---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 172: 172 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 172: 172

0

«این قسمت‌نیست​ اصلاً تکون‌ممکنه​ نمی‌خوره...... هاه!؟»

«اون صدای عجیب‌آن‌ها​ و غریب از‌تبدیل​ کجا میاد، چی!؟!!»

نگاه کاهنان و پالادین‌هایی که در معدن سنگ کار می‌کردند، از‌برابر​ مدتی پیش به یک نقطه خیره شده بود. کسی آنجا بود‌قدری​ که با وجود حضور در همان مکان، کاملاً با بقیه فرق داشت.

«اون... دیگه چیه.......؟»

«سنگ‌ها دارن دیوانه‌وار تراشیده‌ممکنه​ می‌شن! شکستن این سنگ‌ها‌همون​ حتی با مهارت هم سخته......!»

«خفه شید!»

این دورانی بود که کار گروهی صد نفر برای استخراج سنگ‌ها و همکاری ده‌دقیق​ نفر برای تراشیدن آن‌ها به یک امر بدیهی تبدیل شده بود. اما حالا یک نفر‌استفاده​ داشت تمام این کارها را به تنهایی انجام می‌داد، انگار که داشت به آن‌ها می‌خندید!

«اوووووه!»

دث درایور یو ایل‌هان و پیچ استخوانی متصل به آن با شدت می‌چرخیدند. این دریل می‌توانست‌غول‌پیکر​ بدن یک گولم سطح ۲۷۰ را سوراخ کند. از طرف دیگر، سنگ‌های این معدن در نهایت‌ممکن​ فقط سنگ بودند. حتی اگر قدرت مقدس در خود داشتند، محال بود که او کم بیاورد!

«واو، یه‌تراشیدن​ سنگ به این‌بدیهی​ بزرگی این‌قدر راحت...!»

«صبر کن، اون طاق معبد بزرگ نیست!؟‌می‌کنه​ چطور ممکنه، هم‌زمان که داره سنگ رو‌دقیق​ استخراج می‌کنه، همون موقع هم داره می‌تراشتش؟»

در برابر کنترل جسورانه اما دقیق یو ایل‌هان، تخته‌سنگ‌های غول‌پیکر استخراج شده و بلافاصله با دقتی بی‌نظیر پردازش می‌شدند. این‌بلافاصله​ سنگ‌ها به قدری بی‌نقص بودند که می‌شد بدون هیچ پردازش اضافه‌ای مستقیماً از آن‌ها استفاده کرد. طبیعتاً این کار فقط‌حفظ​ برای یو ایل‌هان ممکن بود، چون او تمام نقشه‌هایی را که نا یونا به او داده بود، حفظ کرده بود!

مهارت حفاری به سطح ۵۱ ارتقا یافت.

گذشته از این واقعیت که مهارتی که تازه دیروز به دست آورده بود از سطح ۵۰‌غول‌پیکر​ عبور می‌کرد، سرعت بالای ارتقای دوباره آن واقعاً شگفت‌انگیز بود. البته دلیل آن چیزی جز سنگ‌های‌ممکن​ حاوی قدرت الهه نبود. بنابراین، یو ایل‌هان داشت ناخواسته به یک متخصص در مهارت حفاری تبدیل می‌شد.

«فوق‌العاده‌ست!»

«فقط تو ده دقیقه، بیشتر‌هم‌زمان​ از کاری که همه‌مون می‌تونستیم تو‌برابر​ یه هفته بکنیم رو انجام داد!»

«فقط الکی‌تراشیدن​ تعجب نکنید و‌بدیهی​ کار کنید! غرررررش!»

همان‌طور که از یو ایل‌هان انتظار می‌رفت، کسی که هر چه بیشتر کار می‌کرد بیشتر به‌غول‌پیکر​ کارگری عادت می‌کرد، سرعت استخراج و پردازش سنگ‌ها نیز بیشتر می‌شد. با دیدن اینکه او پیچ‌ممکن​ استخوانی‌اش را عوض می‌کرد و با ضربات حساب‌شده قسمت‌های ضعیف سنگ‌ها را می‌شکست، بعضی‌ها حتی سرگیجه گرفتند.

«می‌ره، اینجا!»

«چرا منم باید....... ضربه رعد!»

