چپتر 161: 161
0قبل از فعالمیدم کردن حصار، وظایف ازهیچکس قبل تقسیم شده بود.
چهار الف مسئول تجزیه بودند و یو ایلهان با استفاده از مواد تجزیهشده و همچنین محصولات «اشکبرابر فرشته» - برگهای چای فیریتا، خمیر کلوچه و دسر میوهای - به صنایعدستی میپرداخت. در همین حال،کنترل اریکیا و یومیر وظیفه پشتیبانی و بستهبندی تمام چیزهایی را داشتند که از طریق «سطل غولپیکر» ساخته میشد.
[هیچجای برنامهاتآزادم تمرین نیزهمیدم نیست! غرررر!]
«تو وقتانجامش آزادم انجامشنگران میدم. نگران نباش.»
از آنجا که هیچکس نمیتوانست به سرعت کار او برسد، زمان کافی برایکافی تمرین «نیزه قطعکننده کیهان کبیر» وجود داشت، بدون اینکه نیازی به تعیین یک برنامهاین خاص باشد. با این حال، به نظر نمیرسید اسپیرا فقط به همین راضی باشد.
[چرا استعداد استثناییتکند رو برای انجامشود همچین کارایی هدر میدی...!]
[استعدادش بیشآزادم از حده،میدم چیکارش میشه کرد.]
[فوفو، پس کلوچهها رو نمیخوای؟]
[حرفات روانجامش اعصابمه... با ایننباش حال، بازم میخورمشون!]
همانطور که اسپیرا گفت، شاید میانبر این بود که روی تمرین تمرکز کند وشدت خودش قویتر شود. فقط یادگیری یک تکنیک سلاح پیشرفته دیگر، قابلیتهای کلی او را بهزمینِ شدت افزایش میداد و در برابر هر دشمنی که به سراغش میآمد، کار راحتتری داشت.
با این حال، با توجه به گسترش برند «ونگارد» و راهاندازیکار «اشک فرشته»، اگر میتوانستند زمینِ پر هرجومرج را پس از دومین فاجعهنیازی بزرگ کنترل کنند، قادر بودند از وقوع حوادث آزاردهنده مختلف جلوگیری کنند.
با فروکش کردن هرجومرج، بشریت میتوانست دوبارههیچکس پیشرفت کند و در نتیجه، دیگر نیازی نبودقطعکننده که یو ایلهان به تکتک مسائل رسیدگی کند.
«پس کار میکنم.میدم تا روزی کهآنجا دیگه کسی مزاحمم نشه.»
[نمیدونم الان باحال بود یاقویتر احمقانه... هاه، فکر کنم قبلاًپیشرفته هم همچین اتفاقی افتاده بود.]
یو ایلهان ابتدا با استفاده از گردش ماناهیچکس در سطل غولپیکر، به پردازش مقدار زیادی از برگهایکیهان چای که از دارئو به دست آورده بود، پرداخت.
یک گردش عجیب مانا توسط قلب اژدهایانی که در نقاط مختلف سطل غولپیکر تعبیه شده بودند! فرآیند تقویتوجود و تغییر مقدار ناچیز مانا در برگهای چای با استفاده از آن، به سرعت همراه با مهارت آشپزیانجام یو ایلهان پیش رفت. او حتی میتوانست با چشم غیرمسلح ببیند که برگهای چای در حال تغییر هستند.
«پس اگه مهارت مهندسی جادو روآنجا ببرم بالا، میتونم با مهارت بیشتریزمان از سطل غولپیکر استفاده کنم، مگه نه؟»
[معمولاً آدم اول به اینقویتر فکر میکنه که چطور ازپیشرفته سلاحها با مهارت بیشتری استفاده کنه...]
[هرچی فکر میکنم، نمیتونم این رو به اونهیچکس زن، کانگ میره بسپارم. حتی اگه مجبور بشمقطعکننده کل کتابخونه بهشت رو زیر و رو کنم...]
[بیرون بردن هر چیزی از کتابخونهآنجا ممنوعه. ما باید تا جایی که ممکنهکافی همهچیز رو به قلمرو انسانها واگذار کنیم.]
«خوبه، برگهای چایمیدم بهزودی آماده میشن،آنجا پس حالا نوبت...»
