با این‌که‌مقایسه​ تو عمارت چون انفجار مانا داشتی این‌هرچند​ کار ممکن بود، آیا الان هم ممکنه؟]

«باید تا وقتی که خرد‌آوردم​ بشه امتحان کنم. این‌طوری نیست که‌فعلی​ به یه دنیای دیگه وصل بشه.»

یو ایل‌هان با اطمینان اعلام کرد و مانا را به سلاحش تزریق کرد. شعله ابدی، شعله بنفش و مهارت‌زمین​ برافروختن در یک شعله سفید با هم ترکیب شدند، و به دنبال آن او «نیزه با مسیر غیرقابل ردیابی»‌کیفور​ را به کار گرفت در حالی که سعی می‌کرد هم‌زمان قدرت یک شمشیر، شلاق و چکش را در آن بدمد.

«هیاااااه!»

ضربه یو ایل‌هان با‌برازنده​ تمام قدرتش چندین بار‌بدهی‌هایی​ گرداب را سوراخ کرد!

با این حال، از آن‌جا که در مقایسه با زمانی که با استفاده از قدرت قلعه حمله کرده‌روبه‌راه​ بود، هنوز ناکافی بود، او در حالی که تمام توانش را جمع می‌کرد، چندین بار دیگر حمله کرد...‌یکدیگر​ یا حداقل قصد داشت این کار را بکند، که ناگهان گرداب با نوری عجیب شروع به بزرگ شدن کرد!

«لعنت بهش!»

لیرا فریاد‌توش​ زد: [آه،‌اول​ داره منفجر می‌شه!]

اسپیرا گفت:‌رفته​ [یو ایل‌هان،‌برازنده​ جاخالی بده!]

حتی قبل از این‌که فرشتگان به او هشدار دهند، یو ایل‌هان‌فعلی​ «ایجیس» را در مقابل چشمانش فراخواند تا از او محافظت کند. اگرچه‌درست​ گرداب باعث یک انفجار عظیم شد، اما نتوانست بر ایجیس غلبه کند.

یو ایل‌هان متوجه شد که هیچ متن سبزی روی شبکیه‌الان​ چشمش ظاهر نشده است و فهمید که نمی‌تواند به‌تنهایی گرداب را‌اما​ بشکند، و در حالی که داشت ایجیس خود را کنار می‌گذاشت...

با دروازه‌ای روبه‌رو شد‌اول​ که منظره‌ای ترسناک را‌داشتن​ در درون خود نشان می‌داد.

یادداشت نویسنده:

پیراشکی‌های اژدها،‌بدهی‌هایی​ به نظر‌بالا​ خوشمزه میاد...

دلیل این‌که یو ایل‌هان بدون کمک قلعه گرداب را کتک‌الان​ زد (؟)، این بود که هیچ دنیایی به او متصل‌غیرممکنه​ نبود. راستش را بخواهید، او دچار یک سوءتفاهم کوچک شد.

ناولها | novelha.net