«تیغه باد!»

کانگ می‌ره و یومیر هم سخت مشغول کار بودند. صاعقه او تخته‌سنگ‌های غول‌پیکر را تکه‌تکه می‌کرد و‌بلافاصله​ یومیر با جادوی باد که با ظرافت کنترل می‌شد، آن‌ها را صیقل می‌داد. از آنجا که این دو‌یونا​ توانایی‌های خارق‌العاده‌ای داشتند، اگر یو ایل‌هان آنجا نبود، می‌شد آن‌ها را دو ستاره اصلی میدان در نظر گرفت.

«می‌ره، بعدی اینه!»

«حالا دیگه‌نیست​ با پررویی داری‌هم‌زمان​ بهم دستور می‌دی.....!»

«اما مگه‌تراشیدن​ نگفتی می‌خوای‌امر​ بهش کمک کنی؟»

«منظورم همچین چیزایی نبود! وقتی‌هم‌زمان​ گفتم می‌خوام بهش کمک کنم،‌می‌تراشتش​ منظورم یه چیزِ بیشتر..... ایییییی!»

«اوووووووه!»

«سوراخ شد! کوه سوراخ شد!»

«واو، مجسمه! چرا مجسمه‌ای‌امر​ که صحنه نزول بانو‌حالا​ لیتینا رو نشون می‌ده اینجاست؟»

البته، آن‌ها نمی‌توانستند از یو‌هم‌زمان​ ایل‌هان که فقط با یک‌می‌تراشتش​ دریل مجسمه ساخته بود، پیشی بگیرند.

سه روز پس از اینکه یو ایل‌هان در معدن سنگ مشغول به کار شد، تهیه‌کنترل​ مصالح ساختمانی به پایان رسید. اگرچه فرآیندهای میان‌مرحله‌ای برای صیقل دادن و سنباده زدن ظریف‌اضافه‌ای​ آن‌ها وجود داشت، اما این کارها می‌توانست در طول فرآیند ساخت و ساز انجام شود.

«مرد فوق‌العاده‌ایه.»

«حتی اگه تمام باف‌های دوشیزه رو‌تبدیل​ برای خودش انحصار کرده باشه.... و‌انجام​ اون تجهیزات عجیب و غریب هم بود......»

«شنیدم که‌نیست​ اون مرد‌ممکنه​ بزرگ‌ترین معمار زمینه.»

«یعنی تمام‌طاق​ معمارای زمین‌بزرگ​ همچین هیولاهایی هستن!؟»

او با نادیده گرفتن کاهنان و پالادین‌هایی که سعی داشتند درباره‌اش شایعه‌پراکنی‌کنترل​ کنند، تمام مصالح ساختمانی را داخل اینونتوری خود گذاشت. سپس، بر سر‌می‌شد​ کاهنان و پالادین‌هایی که تا الان در حال پچ‌پچ بودند، فریاد زد:

«حالا می‌ریم سمت خرابه‌ها‌امر​ تا معبد رو بسازیم!‌حالا​ شماها هم با من میاین!»

«بله!»

«ما به دنبالت میایم!»

از مدتی پیش، یو ایل‌هان به حاکم معدن سنگ تبدیل شده بود و همه بدون‌تخته‌سنگ‌های​ هیچ چون و چرایی از او پیروی می‌کردند. یک حفار ساده، نه یک کاهن یا‌کرد​ کسی که به کلیسای لیتینا تعلق داشته باشد، ایمان همه را به دست آورده بود.

عظمت یو ایل‌هان زمانی که ساخت و ساز شروع شد، حتی بیشتر به چشم‌انگار​ آمد؛ با یک حرکت دستش زمین را صاف کرد و با چرخش دیگر مچ دستش،‌۲۷۰​ سنگ‌های حاوی قدرت مقدس الهه را روی هم چید. کاهنان حتی کمی هیجان‌زده شده بودند.

«نکنه اونم کسیه که توسط‌هم‌زمان​ الهه برکت یافته؟ وگرنه نمی‌تونیم‌می‌تراشتش​ هیچ‌کدوم از اینا رو توضیح بدیم!»

«اون کسیه‌طاق​ که قراره با‌نیست​ من ازدواج کنه~!»