او پس از اینکه گذاشت برگهای چای فیریتا به عمل بیایند،دیگر برگشت و پیشرفت الفها را بررسی کرد، و سپس با استفادهتوجه از قطعاتی که قابلیت فلزکاری داشتند، شروع به ساخت سلاحهای پیشرفته کرد.
«کمی بیشتر بسوز، همینه.»
او شعله ابدی را که اکنون اساساً درون ندای تباهی زندگی میکرد، با کمی سنگهایقطعکننده جادویی اضافی تغذیه کرد و باعث شد شعلهورتر شود. یو ایلهان شیطنت شعله را کهاسپیرا زبانهاش را بیرون میآورد نادیده گرفت و ابتدا موادی را که خاصیت فلزی داشتند، پردازش کرد.
«فوو، هوپ.»
سرعت کار بسیار بالا بود. اگرچه او به کارهای تکراری عادت داشت، اما نهتنها پس از پذیرفتن شعله ابدی بهمیآمد عنوان زیردستش قادر بود بهتر از آن استفاده کند، بلکه ثبتهای بیشماری را نیز به دست آورده بود. از جملهمختلف تکنیکهای مربوط به فلزکاری که هنگام دریافت برکت خدای آهنگری کسب کرده بود، به افزایش بازدهی در تمام تلاشهایش کمک میکرد.
«اما هنوز کافیانجامش نیست. یعنی هیچجورنباش 'برکت عظیمی' وجود نداره؟»
[هر آهنگری که این حرفتنباش رو بشنوه، چکشش رو برمیدارهکار و سعی میکنه بکوبه تو سرت.]
[پس تمامانجامش اون سلاحهانگران منحصربهفرد هستن...]
[هر ازتمرکز گاهی افسانهای همقویتر بینشون پیدا میشه...]
اینطور نبود که یو ایلهان بتواند عمداً تواناییهایش رانمیتوانست محدود کند، بنابراین وقتی از مواد هیولاهای حداقل رده سوموجود استفاده میکرد، هر از گاهی سلاحهای رده افسانهای بیرون میآمدند.
مشکل اینجا بود که از آنجا که به ازای هر ۵۰ سلاح منحصربهفرد، تقریباً یک سلاحکیهان افسانهای ساخته میشد، فقط شمارش تجهیزات رده افسانهای که در این کارگاه ساخته شده بود، بسیارراضی فراتر از تعداد سلاحهای رده افسانهای تولیدشده در یک دنیای واحد در طول سالیان بیشمار بود.
[یه کم حیفهمیدم که اینا روآنجا بدیم به دنیاهای دیگه...]
[اینا سلاحهای فوقالعاده قدرتمندی هستن. بهشود این فکر نکردی که ممکنه کسایی کهکلی سلاحهای تو رو دارن، علیه خودت برگردن؟]
«مشکلی نیست. میخوام یه ویژگی مخفی بهشون اضافه کنمنمیتوانست که فقط خودم بتونم ببینمش. حتی اگه بمیرن وکبیر دوباره زنده بشن هم نمیتونن علیه من کاری کنن.»
[چقدر شیطانی!]
به محض اینکه یک سلاح رده افسانهای ساخته میشد، یو ایلهان روی آن افسون روحقطعکننده انجام میداد؛ با استفاده از ارواح استثنایی که از طریق کمک اوروچی به یو ایلهان وفادارفقط شده بودند! حتی اسپیرا هم از اقدامات دقیق و موشکافانه یو ایلهان زبانش بند آمده بود.
پس از پایان همه این کارها، همانطور که کانگ میره گفته بود، آنها را برای حراج کنار گذاشت.دشمنی با دیدن این تجهیزات، چشم هر کسی از حدقه بیرون میزد. به همین دلیل، او اصلاً قصد نداشت آنهاوقوع را ارزان بفروشد. حتی اگر قیمتها را سر به فلک میکشید، باز هم خریداران برایش سر و دست میشکستند.
به عنوان ارز چه چیزی باید دریافت میکرد؟ اگر فلزات کمیاب بود، او به اندازه کافی ازکیهان دارئو غارت کرده بود، بنابراین احتمالاً بهترین کار این بود که مواد معدنی و متریالهای کمیابی را دریافتاستعداد کند که مختص هر دنیا بودند. آیا ساخت یک سلاح با استفاده از مواد دنیاهای بیشمار هیجانانگیز نبود؟
«خوبه، بیاید سریعتر پیش بریم!»
[حتی سریعتر از الان!؟]
در حالی که زیردستانش برای رسیدن به سرعت او دست و پا میزدند، یوشدت ایلهان غرق در کار بود. البته، او به هیچوجه نمیتوانست نگاه مستأصل اسپیرا رامیتوانستند نادیده بگیرد و مجبور بود هر از گاهی «نیزه قطعکننده کیهان کبیر» را تمرین کند!
[خوبه، داریآزادم بهتر میشی... بهنگران طرز شوکهکنندهای البته.]
«فووو... هوپ! هاه!»
[پس سخته کهمیدم همهشون رو یکجاآنجا تزریق کنی، نه؟]
در این مقطع زمانی، او میتوانست تمام این ویژگیها را تزریقدیگر کند: تیزی شمشیر، سرعت شلاق و قدرت چکش؛ فقط باید همه آنهاگسترش را با قدرت تسلط بر مبارزه تنبهتن در یک ضربه ترکیب میکرد.
اگرچه این سختترین مرحله بود، اما یو ایلهان فکر نمیکرد که مثلبرسد توصیف اسپیرا دهها سال طول بکشد. این نوعی شهود بود که اوتعیین پس از سالها تمرین در هنرهای رزمی مختلف به دست آورده بود.
البته، اگر این را با صدای بلند میگفت، واضح بود که اسپیرازمان از کوره در میرفت، بنابراین در سکوت نیزهاش را چرخاند؛ در حالیبرنامه که خودش را به خاطر یادگیری ذهنخوانی یک موجود برتر تحسین میکرد.
[سریعتر! مثل همونمیدم موقعی که با شیطانهیچکس ارتعاش منحرف روبهرو شدی!]
«چرا اونتمرکز الان باید اینجاقویتر مطرح بشه! اووووووه!»
[آه، چرخشهایآزادم نیزهاش خیلیمیدم سریعتر شد!]
[پس خجالت و سرعت دستنباش به دست هم میدن... خوندنکار اون مانگا واقعاً خجالتآور بود.]
«ارتا، تو هم میدونستی!؟»
یو ایلهان چنان زمانمیدم شلوغی را سپری کردهیچکس که دوباره دلتنگ استراحت شد.
او استراحت ناکافیاش را با «نوشیدنی خون» و «نفس» جایگزینکار کرد که انرژی استراحتش را دوباره پر میکردند، اما دربدون ماه دوم، حتی یک قطره نوشیدنی خون هم باقی نمانده بود.
نفس نیز با سرعت زیادی در حالهیچکس کاهش بود، اما از آنجا که به هرقطعکننده حال ذخایر زیادی داشت، هنوز جای نگرانی نبود.
مشکل این بودکند که نفس بهشود شدت الکلی بود.
«آروغ، اگه مستانجامش شدم، با یه جادوییآنجا بزنتم که بیدار شم.»
[نگران نباش. با یه جادوی فوقالعادهآنجا قوی میکوبمت که نه تنها بهزمان خودت بیای، بلکه شوت بشی تو فضا.]
[هیچجا نفرستش! همینجا نگهش دار!]
وقتی یک ماه و یک هفته گذشت، یو ایلهان بالاخرهپیشرفته دسر میوهای و برگهای چای را تمام کرد و به سراغراحتتری پخت کلوچهها رفت که میتوانستند آیتم اصلی در نظر گرفته شوند.
نه کره خاص بود، نه تخممرغ، نه شکر و نه آرد.کار او فقط خمیر کلوچه معمولی را به جای یخچال در سطل غولپیکرنیازی خنکشده رها کرد تا آن تغییرات بهطرز مسخرهای خوشمزه را ایجاد کند.
حتی با وجود تماشای گردش مانایی که در داخل آن رخ میداد، یو ایلهان و فرشتگانکیهان اطمینان نداشتند که بتوانند آن پدیده را دوباره خلق کنند. آنها فقط میتوانستند آن را بهراضی عنوان معجزهای در نظر بگیرند که از طریق هزار قلب اژدهای رده چهارم ساخته شده بود!
در همین حین، یو ایلهان با اضافههیچکس کردن چای فیریتا به خمیر، کلوچه جدیدیبرای پخت و بازخورد فوقالعادهای از فرشتگان گرفت.