«نیستم.»

ساخت معبد در واقع آسان‌تر از زمانی بود که‌تمام​ او پرسونای تلخ و شیرین را ساخته بود، دلیلش‌ایل‌هان​ هم این بود که نیازی نداشت آنجا را ماناکرافت کند.

سنگ‌های حاوی قدرت مقدس الهه بر یکدیگر تأثیر می‌گذاشتند و در فرآیند تبدیل شدن به بخشی‌غول‌پیکر​ از معبد، قوی‌تر می‌شدند و ویژگی‌های خاصی تولید می‌کردند. این چیزی نبود که با تأثیر یو ایل‌هان‌چون​ اتفاق بیفتد، بلکه از قبل برنامه‌ریزی شده بود که این‌طور باشد. این واقعاً مرموز و عجیب بود.

«خدایان ثبت‌شده، هه.....»

[من که گفتم اونا وجود ندارن.‌داره​ دارم به عنوان کسی که برکت دریافت‌جسورانه​ کرده حرف می‌زنم، پس قطعاً حقیقته.] (لیرا)

«خب منم‌تراشیدن​ یدونه دارم دیگه.‌بدیهی​ برکت خدای آهنگری.»

[دین آزاده. از اونجایی که اون‌داره​ انسان‌های احمق با ایمان به یه‌کنترل​ خدای دروغین قدرت به دست آوردن.] (اسپیرا)

در طول کل فرآیند ساخت و ساز، کاهنان در همان نزدیکی ماندند و قدرت مقدس را به مکان و خود معبد تزریق‌بی‌نظیر​ کردند. معبد آن را جذب کرد و درخشش صورتی غلیظ‌تری از خود ساطع کرد، که باعث شد یو ایل‌هان هنگام لمس و ساخت‌گذشته​ معبدی که مدام قوی‌تر و قوی‌تر می‌شد، احساس عجیبی پیدا کند، انگار که معبد مانند یک موجود زنده واقعی در حال رشد بود.

این قدرت عجیب که به عنوان قدرت مقدس یک خدای دروغین‌برابر​ شناخته می‌شد؛ احساس عجیبی از چیزی محو که نمی‌توانست آن را درک‌بی‌نقص​ کند اما از قبل در دستانش بود، ذهنش را درگیر کرده بود.

«آقای ایل‌هان. اگه‌آن‌ها​ خسته‌ای، می‌خوای یکم‌تبدیل​ با من استراحت کنی~؟»

«خسته نیستم. و‌چطور​ حتی اگه بخوام استراحت‌می‌کنه​ کنم، تنهایی استراحت می‌کنم.»

«همم، به‌طاق​ نظر می‌رسه‌بزرگ​ هنوز حالت خوبه!»

«سطح خستگی منو‌چطور​ فقط با همین‌داره​ چند کلمه تشخیص دادی!؟»

بازسازی معبد بزرگ که پیش‌بینی می‌شد‌تبدیل​ حداقل یک سال طول بکشد، حداقل سی‌می‌داد​ برابر سریع‌تر از آن پیش رفته بود.

حتی افراد کلیسای لیتینا هم که در ابتدا نسبت به انتخاب پرسنل‌کنترل​ توسط نا یونا نیمه‌مردد بودند، چاره‌ای جز تأیید توانایی‌های یو ایل‌هان نداشتند.‌می‌شد​ البته، برای یو ایل‌هان اصلاً مهم نبود که دیگران درباره‌اش چه فکری می‌کنند!

«خوبه، حالا‌طاق​ دیگه تقریباً‌بزرگ​ تموم شده.»

[شاید چون برکت خدای آهنگری رو دریافت کردی، معبدی که‌می‌تراشتش​ ساختی کمی خاص به نظر می‌رسه. به اون نگاه کن. خیلی‌می‌شدند​ وقته که قدرت مقدسی به این خالصی و تصفیه‌شده ندیدم.] (لیرا)

[متوجه نیستی، لیرا؟ این به خاطر خدای آهنگری نیست. یو ایل‌هان به قدرت مقدس‌انگار​ الهه زیبایی عادت کرده. همون‌طور که یه بدن فیزیکی مانا رو به کار می‌گیره،‌سطح​ اونم داره قدرت مقدس الهه رو با سنگ‌های حاوی قدرت مقدس هدایت می‌کنه.] (اسپیرا)

«مطمئن نیستم... اما اگه امکانش بود، دلم می‌خواست اصلاً کار رو تموم نکنم و‌دقیق​ فقط بهش ادامه بدم تا به این قدرت عادت کنم. حس می‌کنم اگه این‌مستقیماً​ کار رو بکنم، می‌تونم قدرت سنگ‌های مقدس رو تا آخرین حد ممکن استخراج کنم.»

در ابتدا، یو ایل‌هان درخواست نا یونا رو فقط برای گرفتن چندتا سنگ مقدس قبول کرده بود،‌دقیق​ اما کار کردن در حالی که مقدار تقریباً بی‌نهایتی از قدرت مقدس رو در محل ساخت‌وساز دریافت می‌کرد،‌ممکن​ درک او رو از خود قدرت خدایان عمیق‌تر کرد و حس می‌کرد همین الان هم پاداش‌های زیادی گرفته.

هرچند موقع پردازش تخته‌سنگ‌های معدن برای تبدیل کردنشون به قطعاتی جهت ساخت معبد کمی این موضوع رو حس کرده بود،‌پردازش​ اما الان و در حین ساخت‌وساز اون رو خیلی واضح‌تر حس می‌کرد. این خدایان صرفاً ایگوهایی نبودند که توسط سوابق‌ارتقا​ آکاشیک از اراده بی‌شمار انسان‌ها خلق شده باشند. او حس می‌کرد فراتر از این‌ها، یک وجود مستقل و قابل‌درک وجود داره.

[زیاد بهش فکر نکن، یو‌بدیهی​ ایل‌هان. فقط باید چیزی که‌کارها​ جلوی چشماته رو بپذیری.] (ارتا)

«مشکل اینجاست‌نیست​ که نمی‌تونم‌ممکنه​ ببینمشون دیگه.»

اگه می‌تونست درکش کنه... حس می‌کرد می‌تونه کمی بیشتر‌داره​ پیشرفت کنه... اما فعلاً، این چیزی دور از دسترس بود،‌غول‌پیکر​ چون نمی‌دونست چطور و چه چیزی رو باید «درک» کنه.

در حالی که افکار یو ایل‌هان در یک مکان غیرمنتظره و‌برابر​ با روشی غیرمنتظره عمیق‌تر می‌شد، ساخت معبد بزرگ مثل یک کشتی در‌بی‌نقص​ آب‌های آرام پیش رفت و در روز نهمِ ساخت‌وساز به پایان رسید.

«آقای ایل‌هان،‌تراشیدن​ باید اونو‌امر​ بیارید اینجا~!»

«هوووف.»

مجسمه الهه که یو ایل‌هان با تمام روح و جسمش و با استفاده از درایور‌کنترل​ مرگ تراشیده بود - لحظه‌ای که مجسمه رو که به دلایلی شبیه به نا یونا‌اضافه‌ای​ بود، در مرکز معبد قرار داد، تمام محوطه با یک مه صورتی ملایم پوشیده شد.

این نشانه‌ای بود که بالاخره همه‌چیز به پایان رسیده و اینجا تبدیل به معبدی شده که قدرت الهه رو‌بی‌نظیر​ در خودش جا داده! کشیش‌ها و پالادین‌هایی که مشتاقانه منتظر این لحظه بودند، همگی شروع به خواندن دعا کردند‌کرده​ و قدرت‌های مقدسشون رو بالا بردند، که البته بالاترینِ اون‌ها متعلق به نا یونا بود که در آنجا حضور داشت.

«بانو الهه. لطفاً قدرتتون رو‌بدیهی​ به کار بگیرید تا در‌کارها​ آینده دیگه هرگز سقوط نکنه~!»

در همون لحظه، انفجار عظیمی از نور رخ داد! در حالی که همه‌جسورانه​ به سمت بانوی مقدس نگاه می‌کردند، نا یونا لبخندی بی‌خیال روی لب داشت.‌هیچ​ بلافاصله بعد از اون، متن صورتی‌رنگی روی شبکیه چشم همه حاضران حک شد.