[این کلوچه دیوانهکنندهست.کند آمریکا رو بهشود گریه میندازه.] (لیرا)
[چرا آمریکا.آزادم بیا فقط بگیمنگران کل دنیا.] (ارتا)
[مهارت آشپزیم فقط با خوردنش ۳ سطحهیچکس رفت بالا. با اینکه رو اعصابه، ولیبرای نمیتونم این رو تایید نکنم... خرچ خرچ.] (اسپیرا)
[هی، اونانجامش مال منه، تونباش دیگه نخورش!] (لیرا)
یو ایلهان با نادیده گرفتن چهارمینشود جنگ فوقکوچک بین فرشتگان، به درست کردنکلی دستههای بیشتری از خمیر کلوچه ادامه داد.
در گوشهای دیگر، یومیر و اریکیا داشتند خمیرها را قبل ازکار گذاشتن توی فر، با قالبهای مخصوص شکل میدادند. کلوچهها بعد از پختنیازی و کمی خنک شدن، بستهبندی میشدند و یکراست به موجودی ایلهان میرفتند.
با خودش فکر کرد: «هممم.نباش باید زودتر اینا رو تموم کنمبرسد و دوباره دست به کار بشم...»
[کیاک!] (ارتا)
اما درست در لحظهای که داشت یک پاکت «نفس» مینوشید و میخواست خمیر راشدت ورز بدهد، ارتا که با آپرکات اسپیرا به پرواز درآمده بود، محکم به پشتمیتوانستند سر یو ایلهان برخورد کرد و تمام محتویات دهان او روی خمیر کلوچه پاشید.
خمیر کلوچه کاملاً درمیدم «نفس» خیس خورد و کمینمیتوانست بعد به رنگ قرمز درآمد.
«آه.»
[آه...] (ارتا)
[کار اسپیرا بود!] (لیرا)
[مگه بچه مدرسهای هستی کهنگران هر کار بدی بقیه میکننسرعت رو به معلم میگی؟] (اسپیرا)
وقتی یو ایلهان خشکش زد، ارتا هم سر جایش میخکوب شد، و لیرا هم قبلقطعکننده از اینکه به ایلهان نگاه کند، به اسپیرا پرید. هرچه ایلهان بیشتر در آن حالتاسپیرا بیحرکت میماند، فرشتگان نگرانتر میشدند، اما در واقع، دلیل خشک زدن یو ایلهان عصبانیت نبود.
[مهارت آشپزی به سطح ۷۸ ارتقا یافت!]
او به خاطرانجامش یک کشف جدیدنباش خشکش زده بود!
«آره، میشه بهمیدم خمیر کلوچه الکلآنجا هم اضافه کرد!»
[هی، اون علاوه برنگران الکل، یه سم بهنمیتوانست شدت مهلک هم هست!] (لیرا)
یو ایلهان با جسارت جوابقویتر لیرا را نادیده گرفت و خمیردیگر آغشته به «نفس» را ورز داد.
در هر صورت، الکل زیادی به خمیر اضافه شده بود، بنابراین او خمیر بیشتری اضافه کرد و باکبیر تمام قدرت مهارت آشپزی سطح ۷۸ خود، با بیشترین دقت ممکن آن را ورز داد. سپس آن رااستثناییت داخل سطل غولپیکر گذاشت تا عمل بیاید. فرشتگان در تمام این مدت با دقت این روند را تماشا میکردند.
[این دیگه قرارهمیدم چی بشه کهآنجا اینقدر هیجانزدهم کرده.] (لیرا)
[بدون مقاومت در برابر سم مهلک اصلاًهیچکس نمیتونی بخوریش... واسه خوردن یه کلوچه سادهبرای مگه چقدر باید مانع وجود داشته باشه.] (ارتا)
«فقط ساکت تماشا کنید.»
خمیر کلوچه در مرکز سطل غولپیکر قرار گرفت. مانای اژدها کهکار سطل را پر کرده بود، جسم خارجی را حس کرد واینکه بیرحمانه به داخل خمیر نفوذ کرد و آن را تغییر داد.
جریان مانای عجیبی که دور خمیر میچرخید، بهنمیتوانست وضوح در چشمان یو ایلهان دیده میشد. فرشتگانکیهان هم این منظره را تماشا میکردند و نظر میدادند.
[فکر نمیکنی بتونی سطلنگران غولپیکر رو با دستورزینمیتوانست مانا ارتقا بدی؟] (لیرا)
[چه فکر ترسناکی. مگه همین الانش تو یهتکنیک تعادل عجیب نیست؟ اگه بیشتر از این توش دستبرابر ببریم، ممکنه یه آرتیفکت رو از دست بدیم.] (ارتا)
[همم، اونآزادم کلوچه خوشمزه بهنگران نظر میرسه...] (اسپیرا)
با گوش دادن به فرشتگان، یو ایلهان با خودش فکر کرد که ایده ارتقای سطل غولپیکرکیهان با استفاده از دستورزی مانا، وقتی که دانش عمیقی از مهندسی جادو به دست بیاورد، رویایراضی دور از دسترسی نیست. به نوعی، رویاهای او در مورد مهندسی جادو داشتند بزرگ و بزرگتر میشدند.
در همین حین، خمیر کلوچه بالاخره شروع به درخشیدن کرد. «نفس» که قبلاً یک بار در سطلکبیر غولپیکر پردازش شده بود، حالا که با خمیر کلوچه ترکیب شده بود، با مانای داخل سطل طنیناندازاستعداد شد و داشت یک واکنش جادویی غیرقابل درک ایجاد میکرد. یا حداقل یو ایلهان اینطور فکر میکرد.
[پس توتمرکز هم سرخودش در نمیاری؟] (ارتا)
«خیلی تیزبینی...»
خمیر کلوچه برای مدتی نور قرمز از خودش ساطع کرد تا اینکه دوباره آرام گرفت. یوکیهان ایلهان خمیر را کمی بیشتر به حال خودش رها کرد، اما نتوانست در برابر نگاههای «میدونیراضی باید چیکار کنی، مگه نه؟» هر سه فرشته مقاومت کند و مجبور شد خمیر را بردارد.
«میر.»
«بله!»
ریختن آنها در قالبها و پختنشان در فر زیاد طولسرعت نکشید. یو ایلهان خودش در فر را باز کرد وداشت عطر غیرقابل توصیفی در سراسر کارگاه پخش شد. در آن لحظه،
[مهارت آشپزی به سطح ۸۰ ارتقا یافت! اکنون میتوانید تمام غذاها را خوشمزهتر درست کنید. همچنین میتوانید اثرات غذا را فراتر از محدودیتهای محصول پخته شده بیرون بکشید.]
«مهارت آشپزیمتمرکز یهو دوخودش سطح رفت بالا...»
«خوشمزه به نظر میرسن!»
[قورت.]
یک بار در حین ورز دادن، و دو بار در حین پخت. با در نظر گرفتنکیهان اینکه مهارت آشپزی یو ایلهان به خاطر شرایط مختلف در سطح بسیار بالایی قرار داشت، پیشبینیراضی اینکه کلوچه ساخته شده با «نفس» و از طریق سطل غولپیکر هیچ آیتم معمولیای نیست، آسان بود.
الفها که با تلاش فراوان در گوشهای مشغول تجزیه بودند، و همچنین اریکیا که داشت کلوچههامیداد را بستهبندی میکرد، همگی با چشمانی ملتمسانه به یو ایلهان نگاه کردند، اما از آنجایی کهفاجعه «نفس» به مخلوط اضافه شده بود، او نمیتوانست اجازه دهد به این راحتی آن را بخورند.
فقط یو ایلهان، فرشتگان و یومیر کهآنجا از بدو تولد مقاومت در برابر سمکافی مهلک داشتند، حق خوردن این کلوچه را داشتند!
«سمش قویتر که نشده، نه؟»
[تا نخوریم نمیفهمیم!]
لیرا شجاعانه یک کلوچه را در دهانش انداخت. بلافاصله بعد از اوقابلیتهای اسپیرا، و سپس ارتا و یومیر هم همین کار را کردند. حالا کهونگارد اوضاع اینطور شده بود، یو ایلهان هم با قاطعیت کلوچه را گاز زد.
«ها؟»
یو ایلهان با تعجبنگران فریاد زد. او تکهنمیتوانست باقیمانده را خورد و جوید.
«بابا، این خیلی خوشمزهست!»
[خوشمزهست... خیلی خوشمزهست!] (ارتا)
چشمان یومیر پر از ستاره شد. ارتا هم در موجی از احساسات خالص چشمانش را گشادقطعکننده کرد. یو ایلهان با نظرات آنها موافق بود. با وجود اینکه خودش آن را درست کرده بود،راضی با خودش فکر کرد که اگر طعمش اینطور باشد، مردم ممکن است دست به هر کاری بزنند.