معبد بزرگ الهه زیبایی، لیتینا، ساخته شد. شما سوابق الهه زیبایی را بر اساس میزان مشارکت خود دریافت خواهید کرد.

«واو، به نظر‌آن‌ها​ می‌رسه قراره از‌تبدیل​ این هم خوشگل‌تر بشم.»

این دقیقاً از نا یونا که غرق در آراستن خودش‌می‌تراشتش​ و تأیید زیباییش بود انتظار می‌رفت. یو ایل‌هان با یک‌پردازش​ «همف» پوزخند زد، اما باز هم مخفیانه از لیرا پرسید.

«قیافه منم یکم بهتر شد؟»

[البته قیافه تو‌چطور​ از قبل هم‌داره​ بی‌نقص بود!] (لیرا)

[از آدم اشتباهی پرسیدی، یو‌بدیهی​ ایل‌هان. تازه، همچین تغییرات فوری‌ای‌کارها​ هم در کار نیست!] (ارتا)

در حالی که یو ایل‌هان کمی دمغ شده بود، بقیه هم شروع به واکنش نشان دادن‌غول‌پیکر​ به متن روی شبکیه چشمشون کردند. از اونجایی که همه اون‌ها کسانی بودند که زندگی‌شون رو وقف‌چون​ کرده و برای نام لیتینا زندگی می‌کردند، شادی و خوشحالی‌شون اصلاً با یو ایل‌هان قابل مقایسه نبود.

«خدای من. ما‌معبد​ واقعاً موفق شدیم‌چطور​ معبد رو بازسازی کنیم!»

«الهه به دعاهای‌چطور​ ما پاسخ داده.‌داره​ همه این‌ها به لطف...»

«معمار یو ایل‌هانـه!»

«یو ایل‌هان!»

اما به نوعی، تشویق‌های اون‌ها شروع به منحرف شدن به سمت و سوی دیگه‌ای کرد. اون‌ها باید‌دقیق​ فقط نام الهه رو صدا می‌زدند، اما به نظر می‌رسید کاریزمایی که یو ایل‌هان بهشون نشون داده‌طبیعتاً​ بود اون‌قدر روشون تأثیر گذاشته بود که اون رو هم ستایش می‌کردند! الهه احتمالاً واقعاً ناامید می‌شد.

«بیاید یه‌نیست​ مجسمه برنزی‌ممکنه​ ازش بسازیم!»

«باید اونو به عنوان کشیش افتخاری‌تبدیل​ منصوب کنیم. بیاید امروز رو به‌انجام​ عنوان روز جشن بازسازی معبد ثبت کنیم...!»

«از اونجایی که معبد به‌هم‌زمان​ این سرعت بازسازی شد، بیاید به‌برابر​ درگاه الهه دعا کنیم که... هان؟»

و تازه متوجه شدند.

که اثری از مردی‌ممکنه​ که تا همین الان پیششون‌موقع​ بود، نیست و غیبش زده.

پس از بازگشت به زمین، یو ایل‌هان ابتدا سنگ‌های مقدس، یعنی پاداش‌های درخواست ساخت‌وساز رو دریافت کرد. همون‌طور که‌بی‌نظیر​ نا یونا پز می‌داد که این‌ها بالاترین رده از سنگ‌های مقدس هستند، بسیار بزرگ و درخشان بودند، اما وقتی‌کرده​ نا یونا با یک دعا اون‌ها رو متبرک کرد، شروع به ساطع کردن نور صورتی کمرنگ و پیوسته‌ای کردند.

«ولی پاپ می‌خواست ببینتت~.»

«نه، راستش اصلاً دلم نمی‌خواد‌هم‌زمان​ با اون کلیسا درگیر بشم.‌می‌تراشتش​ همه‌شون بیش از حد احساساتی‌ان.»

البته که بدترینشون همین نا یونا بود که جلوش نشسته بود.‌تنهایی​ او به نحوی بدون کانگ می‌ره پیشش اومده بود و در‌شدت​ حالی که یومیر رو روی پاش نشانده بود، با خوشحالی لبخند می‌زد.

«با اینکه یکم بی‌پروا هستم، اما واقعاً دارم صادقانه‌موقع​ حرف می‌زنم. به نظرم زندگی کردن در حالی که‌دقتی​ حرف دلت رو بدون پنهان‌کاری می‌زنی، واقعاً چیز فوق‌العاده‌ایه!»