با این حال،میدم چیز شگفتانگیزتری هم درهیچکس مورد آن وجود داشت.
[احساس میکنم ترکیباتمیدم سم همگی تبدیلآنجا به طعم شدن...] (لیرا)
«صبر کن،تمرکز اصلاً هیچخودش سمی باقی نمونده!؟»
بله. انگار تمام سم دروننگران «نفس» به ماده دیگری تبدیل شدهکار بود، هیچ سمی باقی نمانده بود!
«سرورم، پس...؟»
«خیلی خب.انجامش بیاید اینجانگران و بخورید.»
«بله، سرورم!»
به محض اینکه اجازه یو ایلهان را گرفتند، الفها و حتی اریکیا دور هم جمعبرای شدند و هر کدام یک کلوچه خوردند. با نگاه کردن به آنها که به خاطرنمیرسید عطر و طعم احساساتی شده بودند، احساس کرد حس لطیفی در سراسر بدنش پخش میشود.
بخشندگیای شبیه به کلوچه، که احساس میشد میتواند تمام موجودات را در بر بگیرد! یوقطعکننده ایلهان فکر کرد که این یک احساس موقتی است، اما اینطور نبود. لحظه بعد، مانایاسپیرا یو ایلهان واکنش نشان داد و طوری موج برداشت که انگار میخواهد به آن خوشآمد بگوید.
[به مدت ۴۵ دقیقه، تا زمانی که قدرت کلوچه از بین برود، جادو ۶۵ واحد افزایش مییابد. مصرف بیشتر، این مدت زمان را تمدید میکند.]
[شما راز اعطای قدرت به کسانی که غذا را میخورند درک کردهاید. مهارت آشپزی به سطح ۹۰ ارتقا یافت!]
[اثرات باف با توجه به افزایش سطح مهارت، افزایش مییابد.]
«...»
یو ایلهان متن روی شبکیه چشمش را خواندنمیتوانست و دید که بقیه اطرافیانش هم مثل اوکیهان بیحرکت شدهاند. همه حتماً به یک چیز فکر میکردند.
[یه باف غذایی... اینخودش اولین باره تو کلتکنیک زندگیم به عنوان یه فرشته...]
تور ماهیگیریِ آدم خوابآلود...میدم آخر سر به آستینهیچکس الهه شانس گیر کرد.
یادداشت نویسنده:
فرشتهها واقعاً با همپیشرفته خوب کنار میان و همهچیزافزایش رو با هم شریک میشن.
نمیتونستم باف غذایی رو تو آشپزی نادیده بگیرم. اولین چیزی که با شنیدنکافی «باف غذایی» به ذهنم میرسه بازی مابینوگی هست... جایی که سیستم خیلی خاصیباشد داشت و انیمیشنهای واکنش رو بر اساس نوع و کامل بودن آشپزی نشون میداد.
یادداشت مترجم:
این فصل توسط... کلوچهها، خمیر کلوچههای درخشان و کلوچههای به شدت خوشمزهای که میتونن باعث بشن از جادو استفاده کنید، که همگی تو یه بعد زمانی-مکانی ایزوله ساختهبرابر شدن (اون ارتقای سطح ۱۰ مرحلهای رو اونجا دیدید؟)، و همچنین آیِد بی.وای حمایت مالی شده! به نظر میرسه این شخص هم میخواست یه اشاره ویژه بهش بشه.دوباره (ایشون حامی مالی فصل ۱۵۴ هستن) ممنون بابت حمایت مالی دو فصل تو یه هفته! تو بهترینی! (اگه مارک جی هم داره میخونه، تو هم بهترینی، نگران نباش)
راستی، من کاملاً مطمئنم «الههنگران شانس» مثل بقیه «خدایان» نیست،سرعت بلکه فقط یه آرایه ادبیه.
و لعنتی،بازم حامیهای مالی دارنگفت به سرعت میرسن...
لذت ببرید!
ویرایش شده توسط چمبر!
۱. من هیچ ایدهای ندارم که اینجاشود دارن در مورد کدوم مانگا/انیمه حرف میزنن. حداقل،شدت من تا حالا چیزی با شاخکهای لرزان ندیدم.
۲. یادداشت مترجم: چی؟