بعد از اون، جمله‌ای رو به زبون آورد که‌داره​ انگار نه انگار، اما مستقیم به قلب آدم نفوذ‌تخته‌سنگ‌های​ می‌کرد. یو ایل‌هان آهی کشید و شانه‌ای بالا انداخت.

«اگه دلت‌نیست​ می‌خواد می‌تونی‌ممکنه​ همون‌طوری زندگی کنی.»

«هه هه، همین الانشم دارم همون‌طوری‌تبدیل​ زندگی می‌کنم! البته، آدم‌هایی که می‌خوام‌انجام​ جلوشون صادق باشم رو خودم انتخاب می‌کنم!»

او با قاطعیت اعلام کرد.

«همین الانشم دارم همه‌چیزم رو‌نیست​ به شما نشون می‌دم، آقای ایل‌هان،‌همون​ بدون اینکه چیزی رو پنهان کنم!»

«آه، که این‌طور.»

یو ایل‌هان خندید. او فکر کرد که شاید حالا بتونه حرف‌های او رو‌می‌داد​ باور کنه، هرچند مطمئن نبود که در اولین دیدارشون هم می‌تونست این کار‌بدن​ رو بکنه یا نه، و به خودش به خاطر این طرز فکرش خندید.

فقط حرف‌هاش یه جورایی روی مخش بود، اما نمی‌تونست‌موقع​ دقیقاً بگه چی. از اونجایی که نمی‌تونست علتش رو‌دقتی​ پیدا کنه، تصمیم گرفت زیاد بهش فکر نکنه. در عوض،

«کسایی که باهات روبرو‌بزرگ​ می‌شن خسته می‌شن، پس لطفاً‌داره​ یکم جلوی خودت رو بگیر.»

«واو، چقدر رک!»

«و قبل از اینکه بری‌بدیهی​ یکم ناهار بخور. حوصلم سر‌کارها​ رفته چون همه زیردست‌هام رفتن دارئو.»

«هورا!»

«هورا!»

نا یونا در حالی که یومیر رو بغل کرده بود، خوشحالی کرد. یو ایل‌هان از‌تخته‌سنگ‌های​ اینکه خودش به او پیشنهاد ناهار داده بود شوکه شد، اما با خودش فکر کرد‌کرد​ که اگه فاصله‌اش رو حفظ کنه مشکلی پیش نمیاد. همه این‌ها به لطف اتفاقات بریا بود.

به این ترتیب، پس از گذشت چند روز و‌تمام​ بهبود بسیار اندک رابطه بین یو ایل‌هان و نا‌ایل‌هان​ یونا، یک اطلاعیه در گانگنام روی زمین نصب شد.

«استخدام مزدور برای حل‌ممکنه​ بحران در دنیای فیتوروآ.‌همون​ لطفاً به ما کمک کنید.»

بادهای دوران مزدوران‌معبد​ زمین واقعاً شروع‌چطور​ به وزیدن کرده بود.

یادداشت نویسنده:

با اینکه می‌تونست نقش مزدور‌بدیهی​ رو بازی کنه... به نظر‌کارها​ می‌رسه بیل مکانیکی‌ها بهتر عمل می‌کنن!

رفقاش دارن‌نیست​ بیشتر و بیشتر‌هم‌زمان​ دستش رو می‌خونن.

یادداشت مترجم:

وقتی این فصل رو تموم‌هم‌زمان​ کردم، با خودم گفتم: «هوف‌می‌تراشتش​ بالاخره یه فصل ذخیره دارم.»

لحظه بعد «ویییین»‌آن‌ها​ «شما یک پرداخت‌تبدیل​ پی‌پال دریافت کردید!»

اوه؟ یکی‌نیست​ دیگه؟ بذار ببینم...‌هم‌زمان​ ۲۵۰ دلار!?!?!?!?!?! چی!؟!؟!؟

خب که چی، بذار ببینم... باید ۴‌ممکنه​ تا فصل ترجمه کنم تا جبرانش کنم...‌برابر​ به نظر می‌رسه امشب قرار نیست بخوابم.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره و عنوان فصل در متن مبدأ موجود نبود.